داستان یک اسطوره
رها فریدی کارگردان
این فیلم ادای دینی است به سرزمین مادریام و به هنرمندان مستقلی که در زمان حیاتشان شناخته نشدند. خانه مادربزرگ در بندرعباس، قبل از اینکه جاده و بلواری باشد، چند قدمی شن و ماسه و صدف بود تا برسد به دریا. در و پنجرههای فیروزهای، نان پخته روی تاوه، بوی کُنار و انبا، لکههای قرمز توت روی زمین حیاط خانه... موسیقی بندری، چمک، سرکنگی اقوام و گیتار... که وارد شده بود با منصفی به این دیار... ثبت و ضبط باقی مانده این فرهنگ آبا اجدادی آرزویم بود، فرهنگی که مثل تمام آداب قدیم جهان کمکم دستخوش تغییر و زندگانی مدرن میشود و روز به روز طعم و بویش را بیشتر میبازد. از سال ۱۳۸۲ سفرهای تحقیقیام به جنوب آغاز شد. محقق و عاشق موسیقی بودم و ثبت و ضبط هر نوای تازه و هر استعداد کشف نشدهای شغلم شده بود.
تهیهکننده یک برنامه موسیقی بودم که هر هفته به معرفی موزیسینی شنیده نشده میپرداخت. زمانی که تصمیم به ساخت فیلم گرفتم تقریبا بیشتر تحقیق در طول سالها انجام شده بود و با فضای موسیقی هرمزگان آشنا بودم. در هرمزگان به هر سویی سفر کنید، ترانههای«ابرام» به گوش میخورد، پخش میشود، آموخته میشود، زمزمه و اجرا میشود... امروز «منصفی» برای هرمزگانیها اسطورهایست و افسانهاش شنیدنی. این گستردگی و تاثیرش بر نسل نو، ثبت این قصه را ضروریتر کرد. برای رسیدن به قصه زندگی ابراهیم منصفی، گوش سپار روایتگران بسیاری شدم. روایتگرانی که یارش بودند و هر یک دورهای کنارش. هر کدام با حسن نیت، روایت خود را از برداشتها و خاطراتشان بیان کردند. باور دارم که هرگز نمیتوان زندگی هیچکس را حتی از زبان خودش به صحت کامل بازگو کرد. در این فیلم تلاش کردم نکاتی را که از زبان بسیاری تکرار شد، نزدیکترین به حقیقت فرض کنم و در این روایت جای دهم. خوشبختانه منصفی نویسنده بود و در بیان و ثبت حالات، احساسات و افکارش هیچ کمکاری نکرده است. ارزشمندترین اسناد دستنوشتههایش بودند که شاعر را به بهترین شکل نمایان میکنند. منصفی را خواندم و شنیدم، همچنین نزدیکانش را... و پایههای اصلی قصه شکل گرفت. حقیقت هیچ زندگی قابل بیان نیست. یک اتفاق واحد از منظر هر یک از ما، خود قصهای است مجزا. «چیچکا قصه شب» فقط تلاشی است برای روایتِ قصهای از یک زندگی!