بازگشت اسطوره‌ها و مساله اصلی ایران امروز

شماره روزنامه: ۶۶۸۵ تاریخ چاپ: شماره خبر: ۴۳۰۲۷۲۹ خبر و دیپلماسی

شراره عبدالحسین‌زاده*

در سال‌های اخیر، صحنه فرهنگی ایران شاهد بازگشت پررنگ روایت‌هایی از گذشته اسطوره‌ای خود بوده است. «آرش»، «پسران فریدون» و دیگر آثاری که به شاهنامه و اسطوره‌های ایرانی رجوع می‌کنند، تنها بازخوانی داستان‌هایی از گذشته نیستند؛ آنها نشانه‌ای از یک اتفاق عمیق‌تر در لایه‌های فرهنگی جامعه‌اند: بازگشت به روایت‌هایی که بتوانند درباره اکنون سخن بگویند.

بازگشت اسطوره‌ها و مساله اصلی ایران امروز

اسطوره‌ها معمولا زمانی دوباره زنده می‌شوند که جامعه با پرسش‌های بزرگی درباره هویت، آینده و معنای زندگی جمعی مواجه باشد. ملت‌ها در دوره‌های ثبات، کمتر نیاز دارند به گذشته اسطوره‌ای خود رجوع کنند؛ اما در دوره‌های بحران، روایت‌های بنیادین دوباره فعال می‌شوند، زیرا انسان و جامعه برای تحمل وضعیت دشوار، تنها به راه‌حل‌های مادی نیاز ندارند؛ بلکه به داستانی نیاز دارند که جایگاه آنان را در جهان توضیح دهد. از منظر روان‌شناسی تحلیلی کارل گوستاو یونگ، اسطوره‌ها حامل «کهن‌الگوها» هستند؛ الگوهای عمیقی که در ناخودآگاه جمعی انسان‌ها حضور دارند و در قالب شخصیت‌ها، داستان‌ها و نمادها خود را نشان می‌دهند. کهن‌الگوها شخصیت‌های تاریخی نیستند، بلکه صورت‌های بنیادین تجربه انسانی‌اند: قهرمان، خردمند، مادر، سایه، شورشی و جست‌وجوگر.

در فرهنگ ایرانی، یکی از نیرومندترین کهن‌الگوها، «قهرمانِ جست‌وجوگر معنا» است. قهرمانی که فقط برای پیروزی نمی‌جنگد، بلکه در جست‌وجوی حقیقت، عدالت و حفظ یک ارزش بزرگ‌تر از خود است. رستم، سیاوش و آرش، هرکدام صورت‌های متفاوتی از این الگو هستند. آرش شاید خالص‌ترین نمونه این کهن‌الگو باشد. او نه پادشاه است، نه صاحب قدرت سیاسی؛ قهرمانی است که در لحظه‌ای تاریخی، تمام وجود خود را در یک انتخاب قرار می‌دهد. تیر آرش فقط یک مرز جغرافیایی را مشخص نمی‌کند؛ نماد مسوولیت فرد در برابر یک جمع و ترجیح دادن معنایی بزرگ‌تر از زندگی شخصی است. اما در کنار آرش، روایت «پسران فریدون» سویه دیگری از تجربه انسانی را یادآوری می‌کند. اگر آرش داستان فداکاری برای حفظ یک جمع است، داستان فریدون درباره خطر فروپاشی آن جمع از درون است. پیروزی بر ضحاک پایان تاریخ نیست؛ زیرا پس از آن، مساله قدرت، رقابت، حسادت و ناتوانی در حفظ وحدت مطرح می‌شود. اسطوره ایرانی تنها درباره قهرمانان پیروز نیست؛ درباره شکست‌هایی هم هست که از ضعف‌های انسانی سرچشمه می‌گیرند.

شاید جذابیت این روایت‌ها در ایران امروز را باید در مفهوم «بحران معنا» جست‌وجو کرد. بحران معنا صرفا به معنای نارضایتی یا ناامیدی نیست؛ بلکه زمانی شکل می‌گیرد که میان تجربه روزمره مردم و روایت‌هایی که قرار است به زندگی آنان جهت بدهد، فاصله ایجاد شود. جامعه‌ای که با فشارهای اقتصادی، نگرانی نسبت به آینده، تنش‌های اجتماعی و کاهش اعتماد عمومی مواجه است، تنها با مساله معیشت روبه‌رو نیست؛ بلکه با پرسشی عمیق‌تر مواجه است: «ما چه داستانی درباره خودمان و آینده‌مان داریم؟» انسان‌ها برای ادامه دادن، فقط به امکانات نیاز ندارند؛ به معنا نیاز دارند. معنا به رنج‌ها شکل می‌دهد، به تلاش‌ها جهت می‌دهد و امکان تصور آینده را فراهم می‌کند. وقتی روایت‌های مشترک ضعیف می‌شوند، جوامع به سراغ حافظه تاریخی خود می‌روند؛ به سراغ داستان‌هایی که قرن‌ها توانسته‌اند پرسش‌های بنیادین انسان را پاسخ دهند. از این منظر، بازگشت اسطوره‌های ایرانی را می‌توان فعال شدن دوباره کهن‌الگوهای جمعی دانست. جامعه‌ای که احساس می‌کند بخشی از روایت هویتی خود را کمتر دیده است، طبیعی است که به سراغ شخصیت‌هایی برود که حامل مفاهیمی مانند ایران، تعلق، فداکاری، عدالت و مقاومت هستند.

در دهه‌های گذشته، در برخی سیاست‌های فرهنگی رسمی، تاکید بیشتری بر روایت دینی و انقلابی از هویت جمعی وجود داشته و در مقابل، بخش‌هایی از جامعه احساس کرده‌اند لایه‌های دیگری از هویت ایرانی، از جمله اسطوره‌ها و حافظه تاریخی پیشااسلامی، کمتر در فضای عمومی بازنمایی شده است. البته هویت ایرانی همواره چندلایه بوده است؛ ایران باستان، زبان فارسی، ادبیات، اسلام ایرانی، تشیع و تجربه تاریخی ملت ایران در کنار یکدیگر این هویت را ساخته‌اند. مساله اصلی زمانی ایجاد می‌شود که یکی از این لایه‌ها بخواهد دیگری را حذف کند. اما در تحلیل این موج فرهنگی نباید گرفتار یک رمانتیسم ساده شد. بازگشت اسطوره‌ها الزاما به معنای ظهور آثار هنری بزرگ یا یک تحول فرهنگی عمیق نیست. بازار هنر نیز منطق خود را دارد. وقتی جامعه‌ای با عطش هویتی و میل به بازشناسی گذشته مواجه است، روایت‌های اسطوره‌ای به ظرفیت اقتصادی و مخاطب‌پذیر تبدیل می‌شوند.

تجربه سال‌های اخیر، از اجراهایی مانند «سی‌صد» تا آثار تازه‌تر با محوریت شاهنامه و اسطوره‌های ایرانی، نشان می‌دهد که ترکیب موسیقی، نمایش، چهره‌های شناخته‌شده و روایت‌های ملی توانسته مخاطب گسترده‌ای جذب کند. این به معنای بی‌ارزش بودن این آثار نیست، اما باید میان «نیاز عمیق فرهنگی جامعه» و «کیفیت هنری محصولی که از این نیاز ساخته می‌شود» تفاوت گذاشت. گاهی یک جامعه تشنه معناست و بازار فرهنگ، این تشنگی را به محصول تبدیل می‌کند. بنابراین هر بازگشت اسطوره‌ای را نباید الزاما یک رنسانس فرهنگی دانست؛ گاهی این بازگشت، هم نشانه یک نیاز واقعی اجتماعی است و هم فرصتی برای صنعت سرگرمی.

با این حال، ارزش اسطوره‌ها در این است که صرفا گذشته را بازنمایی نمی‌کنند؛ بلکه پرسش‌هایی برای امروز مطرح می‌کنند. آرش از ما می‌پرسد برای چه چیزی حاضر به هزینه دادن هستیم. سیاوش از ما می‌پرسد آیا می‌توان در جهان پرآشوب، بر حقیقت ایستاد. فریدون هشدار می‌دهد که جوامع تنها از دشمن بیرونی آسیب نمی‌بینند؛ گاهی از شکاف‌های درونی فرسوده می‌شوند. شاید مساله اصلی ایران امروز، فقدان اسطوره نیست؛ ایران سرشار از اسطوره است. مساله، فقدان یک روایت مشترک و آینده‌ساز است؛ روایتی که بتواند همه لایه‌های هویت ایرانی را در کنار هم ببیند و از گذشته، نه برای فرار از اکنون، بلکه برای ساختن آینده استفاده کند. بازگشت آرش و فریدون شاید در نهایت درباره گذشته نباشد؛ درباره جامعه‌ای است که در جست‌وجوی پاسخ یک پرسش قدیمی اما همواره تازه است: ما که بوده‌ایم، چه چیزی را باید حفظ کنیم، و برای ساختن آینده حاضر به چه هزینه‌ای هستیم؟

*  پژوهشگر جامعه‌شناسی سیاسی

ما را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید
دنیای اقتصاد را بعنوان منبع مورد اعتماد خود به گوگل معرفی کنید افزودن