بازار یک نهاد سیاسی بود
مجید یوسفی<br>نهاد بازار در طی دویست سال اخیر در بسیاری از مقاطع حساس تاریخی نقشهای عمدهای را ایفا کرده است تا همین چند سال پیش طبقات بازار همانند دیگر نهادهای حقوقی در بسیاری از تصمیمات کشوری نافذ و تعیینکننده بودهاند.
مجید یوسفی
نهاد بازار در طی دویست سال اخیر در بسیاری از مقاطع حساس تاریخی نقشهای عمدهای را ایفا کرده است تا همین چند سال پیش طبقات بازار همانند دیگر نهادهای حقوقی در بسیاری از تصمیمات کشوری نافذ و تعیینکننده بودهاند.
عکس: نسیم گلی
حتی در انقلاب مشروطه آنچنان این طبقه از اجتماع نقش تعیینکنندهای ایفا کرده بود که مجلس اول مجلسی صنفی تشکیل شد. بخش عمدهای از اداره جنبش مشروطهخواهی از سوی همین طبقه هدایت میشده است. حسین بنکدار تهرانی یکی از آخرین بازماندگان خانواده بنکدار تهرانی است. او بیش از شصت سال در مرکز تحولات سیاسی و اقتصادی ایران بود. شاید مهمترین شهرت او نسبتش با محمد تقی بنکدار تهرانی ـ عموی او-است. محمد تقی بنکدار تهرانی از مهمترین بزازان بازار تهران در عصر ناصرالدین شاهی بود که وقتی مشروطهخواهان چند روزی در سفارت انگلیس در تحصن بودند او هزینههای غذای روزانه آنان را به همت دهها تن از بازاریان تهران تامین میکرده است. اما جز این خود حسین بنکدار تهرانی با نام آورانی نیز محشور بود. عضویت در حزب زحمتکشان و همراهی با دکتر مظفر بقایی کرمانی، نماینده مجلس شورای ملی و استاد دانشگاه تهران که یکی از مهمترین رجل سیاسی ایرانی در سالهای دهه ۳۰ تا ۵۰ شمسی بود. سرنوشت رازآلود بقایی هنوز رازها در سکنات و رفتار سیاسی در خود نهفته دارد که پس از دو دهه از مرگش هنوز رمزخوانی نشده است. از سوی دیگر، همکاری با مرد اول اقتصاد ایران در
سالهای عصر پهلوی دوم اهمیت سخنان بنکدار تهرانی را پرمایه تر مینماید. او یکی از معتمدترین ـ ارزیاب ـ کارمندان ابوالحسن ابتهاج در بانک ایرانیان بود که به او این امکان را میداد که با بزرگانی همنشینی و مراوده داشته باشد. دوستی با غلامرضا تختی و احمد وفادار دو پهلوان نامی در همان سالها از دیگر وجوه زندگی اوست. از همه مهمتر اینکه او یکی از استخواندارترین و اصیلترین در عین حال گمنامترین مردان سیاسی سالهای دهه ۳۰ ـ۵۰ شمسی است که جز یکی دو کتاب خاطرات و یکی دو سند محرمانه سیاسی در ساواک کمتر نامی از او در مجامع عمومی برده شده است. این گفتوگو حاصل چندین جلسه مفصل در یکی از گرمترین ماههای تابستان در تهران است که بخش نخست آن را در شماره گذشته خواندید.
شما که پدرتان در بازار بود و عموی تان هم یک بازاری متنفذ بود، چرا از بازار بیرون آمدید؟
اصلا با اهل بازار مخالف بودم و هنوز هم هستم. پول بازار حلال نیست جز پول پدرم. مرحوم آقا میرزا احمد آشتیانی مطهری که از تلویزیون صحبت میکرد. یک ذره در صحبتهایش تعریف ازحاج احمد آشتیانی میکرد. میگفت خیلی از نظر زهد و تقوا بینظیر بود. به منزل کسی هم نمیرفت. فقط منزل حاج میرزا علی میرفت. میگفت فقط پول این حلال است.
پدرتان؟
بله، من از پدرم یک دروغ نشنیدم. وقتی مرد چیزی هم نداشت. دویستهزار تومان سرمایه پیش برادر من بود. ۳قطعه زمین که آن برادر گرفت خورد، میخواست بخورد که برادر کوچکم گرفت.
اگر بازار پولش حرام است پس چه کسی و کدام مکان باید دادوستد کالا باشد؟
من نگفتم حرام است. گفتم از نظر خودم پول آن را حلال نمیدانم.
پس چه جوری تبادل کالا انجام بگیرد؟
حالا چگونه انجام میگیرد؟
بازار....
نه، همین کاسبهای خیابان و برزن... این پولها درست است؟ شما کفش میخرید مثلا ۱۲هزار تومانی را ۱۸هزار تومان میدهند، آن طرفتر ۲۴هزار تومان میدهند. الان این کفشهای چینی رو آوردند مثلا ۴هزار تومان. اینها که ارزان است، چیزی نیست. غالبا بنجل میچپانند و گران میدهند، عوضی میدهند. یکی کالایی میخرد ۵هزار، دو روز بعد به دیگری میدهد ۵هزار و ۱۰شاهی، به دیگری میدهد ۵هزار و۲۰ شاهی، به آن میدهد ۶هزار، به آن میدهد ۷هزار. هیچ تولید در آن نیست. این تاوانش را چه کسی باید بدهد؟ مردم بیچاره؟ پول این میدانی حلال است؟ من از شما میپرسم، یک میدانی عاقبت به خیر به من نشان بدهید. باجناق من حاج احمد بود، حاج اصغر حلاج زاده بود، ۱۰۰نفر میتوانم نام ببرم. روزگاری حاج اصغر حلاج زاده اسمش را نمیتوانستید ببرید. بعد این آخریها در یک آپارتمان محقر ۱۲۰متری زندگی میکرد. بنابراین از نظر اخلاق، از نظر وجدان، از نظر دین، خودم این پولها را صحیح و صالح نمیدانم.
به همین دلیل از بازار به بانک رفتید؟
بله، خوشم نمیآمد. آمدم بیرون و رفتم کارمند بانک شدم. با ماهی ۴۰۰تومان.
هزینهها در این دوره چگونه بود؟
۱۵۰تومان ایاب و ذهاب بود. مرحوم کریم آبادی من را به ابوالحسن ابتهاج معرفی کرد. ابتهاج گفته بود که یک کسی را برای اطلاعات بانک میخواهم استخدام کنم. این کارمند برای او خیلی مهم بود. هر کسی اعتبار میخواست باید او تحقیق میکرد یا اطلاعات میداد.
پدر شما ممانعتی نکرد؟
نه.
دوست داشت که به بازار بروید؟
خوب نه پدر من با این کارها کاری نداشت. او همیشه میگفت از کار پول حلال در بیاورید، هر کاری میخواهید بکنید. خیلی دست و دلباز بود.
پدرتان نمیتوانست یک سرمایهگذاری برای شما بکند؟
سال ۲۶، پدرم ۵هزار تومان به من داد و گفت: «برو سرمایهگذاری کن». من هر جا زمین خریده بودم الان میلیاردر شده بودم. بعد ۴هزار تومان داد، یک مدت بعد ۲هزار تومان داد،۴۰ تا ۱۰۰تومانی سبز به من داد. من رفتم یک جیپ خریدم که کرایه بدهم، جیپ ۳هزار تومانی را به من ۸هزار تومان فروختند. من اصلا نه جیپ را دیدم، نه کاغذ خریدش را دیدم. بعد که ایشان ماشین را به کرایه داد و گفت چپه شد. نه از کرایش دیدم، نه از فروختن اوراقش دیدم، برد و خورد که خورد.
کارتان آن موقع چه بود؟
ورزشکار بودم، درس میخواندم. پسر حاجی بودم، کسی هم جرات نمیکرد تو چشمم نگاه کند.
چه ورزشی انجام میدادید؟
به کشتی علاقهمند بودم. من غلامرضا تختی را به ورزش کشیدم. من از طریق برادرش با او آشنا شدم. یادم هست آخرین شبی که با هم به باشگاه رفتیم. من هنوز کتفم نشکسته بود. دیدم سگک نشست. آمد که کت من را بکشد من مچ او را گرفتم. رو زرنگی غلط زدم. خدابیامرز ناگهان ایستاد و گفت: حسین آقا! من همه را میاندازم اما شما با زرنگی و دوز و کلک من را میاندازید. من گفتم: «هنوز اول کار شما است. شما باید همه این بدل کاریها را یاد بگیرید»
چه درسی خوانده بودید؟
دیپلم ادبی داشتم. در مدرسه دکتر محمد فضائلی شاهآباد درس خواندم. عاشق فلسفه بودم و معلم فلسفه من دکتر قیاسی بود. اسماعیل خان بوذری، دکتر فضائلی و دکتر رضایی و دکتر غلامحسین صالحی علامه بود. دانشگاه هم قبول شدم، اما رییس ساواک به من اجازه نداد که در دانشگاه تهران حقوق بخوانم.
مگر سیاسی بودید؟
نه، آن زمان فضا خیلی سیاسی بود. ساواک میگفت از هر گروه سیاسی یک و دو نفر باید در دانشگاه درس بخواند. به جای من حسن آیت و حسن حبیبی به دانشگاه رفتند. سرهنگ پاکروان خیلی آشنای ما بود. از سوی دیگر، دوست صمیمی مظفر بقایی و محمد زهری بود. سفارش من را کرد، اما آنها میگفتند از گروه بقایی دو نفر کافی است. من میگفتم حسن حبیبی که جبهه ملی است اما این حرفها افاقهای نکرد. این شد که من ماندم و حسن حبیبی و حسن آیت به دانشگاه رفتند. حتی سهمیه حزب توده بیشتر از دو نفر بود. یک روز به رییس ساواک گفتم که طرفداران بقایی خطرناکتر از تودهاییها هستند؟ میگفت: بله، خطرناکترید. شماها خیلی خطرناکید! هر جا که باشید مردم را شستوشوی مغزی میکنید.
چه زمانی به بانک ایرانیان رفتبد؟
سال۳۹، ۲۹/آذر/ ۱۳۳۹ من به بانک ایرانیان رفتم.
شغل شما چه بود؟
ارزیاب بانک بودم.
نقدینگی این بانک چه قدر بود؟
۸میلیون تومان.
همه نقدینگی بانک متعلق به خودش بود؟
نه، ارامنه بیشتر بودند.
چقدر؟
چند تا ارامنه بودند که هر کدام در آنجا سهم داشتند. بعدها کمکم پولدار شد و سهم همه را خرید. بعد با سیتی بانک شریک شد و بعد هم به هژبر یزدانی فروخت.
به چه قیمت فروخت؟
۹۶میلیون یا ۹۲میلیون تومان.
در طول سالهایی که با ابتهاج کار کردید، هیچ ناخالصی و ناپاکی از او دیدید؟
نه، ابتهاج یک انسان خاصی بود. در کار خودش وارد بود. من هرگز ناپاکی از او ندیدم.
اما وقتی هژبر یزدانی سهمش را خرید، محمد یگانه وزیر اسبق عمران و آبادانی و رییس اسبق سازمان برنامه در خاطراتش میگوید که ابتهاج نباید این سهام بانک را به هژبر یزدانی میفروخت. پول هژبر پول حرامی بود. ابتهاج میدانست این کاری که انجام میدهد، کار درستی
نیست.....
مذهب برای ابتهاج مهم نبود. مثل بعضی از رجال آن زمان ایشان مذهبی نداشت. بیشتر در فکر این بود که عملیات بانکی را درست انجام دهد. پدرش را هم که شما بهتر از من میشناسید او را به جرم بهاییگری کشتند. پس ابتهاج مجبور بود به هژبر یزدانی بفروشد.
چرا مجبور بود؟
برای اینکه یزدانی هم بهایی بود. شرکت هژبر یزدانی بیشتر متعلق به شرکت نونهالان بود که زمینهای ظفر را فروخت. آنها با حبیب ثابت شریک بودند
شرکت نونهالان متعلق به چه کسانی بود؟
شرکت نونهالان متعلق به جمع بهاییها بود. هژبر یزدانی ۵۷ ساختمان داشت یکی مثل این ساختمان شیشهایی میدان ولیعصر داشت که حالا شیشه اش کمی سیاه شده است. بعدها این ساختمان را محمد مسعود متری ۵هزار خرید، بالای سینمایی که پایینتر از میدان ولیعصر است. ژینت دختر محمد مسعود آنجا را داشت. الان هم مثل اینکه همان جاها است. خیلی پیر شده است.
شغل ایشان چه بود؟
صاحب سینما است.
این سینمایی که در میدان ولیعصر هست؟
بله، آنجا بعدها سفارت کویت شد و بعد هم هژبر یزدانی خرید. از این طرف که میخواهید به خیابان پهلوی سابق سرازیر شوید دست چپ عکاسخانه افشین هست. اینجا متعلق به عباس دوات چی بود که اتوبوس تهران سر پل تجریش متعلق به او بود. او خیابان پهلوی را داشت. اینجا را از او ۱۳میلیون خرید. بعد میخواست اینجا را بسازد که با انقلاب اسلامی مواجه شد. ابتهاج مجبور بود به هژبر یزدانی بفروشد. چون خوب میخرید و هم پول نقد میداد.
چرا ابتهاج سهام خود را فروخت؟
ابتهاج یک بانکدار بسیار باهوش بود. او فوقالعاده تیزهوش و آینده نگر بود. او میدانست که کشور در حال تغییرات اساسی است. به همین جهت زودتر باید کارها را آماده میکرد. کشور به سمتی میرفت که حتی من که یک کارمند بودم میفهمیدم که کشور آبستن حوادث بزرگی است.
همه پول سهام متعلق به خودش بود؟
به نظر من مال خودش بود.
آذر صنیعی چه سهمی داشت؟ خیلیها معتقدند امور بانکی مال ایشان بود.
نه! به نظرم خود ابتهاج همه کاره بود.
مدیریت بانک را ابتهاج به عهده داشت یا آذر همسرش مدیریت میکرد؟
خودش. کسی بدون اجازه ابتهاج کاری انجام نمیداد. سرقفلیها را من که معتمد او بودم انجام میدادم. ابتهاج میگفت شما بروید ارزیابی کنید. فروشنده ۸۰۰هزار تومان قیمت میداد، من میرفتم میگفت ۴۰۰تومان با شما ۳۵۰ تومان معامله میکنیم. میآمدم به ابتهاج میگفتم آقای ابتهاج! چه کسی ایشان را معرفی کرده است؟ عصبانی میشد و با مدادش روی میز میزد. میگفتم ساواک؟ میگفت مهم نیست. من پیش سیدضیاء رفتم. پیش سیدنصرا... موسوی که خانه شخصیاش حالا مسجد میدان فلسطین شده است.
ارتباط ابتهاج با نصرا... موسوی چه بود؟
وکیل مجلس بود با سلطان علی خان سلطانی خوزستان وکیل اهواز و دشتستان بود.
چرا شما پیش سیدضیاء یا نصرا... خان موسوی میرفتید؟
مردم اگر پولی میخواستند امضای سیدضیاء یا نصرا...خان موسوی کارگشا بود. در گذشته که مثل الان نبود. هویت شهر به آدمهای آن بود. آدمهای اصیل و مقتدر شهرها را اداره میکردند. مناسبات انسانها هم در حول و حوش نهادها تعریف نمیشد. آدمها و بزرگان شهر این روابط را معنا میکردند. سید ضیاء و آدمهای مثل او هم در کنار نقش سیاسی چنین رسالتهایی هم ایفا میکردند. چندان که نهاد بازار، نهادی سیاسی بود.
یعنی سیدضیاء به هر کسی امضا و ضمانت میداد؟
نه، بیشتر دوست و رفیق و آشنایانش بودند. اما امضا او خیلی معتبر بود. سید ضیاء هم کسانی را که دوست داشت برای آنها امضا میکرد. سیدضیاء برخلاف آن چه که درباره او میگویند خیلی نفوذ داشت و اعتبار او همانند یک بانک دارای اعتبار بود.
در آن سالها سیاستمداران دیگری هم بودند که چنین نقشی داشته باشند. مثلا دکتر مصدق، سیدحسن تقیزاده، اسدا... علم، علی امینی؟
نه! سیدضیاء برای خودش آدمی بود...یک موی آقا سید ضیاء به چند تا مصدق میارزید. از نظر شعور سیاسی، فهم، سخندانی، صداقتش همتایی نداشت.
اجنبی بودن سیدضیاء یا عامل انگلیس بودنش هیچ آسیبی به اعتبارش نمیزد؟
سیدضیاء را انگلیسی آورد گناه که نکرده بود.
امضای سیدضیاء به عنوان ضامن بود؟
بله.
با امضا سیدضیاء وام میدادید؟
بله. ابتهاج آقا را قبول داشت. همه کارهای ابتهاج از روی قاعده و اصول بود. پیش نصرا...خان موسوی رفتم. خیلی مرد با شعور و با کلاسی بود. ۴ تا پسر دکتر هم داشت بعدا اول انقلاب هم بازداشت شد. یک مدتی نگه داشتند که اگر شکایت دارند به دادگاه انقلاب رجوع کنند، اما هیچکس شکایت نکرد. بعد هم مرخص کردند.
به نصرا... موسوی چه گفتید؟
آنوقت آنجا من جوانی یا ناپختگی کردم یا کار خوبی کردم نمیدانم، اما گفتم که جناب موسوی من ارادت دارم. گفت: از کجا؟ گفتم: من از ارادتمندان دکتر مظفر بقایی هستم. ۱۲-۱۰سال، ۱۵- ۱۰سال، پیش حدود ۱۳۲۸ من ارادتمند ایشان هستم. خندید و گفت: خوب چی میخواهید بپرسید؟
گفتم یک داستانی که سلطان علیخان سلطانی میخواهد شعبه تاسیس کند. من میرم پیشش...
چه را تاسیس کند؟
شعبه حزب زحمتکشان را. دکتر بقایی در اهواز میخواست یک شعبهای در جنوب تاسیس کند، این خودش داستانی دارد. اینها ابتدا پیش دکتر مصدق میروند. اهواز هم میخواستند انتخابات بکنند. اینها دو نفر پیش دکتر مصدق میروند به ایشان میگویند که الان مملکت در وضعی نیست که به خصوص منطقه خوزستان که نفت هم ملی شده است. ایشان میگوید: حالا چه اتفاقی افتاد که دکتر بقایی میخواهد در اهواز شعبه باز کند؟ همانطور که نشسته بود زیر پتو گفت: چون میخواهد جانشین من بشود. نخستوزیر ایران بشود. مصدق ناراحت شد. به تندی بیرون میرود. اینها مینشینند و صحبت میکنند. چای میخورند. بعد میگویند که چکار کنیم؟ مصدق میگوید: چه میدانم بروید او را بکشید. اینها میبینند اگر بیشتر حرف بزنند مصدق غش خواهد کرد.
آقای بنکدار شما سالهای طولانی با آقای بقایی ارتباط داشتید این هزینههایی که برای حزب میکرد اینها را بازار به او میداد؟
ابدا.
این پولها از کجا میآمد؟
پولی نبود. حزب اساسا خرجی ندارد.
حالا آقای بقایی این هزینهها را از کدام محل تامین میکرد.
دکتر بقایی اصلا دخالتی در کار روزنامه نداشت. فقط کرایه حزب را پرداخت میکرد.
این پول از کجا هزینه میشد؟
حقوقش یا قرض میگرفت.
همین پول حزب را چه کسی میداد؟
خلیل ملکی و اعضای حزب اداره میکردند.
خلیل ملکی این پول را از کجا میآورد؟
خودش چیزی نداشت. از روزنامه میآورد. البته حزب خرجی نداشت. چه خرجی داشت؟ روزنامه بود که از خودفروش آن حاصل میشد.
فروش روزنامه خوب بود؟
خوبخوب. مسعود حجازی خواهرزاده افشار توس با رفیق خلیل ملکی این کتاب را منتشر کرده است.
خاطراتش؟
بله، «خاطرات و خطرات» فقط دکتر بقایی کرایه رو میداد. روزنامه با تکفروشی اداره میشد و مخارج دیگهای نداشت. بوفه هم که هر کسی چای میخورد پولش را میداد.
برگردیم به بانک ایرانیان، در بانک پروژههای عمرانی هم انجام میشد؟
نه
عملیات بانک چه بود؟ عمده کارش در چه حوزهای بود؟
همین کار بانکداری بود. ۳درصد کارمزد میگرفتند. مال ۳سال رو پیشاپیش بر میداشتند. البته ابتدا این گونه بود. ۱۵درصد، ۱۲درصد، بهره ۳درصد کارمزد میگرفت. هیچ بانکداری این کار را نمیکند. این فکر ابتهاج بود. از همین طریق هم پولدار شد. بعد هم آدمهایی که دوستش داشتند. بعد از اینکه از زندان بیرون آمد کمکش کردند.
چه کسانی کمک میکردند؟
مثلا این ملکی که بانک ایرانیان در آن ساخته شد در واقع یک کمک بود. این ملک مال حسین قلی کیانی بود که مجلس سنا رو ساخته بود. این ملک را ایشان به آقای ابتهاج دادند.
خود بانک ایرانیان؟
بله الان هم وجود دارد. ساختمان متعلق به مشفق کاظمی بود که پیش از آن منزل پروفسور شمس بود خیابان حافظ روبهرو پارک هتل واقع شده بود. پارک هتل مال برادر ناتنی مصدق بود. اینها ملکهایی بود که مظفرالدین شاه به نایبالسلطنه بخشیده بود. چهارراه عزیزالسلطان داماد ناصرالدینشاه است.