مسابقه تنیس با میلتون فریدمن
سالها قبل، زمانی که به کار ویراستاری در مجله ریدرز دایجست اشتغال داشتم، فرصتی به دست آمد تا در کنفرانسی که در مرکز تحصیلات تکمیلی نیروی دریایی ایالاتمتحده آمریکا واقع در شهر مونترِی کالیفرنیا برگزار میشد، به عنوان عضو هیاتمشاوره کنفرانس حاضر باشم. هرگز به خاطر نخواهم آورد که موضوع آن کنفرانس چه بود اما کاملا به یاد دارم که یکی از شرکتکنندگانش میلتون فریدمن بود.
سالها قبل، زمانی که به کار ویراستاری در مجله ریدرز دایجست اشتغال داشتم، فرصتی به دست آمد تا در کنفرانسی که در مرکز تحصیلات تکمیلی نیروی دریایی ایالاتمتحده آمریکا واقع در شهر مونترِی کالیفرنیا برگزار میشد، به عنوان عضو هیاتمشاوره کنفرانس حاضر باشم. هرگز به خاطر نخواهم آورد که موضوع آن کنفرانس چه بود اما کاملا به یاد دارم که یکی از شرکتکنندگانش میلتون فریدمن بود. قبل از آن چندین بار او را ملاقات کرده بودم اما آن دیدارها ذرهای از هیبت فریدمن در نزد من کم نکرده بود. در حضور او هرگز شک نمیکردی که با یک مخ تمام عیار سر و کار داری اما این به هیچ وجه حس بدی را در تو ایجاد نمیکرد. در صدایش زنگ خشک و گزندهای بود که نوعی دقت و وضوح را حتی در سخنرانیهای خودجوش و برنامهریزی نشدهاش القاء میکرد و در عین حال منافاتی با نزاکت طبیعی و ملاحتآمیز او و برق پرحرارت چشمانش نداشت.
یک روز عصر که داشتیم از جلسه نسبتا کسلکننده کنفرانس فارغ میشدیم، به او پیشنهاد دادم که برویم و دستی به راکت تنیس بزنیم. فریدمن گفت فکر خیلی خوبی است و به اتفاق به طرف زمین تنیس دانشکده براه افتادیم.
من آن موقع ۲۹ سال از اقتصاددان بزرگ کوچکتر بودم. خیلی اوقات به تمرین تنیس میپرداختم و بدنم روی فرم بود. فریدمن حریف چندان ضعیفی به نظر نمیرسید هرچند هیکل و شکل و شمایل یک ورزشکار را هم نداشت. من پاهای باریک و عینک او را ورانداز کردم. حتی در لباس سفیدرنگ تنیس هم واقعا همان بابای روشنفکر همیشگی بود. اما متوجه شدم که راکتش بطرز تهدیدآمیزی خوشدست به نظر میرسد.
رز، همسر فریدمن، هم به ما ملحق شد و روی نیمکتی نزدیک تور نشست. اگر درست یادم مانده باشد، کتابی هم در دست داشت. ما مدتی توپ را رد و بدل کردیم. فریدمن ضربات کم و بیش خوبی به توپ وارد میکرد. ضربات لبِ تورش ضربات خوبی بود. ما در جا بازی میکردیم و خیلی کم در عرض زمین حرکت میکردیم. با ضرباهنگ یکنواختی ضربات فورهندمان را رد و بدل میکردیم و از آفتاب گرم و مطبوع بعدازظهر لذت میبردیم.
حدود ۱۵ دقیقه به توپ ضربه زدیم. پرسیدم: «میخواهید یک ست درست و حسابی بازی کنیم؟» جواب داد: «البته». پیشانیش را پاک کرد و با حوله کوچکی بالای عینکش را لمس کرد و حوله را به گوشه تور آویزان کرد. برای تعیین نوبت سرویس شروع به بازی کردیم. او با یک ضربه آرامِ روی تورِ بظاهر ناشیانه والیِ سرویس را از آن خود کرد و من در موضع دریافت سرویس قرار گرفتم.
سرویسش قوی و در عین حال تقریبا قابل پیشبینی بود. اول با خودم فکر کردم که خب باید کمی با او مدارا کنم و نگذارم دورِ زمین بدود و پیشِ روی زنش، به نفس نفس بیفتد. آن موقع به نظرم در سالهای دهه شصت سالگیش بود. به هرحال خیلی زود معلوم شد که هیچ مشکلی در برگرداندن توپهای من ندارد. شروع کردم به ارسال ضربات سنگینتر ولی او با اطمینان آنها را جواب میداد. بک هندش بد نبود.
کمکم داشتم متوجه میشدم که بهرغم چهره آرام و حتی بعضا متبسمش، چشمانش از پشت عینک تمرکز خیلی زیادی بر روی توپ دارند. ظاهرش نشان میداد که مثل هر کس دیگری دارد از حرکت در زیر نور آفتاب لذت میبرد، اما چشمانش انگار از او جدا بودند و لحظهای از توپ غافل نمیشدند.
حالا دیگر فهمیده بودم که اندکی بیشتر از همیشه به زحمت افتادهام و برای رسیدن به ضرباتش باید در طول و عرض زمین عقب و جلو بروم. گیم اول به درازا کشید و او سرانجام آن را برد. در گیم دوم، من سرویسهای سریع و محکمی روانه کردم که واقعا بینقص بودند و لب خط داخل میشدند. بیشتر سرویسهایم توی زمین فریدمن میخوابیدند. او کمی جا خورده بود، اما به هرحال مبارزه سختی را پشتسر گذراندیم تا بالاخره من در آن گیم برنده شدم.
فریدمن گیمهای سوم و چهارم را هم بهرغم سرویسهای دقیق و محکم من از آنِ خود کرد. من نتیجه را سه به یک واگذار کردم و او قاطعانه کاری کرد که من برای او بازی کنم. خودش ظاهرا تلاش چندانی به خرج نمیداد، اما من دائما از این طرف به آن طرف میدویدم.
وقتی فکر میکنم میبینم که آن ضربه آرامِ والیِ تعیین سرویس کاملا حساب شده بوده است. بعد از آن ضربه او توپهای چرخشی جسورانهاش را با مهارت روی نت میفرستاد و من بیهوده برای گرفتنشان میدویدم. او بارها فرصت آن را داشت که با ضربات فورهند کوتاه، والی را به نفع خودش به اتمام برساند اما به جای این کار، توپ را به جای غیرقابل انتظاری از زمینِ من هدایت میکرد تا من برای رساندن راکتم به توپ درست و حسابی به تقلا بیفتم.
در هر والی، من مشخصا به این فکر میکردم که او حتی برای سه ضربه بعدیش برنامهریزی کرده است، اما ظاهرا کاری از دست من برای تغییر نقشههای او ساخته نبود.
به هرحال، به سرعت فکرم را عوض کردم و به جای اینکه از خود بپرسم چه چیزی تمثال مسنی همچون میلتون فریدمن را نزد من بد جلوه میدهد، تلاش کردم تا تصویر مثبتی از او در ذهنم ایجاد کنم. سرگرمی بزرگی بود، مسابقه واقعا خوبی که با برنده شدن او خاتمه یافت.
وقتی از زمین تنیس دور میشدیم با ملاحظه بسیار گفتم: «مثل فرفره بازی میکردید». تایید کرد و توضیح داد که چطور در طول سالهای متمادی روی این ورزش کار میکرده است. میگفت که از ورزش تنیس لذت میبرد و از این بازی احساس آرامش پیدا میکند چون به نظرش تنیس بازیای است که اگر ذهنت درگیر مسائل دیگر باشد، نمیتوانی آن را انجام بدهی.
آن شب توی رختخواب به این فکر میکردم که آن جوجه روشنفکر باریک پای با چه مهارتی مسابقه را کنترل کرده بود. او نقاط قوت و ضعف مرا به دقت محاسبه کرده بود. بله، و این تنها یک بخش قضیه بود. بر نقاط قوت و ضعف خودش هم کاملا اشراف داشت و بخاطر صداقتی که با خودش داشت، از چنان اعتماد به نفسی برخوردار بود که مو لای درزش نمیرفت. ضمن آنکه نشانهای از کبر و غرور یا حس برتری در او دیده نمیشد.
در طول سالیان بعد هرگاه در مباحثه یا مناظرهای میلتون فریدمن را میدیدم، یا اگر ندرتا فرصت گفتوگو با او را پیدا میکردم، به فکرِ ویژگیهایی میافتادم که در آن مسابقه تنیس از خودش بروز داده بود. همیشه از دقت و ظرافت فکرش، از جدیت (و نه هیبتی) که در برخورد با دیگران به خرج میداد و از صداقت اندیشهای که در دفاع و هواداری از اصل «آزادی فردی» که بر تمام زندگیاش سایه انداخته بود، بکار میبرد، شگفتزده شدهام.
نوشته: رالف کینی بنت
ترجمه: علیرضا خان جان