تـعظیم بـه سینـما
کنار هم قرار دادن اسامی فیلمسازها و اساتید تاریخ سینما در کنار هم از آن کارهایی است که فکر کنم تنها در ایران امکان اتفاق دارد.
کنار هم قرار دادن اسامی فیلمسازها و اساتید تاریخ سینما در کنار هم از آن کارهایی است که فکر کنم تنها در ایران امکان اتفاق دارد. نامهایی که جرات میخواهد حتی دربارهشان بنویسی، چه برسد به اینکه بخواهی از قبل اسم آنها معروفیتی برای خودت دست و پا کنی. نامهایی که روی سنگ بگذاری آب میشود. اما این اتفاق دست کم در این دوره جشنواره فجر افتاده و نام دو نفر از قلههای تاریخ سینما کنار هم قرار گرفته است، عالیجنابان آلفرد هیچکاک و جان فورد، حتما حس کردید که چگونه حتی با نوشتن نام این دو اسطوره سینمای جهان، احساس خرسندی تمام و کمال به آدم دست میدهد و بیاختیار در یک میزانسن سینمایی مجبور میشوی کلاه از سر برداری و تعظیمی تمام قد روبهروی آنها داشته باشی. هیچکاک همیشه استاد و فورد کبیر البته با همه استادی و نگاه شهودی کاملشان به سینما، پیش از سینماگر بودن، خود را صنعتگر میپنداشتند. کما اینکه در جایی خواندم، جان فورد در اواخر عمرش از جلوی سینمایی رد میشد و هوس کرد برود داخل فیلم را ببیند. اتفاقا زمانی رسید که فیلم تازه شروع شده بود. ساختار فیلم، بازیگران و قصه فیلم به قدری استادانه بود که او را به تحسین واداشت. در تیتراژ پایانی ناگهان دید نوشته شد کارگردان: جان فورد (!). این نقل قول کوتاه از استادی که بیش از یکصد فیلم در طول عمرش ساخته است، یعنی با یک استاد فن و صنعتگر کامل روبهرو هستی. در این مجال کوتاه که البته حجم مناسبی هم درباره نوشتن از این دو در دست نیست، به جهت بزرگداشتشان در جشنواره ۲۷ فجر کمی از اصل سینما و سینمای ناب سخن بگوییم.
آلفرد جوزف هیچکاک (متولد لندن، ۱۳ آگوست ۱۸۹۹/ ۲۹ آوریل ۱۹۸۰)؛ استاد تعلیق. البته هیچکاک ارزشی بسیار بیشتر از این کلام ظاهرا تبلیغاتی دارد. او عاشق سینما بود و به طرز عجیب و غریبی بلد بود داستانش را چطور تعریف کند. در طول ۵۳ سال کار حرفهای، ۵۳ فیلم ساخت و دورههای مختلفی را در سینمایش تجربه کرد. هر فیلم او تجربههای منحصر به فرد بود. از همان فیلم اولش، مستاجر، هوش سرشارش را به رخ کشید.
اولین فیلم ناطقش؛ حق السکوت گام مهمی در سینمای دهه سی انگلستان بود و در فیلمهای بعدیاش اوج هنرش را نمایش داد. چندی پیش از آغاز جنگ جهانی دوم به آمریکا رفت و همان فرم سینمایی فیلمهای انگلیسیاش را اما با پختگی بیشتری ادامه داد. ربهکا نخستین فیلم آمریکاییاش با تکیه بر رمان دافنه دوموریه تماشاگر آمریکایی را میخکوب کرد. اما خودش سایه یک شک را به جهت دقت و ثبات فنی در مقایسه با سایر آثارش در آن زمان ترجیح میدهد. در سالهای میانی دهه چهل او به تریلرهای روانشناسانهای مثل سوءظن و طلسمشده روی آورد و فیلمهای بدنام و طناب را هم در پی علاقه به فیلمهای نوآر هالیوودی ساخت، اما در هر کدام نشانههای خود را بر جای گذاشت. طناب اولین فیلم رنگی هیچکاک تجربه منحصر به فرد دیگری بود؛ او در این فیلم در زمانی حدود ۹۰ دقیقه تقریبا ۹ پلان سکانس بدون قطع را به نمایش گذاشت. کاری که در آن زمان بسیار جرات میخواست. اوج سینمای هیچکاک در دهه ۵۰ شکل گرفت؛ جایی که مرد عوضی و سرگیجه و پنجره عقبی و شمال از شمال غربی هر کدام شاهکارهایی را رقم زدند. بسیاری سرگیجه را اوج شهود سینمایی هیچکاک میدانند و قصه عجیبش را به رستاخیز انسان در روی زمین تعبیر کردند. در دهه شصت اما دو نوک قله در سینمایش به جای گذاشت؛ روح (روانی) و پرندگان. تجربههای منحصربهفرد ساختاری و تکنیکی. در سالهای آخر تا زمان مرگش او هر چند سال یک بار پشت دوربین میرفت، اما تا لحظه آخر از عنصر تماشاگر در فیلمهایش غافل نشد. او فقط برای تماشاگر فیلم ساخت و به این مساله هم اذعان میکرد: «لازم نیست تا نیتها و مفاهیم عمیقی را به کار بگیریم. من اصلا نسبت به پیام یا مساله اخلاقی فیلم توجه ندارم. من مانند نقاشی هستم که گل میکشد. تولید فیلم پول زیادی میخواهد و این پول مال دیگران است. وجدانم به من میگوید باید با چنان ظرافتی کار کرد تا پول آنها برگردد. سینما مانند پردهای است در مقابل تعداد زیادی صندلی که باید تمام آنها را پر کرد. باید «تعلیق» آفرید وگرنه مردم دلسرد میشوند. اگر من «سیندرلا» هم میساختم، مردم زمانی خوشحال میشدند که درون کالسکه یک جسد میگذاشتم. تماشاگران فیلمهای من گاهی فریاد میزنند و نمیتوانند اضطراب را تحمل کنند. من از این مساله تفریح میکنم. من بیشتر به نحوه تعریف کردن داستانها علاقه دارم تا خود آنها.» اما با همه این اوصاف در تمام زندگی آلفرد هیچکاک یک راز باقی ماند. رازی که هنوز هم بسیاری درصدد کشف آن هستند؛ راز آقای هیچکاک!
* * *
جان فورد (۱۸۹۴/۱۹۷۳). به قول فرانسوا تروفو: «جان فورد از آن دسته هنرمندانی بود که هرگز کلمه هنر را به زبان نیاوردند و از آن دست شاعرانی که هیچ گاه واژه شعر را به کار نبردند. جان فورد به راحتی میتوانست تماشاگر را به خنده یا گریه بیاندازد. تنها کاری که از او برنمیآمد به سر بردن حوصله تماشاگر بود.»
جان فورد در دهه سی به عنوان کارگردانی تام و تمام تثبیت شد. در مردان بدون زنان (۱۹۳۰) همکاری موفقیتآمیزش را با دادلی نیکونر، فیلمنامهنویس آغاز کرد که به ساختهشدن سیزده فیلم دیگر از جمله خبرچین (۱۹۳۵)، کشتی بخار در خم رودخانه (۱۹۳۵)، دلیجان (۱۹۳۹) و سفر دور و دراز به خانه (۱۹۴۰) انجامید. در این دوره فورد را به خصوص به خاطر برداشتهای ادبی متنوع و در عین حال محکمش از جمله خبرچین و خوشههای خشم (۱۹۴۰) میشناختند.
شاهکارهای وسترن او با دلیجان آغاز شد و پس از جنگ جهانی دوم با کلمانتین عزیزم (۱۹۴۶) و سهگانه سواره نظام: قلعه آپاچی (۱۹۴۸)، دختری با روبان زرد (۱۹۴۹) و ریوگرانده (۱۹۵۰) ادامه یافت. فورد در وسترنهای پس از جنگش، سبکی سیال و طبیعتگرا را با درکی عمیق از محیط فضا تکامل بخشید. او در دلیجان درهای را در آریزونا کشف کرد، به نام «دره یادبود» که بسیاری از وسترنهای بعدیش را در آنجا ساخت و به آن وجهی اسطورهای و خاطرهانگیز داد. فیلمهای فورد در حال حاضر تبدیل شدهاند به بازتاب گذشته آمریکا و تعمق در دستمایههای همیشگی شجاعت، افتخار، عدالت و جامعه. در تحلیل نهایی عالیجناب جان فورد فیلمسازی ساده بود که سادگی سرشار فیلمهایش را خیلیها نفهمیدند. نفهمیدند که از پس این سادگی میشود حرفهای اساسی و جدی زد. خواندن تکهای از حرفهای او در پایان این مقاله شاید وجوه شخصیتیاش را بهتر نمایش دهد. وجوهی سرشار از سادگی و زیبایی و پیچیدگی:
چرا این همه وسترن ساختهاید؟
برای سلامتیام، فیلم وسترن فرصتی است برای دور شدن از هالیوود و هوای آلوده.
چطور شد فیلمساز شدید؟
گشنهام بود.
سینما هم میروید؟
نه هیچوقت، چون نمیگذارند سیگار بکشی.
بازیگرهایتان را چطور هدایت میکنید؟ (فورد تعجب میکند) روشتان برای هدایت بازیگر چیست؟
سوال را فهمیدم، ولی معنایش را نمیفهمم خب، به آنها میگویم چه کار کنند، آنها هم همان کار را میکنند. اگر راضی نباشم، دوباره تکرار میکنند، همین!