جای خالی هامون
فارغ از حاشیههای معمول و همه ساله جشنواره، بیست و هفتمین جشنواره فیلم فجر با یک دریغ بزرگ آغاز میشود. جای خالی خسرو شکیبایی امسال گوشه ذهن اهالی سینما جا خوش کرده است.
فارغ از حاشیههای معمول و همه ساله جشنواره، بیست و هفتمین جشنواره فیلم فجر با یک دریغ بزرگ آغاز میشود. جای خالی خسرو شکیبایی امسال گوشه ذهن اهالی سینما جا خوش کرده است. هم او که سال گذشته در ابتدای پخش فیلمهای جشنواره با آن صدا و لحن منحصربهفردش میگفت: «بیست و ششمین جشنواره فیلم فجر».
خسرو شکیبایی دارای ویژگیهای خاص و منحصربهفردی بود که او را از جایگاه یک بازیگر معمولی ارتقا داده و به جایگاه یک ستاره در سینمای ایران رسانید. اولین ویژگی که شکیبایی را از بازیگران همنسل خود متمایز کرد. رسیدن به شمایل یک ستاره در سینمای پس از انقلاب بود.
شکیبایی کار هنری را با تئاتر و دوبله آغاز کرد، اما استودیوهای دوبلاژ او را نپذیرفتند و یکی از مدیران دوبلاژ مطرح آن زمان او را از دوبله منع کرد و خواست بختش را در دیگر رشتههای هنری بیازماید. شکیبایی دوبله را کنار گذاشت نه به این خاطر که صدایش بد یا استعدادش کم بود، بلکه به این دلیل که صدای فوقالعاده خاص و گیرا داشت. مدیران دوبلاژ استدلالشان این بود که این صدا آن قدر خاص و در یاد ماندنی است که اگر برای کاراکتر فیلمهای خارجی استفاده شود تا مدتها در ذهن بیننده میماند و عملا کارکرد خود را برای دیگر نقشها از دست میدهد و نمیتواند آن را فواصل کوتاه برای کاراکترهای متفاوت بهکار گیرند. خسرو شکیبایی جوان، این نصیحت را فروتنانه پذیرفت و به دنبال تئاتر رفت. آن صدای گیرا بعدها در تئاتر و سینما کمک فراوانی به شناخته شدن شکیبایی کرد.
ستارهپروری یکی از کارکردهای همیشگی سینما در همه جای جهان است و ادامه حیات سینما مستلزم رونق حضور ستارهها.
پس از انقلاب اسلامی به دلیل تغییرات ایدئولوژیک و ماهوی تمامی ستارههای نسل پیش که متعلق به فضایی دیگر بودند، کنار رفتند.
«خسرو» به دلیل نداشتن ریشه در سینمای قبل از انقلاب توانست این جایگاه را به دست آورد، اما از سوی دیگر هنوز سینما به دلیل وجود نگاههای منفی به آن نمیتوانست از جذابیت چهرهها و جوان اولها برای ستارهسازی استفاده کند.
این هم به شکیبایی جا افتاده کمک کرد تا به دلیل برخورداری مهارت کافی در بازیگری توانست به اولین ستاره پس از انقلاب تبدیل شود. در این میان نباید از نقش داریوش مهرجویی در کشف پدیده خسرو شکیبایی غفلت کرد، اگر داریوش مهرجویی هامون را نمیساخت یا از شکیبایی برای بازی در آن دعوت نمیکرد شاید شکیبایی هرگز به بازیگری بزرگ تبدیل نمیشد. ارتباط هامون و شکیبایی یک ارتباط دوسویه با سود مشترک است، شکیبایی با بازی قوی خود هامون را آن گونه که در ذهن مهرجویی نقش بسته بود به بیننده نشان داد و هامون گوهر بازیگری شکیبایی را هویدا کرده و او را به عنوان یک بازیگر بزرگ به همه شناساند.
هامون فیلمی است درباره پریشانیها و سرگشتگیها. قصه آدمهایی که در جایی که هستند احساس تعلق خاطر نمیکنند و آدمهایی را که دوروبرشان میچرخند آنقدر بیگانه از خود و اندیشههای خود میدانند که ایشان را در قالب اهریمن و دشمنانی کمر بسته به قتلشان تصور میکنند. خسرو شکیبایی در هامون این پریشانی و دغدغه روشنفکری حاصل از این پریشانی را به بهترین شکل ممکن بازی کرده است. بازی در سکوت یکی از تکنیکهای بازیگران بزرگ سینما است و شکیبایی از این تکنیک در حد اعلا در فیلمهایی که بازی کرده تا آنجا که کارگردانان به او اجازه دادهاند، استفاده کرده است.
او با همه تواناییهایش تا میانه دهه ۷۰ به پیش میآید، حالا دیگر سینما فرصت ستارهپروری با قواعد گستردهتری را پیدا کرده است، اما دیگر نوبت جوان اولها است.
سینما دیگر تکنیکهای خسرو شکیبایی و امثال او را نمیخواهد. سوپراستار دهه ۶۰ به حاشیه رانده میشود، در این زمان خسرو شکیبایی دوره جدیدی از تجربه بازیگری را با حضور در تلویزیون آغاز میکند. در تلویزیون و در معروفترین کارهایش «خانه سبز» و «کاکتوس» رجعتی دوباره به بازیگری به شیوه تئاتریها دارد و در اینجا نیز قدرت و توانایی بازی خود را به نمایش میگذارد. هرچند در اینجا نیز با بیمهری روبهرو شده و مجموعه «سرزمین سبز»ش که ادامهای بر خانه سبز است یک دهه به محاق توقیف میرود و ده سال بعد در زمانی که دیگر قرابتی با آن ندارد پخش میشود.مونولوگگویی یکی از تواناییهای برجسته بازیگری خسرو شکیبایی بود. سالها بازی در تئاتر از شکیبایی یک مونولوگگوی قوی ساخته بود. اولین خاطره ما از مونولوگگوییهای خسرو شکیبایی به سریال مدرس در دهه ۶۰ بازمیگردد و آن مونولوگگویی ۲۰دقیقه به یادماندنی مدرس در صحن مجلس شورای ملی.
دیگر مونولوگگویی به یاد ماندنی خسرو شکیبایی را در فیلم چه کسی امیر را کشت به یاد میآوریم. شکیبایی در طول فیلم بیش از ۱۲ دقیقه حضور ندارد، اما این حضور آن قدر قوی، تاثیرگذار و استادانه ارائه شده است که انگار کل فیلم حول محور شخصیت اکبر با بازی شکیبایی میچرخد.
چرخ زمان میچرخد و بعد از طرح مقطعی ستارههای جوان نوبت به دیگر میانسالانی چون پرویز پرستویی میرسد. (اتفاقا پرستویی نیز راهی شبیه شکیبایی در سینما پیموده است)
به میانه دهه ۸۰ که نزدیک میشویم سینمای پر شده از فانتزیهای عاشقانه و در این فضای تکراری، کارگردانها دوباره به یاد سوپراستار دهه ۶۰ میافتند و شکیبایی در فیلمهای زیادی حضور پیدا میکند تا پس از سالها سینما از شکیبایی تقدیر کند و او بهخاطر بازی در اتوبوس شب برای آخرین بار تندیس خانه سینما را از آن خود میکند، البته نقشآفرینیاش در دو فیلم آخر مسعود کیمیایی - کسی که برای نخستین بار شکیبایی را به سینما معرفی کرد - هم تاثیرگذار و به یادماندنی بود.
بیماری در سالهای آخر سخت بر خسرو هجوم آورده بود، اما او از پا نمینشست و در یک سال آخر عمرش چندین و چند فیلم بازی کرد. فیلمهایی که لزوما قوی و قابلدفاع نبودند، اما نشانهای محکم از وفاداری و عشق یک بازیگر بزرگ و واقعی به سینما بود. روحش شاد و یادش مکرر.