چرا هیات موتلفه دست به اسلحه برد؟

تاریخ انتشار: شماره خبر: ۳۰۶۸۵۴۴ سایت-خوان

حاج‌آقا صادق امانی می‌گفت دیگر اعلامیه و وعظ، فایده ندارد و صدا باید از داخل لوله اسلحه بیرون بیاید و یقین پیدا کرده بود که باید یک کار اساسی کرد. تهیه اسلحه را به عهده من گذاشتند، ولی سازماندهی و برنامه‌ریزی به عهده اخوی بود.

به گزارش فارس، هاشم امانی از مبارزان پرسابقة مذهبی در طی ۶ دهه گذشته بوده است. او در جریان نهضت ملی، همگام با عناصر و جریانات دینی فعال در آن، حضوری مداوم و پرانگیزه داشت و پس از آن، در رویداد از میان برداشتن حسنعلی منصور، به حبس ابد محکوم شد و قریب به ۱۳ سال را در زندان‌های رژیم پهلوی سپری کرد.با امانی در منزل او به گفت و گو نشستیم. که در ذیل می‌آِید.

*شما با اخوی و دوستانتان جلسات دینی‌ای داشتید که بعدها تبدیل به بخشی از هیئت‌های مؤتلفه شد. آن گروه و جلسات آن چگونه شکل گرفت و برنامه‌اش چه بود؟

اخوی ما مرحوم حاج‌آقا صادق با مرحوم آشیخ عباسعلی اسلامی که مدارس جامعه تعلیمات اسلامی را درست کرد و آشنائی و دوستی داشت. ایشان در مدرسه شماره ۳۳ جامعه تعلیمات اسلامی، زیرگذر قلی، عربی تدریس می‌کردند و صبح‌ها در مسجد جامع، دروس حوزوی می‌‌گفتند. مرحوم حاج‌آقا صادق در منزل هم هیئت داشت و به بچه‌ها درس می‌داد، مسئله می‌گفت، شرح لمعه می‌گفت، البته قرآن و نهج‌البلاغه هم می‌گفت. من هم گاهی مقدمات می‌گفتم.

*حاج آقا صادق چقدر درس خوانده بودند؟

تا اواسط سطح، اتمام شرح لمعه. ما یک جلسات محلی داشتیم که مردم می‌آمدند و جلساتی هم داشتیم که ۵۰، ۶۰ نفر بازاری شرکت می‌کردند.

*از سوابق سیاسی و نیز از ویژگی‌های شخصیتی حاج‌آقا صادق امانی نکاتی را ذکر کنید.

حاج آقا صادق تا قبل از نهضت امام چندان در امور سیاسی دخالت نمی‌کرد. یک گروه شیعیان بود که تشکیلات دینی منظمی داشتند و ایشان بیشتر در آنجا فعالیت می‌کرد. بیشتر فعالیت مذهبی داشت و کار سیاسی نمی‌کرد، ولی با شروع نهضت امام تا حدی وارد جریانات سیاسی شد. بسیاری از مذهبیون که تا قبل از آن کاری به سیاست نداشتند، با ظهور امام وارد عرصه شدند.

*شما در واقع بیشتر وارد مسائل سیاسی بودید.

بله، ایشان قبل از آغاز نهضت، همان فعالیت‌ها و جمعیت‌های سابق را داشت. پس از رویدادهای سال‌های ۴۱و۴۲ در مسائل سیاسی وارد شد و البته از ما هم جلو افتاد.

*ایشان قبل از آن تاریخ برای ورود به عرصة سیاسی شبهه شرعی داشت؟ این سئوال را از این جهت می‌پرسم که عده‌ای از متدینین با توجه به مشی مرحوم آیت‌الله بروجردی، چندان تمایلی به ورود به عرصة مبارزات سیاسی نداشتند.

نه، ایشان چندان ذوق مسائل سیاسی را نداشت و ذوق دینی او بیشتر بود، دنبال جلسات وعظ و روضه و مداحی و این مسائل بود. گروه شیعیان هم گروه خوبی بود و با مراکز فساد در محل مقابله‌هائی داشتند و توفیقاتی را هم به دست آورده بودند.

*در اوایل دهه ۴۰، شما در جلسات مرحوم حاج صادق در مسجد امین‌الدوله برگزار می‌شد،‌ شرکت نمی‌کردید؟

من خیلی به مسجد امین‌الدوله نمی‌رفتم. با کارهائی که داشتیم نوبت به مسجد امین‌الدوله نمی‌رسید. با روش آنها هم چندان موافق نبودم. بچه‌های ما زیاد می‌رفتند، ولی من نه. آشیخ محمد حسین زاهد روحیه تقدس و تقوای زیادی داشت، اما روحیه سیاسی نداشت. حتی آسید محمد کریم هم همین‌طور بود، مرحوم آقای مجتهدی هم همین‌طور. بسیاری از امام جماعت‌های مساجد، مثل حاج‌آقا یحیی سجادی که در مسجد سید عزیزالله نماز می‌خواندند، وقتی می‌آمدند بیرون، عبایشان را سرشان می‌کشیدند و یا آسید احمد طالقانی، پدر جلال آل‌احمد، هم عبا را روی سرشان می‌کشیدند. اینها فقط دنبال همان وظایف مشی آخوندی بودند.

*از جلال آل‌احمد خاطره‌ای دارید؟

ما هم مدرسه‌ای بودیم و در سال ۱۳۱۲ یا ۱۳ به مدرسه ثریا که روبروی کوچه آب‌انبار معیر در خیابان خیام بود، می‌رفتیم. جلال بچه خوبی بود. حالت‌های شوخی و مزاحی را که در کتاب‌هایش دارد، آن موقع هم داشت. برخورد جدی با کسی نمی‌کرد و یا شاید عمدتاً حرف‌های جدی خودش را به شکل طنز بیان می‌کرد!

*برخی در سال‌های اخیر در اینکه مؤتلفه را امام تاسیس کرده باشد، تشکیک کرده‌اند. شما که از ابتدا در جریان امر بودید، در این باره توضیحی بفرمائید.

رابط جمعیت با امام حاج‌آقا عسگراولادی بود. یک روز مرحوم عراقی‌ آمد و به من گفت: «یک نفر در قم پیدا شده که همانی است که ما می‌خواهیم.» آقای احمد توکلی بینا هم خیلی با مرحوم عراقی رفیق بود. ما با آقای عسگر‌اولادی و آقای حاج ابوالفضل حیدری خرید و فروش‌هائی داشتیم. اینها خودشان هیئت‌هائی داشتند. بعد با هفت هشت نفر دیگر از جمله مرحوم شفیق و آقای استادی و آقای طاهری جلساتی تشکیل دادیم که چه باید کرد. آقای عسگراولادی به قم رفته و خصوصی با امام صحبت کرده بود. ما هم چند باری به شکل عمومی رفتیم که امام فرمودند ما صدایمان را به دنیا می‌رسانیم. آقای عسگراولادی که خدمت امام می‌رود، امام می‌فرمایند با همدیگر جمع و مؤتلف شوید. عنوان مؤتلفه هم از صحبت‌ امام گرفته شد. هیئت مدیره‌ای تشکیل شد و ما هم نسبتا در رده‌های بالا بودیم، هر هفته صبح‌ها جلسه داشتیم. تمام کسانی که در طول این سال‌ها منتظر بودند که کسی بیاید و حرکتی شروع شود و در طی این سال‌ها قلبشان فشرده شده بود، با امید زیادی کنار هم قرار گرفتند. در مجموع هم دستوراتی که امام می‌فرمودند عمدتا توسط همین هیئت مؤتلفه اجرا می‌شد، مثل تکثیر و پخش اعلامیه‌ها و برگزاری جلسات. یک سال در ماه رمضان در مسجد جامع جلساتی داشتیم که تمام حیاط و شبستان پر از جمعیت می‌شد. سرهنگ طاهری با ۳۰، ۴۰ نفر می‌آمد و مواظب بود ببیند داریم چه کار می‌کنیم. همچنین مناسبت‌های دیگری هم بود که مجالس مربوط به آنها را برگزار می‌کردیم، اعلامیه‌‌های امام که می‌رسید، آنها را چاپ و توزیع می‌کردیم. این کارها عمدتا توسط هیئت‌های مؤتلفه انجام می‌شد که از نظر تدین و اجرای احکام دینی، در میان جمعیت‌های مختلف، ‌نمونه بودند و هستند. این فعالیت ها بود تا کشتار ۱۵ خرداد پیش آمد. موقعی که حضرت امام را تبعید کردند، مؤتلفه تصمیم گرفت اقدام جدی و شدیدی بکند.

*شما هیچ کدام سابقه کار مسلحانه نداشتید؟ چطور شد که سراغ فعالیت مسلحانه رفتید؟

این تصمیم خود مؤتلفه بود، ‌یعنی وضعیت طوری شده بود که اعلامیه و تشکیل جلسات، مثمر ثمر نبود. مردم خسته شده بودند و می‌گفتند باید کاری کرد. بعد از تبعید امام، برعکس ۱۵ خرداد، هیچ اتفاقی نیفتاد و فقط نصف روز بازار دروازه را بستند. کاری نشدو رویهمرفته این‌طور شد که من و اخوی و آقای مدرسی و آقای عراقی و عزت‌الله خلیلی و عده‌ای دیگر جلساتی را برای بررسی راه‌های پیشبرد مبارزه، در منزل آقای مدرسی در خانی‌آباد تشکیل دادیم.

*شهید صادق امانی در فعال شدن شاخة نظامی موتلفه تا چه حد موثر بود؟

حاج‌آقا صادق می‌گفت دیگر اعلامیه و وعظ، فایده ندارد و صدا باید از داخل لوله اسلحه بیرون بیاید و یقین پیدا کرده بود که باید یک کار اساسی کرد. تهیه اسلحه را به عهده من گذاشتند، ولی سازماندهی و برنامه‌ریزی به عهده اخوی بود. من چند تائی اسلحه تهیه کردم. می‌خواستیم کارهای دیگری را هم انجام بدهیم و یک قالب برای ساخت نارنجک هم درست کنیم. مرحوم بخارائی و نیک‌نژاد و صفار هرندی که جلساتی با مرحوم عراقی داشتند و خیلی آماده بودند؛ با اسلحه‌ها رفتند تمرین مسیرهای عبور و مرور اشخاصی را شناسائی کردند که از افراد رده بالای رژیم بودند، مثل نصیری و علم و امثالهم.

حاج‌آقا صادق می‌گفت دیگر اعلامیه و وعظ، فایده ندارد و صدا باید از داخل لوله اسلحه بیرون بیاید و یقین پیدا کرده بود که باید یک کار اساسی کرد. تهیه اسلحه را به عهده من گذاشتند، ولی سازماندهی و برنامه‌ریزی به عهده اخوی بود.

*چند نفر در لیست بودند؟

پنج شش نفری بودند. در هرحال حسنعلی منصور به گفته بعضی‌ها برای امریکا مهم‌تر از شاه بود، چون او با آن قضیه کاپیتولاسیون به کشور و طبعاً به اسلام خیانت کرده بود و بعد هم صراحتا به پیامبر اکرم(ص) دشنام داده بود. چنین شخصی واجب‌القتل است و برای کشتنش حتی نیازی به فتوا هم نیست.

*آیا به نظر شما اقدام مؤتلفه،‌ مبارزه مسلحانه بود یا ترورهای موردی و طبق فتوای یک مرجع؟

زدن این افراد حالت ضرب‌الاجل پیدا کرده بود و ما می‌خواستیم حتما بعد از تبعید امام یک کاری انجام شود و چندان فاصله‌ای بین این دو رویداد نیفتد. عملاً هم همین طور شد، یعنی امام در ۱۳ آبان تبعید شدند و منصور را در روز اول بهمن زدند. مؤتلفه واقعا مثل سازمان‌هائی چون منافقین نبود که می‌خواستند از طریق مبارزه مسلحانه، رژیم را ساقط کنند. ما فقط می‌خواستیم زهرچشمی از حکومت بگیریم و امکانات زیادی نداشتیم که کارهای بعدی را انجام دهیم.

*پس از اعدام منصور چگونه دستگیر شدید؟

منصور در روز اول بهمن ۴۳ ترور شد و مرا در روز ۹ بهمن دستگیر کردند. ابتدا شهید بخارائی دستگیر شد و او را از روی کارتی که در جیب داشت، شناسائی کردند و به خانه‌اش رفتند و از ساکنان آنجا درباره کسانی که با او ارتباط داشتند پرس‌وجو کردند و فهمیدند که با حاج صادق امانی در ارتباط است. بقیه افراد را به همین طریق دستگیر کردند. من از آن شب به خانه نرفتم، ولی تلفن منزل کنترل بود، من با کسی قرار گذاشتم و سر قرار دستگیرم کردند. ماموران ضد اطلاعات تا ۲۱ روز در خانه ما بودند، چون نتوانسته بودند حاج صادق را بگیرند و نگران بودند که ترورهای دیگری هم صورت بگیرد. یادم هست موقعی که در دادگاه از ما پرسیدند از کجا فهمیدید که منصور ترور شده و ما جواب دادیم از چراغ‌های روشن ماشین‌ها و بوق‌زدن‌هایشان. این جواب خیلی برای رئیس دادگاه سنگین بود. شهید عراقی را هم بدون مدرک و فقط به خاطر سابقه‌ای که در ۱۵ خرداد داشت، دستگیر کردند!

*روحیه کسانی که دستگیر شده بودند چگونه بود؟

بسیار عالی بود. همگی خیالمان راحت بود و شاد بودیم. یادم هست وقتی از شهید امانی پرسیدند: چرا به محمد بخارائی اسلحه دادی؟ ‌خیلی خونسرد جواب داد: ‌برای اینکه برود و منصور را بکشد!

*آیا از شاخه سیاسی هم کسی دستگیر شد؟

بله، شهید صادق اسلامی، حاج احمد توکلی بینا و شهید لاجوردی را هم دستگیر کردند و محکوم به ۲ سال حبس شدند.

*آیا شما را شکنجه هم دادند؟

در آن دوران از شکنجه چندان خبری نبود و فقط گاهی ما را با کابل یا باتوم می‌زدند. شکنجه‌های آن روزها به هیچ‌وجه با شکنجه‌های سال‌های بعد در کمیته مشترک، قابل مقایسه نبود.

*از جریان دادگاه می‌گفتید.

دادگاه ما ابدا شباهتی به دادگاه افرادی که قرار بود اعدام شوند، نداشت. همه شاد و خوشحال بودیم. ریاست دادگاه اول ما با سرهنگ بهبودی بود که ۴ نفر حکم اعدام گرفتند. رئیس دادگاه دوم صلاحی نام داشت و گفت که دادگاه اول آسان گرفته و من و شهید عراقی را هم به لیست اعدامی‌ها اضافه کرد. آیت‌الله انواری ۱۵ سال، مرحوم حاج احمد شهاب ۱۰ سال و حمید ایپکچی ۵ سال حبس گرفتند. حکم اعدام ما هم به خاطر اعتراضات علما در بیرون زندان، به حبس ابد تبدیل شد. در تمام طول محاکمه و پس از آن هیچ وقت به هیچ حکمی اعتراض نکردیم.

*از ساعات آخری که با شهدا سپری کردید خاطراتی را نقل کنید.

آن شب ۱۲ نفری کنار هم بودیم. روحیه همه بسیار عالی بود و هیچ کس نمی‌ترسید. وقتی ماموران شهید نیک نژاد را صدا زدند تا برای بازجوئی ببرند، داشت مسواک می‌زد و خیلی خونسرد می‌گفت اجازه بدهید مسواکم را بزنم، آمدم! روز آخر هم که به شهدا ملاقات دادند، کسی به شهید نیک‌نژاد گفته بود برای نجاتت پنج هزار لاحول ولاقوه‌الابالله بفرست. موقعی که او را اعدام می‌بردند، به شوخی گفت: دو هزار تا را فرستادم، بقیه را هم تا مرا می‌برند می‌فرستم.

*پس از اعدام دوستانتان چه پیش آمد؟

ما را به زندان شماره ۹ بردند که در آنجا قاچاقچی‌ها و قاتل‌ها را نگه می‌داشتند. آنجا به قدری شلوغ بود که بعضی‌ها نمی‌توانستند بخوابند و مجبور بودند تا صبح سرپا بایستند! آنها می‌خواستند روحیه ما را تضعیف کنند. دوستان ما در بیرون از زندان تلاش کردند و خود ما هم در زندان اقداماتی کردیم تا وقتی که به زندان شماره ۳ که جای زندانی‌های سیاسی بود، منتقل شدیم. در اینجا از حضور کمونیست‌‌ها آزار می‌دیدیم، ولی خیلی بهتر از جای قبلی بود.

*پس از آنکه عده‌ای از زندانی‌ها از زندان فرار کردند چه وضعیتی پیش آمد؟

بیژن جزئی تلاش کرد عده‌ای را فراری بدهد، از جمله کاظم ذوالانوار و مصطفی خوشدل که از مجاهدین بودند. مامورین متوجه شدند و آنها را گرفتند و برای اینکه دیگران را بترسانند، اعدام کردند. بعد هم فشارهای زیادی روی بقیه زندانی‌ها اعمال و آنها را از ابتدائی‌ترین حقوق و امکاناتشان محروم کردند. عده‌ای را هم به تبعید فرستادند، از جمله شهید عراقی، آقای عسگراولادی و ...

*اشاره کردید به حضور مارکسیست‌ها در بندی که زندانی بودید. برخورد آنها با حرکت مسلحانه شما چه بود؟

آنها خیلی توقع نداشتند که گروه‌های مسلمان، فعالیت مسلحانه کنند، شاید چنین تصوری داشتند که مبارزه مسلحانه در تیول آنهاست! ولی وقتی ما و عده‌ای دیگر را دیدند که دست به مبارزه مسلحانه زده‌ایم، به شدت نگران شدند. مارکسیست‌ها در دوره مرحوم نواب هم همان‌طور که در قضیه تحصن اشاره کردم، با ما دشمنی کردند. در زندان شماره ۳ هم که بودیم خیلی ما را اذیت کردند تا وقتی که ما را به زندان شماره ۴ منتقل کردند. در اینجا بود که آن قضیه فرار پیش آمد و شهید عراقی و عده‌ای دیگر را به زندان برازجان تبعید کردند و بعد هم ما را به زندان شماره ۱ که سه بند داشت و رزم‌آرا آن را ساخته بود،‌ منتقل کردند. این زندان در دوران شهید نواب سه بند داشت و حالا سه بند دیگر هم به آن اضافه کرده بودند و ما را به بند ۶ بردند که حبس ابدی‌ها در آن زندانی بودند.

*برخورد مجاهدین خلق با شما چگونه بود؟

در سال ۱۳۵۰ عده‌ای از آنها را به زندان شماره ۳ قصر آوردند که در میان آنها رجوی و خیابانی و عطائی هم بودند. اینها تمام مدت سعی می‌کردند ما را با خود همراه کنند، ولی ما البته آنها را در جمع خود راه نمی‌دادیم. ما در زندان کتاب‌های آنها را می‌خواندیم و متوجه بودیم که اینها دارند مارکسیست می‌شوند. بعد هم که جریان فتوای علما پیش آمد و یکسره از آنها تبری جستیم.

در سال ۱۳۵۰ عده‌ای از آنها را به زندان شماره ۳ قصر آوردند که در میان آنها رجوی و خیابانی و عطائی هم بودند. اینها تمام مدت سعی می‌کردند ما را با خود همراه کنند،

*شما حبس ابد بودید. در چه تاریخی و چرا آزاد شدید؟

در آذر ۵۵ آزاد شدم. دلیلش هم این بود که می‌گفتند ما همه خرابکارها را دستگیر یا شناسائی کرده‌ایم و دیگر امکان اقدام علیه رژیم وجود ندارد و نگهداشتن زندانی‌های سیاسی، در ایران و خارج، انعکاس منفی داشت. من و حدود ۲۰ نفر را در آذر و بقیه را که ۶۰ نفری می‌شدند بعدا آزاد کردند. شهید عراقی و حاج‌آقا عسگراولادی و آقای انوری و آقای حیدری و... را در بهمن آزاد کردند.

*پس از آزادی هم فعالیت سیاسی داشتید؟

خیلی کم تا وقتی که رشیدی مطلق آن مقاله کذائی را در اطلاعات نوشت. هنوز هم وقتی فکر می‌کنم می‌بینم انگار شاه می‌خواست خودش تیر خلاص را به مغز خود بزند. چاپ آن مقاله، واقعاً حرکت احمقانه‌ای بود.

*چه شد که بعد از انقلاب مسئولیتی را نپذیرفتید؟

من نزدیک به ۱۳ سال در زندان بودم و زندگی‌ام به کلی به هم ریخته بود. بعد هم دیدم بحمدالله بقیه هستند و کارها را انجام می‌دهند! برادرم مرحوم حاج آقا سعید امانی هم در صحنه بود. من دیدم بهتر است کمی هم به زندگی و خانواده‌ام برسم.

*زندگی مبارزاتی خود را چگونه ارزیابی می‌کنید؟

اگر صد بار دیگر هم به دنیا بیایم. مسیری شبیه به همین را طی می‌کنم. اشکالات را نمی‌شود انکار کرد، اما ملت ایران هیچ وقت این طور سربلند نبوده که این از برکت خون شهدا و تلاش‌های حضرت امام و همه مبارزان صدیق و مخلصی است که هنوز هم برای رضای خدا و فارغ از هر نام و نشان و مقامی، خدمت می‌کنند. کسی تا خفقان و فساد آن سال‌های سیاه را تجربه نکرده باشد،‌ نمی‌تواند آرامش و سربلندی امروز را درک کند. شما امروز می‌بینید که ایران در معادلات سیاسی منطقه و جهان، نقش تاثیرگذار دارد. در زمان طاغوت، ما بدون اجازه امریکایی‌ها آب نمی‌توانستیم بخوریم. ارتش ما، اقتصاد ما، فرهنگ ما و همه چیز ما طبق برنامه‌های آنها اداره می‌شد، اما به همت مردم و رهبری امام، این شرایط ذلت بار به پایان رسید. امروز اگر قدر این شأن را ندانیم، به خود و به مردم ظلم کرده‌ایم. این انقلاب، آسان به ثمر نرسیده است.

بخش سایت‌خوان، صرفا بازتاب‌دهنده اخبار رسانه‌های رسمی کشور است.

ما را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید

ارسال دیدگاه

دنیای اقتصاد را بعنوان منبع مورد اعتماد خود به گوگل معرفی کنید افزودن