فضیلت های یک سرزمین

شماره روزنامه: ۱۴۲۲ تاریخ چاپ: شماره خبر: ۵۴۳۴۵۹ بیشتر

ژان بودریار

کتاب: آمریکا<br>نویسنده: ژان بودریار<br>ترجمه: عرفان ثابتی<br>ناشر: ققنوس<br>

فضیلت های یک سرزمین

کتاب: آمریکا
نویسنده: ژان بودریار
ترجمه: عرفان ثابتی
ناشر: ققنوس

بیش از پنجاه سال است که آمریکا مرکز ثقل آزادی و دموکراسی نام گرفته است. پیش از این نیز بسیاری بودند که بر فلسفه شکل‌گیری و تکوین آن صفحات بی‌شماری را به چنین سرزمینی اختصاص دادند.
تنها ناپلئون نیست که‌ در سنت‌ هلن‌ پیشگویی‌ کرده‌ بود «دنیا بزودی‌ یا یک‌ جمهوری‌ آمریکایی‌ خواهد شد یا یک‌ امپراتوری‌ جهانی‌ روسی.» پیش از او کسانی چون الکسی‌ دوتوکویل‌ در ۱۸۳۵ میلادی با این‌ اعتقاد از آمریکا برگشتند‌ که‌ خداوند برای‌ این‌ کشور یک‌ «نقشه‌ پنهانی» دارد. به نظر، منظورش‌ جز این‌ نمی‌توانست‌ باشد که‌ «روزی‌ آمریکا سرنوشت‌ نیمی‌ از جهان‌ را در دست‌ خواهد گرفت» ناپلئون در سال های پایانی قرن بیستم زنده نبود که دست کم خط بطلان بر فرضیه امپراطوری روسی را به چشم ببیند اما آمریکا با کمی تسامح همانی بود که او پیش بینی کرده بود. امروز آمریکا آن امیراطوری است که بسیاری از دو، سه قرن پیش وعده آن را داده بودند. شاید بیشتر به این جهت که جبروت آمریکا شبیه هیچکدام از امپراطوری های قرن های گذشته نیست. این را بودریار در کتاب آمریکا به وضوح و روشن ترسیم کرده است.
شکوه و جلال قدرت آمریکا را اغلب معلول آزادی و به کارگیری آن می‌دانند. ولی آزادی به تنهایی قدرت را به وجود نمی‌آورد. آزادی به مثابه کنش عمومی، به مثابه گفتمان دسته جمعی جامعه‌ای در باب تعهدات و ارزش‌هایش، در واقع بر اثر آزادی فردی آداب و رسوم و بر اثر جار و جنجال از بین رفته است (جارو جنجال، همان‌طور که همه می‌دانند، یکی از فعالیت‌های اصلی آمریکایی‌ها است). بنابراین، برابری و پیامدهایش در ایجاد قدرت مؤثرتر بوده‌اند. این همان برابری است که توکویل درباره‌اش به زیبایی چنین گفت: «من از برابری نه به خاطر کشاندن انسان‌ها به جست‌وجوی لذت‌های ممنوع بلکه به خاطر جلب توجه کامل آنها به جست‌وجوی لذت‌های مجاز ایراد می‌گیرم.» همین برابری، برابرسازی مدرن منزلت‌ها و ارزش‌ها و همسانی ویژگی‌ها و خصوصیت‌ها، است که قدرت را بوجود می‌آورد. پیرامون همین برابری است که ناسازواره توکویل شکل تازه‌ای پیدا می‌کند: دنیای آمریکایی هم به سوی بی‌معنایی مطلق گرایش دارد (تمامی چیزها به برابر شدن و، بنابراین، خنثی کردن قدرت یکدیگر گرایش دارند) و هم به سوی اصالت مطلق امروز حتی بیشتر از ۱۵۰ سال قبل، زیرا تاثیرات این امر از رهگذر گسترش جغرافیایی چند برابر شده است. این جهانی است که در توسعه مهارناپذیر برابری، ابتذال و بی‌تفاوتی از خود نبوغ نشان داده است.
ژان بودریار نویسنده و فیلسوف فرانسوی یکی از عمیق‌ترین متفکرین جهان معاصر بود که به تعابیر سهل و ممتنع تمایل بسیار داشت. ایالات متحده آمریکا برای بودریار فرانسوی یکی از غریب‌ترین و در عین حال جذاب‌ترین نقاط جهان بود. او برخلاف آندره فونتن و فرانتس کافکا که هر کدام کتاب‌هایی پیرامون آمریکا نوشته‌اند آمریکا را از زاویه موجودیت تعمیم یافته‌اش نگریسته نه تاریخ و جغرافیا و اقتصادش. یکی از خواندنی‌ترین تعابیر او تفاوت‌ها و یا شاید مقایسه‌های اروپا و آمریکا است.
مسئله اصلی نگارش جامعه‌شناسی یا روان‌شناسی اتومبیل نیست، مساله اصلی رانندگی کردن است. چیزی که از این طریق درباره این جامعه یاد می‌گیرید بیشتر از چیزی است که تمام دانشگاه‌ها می‌توانند به شما بیاموزند. شیوه ناگهانی شروع به حرکت اتومبیل‌های آمریکایی، جهشی تا این حد نرم و روان، به لطف دنده اتوماتیک و فرمان هیدرولیکی. راه افتادن بی‌زحمت، بلعیدن بی‌سرو صدای جاده، نرم و آرام گذاشتن بدون کوچک‌ترین دست‌انداز (سطح شاهراه‌ها و آزاد راه‌ها فوق‌العاده است، و فقط روانی کار اتومبیل‌ها با آن برابری می‌کند)،‌ ترمز کردن نرم ولی آنی، راندن به گونه‌ای که انگار بر روی بالشتکی از هوا حرکت می‌کنید،‌ترک دل‌مشغولی قدیمی نسبت به اتومبیلی که از روبه‌رو می‌آید، یا اتومبیلی که از شما سبقت می‌گیرد (این جا درباره رانندگی دسته جمعی توافقی ناگفته وجود دارد، در اروپا فقط قانون (رانندگی) در شاهراه‌ها را داریم.) همه این‌ها به تجربه جدیدی از فضا، و، در همان حال،‌ تجربه جدیدی از کل نظام اجتماعی می‌انجامد. تمام چیزهایی را که باید درباره جامعه آمریکایی دانست می‌توان از انسان‌شناسی رفتار رانندگی‌اش به دست آورد. چیزی که از این رفتار می‌آموزید بسیار بیشتر از چیزی است که از ایده‌های سیاسی‌اش یاد می‌گیرید. ده‌هزار مایل از این سو به آن سوی آمریکا رانندگی و آن وقت دانسته‌های شما درباره این کشور بیشتر از اتمام موسسات جامعه‌شناسی و علوم سیاسی خواهد بود.
آمریکا نسخه اصلی مدرنیته است. ما نسخه دوبله شده یا دارای زیرنویس هستیم. آمریکا از مساله اصل و نسب طفره می‌رود، نه اصل و نسبی را پرورش می‌دهد و نه اصالتی اسطوره‌ای را؛ هیچ گذشته و حقیقت بنیادینی ندارد. انباشت بدوی زمان را تجربه نکرده؛ بنابراین، در زمان حال دائمی زندگی می‌کند. انباشت آهسته پایه و اساس حقیقت در طول قرن‌ها را تجربه نکرده؛ بنابراین، در وانمود دائمی، در زمان حال دائمی نشانه‌ها زندگی می‌کند. هیچ قلمرو یا سرزمین اجدادی‌ای ندارد. امروزه قلمرو سرخپوستان به قرارگاه‌ها محدود شده، معادل گالری‌هایی که آمریکا در آن‌ها آثار رامبرانت و رنوار را انبار می‌کند. ولی این امر بی‌اهمیت است ـ آمریکا هیچ مشکل هویتی ندارد. در آینده، قدرت در اختیار این مردم بی‌اصل و نسب و بی‌اصالتی خواهد بود که می‌دانند چگونه از این موقعیت حداکثر سوء‌استفاده را بکنند. به ژاپن نگاه کنید، که تا حدی بهتر از خود آمریکا این‌ترفند را به کار بسته و موفق شده، به صورت چیزی که به نظر ما ناسازواره‌ای فهم‌ناپذیر است؛ قدرت قلمروگرایی و فئودالیسم را به قدرت قلمروزدایی و بی‌وزنی تبدیل کند. ژاپن در حال حاضر قمر کره زمین است. ولی آمریکا در روزگار خود قمر سیاره اروپا بود. خواهی نخواهی، آینده به سوی قمرهای مصنوعی تغییر جهت داده است.
ما هنوز در مرکز هستیم، ولی در مرکز دنیای قدیم. آن‌هایی که استعلای حاشیه‌ای دنیای قدیم بودند امروزه مرکز برون مرکز جدید این دنیا هستند. برون مرکزی بر روی شناسنامه آنها حک شده است. هرگز نمی‌توانیم آن را از آن بگیریم هرگز نمی‌توانیم آن را از خودمان مرکززدایی کنیم یا از مرکز خود بیرون برویم. بنابراین، هرگز نخواهیم توانست به معنی صحیح کلمه مدرن باشیم. و هرگز از آزادی مشابهی برخوردار نخواهیم بود نه آزادی صوری‌ای که بدیهی می‌پنداریم، بلکه آزادی فعال عملی انعطاف‌پذیر ملموسی که در نهادهای آمریکایی و در ذهن هر شهروندی جریان دارد. برداشت ما از آزادی هرگز قادر به رقابت با برداشت متحرک مکانمند آنها نخواهد بود، که ناشی از این واقعیت است که در نقطه معینی خود را از آن مرکزیت تاریخی آزاد کردند.
از همان روزی که آن مدرنیته برون مرکز با تمام شکوه و جلالش در آن سوی اقیانوس اطلس به دنیا آمد، اروپا شروع به ناپدید شدن کرد. اسطوره‌ها مهاجرت کردند. امروزه، همه اسطوره‌های مدرنیته آمریکایی هستند. فایده‌ای نخواهد داشت که فکر ناتوان خود را درباره این مساله به زحمت بیندازیم. در لس‌آنجلس، اروپا ناپدید شده است. به قول ایزابل هوپر: «آن‌ها همه چیز دارند. به هیچ چیزی احتیاج ندارند. مسلما به گذشته و فرهنگ ما غبطه می‌خورند و آنها را می‌ستایند، ولی در واقع ما به نظر آنها نوعی جهان سوم زیبا و آراسته هستیم.»
من تصور می‌کنم آنچه که آمریکا را مورد توجه و مطالعه بسیاری از اهل اندیشه کرده است عبارات آزادی و دموکراسی است. کلماتی که در طی دو سه قرن اخیر میلیون‌ها قربانی گرفته و هنوز اندیشمندانی چون فرید ذکریا هستند که بر اصالت آن پای می‌فشرند. آمریکایی‌ها تا همین صد سال گذشته گوش به آلکسی دوتوکویل داشتند که از دموکراسی آمریکایی دفاع کند و بر منطق جغرافیای آن پای فشرد. حالا بودریار در این کتاب چنان از آزادی و برابری سخن می‌راند که آمریکایی‌ها سال‌هاست فراموش کردند که مردانی چون جفرسون و آبراهام لینکلن داشتند. درس مهمی که بودریار می‌گیرید این است که آزادی و برابری، مثل راحتی و نزاکت، فقط در جایی وجود دارند که از ابتدا وجود داشته‌اند. این شگفتی‌ای است که دموکراسی از ما پنهان کرده بود: برابری در آغاز است، نه در انتها. این است تفاوت برابری‌طلبی و دموکراسی مستلزم برابری در آغاز، و برابری‌طلبی مستلزم برابری در انتها است. «دموکراسی خواستار آن است که همه شهروندانش مسابقه را به صورتی برابر شروع کنند. برابری‌طلبی خواهان آن است که همه آنها مسابقه را به صورتی برابر تمام کنند.» با وجود این، پس از‌ترک وسواس داوری درباره دیگران یا پیشداوری‌های اجتماعی، هم مدارای بیشتری باقی می‌ماند هم بی‌تفاوتی افزون‌تری. آمریکایی‌ها که دیگر نمی‌خواهند کسی آنها را ببیند، سرانجام یکدیگر را نمی‌بینند. بنابراین، مردم در خیابان راه می‌روند بی‌آن که به یکدیگر نگاه کنند، که ممکن است علامت حزم و ادب به نظر برسد، ولی در عین حال نشانه بی‌تفاوتی نیز هست. حداقل این حالت متظاهرانه نیست. هم نوعی فضیلت است هم فقدان نوعی فضیلت.


اگر به این طرز تفکر پایبند بمانیم، می‌توانیم ببینیم که حال و هوای قومی و نژادی آمریکا و فرانسه تفاوت‌های ژرفی با یکدیگر دارد. در آمریکا اختلاط شدید ملیت‌های گوناگون اروپایی، و سپس نژادهای برون‌زا (غیراروپایی)، وضعیت کاملا جدیدی به وجود آورد. این تکثرگرایی نژادی این کشور را دیگرگون ساخت و پیچیدگی منحصر به فردی به آن بخشید. در فرانسه از اختلاط اولیه انفکاک واقعی خبری نبود، هیچ چالش جدی‌ای هم در بین گروه‌های نژادی وجود نداشت. تنها چیزی که اتفاق افتاد تبدیل وضعیت مستعمراتی به کلانشهر بود، بیرون از زمینه اصلی‌اش. همه مهاجران ما، در اصل «هاکیس» ‌هستند و در پناه حمایت اجتماعی حاکمان ستمگر خود زندگی می‌کنند، و فقط می‌توانند با فقر و حکم دو فاکتو یا بالفعل تبعید مادالعمر خود با آنها مقابله کنند. مسلما مهاجرت مساله داغی است، ولی حضور چندین میلیون مهاجر نه بر شیوه زندگی فرانسوی تاثیر گذاشته و نه چهره این کشور را تغییر داده است. به همین علت، وقتی به فرانسه بر می‌گردید، احساس غالب بر شما حس نموری از خرده نژاد پرستی است، از این که این همه در وضعیت شرم آور و نامناسبی قرار دارند. دنباله وضعیت مستعمراتی، همراه با تداوم سوءنیت مستعمره‌نشینان و استعمار شوندگان، در حالی که در آمریکا، هر گروه قومی، و هر نژادی زبان و فرهنگی را پرورش می‌دهد که با زبان و فرهنگ «بومی‌ها» ‌قابل رقابت و گاهی برتر از آنها است، و هر گروهی به طور نمادین به موفقیت و شهرت می‌رسد. این امر نه به برابری یا آزادی صوری بلکه به آزادی دو فاکتو یا بالفعلی ربط دارد که در رقابت و همچشمی نمود می‌یابد و این امر به رویارویی نژادها شور و نشاطی منحصر به فرد و نوعی گشاده‌رویی می‌بخشد.

ما را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید

ارسال دیدگاه

دنیای اقتصاد را بعنوان منبع مورد اعتماد خود به گوگل معرفی کنید افزودن