ما هــرگز خوشبخت نمیشویم
سینا عزتی<br>وقتى براى اولین بار اثرى از یک نویسنده به فارسى ترجمه میشود، دروهله اول اعتبار مترجم است که مخاطب را براى خرید کتاب وسوسه میکند، زیرا مترجم در روند کار خلاقه، خوش سلیقگى اش را به مخاطب اثبات کرده است.<br>
سینا عزتی
وقتى براى اولین بار اثرى از یک نویسنده به فارسى ترجمه میشود، دروهله اول اعتبار مترجم است که مخاطب را براى خرید کتاب وسوسه میکند، زیرا مترجم در روند کار خلاقه، خوش سلیقگى اش را به مخاطب اثبات کرده است.
«آریل دورفمن» نویسنده شیلیایى علاوه بر اینکه آثارش را در ایران مترجمان خوشنامیهمچون عبدالله کوثرى و احمد گلشیرى به فارسى برگردانده اند، ویژگى دیگرى هم دارد؛ او به واسطه نمایشنامه معروفش «مرگ و دوشیزه» میان اهالى تئاتر چهرهاى شناخته شده است. فیلم «مرگ و دوشیزه» ساخته «رومن پولانسکى» نیز مزید برعلت شده است. دورفمن جزو نویسندگانی است که نسبت به زندگی و زمانه حساس است، او معتقد است نویسنده باید نسبت به آنچه در دنیای اطرافش میگذرد، واکنش نشان بدهد، او این حرکت را وظیفه نویسنده میداند.
برای همین هم چندی پیش او در کنار روشنفکران و نویسندگان آمریکایی در نامهای به سناتور باراک اوباما خواستار موضعگیری او علیه حمله احتمالی به ایران شدند. در این نامه که به امضای چهرههای سرشناسی همچون نوام چامسکی، نیکی آر.کدی و... رسیده، چنین آمدهاست: ما امضاءکنندگان این نامه شاید دیدگاههای متفاوتی نسبت به سیاست خارجی آمریکا درباره ایران داشتهباشیم اما به هر حال، همه ما عمیقا نگران مطالبی هستیم که در هفتههای گذشته در مطبوعات منتشر شدهاست، مطالبی که گویای حمله احتمالی دولت بوش به ایران است.
دورفمن به سال ۱۹۲۴ در آرژانتین متولد شد و بعدها شهروند شیلى شد. او نیز همچون بیشتر روشنفکران آمریکاى لاتین طرفدار «سالوادور آلنده» بود و با روى کارآمدن دیکتاتورى پینوشه در سال ۱۹۷۳ تبعید شد.
دورفمن درحال حاضر مدرس دانشگاه است و یکى از فعال ترین سفیران صلح سازمان ملل متحد به شمارمیرود. او بارها گفته است که باید نویسندگان سراغ داستانهایى بروند که سرشار از صلح باشد.
مقالات، رمانها و نمایشنامههاى او به اغلب زبانهاى دنیا ترجمه شده است.
هفتهنامه و ماهنامههاى سیاسى دنیا براى یادداشتهاى او سرودست مىشکنند. او به تازگی این نگاه را در دنیای ادبیات کودک هم دنبال میکند، داستان بلند «شورش خرگوشها» را برای کودکان در همین حال و هوا نگاشته است. این داستان بلند به تازگی از سوی نشر «افق »منتشر شده است. خرگوشهایی که گرگها سرزمین شان را تصرف کردهاند، اما خرگوشهای دم پنبهای لحظهای از مبارزه دست نمیکشند، تا دست آخر گرگها سرزمین آنها را رها میکنند، بسیاری از همفکران دورفمن گرگهای این داستان را نمادی از امپریالیسم میدانند و حرکت او را در دنیای داستانهای کودک ستودهاند.
«مرگ و دوشیزه» او در سال ۱۹۹۱ براى اولینبار روى صحنه رفت. این اثر جزو نمایشنامههاى نادرى است که بار سیاسى دارد وبه سادگى از اسطورههاى کلاسیک سودجسته است. او دراین اثر نبض زمانه خویش را به دست مىگیرد، به گونهاى که گاه به تراژدى «سوفوکلى» نمایشنامهنویس یونانى طعنه میزند.
او جامعهاى را با دیکتاتورى خردکننده به تصویرمیکشد، نمایشنامه اى که درآن گذشته مردههاى متحرک به حال پیوستهاند و زنده شدهاند، شخصیتهایى که از میان سایهها برمیخیزند و تماشاگر را در سرنوشتى عام درگیر میکنند.
«مرگ و دوشیزه» در شیلى بعد از پینوشه اتفاق میافتد. در سرزمینى که دموکراسى تازه در آن ریشه دوانده است. حکایت، حکایت زنى است با خاطره اى که سالها پیش بر او گذشته است، دست و پنجه نرم میکند و حالا برحسب اتفاق مردى را میبیند که او را مورد تعرض و شکنجه قرارداده بود. دورفمن فضایى پرتنش و هراس را ارائه کرده است. او از همه حواس شخصیتهایش استفاده میکند. زن، مرد را از بوى تنش میشناسد. شوهر او حال مامور هیاتى است که قرار است به حقوق پایمال شده رسیدگى کنند.
درگیرى درونى شخصیتهاى داستانى ازویژگىهاى شاخص آثار دورفمن است.
همیشه در داستانهاى او با آدمهایى روبه رو هستیم که در نهادشان نیرویى پیوسته آنها را به مخالفت و اظهارنظرهاى جسورانه وامیدارد.
دورفمن میگوید: «مرگ و دوشیزه» تفاوت زیادى با یک رمان کوتاه ندارد.
من حتى اول از همه قصدداشتم آن را به صورت یک رمان بنویسم.
سال ۱۹۳۹ زنى دراتاق هتلى واقع در پاریس به تلفنى پاسخ میدهد.
زن، صداى مردى را پشت خط تلفن میشنود که هرگز ملاقات نکرده است.
به نظرمیرسد مرد همه چیز را درباره زن میداند. این شروع معروفترین رمان دورفمن به نام «اعتماد» است. مرد غریبى که خود را «لئون» معرفى میکند و بعد هم «ماکس»، او میگوید: پناهنده سیاسى است؛ درست مثل معشوقه زن. گفتوگوى تلفنى که ۹ ساعت طول میکشد. همه چیز دراین داستان طى مکالمه طولانى مشخص میشود. شخصیتهاى رمان درخلال گفتوگو به خواننده شناسانده میشوند. نویسنده تا جایى که میتواند بعد زمانى و هویت شخصیتهایش را درمحاق نگه میدارد.
هرازچندگاهى هم خود از پستوى داستان بیرون میآید و به خواننده تاکید میکند که هیچ دخالتى در روند داستان ندارد، او میخواهد
پابه پاى خواننده پیش برود و میگوید که از هیچ چیز خبر ندارد.
شخصیتهاى رمان «اعتماد» در برابر چشمان خواننده تغییر و خواننده را سطر به سطر با سوالات اساسى مواجه میکند. او دائما با هویتها درگیر است. بخش اصلى رمان اعتماد انگار تعمدا نانوشته مانده تا ادامه رمان را در حاشیه سفید جستوجو کنیم. همه چیز را باید لابه لاى حرفهاى ناگفته یافت. نویسنده تا آنجا با خواننده همراه است که مطمئن شود سوالى در ذهن او مطرح شده است.بعد آن را به خودش میسپارد و خواننده از اینجا به بعد است که باید به سپیدخوانى متوسل شود.
دورفمن تعمدا عنوان رمان را با املایى غیررایج (Konfiden۲) مینویسد.
چیزى که او از آن با عنوان اعتماد نام میبرد و درهر صفحه از داستان بارها و بارها تکرار میشود، در اصل همان بىاعتمادى و بیگانگى است. در نهایت حقیقت از لابه لاى پرس وجوهایى که صورت میگیرد خودش را بروز میدهد، رمانى که اعتماد را با املاى غریب آلمانى نوشته است.
لئون میگوید که مارتین نامزد باربارا در خطر است. لئون مدعى است که پناهنده سیاسى است، اما نویسنده به خواننده القا میکند که ممکن است همه چیز یک دام باشد. مرد قصهسرایى میکند و براى باربارا از زنى به نام سوزانا حرف میزند که سالهاست در رویاهاى او حضور دارد. باربارا مدام با این سوال درگیر است که شاید مرد هیچ وابستگى سیاسى نداشته باشد و سیاست محور این همه ماجرا نباشد.
در واقع هیچ چیز در این فضا قطعى نیست. داستانى پر از فریب و خیانت و پراز سرشت، روایت در آن چنان فشرده شده است و چنان سرعتى دارد که گاه هماهنگ شدن با آن دشوار است.
انگار نویسنده دوربینى در دست گرفته است و همه چیز را ثبت میکند. حضور «من نویسنده» در این داستان سبب میشود که نویسنده و خواننده احساس همدلى کنند، اما هنوز هم نویسنده بیشتر از خواننده از ماجرا باخبر است. نویسنده از مردى حرف میزند که در گوشهاى پنهان است وهمه چیز را ثبت میکند و هیچ کس جز نویسنده از حضورش باخبر نیست.
گفتوگوى طولانى تلفنى در نهایت کار دست شخصیتهاى اصلى میدهد، مسوول هتل به آنها مشکوک شده است و «باربارا» و لئون را به جرم اینکه مامور مخفى نازىها هستند به پلیس تحویل میدهد.دورفمن تا نیمههاى داستان ملیت شخصیتها را پنهان میکند و به خواننده میگوید که اگر با من بود دوست داشتم آنها اهل شیلى باشند، اما به میل من نیست. باربارا و لئون آلمانى هستند. داستان درست در لحظات پرتنش جنگ جهانى میگذرد. دخترک در عشق آلمان میسوزد و دیگر راه برگشت ندارد. دولت فرانسه میخواهد او را به آلمان بازگرداند، اما لئون مخالفت میکند.
همچون بیشتر داستانهاى آمریکاى لاتین، رمان از سه خط داستانى شکل گرفته است. شاید همه اینها سبب شده است که او صداى گویاى آمریکاى لاتین باشد. دورفمن این روزها یکى از مطرحترینها شده است.
دورفمن مدتی است مشغول نوشتن رمانى درباره دیکتاتورى پینوشه است.
او میگوید: «به عنوان یک نویسنده هیچ وقت فراموش نمیکنم روزهاى سیاهى را که پینوشه براى شیلى رقم زد. شاید اگر آن روزهاى تیره نبود هیچ وقت تا به این حد احساس نمیکردم که باید بنویسم. داستانهایى را دوست دارم که سرشار از صلح باشند اما براى رسیدن به صلح باید از آن روزها عبور کرد.
معتقدم دموکراسى هم نمیتواند غصهاى را که دیکتاتورى به دل مینشاند، بزداید. خیلى سخت است سایه روزهاى سنگین و سیاه را از دل آدمهایى که زیر شکنجه حتى مادرشان را هم فروختند، خاک کرد.
ما هرگز احساس خوشبختى نمیکنیم. شخصیتهاى داستانى من به ناچار با سیاست درگیرند.»