نگاهى کوتاه به جهان در سال ۲۰۰۷

شماره روزنامه: ۱۴۲۵ تاریخ چاپ: شماره خبر: ۵۴۳۹۶۳ بیشتر

چند ساعتی‌است که سال۲۰۰۷میلادی به پایان رسیده‌است‌. در این سال نیز، نظیر غالب سال‌های دیگر، شاهد رویدادهای با اهمیت و کم اهمیتی در عرصه جهان و پهنه سیاست بین‌المللی بودیم.

نگاهى کوتاه به جهان در سال ۲۰۰۷

چند ساعتی‌است که سال۲۰۰۷میلادی به پایان رسیده‌است‌. در این سال نیز، نظیر غالب سال‌های دیگر، شاهد رویدادهای با اهمیت و کم اهمیتی در عرصه جهان و پهنه سیاست بین‌المللی بودیم. در این گزارش به رویدادهایی می‌پردازیم که نقش تعیین‌کننده‌ای در آینده جهان خواهند داشت.

بررسی همه این رویدادها از حوصله یک مقاله بیرون است و در واقع، کاری است که در تک مقاله‌های «دیپلماسی ایرانی» صورت گرفته و خواهد گرفت.

بنابراین، در اینجا، صرفا به بررسی شماری از مهم‌ترین رویدادها می‌پردازیم، با این ملاحظه که «مهم» و «مهم‌ترین» بنا به تعریف ارتجالی ما، آن رخدادهایی است که چه در حال و چه در آینده احتمالا اثراتی گسترده و تعیین‌کننده داشته یا خواهد داشت.

همچنین، در این مقاله، به منظور پرهیز از تطویل کلام، اجبارا از بعضی رویدادهای بسیار مهم- نظیر مساله هسته‌ای ایران، وضعیت انرژی در دنیا و حوزه خلیج فارس، کشمکش‌های سیاسی و نظامی در پاکستان و نپال و سریلانکا و برمه و عراق و افغانستان و ترکیه و مقوله پردامنه تروریسم- در می‌گذریم و بررسی و تحلیل آنها را به سایر مقالات وا می‌گذاریم.

بدین ترتیب، کار خود را به برخی رخدادهایی محدود می‌کنیم که شاید در این روزهای «پرآشوب و خبرخیز»، به ‌رغم تاثیر آینده ساز خود، تحت‌شعاع اخبار هیجان انگیزتر قرار گیرند.

روابط دوسوی آتلانتیک

امسال در دو کشور اصلی اروپا دولت تغییر کرد. در بریتانیا آقای براون، بالاخره بعد از ده سال، به جای دوست و رقیب و هم حزبی دیرینش، آقای تونی بلر بر کرسی نخست وزیری بریتانیا تکیه زد و در فرانسه نیکولای سارکوزی به جای ژاک شیراک رییس‌جمهور شد.

این تغییر رییسان دولت‌ها با تغییر احزاب حاکم همراه نبود و حزب کارگر در بریتانیا و حزب گلیستی اتحاد برای جمهوری در فرانسه همچنان سکان حکومت را به دست دارند.

در بریتانیا، به نظر نمی‌رسد که تغییر نخست وزیر باعث ایجاد تغییراتی فاحش در سیاست‌ها شده باشد. آقای براون، احتمالا، به‌جز برخی ملاحظات یا ترجیحات شخصی، عمدتا همان سیاست‌های خارجی آقای بلر را ادامه خواهد داد.

اما در فرانسه چنین نیست و به نظر اکثر ناظران تغییراتی عمده صورت گرفته و خواهد گرفت. از مهم‌ترین این تغییرات، دگرگونی رابطه پاریس با واشنگتن است. گفته می‌شود که ادامه نوعی (ضعیف و شاید مصنوعی) از سیاست خارجی گلیستی با شرایط کنونی جهان و دنیای غرب سازگار نبود.

در واقع، پس از قشون‌کشی به عراق، یکی از بازندگان اصلی، فرانسه بود که از لحاظ سیاست بین‌المللی و مبادلات بازرگانی و پولی لطمه دید، درحالی که انگلستان با ادامه دادن به سیاست خارجی خانم تاچر و گسترش برنامه‌های اجتماعی در داخل کشور بر تاثیر و نفوذ خود افزود.

در حقیقت، فرانسوی‌ها و محافل تولیدی و بازرگانی آن کشور متوجه شدند که ادامه دادن به سیاست‌های گلیستی دیگر به نفع آنها نیست. تغییر این سیاست‌ها هم کاری نبود که از عهده جماعت «شیراکی» و همتایان آنها، با آن سابقه طولانی موضع‌گیری‌ها، برآید.

بنابراین به وجود سارکوزی در راس دولت نیاز بود، کاری که با کمک محافل صنعتی و بانکی و رای مردم فرانسه عملی شد. این تغییر، به احتمال قوی، اثراتی دیر پا در ساختار مناسبات و سیاست‌های خارجی اردوگاه غرب و شرق برجای خواهد گذاشت که نتایج آن را در مناطق دیگر دنیا، ازجمله خاورمیانه نیز دیده‌ایم و خواهیم دید و در آینده احتمالا اثرات عملی گسترده‌تری خواهد داشت.

سه « بن بست»

امسال شاهد بروز سه «بن بست» در سه کشور بودیم که هنوز هم حل و‌فصل نشده‌اند؛ لبنان، بلژیک و صربستان در قضیه کوزوو.

در لبنان، اختلاف نظر جناح‌های مختلف درباره انتخاب رییس‌جمهوری هنوز ادامه دارد و این کشور اکنون قریب دو ماه است که رییس‌جمهوری ندارد.

این بحران، در تغییرات جمعیتی و جناح بندی‌های سیاسی این کشور ریشه دارد. لبنان تا میانه‌های دهه ۱۹۵۰ میلادی از وضعی به نسبت مرفه و با ثبات و آرام برخوردار بود.

اولین قانون اساسی این کشور، پس از آن که سال‌ها (یعنی از ۱۹۲۳ به بعد) تحت قیمومیت فرانسه قرار داشت و به دنبال ماجراها و مبارزاتی شدید، در ۱۹۴۴ در دولت تساره الخوری، نخستین رییس‌جمهوری آن کشور، تصویب شد که تعادلی بین گروه‌های مذهبی کشور (مارونی‌ها، سنی‌ها، شیعه‌ها، و جماعات کوچکتر نظیر دروزی‌ها، ارمنی‌ها، پروتستانی‌ها...) نخست وزیر از مسلمانان سنی، و رییس مجلس از مسلمانان شیعه انتخاب شوند.

پس از جنگ ۱۹۴۸ اعراب و اسرائیل در فلسطین که به آوارگی صدها هزار فلسطینی منجر شد (عمدتا در لبنان و اردن‌هاشمی)، مقدمات بر هم خوردن تعادل فوق فراهم گردید که نهایتا در دهه ۱۹۵۰به نوعی جنگ داخلی و دخالت تفنگداران آمریکایی کشید.

مصر در آن ایام در اوج ناصریسم قرار داشت و طرفداران جمال عبدالناصر کم و بیش در تمام کشورهای عربی به مبارزه و ماجراآفرینی مشغول بودند.

پس از آرام شدن نسبی اوضاع اما، لبنان دیگر هرگز به ثبات و آرامش پیشین بازنگشت. حضور فلسطینی‌ها، افزایش جمعیت شیعیان که احساس می‌کردند آن رسم و سنت دیگر موضوعیت ندارد، بروز اختلاف بین فرق مسیحی حاکم، تجاوزات نظامی اسرائیل به بهانه تلافی مبارزات انتقامی فلسطینی‌های ساکن لبنان که نهایتا در اوایل دهه ۱۹۷۰ به لشکرکشی علنی اسرائیل و تصرف بخش‌هایی از لبنان انجامید، استقرار یاسرعرفات و فرماندهی سازمان آزادی‌بخش فلسطین (فتح) در جنوب لبنان که حتی وقتی اجبارا به دنبال تجاوز اسرائیل به تونس منتقل شد، باز «فرماندهی‌های آن طبعا در لبنان باقی ماند و مجموعه حوادث دیگری که به خصوص پس از معاهده اسلو در دهه ۱۹۹۰ به تشکیل نهادهایی نیرومند از شیعیان مخالف معاهده منجر شد.

اشغال کشور از ســــوی قوای سوریه و حمایت این کشور از آن نهادها- دست به دست هم داد و اوضاع لبنان را پیش از پیش آشفته کرد تا کار به امروز کشید.

آن طور که از گزارش‌های ناظران برمی‌آید، در حال حاضر دو گروه یا ائتلاف عمده در کشور ایجاد شده است، یکی موسوم به ۸ مارس (مخالف سوریه) و دیگری ۱۴ مارس (مجموعه‌ای از شیعیان و بخشی از مسیحی‌ها و دروزی‌ها و ...).

حدود دو سال پیش، پس از ترور رفیق حریری، نخست‌وزیر ثروتمندی که با حمایت محافل بازرگانی و بانکی کشور و دولت‌های غربی تلاش کرد ثباتی در کشور ایجاد کند، چون ادعا شد در این ترور سوریه دست داشته است، احساسات ضد سوری در مملکت دامن گرفت و به خروج نیروهای سوریه از لبنان و تشکیل دولتی مخالف سوریه انجامید (که به ویژه نقش آمریکا دراین جریانات کاملا آشکار بود).

اکنون، سعد حریری، پسر رفیق حریری، رهبری مخالفان سوریه و ائتلاف ۱۴ مارس را به‌عهده دارو در مقابل آن‌ها گروه ۸مارس (که حزب‌ا... لبنان، یعنی نیرومندترین گروه شیعیان، در آن نقشی قاطع دارد) رهبری جناح مخالف دولت را برعهده دارند. حزب‌ا... که به خصوص پس از مبارزه جانانه‌اش با تجاوز دوباره اسرائیل در سال گذشته، در محافل مختلف اعتباری در خور یافته است، ظاهرا حاضر به پذیرش اوضاع گذشته نیست و مصمم است که نقشی اساسی تر برای شیعیان و مخالفان اسرائیل در ساختار حکومتی لبنان فراهم کند.

این جریانات که خیلی خلاصه مطرح شد، «بن بست» کنونی را در لبنان پدید آورده است و به گفته برخی از ناظران، چنانچه «پادرمیانی‌های» کشورهای عربی، به ویژه عربستان و مصر و نیز تلاش‌های دولت‌هایی مثل فرانسه و روسیه و آمریکا به جایی نرسد، احتمال آنکه لبنان به صورت دو فاکتو تجزیه شود، «گزینه‌ای» کاملا عینی است.

اما دو بن بست دیگر. بلژیک که زمانی از مستعمره‌داران بزرگ غربی بود، عمدتا دارای دو منطقه است: فلاندری زبان‌ها در شمال و فرانسوی زبان‌ها (مالونی‌ها) در جنوب.

به طور فرضی، خطی که از بروکسل، پایتخت کشور، در امتداد شمال غربی رسم شود، این دو جماعت را از یکدیگر جدا می‌کند.

بروز تشنج فعلی در بلژیک از حدود تصورات گمانه‌زنی‌ها بسیار فراتر رفته است و احتمالا نشانگر تداوم نفوذ بستگی‌های زبانی و «ملی» است که تصور می‌شد دست کم در جوامع پیشرفته و مرفه رو به رنگ باختن نهاده است.

نکته در این است که بلژیک، پس از شکست آلمان نازی که در جنگ جهانی دوم این کشور را اشغال کرد و خرابی‌های بسیار در آن به بار آورد (ایامی که اصطلاحا «دوره هراس و وحشت» نام گرفته است. (۱۹۴۰-۱۹۴۵) به سرعت رو به ترقی و آبادانی نهاد.

در ۱۹۴۷، همراه با هلند و لوکزامبورگ، اتحادیه گمرکی بنلوکس را تشکیل داد. در ۱۹۴۹ عضو پیمان آتلانتیک شمالی، در ۱۹۵۲ عضو جامعه ذغال سنگ و فولاد اروپا، در ۱۹۵۵ عضو اتحادیه اروپای غربی، در ۱۹۵۷عضو جامعه اقتصادی اروپا (بازار مشترک) و جامعه انرژی اروپا شد و پس از تشکیل اتحادیه اروپا که بروکسل را مرکز اداری و سیاسی آن قرار دادند، به کانونی «آرام و مرفه» در اروپا تبدیل گردید.

در این «کانون»، سطح زندگی بالا است، درآمد سرانه در ردیف‌های نخست جهان است، با آنکه مملکت از لحاظ منابع معدنی و حتی تولیدات صنعتی غنی نیست، موقعیت سیاسی و تجارتی و ارتباطات بانکی آن به گونه‌ای است که یکی از بهترین استانداردهای زندگی را نصیب ساکنان کرده است، نظام دموکراتیک مملکت به مردم امکانات مختلفی عرضه داشته است: از آزادی رای دادن و بیان و تجمع و تحزب گرفته تا امکانات مسافرت و رفت و آمد و فعالیت‌های بازرگانی.

شگفتی هم احتمالا از همین سرچشمه می‌گیرد. به قول ما که بسیاری از مفسران فرنگی هم معادل‌های آن را در زبان خود به کار برده‌اند، گویا «خوشی زیر دل بلژیکی‌ها زده است!» با آنکه، به ظاهر، اکثریت مردم مخالف تجزیه کشور هستند، همچنان که حدود یک ماه پیش تظاهراتی گسترده در سراسر مملکت صورت گرفت که شعار اصلی آن «حفظ بلژیک متحد» بود، وضع به شکلی درآمده است که احتمالا به نوعی تجزیه کشور منجر خواهد شد. در آن تظاهرات، ظاهرا «عقل» مردم حکومت می‌کرد. ولی بسا که در طول، «عقل» مقهور «احساسات» شده است.

تجزیه احتمالی بلژیک از آن رو واجد اهمیت است که بسیاری از کشورهای اروپایی، از جمله اسپانیا و فرانسه و سوئیس، دارای «ملیت‌ها» یا زبان‌های مختلف هستند؛ فعلا از قبرس که سال‌ها است عملا تجزیه شده است و وضعیت اسکاتلندی‌ها و ایرلندی‌ها و احتمالا ولزی‌ها در ایام بعد، در درون «بریتانیای کبیر» سخن نمی‌گوییم.

به هر حال بلژیک اکنون ماه‌ها است که فاقد نخست‌وزیر است، و فلاندری‌های اساسا هلندی‌تبار که از سلطه مالون‌های فرانسوی زبان احساس غبن می‌کنند، اکنون که فرصتی یافته‌اند ظاهرا سر سازش ندارند. باید منتظر بود دید که کار به کجا می‌کشد و چه اثراتی بر سایر کشورهای اروپایی و ساختار قدرت و حکومت در آنها برجای خواهد گذاشت.

در این میان وضع استان کوچک کوزوو در صربستان (‌یوگسلاوی سابق) هم توجه محافل مختلف سیاسی و اجتماعی را به خود جلب کرده است.

کوزوو از قرن ۱۲ میلادی به بعد به تصرف صرب‌ها درآمد و با آنکه مدت‌ها همراه با صربستان در تصرف امپراتوری عثمانی بود

(۱۳۸۹-۱۹۱۳)، عملا با صربستان سرنوشت مشترکی داشت تا آنکه پس از تشکیل مملکت یوگسلاوی جزو آن کشور شد (۱۹۱۸) و بعد از جنگ دوم و پیروزی ژنرال تیتو و پارتیزان‌های او به ناحیه‌ای خودمختار در یوگسلاوی تبدیل گردید.

اما، در این فاصله، آلبانی تبارهای کوزوو اکثریت جمعیت شدند و شمار آنها بر صرب‌ها فزونی گرفت. ماجرای کنونی هم در همین موضوع ریشه دارد.

آلبانی‌تبارها خواهان استقلال هستند، در حالی که صرب‌ها، چه به لحاظ تاریخی و چه از نظر «احساسی» و «ملی»، کوزوو را بخشی جدایی‌ناپذیر از گذشته‌ها و فرهنگ صربستان می‌دانند.

پس از حمله ناتو به یوگسلاوی در دهه قبل و برانداختن حکومت سلوبودان میلوسویچ که به افراط ناسیونالیستی بود و عملا همه اقوام و «جمهوری»‌های دیگر یوگسلاوی سابق را از دولت و مقامات سیاسی و اداری و پلیس و ارتش بیرون راند و باعث جنگ‌هایی داخلی شد که بالاخره به استقلال تمام جمهوری‌هایی انجامید که زمانی یوگسلاوی سابق را تشکیل می‌دادند (‌کرواسی، مقدونیه، بوسنی و هرزگوین، اسلوونی، مونته نگرو)، کوزوو تحت اداره سازمان ملل متحد قرار گرفت.

همین سازمان به‌تازگی در آنجا انتخاباتی برگزار کرد که حزب طرفدار استقلال در آن برنده شد و نخست‌وزیر همین حزب است که گفته است اگر توافقی حاصل نشود (‌که مذاکرات بی‌حاصل ماه گذشته نشان داد که نیل به چنین توافقی بین صرب‌ها و آلبانی تبارهای کوزوو عملا ممکن نیست)، یک جانبه اعلام استقلال خواهد کرد.

در این حال، استقلال یا عدم استقلال این ایالت نسبتا کوچک با جمعیت اندک آن شاید آن قدرها اهمیت نداشته باشد که کوزوو تبدیل به عرصه‌ای برای رقابت روسیه و آمریکا شده است.

آمریکا چند ماه پیش (‌شاید زود هنگام و نابخردانه) اعلام کرد که از استقلال این ایالت پشتیبانی می‌کند. در صورتی که روسیه که متحد دیرین و «استراتژیکی» صرب‌ها است، مخالفت خود را با این امر ابراز داشته است.

حال از این زاویه هم باید به قضیه نگریست که روسیه که در سال‌های اخیر (‌می‌گویند عمدتا به برکت افزایش سنگین بهای نفت و حکومت «آهنین» و متکی بر کا‌گ‌ب و دیگر سازمان‌های امنیتی ولادیمیر پوتین) ثبات یافته و دوباره مدعی نقش شوروی سابق در امور جهانی شده است، مشکل است که «اعتبار» خود را در ماجرای کوزوو فدا کند، مگر آنکه امتیازاتی قابل توجه از آمریکا بگیرد (نظیر انصراف واشنگتن از ایجاد پایگاه‌های موشکی در لهستان و بلغارستان) که فعلا هم با دولت بوش و «نئوکان‌ها» در آمریکا بسیار بعید می‌کند.

در طول تاریخ، غالب رقابت‌های - گاه بد‌فرجام- دولت‌های بزرگ از همین‌گونه ماجراهای به ظاهر کوچک شروع شده و بعد دامنه گرفته است. حال باید دید که ماجرای کوزوو به کجا می‌کشد.

فلسطین و کره شمالی

فلسطین و کره شمالی، دو تحول عمده‌ در سال گذشته، دو تحول عمده دیگر هم در دو کشور کوچک اتفاق افتاد که احتمالا اثراتی با اهمیت در پی خواهد داشت.

به سابقه فلسطین و ماجراهایی که بر سر آن رفته است اشاره نمی‌کنیم چون خوانندگان به نحو وافی از آن آگاهند.

اما تحول عمده در ارتباط با فلسطین و کشمکش دیرپای آن با اسرائیل، به رسمیت شناختن نظری راه‌حل دو کشور بود که اسرائیل تاکنون از پذیرش رسمی آن سرباز می‌زند.

در کنفرانس آناپولیس، ایالت مریلند آمریکا، که بالاخره پس از ماه‌ها فعالیت و رایزنی‌های بسیار واشنگتن در نوامبر گذشته تشکیل شد، این «راه‌حل» مورد قبول تمام طرف‌های دعوا قرار گرفت، و چنانچه با حل و فصل مسائل مرزها و آوارگان فلسطینی و پایتختی بیت‌المقدس‌ (اورشلیم) برای هر دو طرف همراه شود، برنامه‌ای که دولت بوش در آخرین سال زمامداری خود ظاهرا به شدت به دنبال تحقق آن است، بی‌تردید منشا تحولاتی عمده در خاورمیانه خواهد شد.

مشکلی که بر سر راه قرار دارد، علاوه بر مواضع برخی دولت‌ها نظیر ایران و سوریه، واکنش جنبش حماس در نوار غزه، یعنی بخش جدا شده «دولت» فلسطین است که در انتخابات عمومی دو سال پیش برنده شد و مورد حمایت بخش بزرگی از فلسطینی‌ها قرار دارد.

حماس به کنفرانس آناپولیس نرفت و با مواضع دولت خودگردان فلسطین به رهبری ابومازن مخالفت می‌کند. تا چه پیش آید؟

تحول مهم دیگر، سازش آمریکا و ژاپن با کره‌شمالی بر سر برنامه تسلیحات هسته‌ای این کشور بود.

تاریخ مدون کره از قرن ۱۲ میلادی آغاز می‌شود که چینی‌ها در آنجا یک مهاجر‌نشین (‌کلنی) تاسیس کردند.

با آنکه چینی‌ها و ژاپنی‌ها در سراسر تاریخ کره بر آن نفوذ و گاه حاکمیت داشته‌اند، مردم کره از اقوام تونگوز هستند و گروه نژادی و فرهنگی متمایزی به شمار می‌روند.در همین حال، کره در غالب ایام تاریخ نسبتا طولانی خود با چین و ژاپن درگیر بوده است که فعلا جای تفصیل آن نیست.در جنگ‌جهانی دوم متفقین به کره‌ای‌ها وعده استقلال دادند و در پایان جنگ‌، کره به دو منطقه اشغالی در شمال و جنوب ‌مدار ۳۸ درجه تقسیم شد، شمال این مدار منطقه روس‌ها شد و جنوب آن منطقه آمریکایی‌ها.در ۱۹۴۸، این تقسیم‌بندی رسمیت یافت و دو کشور کره‌شمالی (‌کمونیست) و کره‌جنوبی (‌با نظام سرمایه‌داری) تشکیل شدند.

در ۲۵ ژوئن ۱۹۵۰، جمهوری دمو‌کراتیک خلق کره به جمهوری کره لشکر کشید و جنگ کره شروع شد که تا ۲۷ ژوئیه ۱۹۵۳ ادامه یافت و به اعلام آتش‌بس کشید.

در همین حال، حالت جنگ بین دو کره خاتمه نیافت (‌به دنبال مذاکرات طرفین در چند ماه گذشته، توافق شد که به این وضع رسما پایان داده شود).

رژیم پیونگ یانگ، پایتخت کره شمالی، که به علت حضور سربازان آمریکایی از کره جنوبی و دولت‌های «آمریکایی» که در سئول، پایتخت این کشور بر کار بودند هراسان بود، همواره به فکر تجهیز نظامی و دفاعی خود بود، تا چند سال قبل که برنامه هسته‌ای خود را به سامان رساند.

کره‌شمالی هسته‌ای، نه فقط برای آمریکا بلکه به خصوص برای ژاپن و کره‌جنوبی و حتی تا حدودی چین و روسیه تهدید‌آمیز است.

اقتصاد کره‌جنوبی به برکت کمک‌های آمریکا و ژاپن و متکی بر مردم آن کشور اندک‌اندک شکوفا شد تا اکنون که به یکی از ده اقتصاد برتر جهان تبدیل شده است و محصولات آن در تمام کشورها رقیب کالاهای ژاپنی و غربی شده است.

اما اقتصاد کره‌شمالی، که هم و غم خود را عمدتا صرف تجهیز نیروهای نظامی و برنامه هسته‌ای خود کرده بود رو به رکود گذاشت.

کره‌شمالی اساسا منطقه کشاورزی شبه‌جزیره کره محسوب می‌شد و از چند سال قبل که خشکسالی در آن سرزمین غوغا کرد، خطر قحطی و گرسنگی در آنجا جدی شد.

خلاصه آنکه، مجموع عوامل فوق باعث شد تا طرفین به راه مذاکره و توافق پا گذارند. کره‌شمالی پس از تعهد آمریکا به عدم حمله به آن کشور، سرانجام پذیرفت که برنامه هسته‌ای خود را متوقف کند و ژاپن و کره‌جنوبی و آمریکا هم توافق کردند تا به ازای توقف برنامه هسته‌ای مزبور، نیازهای آن کشور را از لحاظ مواد غذایی وانرژی و نیازهای مالی (‌تا‌حدودی‌) برطرف کنند.

به این ترتیب، ظاهرا راه برقراری صلح و آرامش در شبه جزیره هموار شده است. اما، از زاویه‌ای دیگر، شاید اهمیت ماجرا در این نکته هم نهفته باشد که یکی از آخرین دژهای کمونیستی به سازش با غرب روی خوش نشان داده است و آمریکا امیدوار است که همتای آن، یعنی کوبا هم پس از کاسترو بالاخره به همین راه قدم گذارد و به علاوه، الگوی کره شمالی، به دنبال لیبی، سرمشقی شود برای حکومت‌های معارض آمریکا و سرمایه‌داری، پیگیری سرنوشت این «الگو» نیز که می‌تواند نقطه پایانی بر ستیز و آویز دو نظام سرمایه‌داری و کمونیست باشد، خود ماجرایی تاثیرگذار خواهد بود.

با آنکه اخیرا مدل کوبا به‌خصوص در پاره‌ای از کشورهای آمریکای لاتین، نظیر ونزوئلا و بولیوی، جاذبه‌ای تازه یافته است، واقعیت این است که از نظر محافل دنیای سرمایه داری، چنانچه پس از چین، باقی‌مانده اندک جوامع کمونیستی هم به «راه راست» هدایت شوند، پیروزی قاطع اردوگاه سرمایه‌داری حاصل خواهد شد و «قضایای» ونزوئلا و بولیوی خود به خود تحلیل خواهند رفت.

در این مختصر، جای بحث تحلیل بیشتر نبود و نیست. تا همین‌جا هم خیلی طولانی شد. صرفا اشاره‌ای بود به بعضی رویدادهایی که گمان می‌رود اثراتی گسترده‌تر از محدوده‌های جغرافیایی و سیاسی خود داشته باشند و به تحولاتی عمده در برخی از مناطق جهان و احتمالا کل دنیا، منجر شوند و رفتار و سیاست‌های بسیاری از دولت‌ها را اجبارا تغییر دهند.

منبع: irdiplomacy.ir

ما را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید

ارسال دیدگاه

دنیای اقتصاد را بعنوان منبع مورد اعتماد خود به گوگل معرفی کنید افزودن