ادیپ شهریار، ادیپ افغانی
علیرضا تهرانی- ۲۵۰۰سال پیش سوفوکل چهارشانه ملقب به خوشبختترین مرد دنیا، نمایشنامهای با عنوان ادیپ شهریار نوشت.
علیرضا تهرانی- ۲۵۰۰سال پیش سوفوکل چهارشانه ملقب به خوشبختترین مرد دنیا، نمایشنامهای با عنوان ادیپ شهریار نوشت. داستان این نمایشنامه مربوط به شاهزادهای شومبخت است که در گریز از تقدیر دهشتناک خویش راهی را برمیگزیند که ناخواسته به همان تقدیر شومش منتهی گردید، تقدیری که باعث میشود او پدر را بکشد و با مادرش ازدواج کند و در پایان وقتی پرده از این راز برداشته میشود، ادیپ با دستان خود چشمانش را از حدقه بیرون میآورد.
داستان این اسطوره همچنان برجستهترین درام دنیا است و حالا بعد از ۲۵قرن احمد مهرانفر در تالار نو تئاتر شهر روایتی را به صحنه میبرد با نام ادیپ افغانی. او در اینباره میگوید: «زمانی که این نمایشنامه را مینوشتم اصلا به این فکر نمیکردم که چه اتفاقی خواهد افتاد و شخصیت اصلی دچار چه سرنوشتی میشود. با کاملتر شدن نمایش متوجه شدم که چهقدر سرنوشت پسر شبیه سرنوشت اسطوره ادیبوس است. در شروع نیازی به اقتباس نداشتم و الان هم ادعایی در این زمینه ندارم و صرفا به دلیل اینکه سرنوشت این آدم شبیه ادیپ است و ارتباطی که با تقدیر دارد، به دلیل کامل کردن معنای نمایشنامه اسم آن را ادیپ گذاشتم.»
او درباره مساله تقدیر که عنصری مشترک بین هر دو نمایش است، توضیح داد: «تقدیر سوالی است که بشر از ابتدای خلقت تا به امروز جوابی برای آن پیدا نکرده، منظورم از جواب، جوابی تجربی و مشاهدهگر است نه حسی و ذهنی. البته ادیان الهی در این مورد جوابی قطعی دادهاند اما انسان کنجکاو همچنان به دنبال پاسخی برای این سوال میگردد.»
زن در این نمایش شخصیت عجیبی دارد، او از تقدیر خود آگاه است، به پسر میگوید که تو مرا خواهی کشت اما در کنار او میماند و شرایط سرنوشت خود را مهیا میسازد و گویا به استقبال تقدیر میرود. مهرانفر درباره نقش زن در نمایش ادیپ افغانی گفت: «زن از ابتدا به دنبال خوشبختی میگردد و میاندیشید که اگر با عشق ازدواج کند به خوشبختی خواهد رسید و به دلیل بیتوجهیهای پسر سرخورده میشود، پسر به او فکر نمیکند بلکه به عدم خواب دیدن و عقیم بودن خود میاندیشد، زن تهی است، زندگی برایش جذابیتی ندارد به همین دلیل به فکر خودکشی میافتد و چون عاشق پسر است، دوست دارد به دست او کشته شود. پس این مساله را به او تلقین میکند تا به این صورت برای همیشه در ذهن او ماندگار بماند.» این کارگردان و بازیگر تئاتر درباره تضاد زیبایی که در نمایش نهفته است، گفت: «چیزی که خودم در زندگی به آن اعتقاد دارم و در نمایش هم از آن استفاده کردهام این است که انسان بسیاری از مواقع ناخواسته و بدون تصمیم قبلی دچار یک عمل میشود.»
بازیگر نمایش فنز درباره انتخاب بازیگرانش میگوید: «رحیم نوروزی از ابتدا در ذهن من بود و زمانی که نمایشنامه را نوشتم با او درباره این نقش صحبت کردم، او هم پذیرفت اما برای نقش زن به بازیگری جوانتر فکر کرده بودم، به دلیل اینکه معمولا جوانان در سنین پایین تصمیمهایی احساساتی و زود هنگام میگیرند. پانتهآ پناهی انتخاب سوم من بود ولی الان که نمایش در حال اجرا است، خوشحالم که او این نقش را بازی میکند به نظرم کسی به خوبی او نمیتوانست از عهده این نقش برآید» مهرانفر را همیشه روی صحنه و به عنوان بازیگر دیدهایم، درباره حضورش به عنوان کارگردان میگوید: «به نظر من بازیگری مشکلتر از کارگردانی است، البته کار کردن در هنر مشکل است، اینکه تو آدمهایی را به عنوان طرفدار پیدا میکنی آنها خریدار هنر هستند و دوستش دارند هر بار با اثری جدید از تو مواجه شوند و این برای هنرمند در هر ردهای مشکل است».
زن در نمایش ادیپ افغانی دیالوگی را بارها تکرار میکند: یه چهارراهی که از هر طرف راهه.
مهرانفر در پایان درباره تکرار دیالوگی که بارها توسط شخصیت زن تکرار میشود، گفت: «این صحنههایی از خوابی بوده که پسر، ۱۵ سال پیش دیده. این دو نفر فکر میکنند با تکرار این خواب در لحظهای که پسر میخواهد به عالم رویا برود، میتوانند حافظه از دست رفته وی را برگردانند، در واقع اسم دختر هم سمبلیک است، اسم او شهرزاد است و ما را یاد شهرزاد قصهگو میاندازد. شهرزادی که هر شب قصه میگفت و شب آخر خودش به کام مرگ گرفتار شد، در اینجا شهرزاد ما تلاش میکند که پسر خواب خود را به یاد بیاورد اما ادامه این خواب داستان مرگ خود او است».
نور صحنه میرود، کودک افغانی توسط آیینه بین پرده از راز قتل دختر بر میدارد، جسد سوخته دختر داخل گونی است، شبح پسر پشت در پیدا است.