تنهایی آدمها در یک جامعه شبه مدرن
درباره رسول صدرعاملی، نکات بسیاری وجود دارد که میتوان روی هرکدام از آنها تمرکز کرد و مقالهای مجزا دربارهشان نوشت.
درباره رسول صدرعاملی، نکات بسیاری وجود دارد که میتوان روی هرکدام از آنها تمرکز کرد و مقالهای مجزا دربارهشان نوشت. او از خانوادهای آمده که وجهه مذهبی پررنگی داشت. پدرش سالها در مسجدی حوالی چهارصد دستگاه خیابان پیروزی به عنوان امام جماعت و معتمد محل شناخته میشد و هنوز هم با اینکه چند سالی است «حاجیصدر» در آن مسجد به دلیل بیماری پیشنماز نمیایستد، همه روی اسمش قسم میخورند. حاجی به خانوادهاش هم همین تدین با تعهد را آموخته است. اما رسول صدرعاملی هیچگاه نخواست از چیزهایی که بعضیها به عنوان امتیاز از آن استفاده میکنند، طرفی بگیرد و توشهای برای خود فراهم کند. او در این خانواده با انتخاب فیلمسازی راه خود را رفت. ابتدا در روزنامه اطلاعات به عنوان خبرنگار کار خود را آغاز کرد. با اوجگیری انقلاب در پاییز ۵۷ به نوفللوشاتو رفت و همراه با بسیاری از خبرنگاران دیگر از سراسر جهان، احوالات آن روز رهبر انقلاب ایران را منعکس کرد. او با همان هواپیمای امام در ۱۲بهمن ۵۷ به ایران بازگشت و کار خود را پی گرفت. ماجراهای آن روزهای نوفللوشاتو و افرادی که در آنجا بودند را سالها بعد در سریالی با نام «خاطرات یک خبرنگار» ساخت. خودش میگوید: «انگیزهام از ساخت این سریال، دیدن آدمهایی بود که در آن زمان همسن بودیم. دوست داشتم ببینم آن خبرنگاران، بیست سال بعد از واقعه نوفللوشاتو کجایند و چه میکنند. عجیب بود، هر کدام از آنها برای خودشان کسی شده بودند؛ یکی شده بود سردبیر لوموند، دیگری مدیر دو شبکه تلویزیونی در فرانسه، بعدی کارش فقط این بود که روزی یک ستون مطلب در سایتهای اینترنتی بنویسد و شاهانه زندگی کند. اما من بعد از سی سال فقط یک فیلمبسازم که شرایط جامعهام به من اجازه رشد نداده است.
صدرعاملی دنیای فیلمسازی را با تهیه فیلم خونبارش ساخته امیر قویدل آغاز کرد. فیلمهای اولش البته به سبک ملودرامهای اوایل دهه شصت چندان چنگی به دل نزدند. رهایی نخستین فیلم صدرعاملی به رابطه عاطفی یک رزمنده ایرانی با یک اسیر عراقی میپردازد. موضوع در آن زمان که در بحبوحه جنگ ایران و عراق قرار داشت، موضوعی بکر و تازه و نگاهی دیگرگون به جنگ بود. گلهای داودی و پاییزان دو فیلمی بودند که بیشتر به تب فیلمهای ملودرام آن زمان دلخوش کرده بودند. در آن سالها هنوز با رسول صدرعاملی پخته و کاربلد، فاصلهای غیرقابل انکار داشت. در قربانی او بار دیگر سینمای ملودرام را تجربه کرد. البته شخصیت داریوش ارجمند در این فیلم نمونه منحصر به فردی بود از یک کاسب میدان میوه و ترهبار با همان خلق و خوهایی که از این آدمها سراغ داریم. دهه ۷۰، زمان بلوغ صدرعاملی بود؛ زمانی که او حس کرد دیگر از سینما به عنوان یک ابزار صرف نباید استفاده کرد. با این تحلیل بود که سهگانهاش را با دختری با کفشهای کتانی آغاز کرد. قصه دختر نوجوانی که به پسر جوانی دل میبندد و پسر او را سرکار میگذارد. ناپختگیهای موجود در دختری ... به جهت یک فضای تازه تجربه شده یا به بیان بهتر، تجربه نشده در آن زمان کاملا مشهود است.
نکتهای که میتوان در این سهگانه از همین اولی فهمید، نام فیلم است که اطلاعاتی را ورای یک نام تبلیغاتی به بیننده میدهد. در دو فیلم بعدی نیز نام فیلمها به همین صورت است. اما نقطه اوج فیلمسازی او بیشک من ترانه پانزده سال دارم، یکی از بهترین فیلمهای سینمای ایران در این سالها است. فیلمی که هشدار را به دختران نوجوان بیرودربایستی میدهد. تعارف ندارد و دروغ هم نمیگوید. قصه من ترانه ... قصه دختری است. که پدرش در زندان است و با پسری آشنا میشود. ترانه به عقد پسر جوان در میآید و از او حامله میشود، اما پسر به سیاق فیلم قبلی تو زرد از آب در میآید و دختر را قال میگذارد. اما ترانه بچهاش را نگهمیدارد و بزرگ میکند. ترانه پرنیان نمونه مشخص نوجوانی است که درگیر این جامعه خشن میشود.
صدرعاملی در یادداشتی روی فیلم ترانه چنین مینویسد: «در جایی از شهر و لابهلای خانهها و خانوادهها در یک اتاق کوچک دختری زندگی میکند که گناهش تنهایی است. زیر پایش خالی است. هراس همیشگی را در چشمان خود دارد و بارها و بارها به همین جرم از هر آن چه حقش بوده رانده شده است؛ رنجی همراه با لذتی شدید را در چهرهاش دارد، اما او بیهیچ دودلی با قدمهای مصمم بیآنکه خود را پایبند نگاههای سنگین و تهمتهای دیگران بداند، در کوچه و خیابان راه میرود و زندگی پنهانش را پی میگیرد. او برای معصوم ماندن و استوار ایستادن، نه گدایی میکند و نه دلبری و تنفروشی. او، ترانه، پانزده سال دارد.» من ترانه ... نقطه شاخص دیگری را هم به کارنامه صدرعاملی افزود و آن معرفی ترانه علیدوستی، بازیگر شاخص این روزهای سینمای ایران است. حس موجود در بازی او در همان فیلم هم یکی از نقاط شاخص فیلم بود. به هر حال با تمام این اوصاف در سری فیلمهایی که تاکنون صدرعاملی ساخته است، من ترانه ...
نطقه عطف و قله ساختهها است.
بخش سوم این سهگانه دیشب بابا تو دیدم آیدا روی یکی از نقاط حساس و خطرناک جامعه یعنی سست شدن عنصر خانواده دست میگذارد. قصه دختری که میفهمد پدرش در خارج از محیط خانه با زن دیگری سرگرم است. او از درون به هم میریزد، اما یاد میگیرد حوزه خصوصی آدمها باید برای خودشان بماند. دیشب ... به قدرت و شرافت من ترانه ... نشد، اما هشداری شد که اگر دیده شود همین حالا هم میشود جدیاش گرفت.
قدمهای آخر فیلمسازی صدرعاملی از دل نوجوانان خارج شده و به اجتماع خشمگین آمده. او در واپسین ساختهاش شب قصه مجرمی سالخورده را روایت میکند که یک مامور نیروی انتظامی میخواهد او را به زندان منتقل کند، اما سر راه گرفتار سرما و برف مشهد میشوند و به اجبار شبی را در آن شهر میگذرانند. شب یکی از آخرین بازیهای زنده یاد خسرو شکیبایی در سینمای ایران است و با اینکه هنوز به نمایش در نیامده، اما بسیاری از تماشاگران مشتاق دیدن آن هستند. در فیلم امسال صدرعاملی هم که البته هنوز دیده نشده، یعنی هر شب تنهایی قرار است قصهای دیگرگون و غافلگیرکننده روایت شود. در یک کلام میتوان موتیف و عنصر تکرار شونده فیلمهای جدی صدرعاملی را تنهایی آدمها در مدرنیته موجود در زمان معاصر دانست. مدرنیتهای که دارد روی زندگی تکتک افراد جامعه اثر میگذارد و اگر فکری به حال این تداخل نشود، در سالهای نه چندان دور آینده گسست جامعه حتمی است؛ نکتهای که رسول صدرعاملی به شهادت فیلمهایش سعی دارد آن را هشدار بدهد.