پساترامپ روی میز روشنفکران ایران
آرمان نوشت؛
انتخاب ترامپ به عنوان رئیسجمهور آمریکا موضوعی است که صاحبنظران تمامی عرصهها اعم از اقتصادی، اجتماعی و به ویژه سیاسی تحلیلهای مرتبط با آن را ارائه میدهند. اقتصاددانان به بررسی نرخ ارز و تبادلات اقتصادی میپردازند، دیپلماتها به سرنوشتبرجام در زمان ریاستجمهوری رئیسجمهوری میاندیشند که گفته بود آن را پاره خواهد کرد و غیره، اما روشنفکران از زاویه دیگری به حضور ترامپ در کاخ سفید نگاه میکنند و در این میان به بحث با یکدیگر هم میپردازند، مانند جواد کاشی که انتخاب ترامپ و عکس العمل مردم آمریکا به آن را با زمانی مقایسه کرد که محمود احمدینژاد به عنوان رئیسجمهور ایران انتخاب شد. او در کانال تلگرامی خود نوشت: «بخش مهمی از مردم آمریکا، پیروزی ترامپ را باور نکردهاند. به خیابانها هجوم آوردهاند و از پیروزی او ابراز خشم میکنند. ما ایرانیها آنها را درک میکنیم. به هشت سالی فکر میکنیم که کسی رئیسجمهور ما بود و ما هیچوقت او را باور نکردیم. شاید آن روزها، در تحلیل آن پدیده باور نکردنی، سنت و باورها و مردم خود را متهم میکردیم، اما امروز پیروزی فردی مشابه فرد ما در آمریکا، فهم مساله را هم برای ما و هم برای آمریکاییها پیچیده کرده است.» کاشی در ادامه هم به آنچه پرداخت که باور او، در طی ۸ سال ریاستجمهوری احمدینژاد اتفاق افتاد و موجبات دلسردی بخشهایی از جامعه را فراهم کرد و صدمات آن دوران را که در داخل کشور ما بود با انتخاب ترامپ متوجه همه جهان دانست.
شاید ترامپ ما را از خواب بیدار کند
کاشی به شباهتهای احمدینژاد و ترامپ هم اینگونه پرداخت که «هر دو این چهرهها با دلایل مشابه آمدهاند. هر دو نتیجه طبقات و گروههای به حاشیه رانده شدهای هستند که مناسبات اقتصادی و فرهنگی و سیاسی جدید، امکان رویت آنها را مسدود میکند. آنها بخش عظیمی از جمعیتند اما به بازی گرفته نمیشوند. منتظر کسی میمانند تا به مدد او، یکباره ساختارهای بورکراتیک و نهادی و حزبی را در هم شکنند و به خلاف انتظار یکباره در کانون صحنه قدرت ظاهر شوند. مردم بینام و نشان و نادیده گرفته شده، سکان به دست میگیرند و به ساختارهایی میتازند که آنها را پشت پرده پنهان میکردند و چندان نگران پیامدهای آن نیستند.» وی در ادامه تصریح کرد است:«آنها همان طبقاتی هستند که مارکس میگفت، جز زنجیرهاشان چیزی برای از دست دادن ندارند. مارکس خود دست به کار ساختن زبانی برای آنها و گشودن میدانی برای ظهور و نمود آنها در عرصه سیاسی و اجتماعی و فرهنگی شد. آنها دیده میشدند و به همین اعتبار، عرصه سیاسی عرصه تنازع و ستیز موثر طبقات گوناگون بود. آن روزها ستیز و منازعه هم در عرصه داخلی کشورها و هم در عرصه بینالمللی گشوده بود. قطع نظر از نتیجه این منازعه، حاصل آن برای بشریت شاید بهتر از این بود که امروز هست.» کاشی در بخش بعدی به توضیح بیشتر شکافی اشاره دارد که دو طیف درآن تعریف و تقسیم میشوند:«امروز به حاشیه راندن کثیری از مردم و بینام و صدا شدن آنها، همهچیز را به سمت یک انحطاط عمومی میراند. آنها که در صحنهاند و دیده میشوند، ارزیابی و قضاوت نمیشوند. به همین جهت، میدان عمل را برای هر فساد و تباهی و افزون خواهی گشوده یافتهاند. آنها که پشت پردهاند، جایی در این جهان برای خود نمییابند. بنابراین منتظر فرصتند تا همهچیز را به هم بریزند. مخیله آنها اصولا با تخریب ساخته میشود و تنها یاد میگیرند چگونه از کمترین فرصت برای بیشترین تخریب بهرهبرداری کنند. جهان امروز برای بیرون رفتن از این شیب مهلک تخریب و انحطاط راهی جز آن ندارد که به حاشیههای جهان مصرف و سرمایه، زبانی برای سخن بخشد و میدانی برای ظهور بیافریند. جهان امروز تنها به شرط صدایی که در مقابل متن، از رنج و آلام حاشیه خبر دهد، راه نجات و گریز از انحطاط خواهد یافت.»
کاش از خواب غفلت بیدار میشدیم!
این نوشتار کاشی با نقد دکتر مرتضی مردیها روشنفکر دیگری مواجه شد. این نویسنده برای کاشی نوشت: «باور ندارم که در جهل زدهترین و غفلت آلودترین دورانهای تاریخ هم علت اصلی مشکلات بشر نادانی و غافلی بوده باشد. باری، حتی اگر بپذیریم زمانی، مثلا در عصر ماقبل رنسانس یا پیشاانقلاب فرانسه در اروپا، یا در عصر قاجار در ایران، علت مهم بدبختی مردمان جهل و غفلت بوده، الان دیگر چنین نیست. لطفا نگویید فلان روستا یا محله پایین شهر را میشناسم که بیسواد و فلان و بهمانند. همواره ممکن است بخشی از مردم در بیخبری بمانند. این مهم نیست. مهم این است که آن اکثریتی که جاهل و غافل نیست، به کمک این بیداری چه چیزی دستش را گرفته که بقیه حسرت آن را بخورند. فرض کنید هم اینک تمامی بزرگان و راهبران دنیا هوش اینشتین و دانش وبر و دلسوزی مادر ترزا و انسان دوستی ماندلا را با هم داشته باشند، چه میزان از مشکلات بشر ناپدید میشود؟» مردیها در ادامه تاکید کرده است:«مبنای این ایده که راهحل مشکلات بیداری است، این است که دنیا در اصل بر نهج صحیحی است یا میتواند باشد، عدهای بدکیش یا خطاکار آن را بد اداره میکنند و بسیاری هم از این غافلند. بیدار شوید تا رستگار شوید. به خدا قسم اینطور نیست. مشکل مهم آدمیان ناتوانی است، نه نادانی.» مردیها درادامه پاسخ به نوشتار کاشی با اشاره به اینکه «در هیچ زمانی دنیا اینقدر بهوش و برحذر نبوده است؛ در هیچ دورهای اینقدر انسانها نگران فقر و بیعدالتی و رنج و تبعیض و بیکاری و بیماری نبوده اند» آمده است: «مشکل این است که این مشکلات راهحلهای آسان و سریعی ندارد. نه اینکه کسانی نیستند که به واسطه عقاید غلط و اعمال خطا یا خلاف، مشکلات مردمان را افزون نکنند؛ نه اینکه ما وظیفه نداریم خلاف و خطای آنان را برملا کرده و خواهان بهبود اوضاع شویم؛ باری، اگر دنیا به بهترین وجه ممکن هم اداره شود بازهم دچار ناکامی نسبی بعضی هستیم.» اما بخش بعدی نوشتار مردیها به شناخت و برداشت او از مشکلات جهان بازمیگردد که درباره آن چنین نوشته است:«مشکلات این جهان در وهله نخست از ناهمسازی میان تمایل بشر و جنس این دنیاست؛ دنیایی خسیس و خشن و انسانی لذتجو و عافیت خواه. در وهله دوم ناشی از رفتار ذاتا خودخواهانه است که مردم بر مردم دارند، و از قضا گاه نزدیکترین افراد در حق هم؛ تنها در وهله سوم است که (لااقل در ممالک لیبرال دمکرات) بخش به نسبت کمتری از مشکلات و مصائب بشری از خطا و خلاف سیاستمداران و مدیران و سرمایهداران مایه میگیرد. خصوصیت روانی یک انسان عوام ممکن است او را به این سمت براند که تمامی مشکلاتش را به خلاف و خطای این و آن ببندد» و حالا این نویسنده طبقه خود را خطاب قرار میدهد و میآورد که«وظیفه روشنفکر است که به او بفهماند تا خورشید طلوع میکند، مردمان از عشق یکسویه، فقر نسبی، بیکاری، بیماری، حسد و حسرت و تحقیر در رنج خواهند بود. جهان رو به پیشرفت و بهبود بوده و بیشتر هم خواهد بود. اما لااقل به دلیل زیاده خواهی ذاتی بشر (حتی در ارزشها و اخلاق هم) او هرگز راضی نمیشود. تمامی اموال میلیاردرها و ممالک ثروتمند را هم که مصادره و باز توزیع کنیم، تمامی توصیههای سوسیالیستی یا شبیه آن را هم که به کار بندیم، بازهم عدهای کامیابتر و بختیارتر خواهند بود و عدهای نه. و بازهم میشود از تبعیض و نیمه ناراضی که دیده نمیشوند و بسا که شورش کنند، سخن گفت. کاش از خواب غفلت بیدار میشدیم!».
بخش سایتخوان، صرفا بازتابدهنده اخبار رسانههای رسمی کشور است.