اعترافات یک گلادیاتور
[ مریم خورسند ]<br>قرار نبود روزنامهنگار شوم. کودک که بودم، همان دوران که دنیایمان خلاصه می شد در یک آب نبات چوبی، قرار بود روزنامه فروش شوم.
[ مریم خورسند ]
قرار نبود روزنامهنگار شوم. کودک که بودم، همان دوران که دنیایمان خلاصه می شد در یک آب نبات چوبی، قرار بود روزنامه فروش شوم. روزنامه ها را زیر بغل می زدم از این اتاق به اتاق دیگر می رفتم و فریاد می زدم روزنامه، روزنامه، آخرین خبر، آخرین خبر و بعد روزنامه ها را به آدم های خیالی ایستاده درون اتاق ها می فروختم. کمی که بزرگتر شدم، یعنی وقتی از کودکستان فارغ التحصیل شدم! تصمیم گرفتم که خلبان شوم. همه به این شغل انتخابی من می خندیدند. مثل شغل قبلی. اما خنده آدم ها چه اهمیتی داشت. تصمیم خودم را گرفته بودم. من خلبان می شدم. بزرگ تر شدم. آنقدر بزرگ که باور کردم نمی توانم به همه آرزو هایم حتی فکر کنم. اما بی خیال نشدم. تصمیم گرفتم مبارزه کنم. برای آرزویم. برای خلبان شدن. شروع کردم درباره ارزویم نوشتم. سرنوشت دختری که آن قدر جنگید تا جامعه اجازه دهد خلبان شود. آن هم از نوع هواپیمای جنگی و این گونه شد که هم کلاسی ها و معلم های انشایم فهمیدند میان همه تنبل های انشاء نویس کلاس، من بدک انشاء نمی نویسم. اما چه فایده که انشاهایم یک مشت خواب و خیال بود. معلم انشایم مقابلم ایستاد و گفت؛ خورسند! بدک نمی نویسی، اما باور کن که نمی توانی دنیا را با نوشتن عوض کنی. راست می گفت؟ نمی دانم. هنوز بعد از گذشت ۱۴ سال از امرار معاش از راه نوشتن نمی دانم به راستی می توان دنیا را از راه نوشتن تغییر داد، اصلاح کرد و یا قابل تحملترش کرد؟ قرار نبود روز نامه نگار شوم. به مادرم قول داده بودم میان همه آرزو های عجیب و غریبم برای انتخاب شغل در نهایت معلم شوم. روزی که انتخاب رشته می کردم به مادرم قول دادم به جای خلبان شدن، فضا نورد شدن، نقاش شدن، کماندو شدن و... معلم شوم. اما از بد حادثه رشته ارتباطات اجتماعی گرایش روزنامهنگاری را نشانه رفتم تا حداقل عقدهای از دنیا نروم. هنوز بعد از گذشت همه این سالها از خودم می پرسم اگر آن روز به جای خیره شدن به کلمه ارتباطات اجتماعی، روان شناسی، مدیریت، جامعه شناسی، حقوق و حتی باستان شناسی را می دیدم؛ اگر آن روز باور می کردم به راستی در دنیای امروزمان نمی توانیم به سادگی دنیا را با نوشتن تغییر دهیم؛ اگر باور می کردم که همراه نوشتن باید اندکی هم گلادیاتور باشی تا تاب بیاوری شاید الان دنیا را با رنگ دیگری تماشا می کردم. شاید خوشحالتر زندگی می کردم. شاید دیرتر پیر میشدم.
اما به شما که دروغ بگویم به خودم که نمی توانم. من هنوز امید دارم.امید دارم که می توانم روزی به آرزوهایم برسم. آرزو هایی که مدت ها ست می دانم باید برای رسیدن به آنها و یا حتی حرف زدن درباره شان مثل یک گلادیاتور جنگید.
مادر عزیزم، متاسفم. من نه تنها معلم نشدم که راه گلادیاتور شدن را طی می کنم. هرچند که گلادیاتور شدن جزء آرزوهای عجیب و غریبم نبود. اما چه کنم که در دنیای مدرن، فرهیخته و فرهنگی امروز، روزنامهنگار بودن و گلادیاتور بودن فرقی با هم ندارند.