انقلاب سرمایهداری روسیه
تهیه و تنظیم:دکترجعفر خیرخواهان<br>کتاب جدید آندره اسلوند این تصور را که تولد دوباره روسیه جدید با قدرت یافتن ولادیمیر پوتین شروع شد، زیر سوال میبرد.
تهیه و تنظیم:دکترجعفر خیرخواهان
کتاب جدید آندره اسلوند این تصور را که تولد دوباره روسیه جدید با قدرت یافتن ولادیمیر پوتین شروع شد، زیر سوال میبرد. تاریخ به دست برندگان نوشته میشود و مطابق با نقلی مشهور در روسیه، «دهه ۱۹۹۰ دوران هرج و مرج و فساد بود که تقریبا یک ملت بزرگ را نابود کرد قبل از اینکه پوتین به ریاستجمهوری برسد و اوضاع را سروسامان دهد.» اما واقعیت چگونه معنا پیدا می کند اگر تاریخ پیچیدهتر از این باشد؟ اگر برخی از آنچه در دهه ۱۹۹۰ اتفاق افتاد، عملا مسوول حداقل بخشی از رونق و شکوفایی باشد که روسیه امروز برخوردار شده است؟
آندره اسلوند در کتاب خود «انقلاب سرمایهداری روسیه: چرا اصلاحات بازار موفق شد و دموکراسی شکست خورد.» این حمله محکم را به فهم متعارف روسها وارد میکند. اسلوند که یکی از تیز هوشترین و مشهورترین اقتصاددانان غربی متخصص در امور روسیه است، سعی کرده است تاریخ را به شیوهای بازنویسی کند که فروض آسان، سادهسازیها و تعصباتی را که درباره روزهای اولیه روسیه جدید بوجود آمده است، به چالش میطلبد.
استدلال اسلوند به این صورت خلاصه میشود: اگر بخواهیم اشتباه اصلاحطلبان در دوره رییسجمهور سابق بوریس یلتسین را در ابتدای دهه ۱۹۹۰ نام ببریم، این نبود که آنها کارهای زیادی را خیلی سریع انجام دادند، بلکه دقیقا خلاف آن درست است؛ آنها باید حتی بیش از اینها اصلاحات انجام میدادند و حتی سریعتر عمل میکردند. تیم یلتسین که در روزهای اضمحلال نظام کمونیستی قدرت را به دست گرفت، قیمتها را بهسرعت آزاد کرد و سایر اصلاحات «شوک درمانی» را در تلاش برای برقراری سرمایهداری به اجرا در آورد، اما اسلوند استدلال میکند که آنها باید بیش از این انجام میدادند و با گرفتن تصمیم اشتباه استراتژیکی در به تعویق انداختن ساختن نهادهای دموکراتیک، و فقط تمرکز نمودن بر اقتصاد، بذر نابودی خود را کاشتند.
مشکل روسیه این نبود که اصلاحات رادیکال بوده است، بلکه برخی اصلاحات اساسی که مهمترینشان اصلاحات سیاسی بوده است در طی فرصت کوتاه انقلابی به اجرا در نیامد. اسلوند مینویسد در حالی که تیم یلتسین باید در جبهه اقتصادی کار بیشتری میکرد آنها به حد کافی کار نکردند تا میوهها و نتایج اقتصادی به بار نشینند. «توضیح کوتاه که چرا اصلاحات بازار در روسیه موفق شد؛ در حالی که دموکراسی شکست خورد این است که انفجار بزرگ اولیه اصلاحات اقتصادی رادیکال کافی بود؛ در حالی که اصلاحات دموکراتیک هرگز طراحی و اجرا نشد.»
اسلوند خصوصا مدافع آن چیزی است که برای بسیاری از روسها قابل دفاع نیست: خصوصیسازی داراییهای دولتی، بدون سرپوش گذاشتن بر فسادی که در جریان خصوصیسازی اتفاق افتاد. او استدلال میکند قراردادن اموال در دستهای بخشخصوصی با حداکثر سرعت ممکن در تثبیت اقتصاد بازار اهمیت زیادی داشت.
او مینویسد «یک دهه پس از خصوصیسازی سهام به جای وام، درک احساسات عظیمی که برانگیخت مشکل است. با این وجود، فقط مدیریت سه شرکت بزرگ تغییر کرد و همگی موفقیت شایانی در تجدید ساختار صنعتی پیدا کردند. برعکس، فقط سه گروه الیگارشی سرشناس نفع بردند و طرح سهام به جای وام، آنها را الیگارشی شناخت چون که قبلا به این نام شناخته شده بودند. او میافزاید: «به ندرت طرح خصوصیسازی در تاریخ جهان یافت میشود که چنین موفقیت اقتصادی بزرگی کسب کرده باشد.»
اسلوند در زمره آن دسته از کارشناسان غربی بود که در روزهای اولیه به روسیه آمد تا به دولت بیتجربه آرمانگرایان جوان مشورت دهد. البته بیشتر روسها سرنوشت ناگوار خود را به این غربیهای ظاهرا قدرتمند نسبت میدهند که تئوریهای خود را روی مردم واقعی آزمایش کردند؛ گویی که آنها خوکچه هندی بودند. اسلوند نظر مخالفی دارد اینکه غربیها اگر کاری کردند، آن را به حد کافی انجام ندادند.
اسلوند همچنین از یک الیگارش ناشناس در کتاب خود یاد می کند که در گفتوگویی در ۱۹۹۹، سرمایهداری روسی را در چهار جمله خلاصه کرد: «در روسیه سه نوع فعال اقتصادی وجود دارد. یک گروه آدمکش هستند. گروه دیگر کسانی هستند که از سایر افراد بخشخصوصی میدزدند. و سرانجام درستکارترین سرمایهداران مثل من هستند که فقط از دولت میدزدند.»
اما سرانجام اینکه کتاب یک تاریخ روشنگرانه است و این تصور را که تولد دوباره روسیه با قدرت گرفتن پوتین آغاز شد، تصحیح میکند. اسلوند خواننده را از میخائیل گورباچوف تا یلستین و پوتین جلو میبرد و معتقد است پنجره و فرصت برای اصلاحات در اوت ۱۹۹۱ باز شد و در مارس ۱۹۹۲ بسته شد، هفت ماه سرنوشتساز که مسیر حرکت آینده روسیه را تعیین کرد. غیبت اصلاحات سیاسی به برخورد تانکهای خیابانی یلستین با پارلمان تندرو در اکتبر ۱۹۹۳ منجر شد؛ اما آغاز اصلاحات اقتصادی معنادار طی این ماهها، سرانجام راه را برای بیارزش شدن روبل و سقوط ۱۹۹۸ هموار کرد که سیستم قدیمی را پاکسازی کرده و کشور را در مسیر تحرک اقتصادی قرار داد.اسلوند تنها کسی نیست که رشد اقتصادی دهه گذشته را به کاهش ارزش روبل، ثبات مالی و پولی شدن بودجه نسبت میدهد، اما اشارات او در لحظه مناسبی آمده است که هر کسی درباره میراث پوتین مینویسد. او مینویسد «پوتین اغلب به خاطر این دستاوردها تحسین میشود. اما ثبات مالی در ۹۹ـ۱۹۹۸ شروع شد قبل از اینکه پوتین نخستوزیر شود و روسیه به سرعت شروع به رشد کرد. پوتین خوششانس بود که در زمانی وارد شد که میز چیده و آماده شده بود.»
اسلوند دلواپس است که پوتین و دارودسته وی، شامل دیمیتری مدودف این موفقیتهای اقتصادی را با تحکیم قدرت خود به زیان نهادهای دموکراتیک و از بین بردن بخشخصوصی و خصوصا اقدام به ملی کردن مجدد صنعت نفت روسیه به دست میآورند.
او مینویسد اما سرانجام روسیه نمیتواند در یک جبهه، بدون پیشروی در جبهه دیگر جلو برود. او نتیجه میگیرد روسیه ثروت فراوانی دارد و با نیروی انسانی متکثر و تحصیل کرده فراوان نمیتواند اقتدارگر باشد. این تناقض بین نظام سیاسی دائما مطلقه و یک اقتصاد و جامعه مدرن شده احتمالا حتی در میان مدت هم غیرقابل دفاع است.»