فرصتی نیست؛می نویسم
[ اکبر منتجبی ]<br>چند روز پیش در حال بازنویسی دفتر تلفنم بودم که بعد از سالها فرسوده شده بود. به دوستان روزنامهنگارم که می رسیدم نامشان را قلم می کشیدم :
[ اکبر منتجبی ]
چند روز پیش در حال بازنویسی دفتر تلفنم بودم که بعد از سالها فرسوده شده بود. به دوستان روزنامهنگارم که می رسیدم نامشان را قلم می کشیدم : «این که رفت بی بی سی. این هم که رفت اروپا. ای بابا این هم که روزنامهنگاری را رها کرد. راستی حسین کجاست خیلی وقته که از او بی خبریم. ای داد او هم رفته استرالیا.» و به همین ترتیب نام یک به یک آنها را قلم کشیدم و نام روزنامهنگاران جدیدی را جایگزین کردم که کمتر آنها را می شناختم و می شناسم. که یعنی روزنامهنگاری نمرده است. اگرچه دوستانم یک به یک این شغل ( واقعا این شغل است؟) رها کرده اند.
دیروزتر در انجمن روزنامهنگاران (که این روزها برخی به زور تابلوی آن را پایین می کشند) جشنی برای یک دوست برگزار شده بود. دوستی که چند سالی است سایه به سایه اش کار می کنم. متنی در رثای روزنامهنگاری و مصایب آن در سرزمین پدری خواند که با بغض فروخورده همه به پایان رسید. که یعنی روزنامهنگاری نمرده اگرچه ما را به مسلخ می برند هربار. و من نمی دانم در طول این همه سال چگونه مانده ام دراین حرفه که آوار هر روزه بر سرش هموار می شود. چگونه می توانم نفس بکشم در حالی که نفسی برای ما باقی نمانده است. که هر روز باید خبر مرگ یک روزنامه را بشنوم و مرگ دوستی را در گوشه ای از ایران. در بی خبری محض.
مدتها پیش یکی از بهترین سردبیرانی که داشتم بهم گفت: «خوشبختی یعنی پول و تندرستی» دیدم که نه من خوشبختم و نه دوستانم. که در این حرفه نه پولی هست و نه سلامتی روان و تن. پس ما چرا روزنامهنگار مانده ایم در حالی که نه سلامتی را برای ما می خواهند و نه پاداشی برای ما در نظر دارند؟ اما در این ساله ا روزنامهنگار مانده ایم در حالی که می توانستیم شغل دیگری اختیار کنیم و از سرمایه ای که برای زندگی لازم است برخوردار باشیم. چرا؟ نمی توانم جوابی برای آن بیابم. گریز دارم از پاسخی برای کلیشه که «برای خدمت به خلق... سربلندی کشورم.... مردمم.... » کار میکنم. روزنامهنگار مانده ام با تمام هراس ها و تهدیدها و دلتنگی ها. بی آن که فرصتی برای اندیشیدن داشته باشم. که چرا مانده ام. که چرا برنده شده ام در حالی که بازنده ام. که چرا ایرانم را ترک نکردم برای این که زندگی کنم. که چرا نفس می کشم در حالی که نفس روزنامه ها به شمارش افتاده است. که نویسنده ام، در حالی که کاغدی برای نوشتن در این ملک پیدا نمی شود. کاغذ حکم کیماست و قلم پاک نایاب. حرفه ام را دوست دارم و عاشقانه می نویسم. فرصتی نیست. می نویسم. و دوباره می نویسم. و دوباره.