من، پول من، نفت من
مجید یوسفی<br>از فاصله روزی که ایرانیان صاحب نفت شدند و تا روزی که آن را در تحول درون برنامه خود آوردند و در ردیف بودجه عمومی کشور قرار دادند تقریبا ۳۰ سال گذشت. پیش از آن هیچ طرح و برنامهای برای تصمیمسازان کشور متصور نبود.
مجید یوسفی
از فاصله روزی که ایرانیان صاحب نفت شدند و تا روزی که آن را در تحول درون برنامه خود آوردند و در ردیف بودجه عمومی کشور قرار دادند تقریبا ۳۰ سال گذشت. پیش از آن هیچ طرح و برنامهای برای تصمیمسازان کشور متصور نبود. اما همین که این ماده حیاتی در داخل برنامهای گنجانده شد نزاع حاکمان و دولتمردان ایرانی آغاز شد اینک بیش از هشتاد سال است که بر سر چگونگی تخصیص چنین منبعی درگیری و نزاعهایی سختی در کار است.
دولت نهم تخصیص درآمد همین ماده حیاتی را به اقشار کم درآمد در دستور کار خود قرار داد اگرچه در نیمه اول سال ۸۵ از پذیرش همه آنچه را که وعده داده بود سرباز زد اما همچنان سعی دارد که این هم را بهگونهای بر سر سفره مردم بگذارد. این تجربه بیش از این در ایران چندین دولت را به زیر آورد، حکومتی را ساقط کرد، انقلابی را به بار نشاند و حکایت همچنان باقیست.
مرور تاریخ گذشتگان و تجربهای که پشت سر گذاشته شد از این رو مهم و عبرتانگیز است که میتواند باب مباحث جدیدی را در حوزه تخصیص منابع بگشاید.
مساله نفت و آثار و تبعات آن چندانکه در شماره گذشته به ابعاد و تاثیر آن در بودجه سال ۶-۸۵ برشمردیم یا تحمیل یکی از چالشبرانگیزترین موضوع اقتصادی سال آینده است. سالی که به نظر اثرات تورمی بودجه سال ۸۶ آشکار میشود.
مقاله زیر به دو رخداد مهم تاریخی در عصر پهلوی دوم معطوف شده است - ابتدا به رخداد سالهای پایانی پهلوی دوم که در واقع عدم واقعگرایی و رویاپردازی شاه باعث شد مطالبات مردم آنچنان افزوده گردد که همانند سیلی به ویرانی تاج و تختش منجر شد. دوم به رخداد سالهای پایانی دهه بیست که فشار فرماندهان جنگی آیزنهاور عرصه را برای رییس سازمان برنامه و بودجه وقت تنگ کرد و لاجرم به عزل او و گسیختگی سازمان برنامه منجر گشت.
من درست یادم هست. یک سال قبل از اینکه حکومت هویدا برود، جلسهای در حضور شاه تشکیل دادیم که در آن جلسه هویدا، اصفیاء وزیر مشاور، هوشنگ انصاری وزیر امور اقتصادی و دارایی، حسنعلی مهران، رییس بانک مرکزی هم بود و من در آن موقع وزیر مشاور و رییس سازمان برنامه و بودجه بودم. مشکلات دیگر رو آمده بود. گرفتاریهای واقعا سخت و لاینحلی به وجود آمده بود. خیلی شاه مغموم و افسرده بودند. خیلی روحیه دلتنگی داشتند . شاه گفتند «چه طور شد یک دفعه بهاین وضعیت افتادیم؟ من گفتم اجازه بدهید که من برایتان توضیح بدهم: ما درست وضع مردمی را داشتیم که در دهی زندگی میکردند و زندگی خوشی داشتند و منتهی، خوب، گرفتاری این را داشتند که خشکسالی شده بود و آنقدر آب نداشتند که بتوانند کشاورزی بکنند. خوب، هی آرزو میکردند که باران بیاید. یک وقت آن قدر باران آمد که سیلاب شد. تمامخانه و زندگی و زمینهای مزروعی اینها همه را خراب کرد. آدمها خوشبختانه زنده ماندند و توانستند جانشان را به در ببرند. ولی زندگیشان از همدیگر پاشید و اصلا معیشتشان به هم ریخت. ما هم درست همین وضع را داریم. ما مملکتی بودیم که داشتیم به خوشی زندگی میکردیم. اما پول بیشتری دلمان میخواست. درآمد بیشتری دلمان میخواست که مملکت را بسازیم. یک دفعهاین درآمد نفت مثل سیلی بود که تمام زندگی ما را شست و رفت.» شاه خیلی هم از این حرف من خوشش نیامد و ناراحت شدند و پا شدند جلسه را تمام کردند و رفتند بیرون.» (خاطرات مجیدی، ص۱۷۵)
نفت ماده سیاه رنگی است که از زمان فرونشاندن مته ویلیام ناکس دارسی در مسجد سلیمان میلیونها نفری را فریفته و صدها تنی را از قدرت به زیر آورده است. آنگاه کهاین جادوی سیاه از دل خاک تنوره کشید، چنان زخمی بر آرمانها و آرمان خواهی این قوم نهاده که هنوز تعفن آن در جان یک سوم مردم این سامان که عمری بالای نیم قرن کردهاند پیچیده است. صرف نظر از رویدادی که منجر به کودتای ۲۸ مرداد شد و دولتی را ساقط کرد و اعضای دولتش را به زندان و تبعید فرستاد، دست کم در هشتاد سال اخیر افزایش و کاهش قیمت نفت تعیینکنندهترین عنصر در اقتدار، انعطاف و جابهجایی قدرتها در ایران بود. هیچ دولت و قدرتی به اندازهاین طلای لعنت شده، قدرت و هیمنه خود را بر رخ این سامان نکشید. به همین جهت، تاثیر و نفوذ آن در دستگاه دولت در طی یک قرن اخیر بیش از هر عنصر مادی و انسانی تعیینکنندهتر بوده است. این مادهایست که حزب میسازد، دولت عوض میکند، به وقت لزوم آبرو میخرد و اعتباری را به ثمن بخس میفروشد، قربانی میگیرد، پاکترین و دلباختهترینها به میهن را در چشم برهم زدنی لکه دار میکند.
چندان شگفت نیست که در این هشتاد سال کمتر دولت مرد و سیاستمداری توانسته از گزند این ماده مصون بماند. بسیارند از مورخان و صاحبنظران که اعتبار حزب توده را در موضعگیریهای آن در قبال مساله نفت بر باد رفته میدانند. جز تعللی که حزب توده در کودتای ۲۸ مرداد از خود بروز داد، موضعگیریهای این حزب در برابر مساله نفت شمال بود که حیثیت و اعتبار حزب را بر باد داد. کم نیستند که یکی از زشتترین لکههای سیاه تاریخ حزب توده را، بی شک حرکات و موضعگیریهای آن در قبال مساله نفت میدانند. وقتی در سال ۱۳۲۳ آمریکاییها با دولت ساعد برای به دست آوردن امتیاز نفت مشغول مذاکره شدند، دکتر رادمنش از سوی فراکسیون ۸ نفری حزب توده در مجلس، مخالفت حزب را با اعطای هرگونه امتیازی اعلام داشت. این موضعگیری آبرویی برای او خرید که اعتبارش را چند ماه بعد وقتی که در حمایت از کافتارادزه (که خواهان امتیاز نفت شمال برای شوروی بود) برخاست از دست داد. بیجهت نیست که زکی لایدی متخصص و کارشناس بینالمللی سیاسی، نقش نفت و افزایش آن را در میانه دهه هفتاد همسنگ گردش آزاد سرمایه در دهه هشتاد و فروپاشی دیوار برلین در همان دهه ارزیابی کرده است «در حدود بیست سال اخیر قدرتهای اجرایی دولت کاهش یافته است. این کاهش در زمینه اقتصادی از ۱۹۷۳ با بحران نفت در کشورهای ثروتمند آغاز شد. در این بحران معلوم شد که اقتصاد آنها دیگر به خودی خود به معیارهای اولیهای که از بالا تحمیل شوند واکنش نشان نمیدهد و مدل کینزی اقتصاد دیگر چندان به کار نمیآید. سه رویداد در دهه ۱۹۸۰ این روند را سرعت بخشید. اولی ایدئولوژیک بود. این رویداد با ظهور دولتهای جدید در انگلستان و ایالات متحده امریکا که به شدت مخالف دخالت دولت بودند همراه بود. این دولتها نقش دولت را در حد ناظری اجتماعی و اقتصادی تقلیل دادند. دومین واقعه آغاز آزادسازی بازارهای مالی و گردش آزاد سرمایه در اواسط دهه ۱۹۸۰ بود. این نقطه عطف مهمی بود. سومین واقعه فرو ریختن دیوار برلین بود کهایدئولوژی سوسیالیسم و سیاستهای جهان را مفتضح کرد.» در ایران نیز این ماده حیاتی همین نقش را در جابهجایی قدرتها ایفا کرده است، حتی یکی و دو باری همسایگان را بازی داده و آنان را به سودای دسترسی به آن به هر تعهد و امضایی کشاند. بیهوده نبود که جعفر پیشهوری هنگام اقامت در سرزمین شوراها در دفتر رییس ک. گ. ب به سادچیکف گفته بود «تو به صرف امضاء قرارداد نفت شمال تنها سفیر اتحاد جماهیر شوروی خواهی بود که نام تو در آینده در اذهان ایرانیان باقی خواهد ماند.»
یک نگاه اجمالی در تاریخ نفت و پیدایش آن در ایران، به ما خواهد گفت که ارزش مصرفی نفت برای ایرانیان بسیار کمتر از چالشها و بحرانهایی است که آفرید. مهمترین دستگاهی کهاین ماده حیاتی در آن چالش جدی برانگیخت سازمان برنامه و بودجه بود که اگر بطور مستقیم و عینی از سوی آن ضربه ندید میتوان موارد عدیدهای را برشمرد که باعث انحراف از مسیری که در روزهای آغازین آن طراحی شده بود یا منجر به عزل و نصب مدیران طراز اول آن شد چه آنکه اینان از معدود کارگزارانی بودند که با منطق عدد و رقم آشنایی ملموس داشتند و وزن این اعداد را هر ساله در هدایت کشور میسنجیدند.
ابوالحسن ابتهاج مدیر و بنیانگذار سازمان برنامه اعتقاد داشت که صددرصد پول نفت باید برای کارهای عمرانی خرج شود و علاوه بر آن، به پشتوانه پول نفت، از بانک بینالملل، وامهای گرفته شود چندان که یک باری هم با همان ایده و آرمان وامی گرفت که در تاریخ بانک جهانی یکی از شگفتانگیزترین وامهایی بود که یک دولتمرد توانسته از آنان طلب کند. «ایشان خیلی معتقد بودند از بانک بینالملل وام بگیریم. همیشه بر این اعتقاد بود که کمک و وام از دستگاه بینالمللی بگیرد. میگفت وقتی بانک بینالمللی ببیند که تمام درآمد نفت برای کارهای عمرانی در کشور کنار گذاشته شده، آن وقت آن هم میآید، وامهای بیشتری میدهد که ما از آن برای برنامه عمران کشور استفاده بکنیم. البتهاین جنگ سالها ادامه داشت و از اول، اگر اشتباه نکنم، ۸۰درصد کل درآمد نفت را به کار برنامه تخصیص دادند.(خداداد فرمانفرییان/ توسعه در ایران ص۱۹۰)
ابتهاج در طرحی که برای آینده کشور در انداخته بود ایستاد و به محبس افتاد. جرم او این بود که نمیگذاشت از پول نفت هزینه تسلیحات نظامی کشور تامین شود. او وقتی دستور آدمیرال ردفورد رییس ستاد مشترک نظامی امریکا را شنید که از پول نفت باید هزینه تسلیحاتی امریکا را تامین کرد، تاب نیاورد و جلسه را برهم زد.
«دو یا سه روز قبل از رفتن ابتهاج آدمیرال ردفورد رییس ستاد مشترک نظامی آیزنهاور به سازمان برنامه آمد، جرج مک گی معاون وزارت خارجه آمریکا که همراه آدمیرال ردفورد به دیدن ابتهاج آمده بودند که راجع به برنامهریزی ابتهاج برایش توضیحاتی بدهند. ابتهاج سر میز نشسته بود. هیچ طاقت تعارفات را نداشت. پس از مدت کوتاهی که صرف مقدمات شد، ابتهاج با صدای بلند به آدمیرال ردفورد گفت: «ایران احتیاج به توسعه اقتصادی دارد نه کمک نظامی. ایران کمک برای توسعه اقتصادی لازم دارد. ایران ارتش بزرگ لازم ندارد.» به همین شکل ادامه داد و بعد با مشت چنان روی میز میزد که آن طرف میز تکان میخورد. آدمیرال رفورد، رییس ستاد آیزنهاور، بیچاره متوحش شده و رنگش قرمز شده بود، ولی ابتهاج همین طور ادامه میداد و میگفت ارتش قوی فقط روی پشت اقتصاد قوی میتواند وجود داشته باشد، تا اقتصاد این مملکت رشد نکند، درآمد مردم بالا نرود و سطح زندگی افزایش نیاید، ارتش این مملکت به هیچ کجا نخواهد رسید. و همینطور روی میز میزد. در این احوال آدمیرال ردفورد اصلا فراموش کرده بود که چه بگوید. البته بعدا این مطلب فوری گزارش شده بود. این بود که دو روز بعد ماده واحده با قید دو فوریت از مجلس گذشت. به عقیده من دلیل فوری برداشتن ابتهاج همین جلسه با رد فورد بود.»
بعدها ابتهاج در خاطرات خود نوشت «شاه دوست نداشت کسی استعفا کند، ایشان باید از کار برکنار میکردند. شاه ارتش را ملک خود و درآمدهای نفتی را متعلق به خودش میدانست. در بسیاری از موارد خودم در تلویزیون دیدم که میگفت: من، پول من، نفت من، درآمدهای من. او به هیچ وجه معتقد نبود که این درآمدهای نفت متعلق به مردم است. از همه بدتر این بود که قدمی برای برآوردن نیازهای معنوی و مادی مردم برداشته نمیشد. تنها خصلتهای پست در ایران ترویج میشد. همه بر ضد دیگران جاسوسی میکردند. همه نسبت به هم حسادت میورزیدند. همه در مورد دیگران دروغ میگفتند. اینها راه پیشرفت بود. خوب نتیجه چه شد؟ همین که کبریتی کشیده شد، همه چیز منفجر گشت. (خاطرات ابوالحسن ابتهاج، ص۶۷)
نوک پیکان حملهها در همه این سالها سازمان برنامه را هدف میگرفت. سازمانی که تاکید داشت با پول نفت باید زیربناها ساخته شود و دولت باید از درآمد نفت به عملیات عمرانی کشور بپردازد، استراتژی که هرگز به آن جامه عمل پوشانده نشد. حتی در نشست اعضای بلند پایه سازمان برنامه و وزارت اقتصاد و دارایی با شاه در سال ۵۴ تخت جمشید وقتی رییس سازمان به شاه نسبت به وفور نفت و تخصیص غیر بهینه منابع هشدار داد، شاه آنان را کمونیستهایی خواند که در سازمان برنامه رخنه کرده اند. در طی پنج برنامه توسعه عمران هرگز ایده اولیه که برای آینده کشور در برنامه توسعه اول طراحی شده بود عملی نشد.
«فرض بر این بود که سال اول شصت درصد درآمد نفت به سازمان برنامه تعلق پیدا بکند و هر سال ۵درصد بالا برود. به طوری که سالهای آخر برنامه ۸۰درصد بشود. اگر اشتباه نکنم، هیچگاه در طول برنامه دوم آن سهمی که از درآمد نفت به سازمان برنامه تعلق گرفت از ۶۰درصد تجاوز نکرد، بلکه بیشتر اهمیت داشت. بهخصوص که درآمد دولت از صادرات نفت را وزیر دارایی طبعا چون سرچشمه بود و کنترل دست خودش بود، یک مقاومت زیادی نشان میداد که پول کمتر به سازمان برنامه داده شود و بیشتر به خزانه دولت واریز شود. لذا فکری که در مورد تدوین برنامه هفت ساله دوم وجود داشت که سهم سازمان برنامه را از ۶۰درصد به ۸۰درصد درآمد نفت برسانیم هیچ وقت تحقق پیدا نکرد. این همیشه مساله حادی بود که موجب برخورد بین مدیرعامل سازمانبرنامه و وزیر دارایی میشد. در هیات دولت همیشه چنین بحثهایی میشد. در آن موقع، مدیرعامل سازمان برنامه در دولت را زیاد تحویل نمیگرفتند. به این جهت هم آن روزها صحبت از این بود که سازمان برنامه یک دولتی خارج از دولت است، و یا دولتی است در داخل دولت.» (عبدالمجید مجیدی، توسعه در ایران، ص۳۰۰)
گرچه حکومت میتوانست با اتکا بر درآمدهای نفتی، بدون نیاز به استثمار منابع مالی، از طریق مالیات بندی گسترده هزینههای عمومی را افزایشدهد. چه آنکه سهم درآمدهای نفتی در کل عواید حکومت از ۱۱درصد در سال ۱۳۳۳ به ۴۵درصد در سال ۱۳۴۲، ۵۶درصد در سال ۱۳۵۰ و سرانجام ۵۶درصد در سال ۱۳۵۶ رسید. در سالهای ۵۲ ـ ۱۳۴۲ درآمدهای نفتی بین ۶۰ تا ۹۰درصد درآمدهای ارزی دولت را تشکیل میداد. طبعا افزایش هزینههای نظامیحکومت عمدتا از منبع درآمدهای نفتی تأمین میشد. با افزایش درآمدهای نفتی از ۸/۶ به ۶/۲۰ میلیارد دلار در نیمه اول دهه ۱۳۵۰، هزینههای نظامی از ۹/۱ به ۵/۵میلیارد دلار افزایش یافت. تسلیحاتی که با بروز انقلاب و تظاهرات مردمی در سال ۵۷ هیچ گونه مصرف نظامی برای شاه به دنبال نداشت.
در واقع، افزایش درآمد نفت تنها سطح توقعات تودههای مردم و خاصه طبقات متوسط شهری را افزایش داد. این توقعات در سالهای پایانی سلطنت پهلوی آن چنان ابعاد متنوعی به خود گرفت که شاه و دربار را نیز فریفت. شاه در صدد بود که رفاه و آسایش مردم را همسنگ ملل توسعه یافته ارتقا دهد. این توهم باعث شد که حتی شاه در سالهای اوایل پنجاه در جلسات رسمی با برخی از مقامات اروپایی با تحقیر رفتار کند. این حقارت در سالهای پایانی با نوعی خودسری آمیخته شد. او در تمام تصمیمات حکومتی فاعل مختار و خود را محتاج مشورت نمیدید.
حکایت شاپور بختیار آخرین نخست وزیر شاه از گفتوگوی ژیسکاردستن با شاه در سن موریتس بسیار پندآموزانه است.
ژیسکاردستن در جلسهای در نیویورک به من گفت یک روزی در سال ۱۹۷۳ وقتی که وزیر دارایی فرانسه بودم برای اسکی بازی به سن موریتس رفته بودم شاه را در سن موریتس دیدم و به من گفت که آقای ژیسکاردستن ما امسال به جای چهار میلیارد، هیجده میلیارد خواهیم داشت و من این را میخواهم فوری وارد اقتصاد مملکت بکنم. ژیسکاردستن پاسخ داده بود: اعلیحضرتا یک انقلاب، به دست خودتان برای خودتان درست میکنید.