چرا واشنگتن نتوانسته ایران را شکست دهد؟

 برای ایران شکست می‌تواند به معنای تغییر رژیم باشد، اما برای ترامپ تنها به معنای یک آخر هفته بد در مارالاگو است. به همین دلیل روشن است که ایران انگیزه بیشتری دارد که در این بازی عقب‌نشینی نکند. اما دلیل عمیق‌تری هم وجود دارد که توضیح می‌دهد چرا آمریکا در برخورد با ایران با دشواری روبه‌رو بوده و این مساله فقط به ترامپ یا این جنگ اخیر محدود نمی‌شود. از زمان روی کار آمدن جمهوری اسلامی ایران، آمریکا همواره دچار دوگانگی بوده است، از یک سو خواسته‌های مشخصی داشته مانند بازگرداندن گروگان‌ها یا محدود کردن برنامه هسته‌ای و از سوی دیگر تمایل داشته کل نظام را تغییر دهد، نه اینکه فقط با آن مذاکره کند. این تنش میان تغییر رفتار ایران یا تغییر رژیم ایران نزدیک به ۵۰ سال در سیاست خارجی آمریکا وجود داشته است.

اگر واشنگتن با تهران مذاکره کند، ناگزیر باید وارد فرآیند بده بستان شود و تنش‌ها کاهش پیدا کند. مهم‌تر از همه این است که مذاکره به معنای پذیرش نوعی مشروعیت برای جمهوری اسلامی ایران است که در صحنه جهانی به رسمیت شناخته می‌شود اما این موضوع برای بخشی از نخبگان آمریکایی پذیرفتنی نیست. آنها معتقدند تنها سیاست درست در قبال آن سرنگونی است. با این حال مسائلی وجود دارد که فقط با همکاری ایران قابل حل است، به همین دلیل حتی رونالد ریگان نیز در حالی‌ که به طور علنی از ایران انتقاد می‌کرد به صورت مخفیانه با آن مذاکره می‌کرد. این تناقض را می‌توان تقریبا هر روز در سیاست ترامپ مشاهده کرد در یک پیام تهدید می‌کند که تمدن ایران را نابود خواهد کرد و در همان روز از پیشرفت مذاکرات سخن می‌گوید، وارد گفت‌وگو می‌شود و نسبت به توافق ابراز خوش‌بینی می‌کند، اما در فاصله میان مذاکرات به اقدام نظامی دست می‌زند و از مردم ایران می‌خواهد حکومت خود را سرنگون کنند و چند روز بعد دوباره وعده می‌دهد که اگر ایران خواسته‌های او را بپذیرد آینده روشنی در انتظارش خواهد بود.

آمریکا در گذشته نیز چنین رویکرد متناقضی نسبت به اتحاد جماهیر شوروی داشت پس از انقلاب ۱۹۱۷، واشنگتن روابط خود را قطع کرد و حتی تلاش‌هایی هرچند محدود برای تضعیف آن انجام داد تا اینکه فرانکلین روزولت پس از حدود ۱۶ سال آن را به رسمیت شناخت و روابط دیپلماتیک برقرار کرد. این تنش پس از جنگ جهانی دوم دوباره ظاهر شد، در دهه هفتاد سیاست مذاکره هنری کیسینجر با شوروی از سوی جناح راست به شدت مورد انتقاد قرار گرفت، زیرا تصور می‌شد به تقویت نظامی خصمانه کمک می‌کند. پاسخ کیسینجر این بود که آمریکا هرچند از نظر ایدئولوژیک با شوروی مخالف است، اما منافع ملی دارد که بدون توافق با مسکو از جمله مساله کنترل تسلیحات هسته‌ای قابل تامین نیست.

در موضوع ایران نزدیک‌ترین نمونه به کیسینجر؛ باراک اوباما بود، او تنها رئیس دولتی بود که تصمیمی روشن گرفت. دولت او پذیرفت که هرچند آمریکا ممکن است خواهان تغییر حکومت در ایران باشد اما برای مقابله با مهم‌ترین تهدید یعنی برنامه هسته‌ای ناچار است با همین حکومت تعامل کند. توافق هسته‌ای تلاشی بود برای مهار خطرناک‌ترین بخش مربوط به ایران و در این زمینه هم موفق بود، اما بسیاری از محافظه‌کاران معتقد بودند که این توافق به نوعی به حکومت ایران مشروعیت می‌دهد. به همین دلیل ترامپ از آن خارج شد اقدامی که باعث بازگشت جریان‌های مخالف و منتقد توافق در ایران شد و آنها برنامه غنی‌سازی را گسترش دادند و اکنون ترامپ دوباره با همان دو راهی توافق یا تقابل روبه‌رو شده است. در این مرحله روشن است که ترامپ خواهان دستیابی به توافق است، اما اگر چنین توافقی حاصل شود، ممکن است جمهوری اسلامی به هدفی برسد که نزدیک به۵۰ سال در پی آن بوده است، یعنی پذیرش کامل حتی از سوی سرسخت‌ترین جناح‌های آمریکا و برای تهران چنین دستاوردی ارزشی دارد که می‌تواند در برابر آن امتیاز بدهد.

*   ستون‌نویس واشنگتن‌پست