سینمای ملی چیست؟
فربد رهنما<br>مدتی است که این اصطلاح بر سر زبانها افتاده: «سینمای ملی». اما واقعا این «سینمای ملی» چیست؟
فربد رهنما
مدتی است که این اصطلاح بر سر زبانها افتاده: «سینمای ملی». اما واقعا این «سینمای ملی» چیست؟ به واقع این هم یکی از خیل پرسشهای بیپاسخ سینمادوستان و اهالی سینمای ایران از مسوولان فرهنگی کشور است، از آن عناوین پر طمطراقی که حکایت طبله غازی را پیدا کرده (نظیر «سینمای معناگرا»، «اولویت مضمونی» و...). هیچ تعریف واحد، مشخص، منحصر بفرد و جامع و مانعی از این تعبیر در دست نیست و نیز مصادیق شفافی که لااقل راهی برای نجات از این سردرگمی نشانمان دهند تا به امروز موردنظر مسوولان نبوده. به عنوان مثال، در بیست و ششمین جشنواره فیلم فجر، شاهد اهدای جایزه ویژه نگاه ملی بودیم.
فیلمهای برگزیده این بخش عبارت بودند از: «آتش سبز»، «آواز گنجشکها»، «به همین سادگی»، «فرزند خاک» و «هامون و دریا». حال این سوال پیش میآید که چرا و بر پایه کدام معیار فیلمهایی همچون «استشهادی برای خدا»، «آن مرد آمد»، «پرچمهای قلعه کاوه»، «شب» یا «محیا» شایستگی نامزدی این جایزه را نداشتند.
در مورد وجوه ملیگرایانه مثالهای فوق، به تفصیل میتوان بحث کرد، اما نکته در این است که چنین برجستهسازیهایی، آن هم از یک تریبون معتبر و توسط یک نهاد معتبرتر، نه تنها گرهای از سردرگمیها باز نمیکند، بلکه به کورتر شدن گرهها نیز کمک میکند؛ چرا که اگر با استناد به «آتش سبز» و «هامون و دریا» به یک بازنمایی تاریخی و اساطیری از فرهنگ کهن ملی تکیه کنیم، جای خالی «پرچمهای قلعه کاوه» چنین تکیهگاهی را سست میکند.
یا اگر به اعتبار «فرزند خاک» جانب دیدگاههای میهنپرستانه و روحیات جنگاوری، قهرمانی، دشمنستیزی و... را بگیریم، عدمحضور «آن مرد آمد» در جمع نامزدها، پاشنه آشیل چنین برداشتی میشود. همینطور است در مورد تقابل سنت و مدرنیته در «آواز گنجشکها»، «به همین سادگی» و «محیا»، یا تاکید بر عرفان و مذهب در «آواز گنجشکها»، «استشهادی برای خدا» و «شب» و قس علی هذا.
(فیلمهایی که عناوین آنها در بالا ذکر شد، صرفا مثالهایی بودند، جهت روشن شدن مقصود نگارنده و به هیچ عنوان قصد جانبداری در بین نبوده).
همین سوءتفاهمات (و بلکه شدیدتر از آن) در ارتباط با «سینمای معناگرا» هم بوده و هنوز هم هست. البته در این مورد بسیار گفتهاند و نوشتهاند، بنابراین فقط به عنوان مشت نمونه خروار، بد نیست نگاهی گذرا بیندازیم به فهرست فیلمهای حاضر در بخش «مسابقه سینمای معناگرا»ی جشنواره فجر در چهار دوره اخیر (یعنی از زمانی که این بخش به جشنواره اضافه شده). مطابق این فهرستها، هم «خیلی دور خیلی نزدیک» معناگرا بوده و هم «سفر به هیدالو»، هم «دستهای خالی» و هم «شب»، هم «پابرهنه در بهشت» و هم «وقتی همه خواب بودند»!!! فلذا تو خود حدیث مفصل بخوان از مجمل.
حال در این آشفته بازار، عیسی به دین خود و موسی به دین خود، هرکس قضاوت و برداشت خودش را ملاک قرار میدهد.
اما... بهانه نوشتن این یادداشت، مقایسهای بود ناخودآگاه در ذهن نگارنده بین دو فیلم خاطرهانگیز برای خود و همنسلانش: «حکم» (مسعود کیمیایی) و «سنتوری» (داریوش مهرجویی). هرچند به دلیل توزیع در شبکه قاچاق، «سنتوری» در مقیاس به مراتب وسیعتری دیده شد و در عوض به جز عده قلیلی (در تنها ۴ نوبت اکران در جشنواره بیست و پنجم فجر)، سایرین از لذت تماشای این فیلم بر پرده نقرهای محروم شدند، اما به هر رو این دو فیلم بهترین خاطرات را از پرده سینما و قدم زدنهای خاموش در خیابانهای اطراف سینماها برای نسل ما رقم زدند (همانطور که برای نسل پیشین، «هامون» و «ردپای گرگ» و برای پدرانمان «گاو» و «قیصر»).
البته هدف، مقایسه مسعود کیمیایی و داریوش مهرجویی در دو کفه ترازوی ملیگرایی نیست، لیکن همین مقایسه میتواند وسیلهای باشد جهت تشخیص مرزهای بحث.
پیش از هرچیز میبایست تکلیفمان را با تعبیر «سینمای ملی» روشن کنیم. از آنجایی که نگارنده خود را در جایگاه تعریف و تبیین نمیبیند، در نتیجه به برشمردن چند ویژگی اساسی بسنده میکند که معتقد است هر تعریف احتمالی از تعبیر مذکور میبایست واجد اینها باشد:
نخست اینکه یک فیلم ملی (ایرانی) باید رنگ و بوی ایرانی داشته باشد. صرف حجاب داشتن خانمها و پوشیدن مانتو یا چادر در کوچه و خیابان، فضا را ایرانی نمیکند.
حال مقایسه کنید شخصیتهای اصلی دو فیلم «مادر» (علی حاتمی) و «سارا» (داریوش مهرجویی) را. برای هر دوی این شخصیتها، چادر، عنصری حیاتی است، ولیکن همین عنصر «مادر» در خدمت کارکردی قرار میگیرد که نهایتا به تجلی یک مادر صددرصد ایرانی در وجود این شخصیت میانجامد در صورتی که در «سارا» از پرورش یک زن ایرانی درمیماند.
به عنوان مثالی دیگر، فضای یک کافی شاپ را در نظربگیرید، این فضا به خودی خود به هیچوجه ایرانی نیست. اما فرض کنید که آدمهای داخل همین کافی شاپ به زبان فارسی و با ادبیات، به قول استاد هوشنگ گلمکانی، لمپن ژیگولی صحبت میکنند، در این صورت میتوان گفت که فضای کافی شاپ مذکور به یک فضای ایرانی نزدیک شده است، که تازه، هرچند یک چنین شرطی لازم مینماید، اما به هیچ روی، کافی نیست.
برای بهتر روشن شدن منظور نگارنده، به یاد بیاورید فیلم «چه کسی امیر را کشت؟» (مهدی کرمپور) را که در یک نگاه جزئی نگر، شامل فضاهایی است که هرکدام به نوبه خود ایرانیاند، اما در یک نگاه کلی، حاصل ترکیب این فضاها فاقد آن رنگ و بوی جاری در تکتک فضاها است.
دوم اینکه، چنین فیلمی باید حاوی موقیتهای کلیدیای باشد که قابلیت ارجاع به جایی به غیر از ایران را نداشته باشند، به طوری که به اعتبار همین موقعیتها، یک کلیت ایرانی برای فیلم بنا
شود. قصه «سنتوری» (همانگونه که منبع الهام احتمالیاش: «خاطرات یک دلقک») در همه جای این کره خاکی میتواند اتفاق بیفتد، چراکه، نه صرف سنتور بودن ساز علی، اهمیت حیاتی برای داستان دارد، نه اسلام بودن مذهب خانواده علی، نه فارسی بودن ترانهها و نه حتی حضور کفترها یا آن فضای معتادان و...، ایضا نه یک زن ایرانی در وجود هانیه میبینیم و نه یک مادر ایرانی در مادران علی و هانیه و... در مقابل، داستان «حکم» (اصلا مگر داستان دارد؟!!!) فقط در ایران ممکن است، اتفاق بیفتد.
از پیشینه دوران دانشجویی «محسن- فروزنده» و «سهند- دریا» گرفته تا فضای آکنده از لمپنیسم و نوکیسگی حدمیثاق و جلال و حبیب و...، به طوری که یک چنین موقعیتهایی باعث شدهاند تا فیلمی کاملا بیگانه با فرهنگ ملی ما (سینمای گنگستری و فیلم نوآر)، کاملا ایرانی بنماید و از آن طرف، «سنتوری»، با اینکه حاوی موقعیتها و مضامینی جهانشمول است، لیکن در همین حد میماند و خود را مقید به هیچ محدوده جغرافیایی نمیکند.
سوم آنکه شخصیتهای این فیلمها باید شناسنامه ایرانی داشته باشند. نه اینکه صرفا اسامی آنها ایرانی باشد، (حتما این مثل قدیمی را شنیدهاید که میگویند: «با حلوا حلوا گفتن دهان شیرین نمیشود»).
مقایسه کنید «علی بلورچی» سنتوری را با «سهند» حکم، که دست بر قضا هردو را هم یک نفر (بهرام رادان) بازی کرده (که شاید به همین اعتبار، بازیگر محبوب نسل ما باشد). هیچ مولفه اصیل ایرانی در «علی بلورچی» نیست، اما به یاد بیاورید این دیالوگ «سهند» را: «... ماها آدمهای متوسطی بودیم.
مث همه درس میخوندیم، روزنامه میخواندیم، گیتار میخریدیم، اما یاد نمیگرفتیم...» یا «... مث نمیدونم کی. مقام ساز. فرنگیها میگن: Chair Man». اتفاقا بدنیست یادی هم از «گوزنها» بکنیم و شخصیتی که بازیگر محبوب
آن دوران (بهروز وثوقی) نقشش را ایفا کرده بود (سید). این یادآوری از آن جهت مفید است که موضوع آن فیلم بیشباهت به «سنتوری» نبوده با این تفاوت که شخصیت اصلی «گوزنها» (سید) یک معتاد کاملا ایرانی است؛ حتما این دیالوگ را از «سید» به یاد دارید که به ساقیاش (با بازی زندهیاد «گرشا رئوفی») میگوید: «... دستت روم بلند نشه...» یا آنجا که به «قدرت» میگوید: «از فاطی تون چه خبر؟ هنوز موهاشو میبافه؟». این مثال نشان میدهد که با دستمایههای جهانشمول هم میشود یک اثر بومی خلق کرد.
مجددا به «حکم» برگردیم. با اندکی دقت میبینیم که در وجود تکتک شخصیتها، خون ایرانی جاری است. به یاد بیاورید این دیالوگ از «فروزنده» را: «آقا! دنیادیده! تمومش کن.
دختر داری، عشق داری، شاهنامه میخونی، حافظ میشناسی؛ سن تو باید از این حرفها بزنه، نه «قیمتش رفته بالا»». یا آن شوخی کوچک «محسن» با «جلال»: «.. . ببینم، تو دوش میگیری، همه جات خیس میشه؟!» و یا قسمتی از مجادلهاش با «حدمیثاق»: { محسن: «اون وقت میافتی تو خلاء»، حدمیثاق: «خلا» !}. و گذشته از همه اینها، شخصیت دوستداشتنی فیلم، «رضا معروفی»، که به عنوان مثال در جایی از فیلم و درحالی که تصنیف «شد خزان» در پس زمینه شنیده میشود، میگوید: «یه روزی هم بلبل رو دسته تار من نشسته بود میخوند. تو لاله زار با یه خانومی آشنا شدم. از اون موقع زندگی من پیچید....» و قس علی هذا.
البته این وجه از پرداخت شخصیتها نباید صرفا در دیالوگها خلاصه شود.
این عناصر را میتوان در میزانسنها و کنشها هم به خدمت گرفت. اتفاقی که باز هم در «سنتوری» نیفتاده ولی در «حکم» به وفور شاهد آن هستیم.
در این مورد میتوان اشاره کرد به صحنه ژله خوردن «حدمیثاق» یا عروس چراغان شده «حبیب»، همینطور صحنه خداحافظی «دریا» با «سهند» در فرودگاه و حضور پدر، مادر و برادر دریا و آن نگاه برادر دریا و... .
جالب اینکه هردوی این فیلمها با یک ترانه به پایان میرسند: ترانه «زخم زبون» با صدای «محسن چاوشی» و «لاله زار» با صدای «رضا یزدانی»؛ اما این کجا و آن کجا! حتی مقایسه این دو ترانه نیز ما را به همان نتایجی رهنمون میشود که در سطور پیشین بدانها رسیدیم.