این داستان واقعی نیست

پراید کفتری

شماره روزنامه: ۱۵۰۵ تاریخ چاپ: شماره خبر: ۵۵۹۴۱۸ بیشتر

محسن گروسی<br>این یکی دو هفته‌ای که خدمت نرسیده و خبر مرگمان گور به گور شده بودیم، کل یوم وقتمان را صرف چک‌ و چانه و درگیری با رفقای سایپایی کردیم.

پراید کفتری

محسن گروسی

این یکی دو هفته‌ای که خدمت نرسیده و خبر مرگمان گور به گور شده بودیم، کل یوم وقتمان را صرف چک‌ و چانه و درگیری با رفقای سایپایی کردیم. می‌پرسید چرا؟

ای بابا مگر خبر ندارید؟

از شما چه پنهان چند وقت پیش به توصیه یکی از دوستان نابابمان تصمیم به خرید خودرو گرفتیم تا به واسطه آن هم کلاسمان در جمع بالا رود هم از شر ناوگان حمل‌ونقل عمومی که قرار بود توسعه یابد خلاص شویم (باور کنید ما دلمان می‌خواست با اتوبوس و ون و تاکسی و BRT و مترو و ... تردد کنیم و آن قدر در این مورد ضد حال خورده در خیابان جنگل زیر پایمان سبز شد که بالاخره مصمم به خرید خودرو شدیم).

سرتان را درد نیاوریم هر چه بود به توصیه همان دوست ناباب مذکورمان پراید را برای سوار شدن و کلاس گذاشتن (جان خودمان) انتخاب کردیم. این که چقدر دردسر کشیده و با کلی پارتی‌بازی پرایدمان را از رفقای سایپایی تحویل گرفتیم، بماند. داستان ما و پرایدمان پس از تحویل گرفتنش تازه شروع شد. روز اول به لحاظ آن که به جرگه پراید سواران پیوسته بودیم و احتمال می‌دادیم به واسطه این موضوع چشممان بزنند!!!

جایتان خالی ۲ تا شتر را نفله کرده و به سفارش مادربزرگ مرحوممان خون آنها را به در و دیوار پرایدمان پاشیدیم. تصمیم گرفتیم به اتفاق چند نفر از دوستان باب و نابابمان راهی سفر شویم.

نمی‌دانیم باور می‌کنید یا نه ولی لحظه‌ای که در صندوق عقب را باز کردیم تا اسباب و وسایل سفر را درونش جاسازی کنیم، یکهو گربه‌ای که اتفاقا خیلی هم بی‌تربیت بود از صندوق پرایدمان بیرون پریده و آرم مرحوم زورو را روی صورتمان چنگ انداخته و چهره بی‌ریخت ما را بی‌ریخت‌تر از قبل کرد.

اولش فکر کردیم گربه مذکور را رفقای سایپایی به عنوان اشانتیون همراه پرایدمان به ما تحویل داده‌اند ولی چند دقیقه بعد که در صندوق عقب را بستیم دیدیم نه بابا، اشانتیونی در کار نبوده و آن گربه بی‌تربیت از شکاف بغلی صندوق وارد شده و جا خوش کرده است. پس از واقعه عجیب و غریب ما که نمی‌خواستیم سفر را زهرمار خودمان و دوستان کنیم، تصمیم گرفتیم فعلا بی‌خیال شکاف مربوطه شده و پس از بازگشت از سفر دوستان سایپایی‌مان را در نمایندگی یقه کنیم. اما ظاهرا مشکل به اینجا ختم نشده و پراید محبوبمان محاسن دیگری هم داشت. من‌جمله اینکه وقتی پشت فرمانش نشستیم تا عازم شویم، هنگام چرخاندن فرمان یک دفعه صدای کفترچاهی (یا ادبی‌تر آن کبوترچاهی) به گوش ما و رفقا رسید.

از آنجا که در این جور مواقع معمولا حدس‌های بی‌خود و بی‌جهتی زده و بعدا هم ضایع می‌شویم و این بار نیز از رو نرفته و با خودمان حدس ‌زدیم که احتمالا رفقای سایپایی‌مان به شغل شریف کفتربازی روی آورده و به همین منظور کفتری را در پراید ما تعبیه کرده یا شاید هم حین بازی در خط تولید کفتر مذکور را در پرایدمان جا گذاشته‌اند.

به همین خاطر هم به اتفاق دوستان کل محوطه خودرویمان را اعم از داشبورد و داخل اگزوز را وارسی کردیم ولی راه به جایی نبرده و موفق به دستگیری کفتر احتمالی نشدیم و با خودمان گفتیم احتمالا منبع صدا از جای دیگری است، که اتفاقا این احتمال دومی ما درست از آب درآمده و فهمیدیم صدای کذایی مربوط به فرمان به اصطلاح هیدرولیک پرایدمان است.

از بابت اتهام کفتربازی که به رفقای سایپایی زده بودیم کلی شرمنده شدیم. البته این بار هم به لحاظ به هم نخوردن برنامه سفر، تصمیم گرفتیم پس از بازگشت موضوع کفتر، ببخشید فرمان هیدرولیک را نیز با رفقای نمایندگی در میان گذاشته و حلش کنیم. سرتان را بیشتر درد نیاوریم با هر بدبختی که بود (تازه جا نرفتن دنده یک و دو را فاکتور گرفتیم) راهی سفر شدیم. در حال طی مسیر بودیم که یکهو فهمیدیم تمام خودروهایی طرفینمان رد می‌شوند، نگاهی عاقل اندر سفیه به ما انداخته و کرکر می‌خندند.

اولش فکر کردیم شاید چون پراید سوار شده و ۷ نفر را در آن جا داده‌ایم ملت ما را سوژه خنده کرده‌اند و یکهو که نگاهمان به آینه جلو افتاد؛ تازه حساب کار دستمان آمد که ملت برای چه به ما می‌خندند. داستان از این قرار بود که بین راه در صندوق عقب ما (البته ما که نه، پرایدمان) همین‌طور خود به خود (باور کنید همین‌طور خود به خودها!) باز شده و موجبات سوژه خنده شدنمان را توسط ملت پدید آورده است. خداوکیلی وقتی خودمان هم پراید را با سرعت ۱۲۰ کیلومتر در ساعت آن هم در حالتی که در صندوق عقبش در هوا معلق است و ۷ نفر نخاله هم سوار آن هستند، تصور کردیم را کرکر به خودمان خندیده به ملتی هم که به ما می‌خندیدند حق دادیم!

.... بگذریم با همه داستانی که برایتان شرح دادیم از سفر برگشته و یک‌راست راهی نمایندگی رفقای سایپایی‌مان شدیم تا مشکلات مشروحه را مطرح و احتمالا حل کنیم.

دوستان نمایندگی از آنجا که خیلی خوش‌ برخورد بوده و کارشان را ۳‌سوته انجام می‌دهند

(جان‌ خودشان) به محض رویت لیست مشکلات مربوط به پراید‌مان، نگاهی به ما انداخته و فرمودند، دندت نرم می‌خواستی چشمان کور شده‌ات را روز اول باز کنی و پراید سالم و بدون عیب و نقص (البته اگر وجود خارجی داشته باشد) برداری حالا هم هرچند که وظیفه ما نیست، ولی به خاطر آنکه خبر مرگت زیرآب ما را نزنی، بعد نگویی سایپایی‌ها فلانند و بهمان، ما کارت را راه‌ می‌اندازیم. ما که کلی شرمنده این برخورد محترمانه و دلسوزانه دوستان نمایندگی‌ شده بودیم در دلمان به آنها بد و بیراه، ببخشید احسنت و آفرین گفته، توفیق‌شان را خواستار شدیم.

بعد از تحویل‌ گرفتن پرایدمان که ظاهرا عیب‌هایش برطرف شده بود، با خودمان گفتیم برای کثیف‌نشدن صندلی‌هایش هم که شده، به بازار رفته و یکی دو تا روصندلی برای آن تهیه کنیم. از آنجا که ما ندید‌ بدید بوده و هنوز پلاستیک صندلی‌ها را پاره نکرده بودیم جهت جاسازی روصندلی‌ها پلاستیک مذکور را پاره کردیم. اما چشمتان روز بد نبیند با پاره‌کردن پلاستیک‌ها متوجه شدیم، بله روکش صندلی‌های پرایدمان جر خورده بوده و ما به لحاظ آنکه پلاستیکش را پاره نکردیم اصلا متوجه پارگی روکش‌ها نشده و همانطوری روز اول از نمایندگی فروش رفقای سایپایی‌مان تحویل گرفته‌ایم. با رویت صندلی‌های جر خورده، ما که دیگر صبرمان تمام شده و از دست پراید و پراید درست‌کن‌ها، کلی قاط زده بودیم، پرایدمان را تحت‌الحفظ به پارکینگ خانه برده و همان‌جا حبس کردیم و فردای آن روز هم آگهی فروشش را با قیمتی نازل به روزنامه‌ها دادیم و ...

به‌هر حال، که پراید را صفر‌کیلومتر از نمایندگی تحویل گرفته و تازه‌ کلی پارتی‌بازی کرده و سفارش پشت‌سرمان بود، عاقبتمان این شد دیگر خدا به داد شما برسد که پراید آگهی‌ داده ما قرار است نصیبتان شود!

ما را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید

ارسال دیدگاه

دنیای اقتصاد را بعنوان منبع مورد اعتماد خود به گوگل معرفی کنید افزودن