چگونه روزنامه نگار شدم؟

کولی قلم به دوشم

شماره روزنامه: ۱۵۷۶ تاریخ چاپ: شماره خبر: ۴۶۳۱۶۶ بیشتر

[ رویا ملکی ]<br>“یاد آوردن خاطره ها، مخاطره ای است اغواگر” روزنامه‌نگار شدنم یک اتفاق بود وروزنامه‌نگار ماندم یک تصمیم، گر چه معتقدم فصل های زندگی کاریم همچون روزهای زندگی عادیم پیرو تقدیرند.

[ رویا ملکی ]

"یاد آوردن خاطره ها، مخاطره ای است اغواگر" روزنامه‌نگار شدنم یک اتفاق بود وروزنامه‌نگار ماندم یک تصمیم، گر چه معتقدم فصل های زندگی کاریم همچون روزهای زندگی عادیم پیرو تقدیرند. با کارایی کاغذ و معجزه قلم از همان زمان که کیف پشتیم بوی سیب می داد و با تراشه مداد آشنا شدم زمانی که بخشی از پول تو جیبی هفتگی ام از نوشتن انشا برای همکلاسی هایم تامین می شد. در نوجوانی قلمم را به جای زبانم خسته می کردم از کوتاه جمله ها برای قهر وآشتی با پدر و مادرم بهره می بردم و گاهی به اعتراض نامه های بی نشان برای خدا می فرستادم. در روزهای پایانی ۱۹ سالگی نشستن در تحریریه را تجربه کردم و در روزنامه های جامعه، توس، عصر آزادگان، اخبار اقتصاد وبیش از ده روزنامه دیگر زنجیر وار به جمع آوری تجربه مشغول شدم. گر چه هنوز معتقدم کار آموزم ولی اعتراف می کنم ژنتیکی قلم به دست شده ام و شاید بتوان گفت قبل از اینکه یک روزنامه‌نگار باشم یک بیمارم، سرم درد می کند برای نوشتن، چشمم درد می کند برای دیدن آنچه دیگران وقت دیدنش را ندارند و دستم درد می کند برای نوشتن همه آنچه کار زبان را ساده می کند. ولی این روزها همه چیز تعریف جدیدی گرفته است این روزها روزنامه‌نگاران مسئول بی مسولیتی دیگران شده اند آنها نه چشم هستند ونه گوش وگاهی ناتوان از گفتن تمام نا گفته ها.گاهی از روزنامه‌نگار بودنم خسته می شوم، همچون کوهی که همیشه ایستاده از ایستادگی خسته می شوم، همچون کرگدنی که تنها سفر می کند از تنهایی خسته می شوم از تکرار تکرارها خسته می شوم گاهی حتی هوس دیدن مردم را هم ندارم، وقتی می بینم که افزایش خبر ها کم شدن روزنامه ها را در پی دارد از خبر ها هم خسته می شوم. فکر می کنم روزنامه ها تنها شیشه می شویند وسفره می شوند و ارزششان نه به نوشته هایشان بلکه به کاراییشان در اسباب کشی ها ست. ولی با همه اینها من هنوز یک روزنامه‌نگارم می نویسم پس هستم،روزنامه‌نگاری که یازده سال همچون کولی کیف به دوش از این روزنامه به آن روزنامه قلم زده ام. برای تولد روزنامه ام هورا کشیده ام و در مرگ زاده دستم گریسته ام، برای نشریه ای دایه ای کرده ام و آن را به گروهی دیگر سپرده ام. روزنامه‌نگارم، از دید دولتمردان کارگرم در زمره مشاغل سخت، روشنفکران مرا رکن چهارم دموکراسی می خوانند و مردم به چشم نویسندگانی روزمره به من می نگرند، ولی پدر بزرگم هنوز باور ندارند که روزنامه چی بودن هم شغل است او تعریف جدی تری از شغل دارد «نان آوری مدت دار» هنری که من در مدت یازده سال با کار در بیش از ۱۷ روزنامه هنوز نتوانسته ام آنرا تجربه کنم.

ما را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید

ارسال دیدگاه

دنیای اقتصاد را بعنوان منبع مورد اعتماد خود به گوگل معرفی کنید افزودن