درباره مردان اقتصادی بازمانده از جنگ

تاریخ انتشار: شماره خبر: ۲۹۳۳۳۴۰ سایت-خوان

در ستایش چهار دهه آرمان خواهی کارآفرینی از جنگ به میدان اقتصاد آمد.

روی بیلبورد بزرگی با فونت خط دروشت نوشته شده است:« شکست یک انتخاب است.» دره سیلکون‌ولی در میانه دهه کسب و کار «استارتاپ‌ها» به قلب اقتصاد جهان تبدیل شده‌است. روحیه کسب و کار امریکایی نیز به ساکنان این خیابان باشکوه فهمانده که بازنده‌ها جایگاهی در این فستیوال تکنولوژی و پول ندارند. اما هرکارآفرینی که در سیلکون ولی قدم می‌زند درهر روز طلوع خورشید، تک جمله نویسنده نشریه معتبر اکونومیست را در ذهن مرور می کند:« اینجا شکست یعنی دست کشیدن از کار. کسی که کار را رها می کند، قطعا بازنده است.» دره نورانی، در هفتاد کیلومتری جنوب شرقی سانفرانسیسکو قرار گرفته است. از همین نقطه مبتکران جوان و سرمایه داران ناآوری مانند استیوجابز، به اقتصاد جهانی راه بازکردند و اندوخته جیبشان را به دارایی های میلیون ها مصرف کننده در سراسر جهان گره زند.

به گزارش خبرآنلاین اما تفسیر اکونومیست از ایده زندگی در مرکز اقتصاد جهانی تنها به مرزهای کالیفرونیا و حتی آنسوی اقیانوس اطلس منحصر نمانده است. کیلومترها دورتر از دنیای رنگ و تکنولوژی و در چهل و پنج کیلومتری حاشیه غربی پایتخت ایران، دیوار به دیوار شهر جدید هشتگرد و در میان فضای خاکستری بیابان های اطراف تهران، کارخانه‌ای در فضای رکود اقتصادی ایران کمر راست کرده که بنیانگذارش، برآمده از تفکری بین زندگی در کالیفرونیا و مبارزه در جنگ های نامنظم دوران دفاع مقدس است. محمد مرتضوی،جوانیش را در «یگنه دنیا» گذرانده‌است. او کارخانه‌هایش را در نقطعه‌ای از جغرافیای ایران برپا کرده که نه شباهتی با سیلکون ولی دارد و نه حتی تناسبی با آن پیدا کرده‌است. اما محمد مرتضوی انتخابش برای ادامه زیست همچون برآمدگان از تفکر مبتنی بر یک تک جمله است:« شکست انتخاب است.» مرتضوی راه دیگری رفت و شکست را «انتخاب» نکرد.

مرتضوی کیست؟

مرتضوی در خانواده‌ای بازاری و اقتصادی به دنیا آمد. روحیاتش مذهبی و سلوک زندگیش همچون تمامی جوانان آرمان‌خواهی است که در تهران، قم و کالیفرنیا به یک شکل مبارزه با حکومت پهلوی را پیش می‌بردند. او به همراه برادرش در نوجوانی بارسفر به مرکز دانش و پیشرفت را بست. مدتی بعد که شعله‌های انقلاب به آتش جنگ پیوند خورد، بلیت پروازی مستقیم از سانفرانسیسکو به خرمشهر را تهیه کرد و یک راست به صف مدافعان شهر پیوست. تولد دوم او اینگونه آغاز شد.

محمد جوان امریکا دیده و آرمان‌خواه به سرعت جذب گروه شهید «عارف» شد. او با مصطفی چمران نه تنها در انتخاب مسیر زندگی که در شیوه بریدن از دنیای مطلوب به محیط نامطلوب به اشتراک رسیده‌بود. مصطفی چمران مدتی قبل از او جایزه نوبل را رها کرده، کار در شرکت بل امریکایی را نپذیرفته و خانواده امریکایی‌اش را نیز از لبنان به همان ساحل آرامش امریکا فرستاده‌بود. محمد نیز لباس‌های شیک امریکایی را از تن درآورده، اورکت سبزرنگ نیروهای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی را پوشیده و یکسره سراغ مصطفی را گرفته‌بود تا این دو «امریکا» دیده، کردستان را برای ادامه آرمانخواهیشان انتخاب کرده باشند. آرمان‌خواهان چنین از قلب آرامش به مرکز نبرد رسیدند تا تفسیری برتک جمله ای باشند که مدتی بعد هنرمندی برآمده از همین نسل برای تفسیر زندگیشان به کار برد:« آرمان خواهان نمی توانند زندگی عادی داشته باشند.»

تولید سوم برای محمد جوان

شهادت مصطفی چمران نه پایان نبرد که آغاز دوران تازه مبارزه‌ای دوباره برای آرمان‌خواه جوان بود. محمد کمتر از ده روز پس از ازدواجش با «رکسانا» بازهم راهی جبهه‌ها شد. این بار انتخابش نه غرب که جنوب بود چراکه جبهه‌های غرب بی مصطفی و چریک‌ها دستمال سرخ نه برای او و نه برای دیگران معنای دلپذیر نداشت. سردار متوسلیان یکی دیگر از نسل آرمان خواهان و تیم همراهانش در اندیشه بازپس گیری خرمشهر بودند و نام عملیاتشان را نیز براساس همین ایده «فتح المبین» یعنی همان آزادی و پیروزی بزرگ قرار دادند. اما در میانه همین نبرد آزادی‌خواهانه، محمد مجروح شد و به این ترتیب تولد سوم او در نیمه دوم زندگیش رخ داد. محمد به دوستانش یادآوری کرده‌بود جنازه‌اش را در میان لشگر زره پوش‌های عراقی جانگذارند و حداقل برای رهایی «رکسانای» جوان از روزهای نفس گیر، انتظار برای بازگشت همسر، جنازه شهید مرتضوی را تحویل دخترجوان دهند ولی محمد نه شهید که جانباز شده‌بود:« گلوله به پاهایم خورد. چند لحظه احساس کردم که مرده‌ام. همه چیز را از بالا می‌دیدم و دشت زیرپایم بود. دوستانم فکر کردند شهید شده‌ام و آمده‌بودند جنازه‌ام را به عقب ببرند ولی من زنده بودم.» او اکنون همان آرمان‌خواه بزرگ بود و تنها یک تفاوت با گذشته داشت؛ محمد یک «پا» نداشت.

زندگی در امتداد آرمان‌ها

او می‌گوید:«برای من زندگی روی ویلچر و به گوشه‌ای افتادن معنا نداشت. من آرزو داشتم. آروز داشتم که بچه‌هایم را بغلم بگیرم، آرزو داشتم بازهم به جنگ برگردم، آرزو داشتم کارخانه‌های خانوادگیمان را اداره کنم، آرزو داشتم روی پاهایم بدوم و همه اینها روی صندلی چرخ دار، ممکن نبود. من حتی اگر شده مثل لانگ جان سیلو ( قهرمان کارتونی با یک پا) با یک چوب زیرپایم هم راه می‌رفتم. من باید راه می‌رفتم.» زندگی برای مردان آرمان‌خواه، روال طبیعی ندارد و به همین دلیل محمد به سرعت راهی آلمان شد تا آرزوهای سراب آلودش را به موفقیت‌هایی در دسترس تبدیل کند. مدتی در آلمان ماند و پای مصنوعی ساخت. هنوز چند قدم برنداشته بود که پای ترکش خورده عفونت کرد. درمان روی پای عفونی ادامه پیدا کرد و سرانجام مرتضوی جوان از روی ویلچر بلند شد:« هر روز راه می‌رفتم، پایم خون می‌آمد و من راه می‌رفتم، پایم عفونت می‌کرد و من راه می‌رفتم. برای راه رفتن اشتیاق داشتم. نمی‌توانستم بنشینم و مدام راه می‌رفتم.» او با پای مصنوعی به ایران بازگشت و دوره چهارم زندگیش را در دهه سوم زیست‌اش آغاز کرد.

مرتضوی و آرمان زندگی بدون شکست

محمد به سبک ساکنان سیلیکون ولی «شکست را انتخاب نکرده‌بود.» و بنابراین باید به زندگی در کارخانه‌های صنعتی باز می‌گشت. جنگ به پایان رسیده‌بود، آرمان‌خواهان همگی در شهرها غریبه بودند و سایه برج‌های پایتخت روی سرشان سنگینی می‌کرد. محمد به حاشیه تهران رفت و در بیان بی‌آب و غروب‌های خاکستری هشتگرد، کارخانه آردش را بنیان گذاشت:« اوایل اصلا سرمایه درستی نداشتیم. حتی برای ساختن بخش ادرای کارخانه مجبور شدیم به یزد برویم و آجرهای خراب و دور ریز را خریداری کنیم.» ساختمان برپا شد ولی برای مردی همچون محمد که زیبایی غروب آفتاب در ساحل اقیانوس اطلس را درک کرده‌بود، هشتگرد کرج جای مناسبی برای زندگی به شمار نمی‌آمد:«تصمیم گرفتیم دور تا دور کارخانه را درخت بکاریم ولی پول کافی برای سیستم آبیاری نداشتیم. درخت‌ها را کاشتیم و هر بعد از ظهر من با ماشین خودم با سطل آب می‌بردم و درخت‌ها را آبیاری می‌کردم.» با پای پلاستیکی و روحیه‌ای آهنین مرتضوی جوان کارخانه اول و دوم و چندمش را برپا کرد. او اینگونه از جنگ زرهپوش‌ها به جدال با زندگی آمد. مرتضوی «شکست را انتخاب نکرده‌بود.»

مرتضوی مردی برای تمام اعتراض‌ها

او در دهه پنجم زندگیش قرار دارد. نوه‌اش را در آغوش می‌گیرد و با عصا فوتبال بازی می‌کند. در میان همکاران اقتصادیش از به مردی صریح، صادق و مهربان شهرت دارد. برخی از همکارانش را با نام کوچک صدا می‌زند و مانند همگی کهنه سربازان اصیل، نه فخر می‌فروشد و نه امتیازی از زخم کهنه‌اش می‌گیرد. مرتضوی با پای مصنوعی هر روز صبح تا هر شام در محیط کارش حاضر است و به معتمدی برای اقتصاد ایران تبدیل شده‌است. او رزمنده و از آن مهمتر هنوز آرمان خواه مانده‌است:«فانتوم پن یعنی درد شبحی. یعنی اینکه کسی که پایش قطع شده، گاهی احساس می‌کند که مثلا کف پایش می‌خارد یا درد می‌کند. بنابراین تلاش می‌کند که پایش را بخاراند ولی پایی وجود ندارد و همین تبدیل به یک برق گرفتگی می‌شود که مغز جانباز را هر چند هفته داغوان می‌کند. من هم گاهی از این درد چنان دندان‌هایم را به هم می‌فشارم که خورد می‌شوند.» کهنه سرباز آرمان‌خواه ولی با این درد از پا نیفتاده‌است:« اما اینها برای من مهم نیست. فانتوم‌پن من زمانی است که می‌بینم آرمان‌هایی که برایشان جنگیدم همگی از دست رفته‌است یا می رود.» حاج محمد مرتضوی، کهنه سرباز آرمان خواه در دهه نود، چنان زندگی می‌کند که در دهه پنجاه مبارزه می‌کرد، در دهه ۶۰ می جنگید و در دهه ۷۰ برای احیایی دوباره تکاپو می‌کرد. او همیشه «رزمنده» است و به روایت یکی از هم نسلانش زندگی برای آرمانخواهانی چون او به روال طبیعی نمی‌گذرد.

بخش سایت‌خوان، صرفا بازتاب‌دهنده اخبار رسانه‌های رسمی کشور است.

ما را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید

ارسال دیدگاه

دنیای اقتصاد را بعنوان منبع مورد اعتماد خود به گوگل معرفی کنید افزودن