می خوام با شما مبارزه کنم
[ فرزین شیرزادی ]<br>به بهانه حضور بوکفسکی که در این ماه به دنیا آمد و مرد<br>چهارده سال پیش نویسنده ای در سن پدرو کالیفرنیا زندگی را بدرود گفت که خیلی ها دوست داشتند سر به تنش نباشد.
[ فرزین شیرزادی ]
به بهانه حضور بوکفسکی که در این ماه به دنیا آمد و مرد
چهارده سال پیش نویسنده ای در سن پدرو کالیفرنیا زندگی را بدرود گفت که خیلی ها دوست داشتند سر به تنش نباشد. به مجرد اینکه اسمش می آمد چند تا جمله کوتاه تکلیف او را یکسره می کرد:مردم گریز، زن ستیز، بی نزاکت، دیوانه و تا دلت بخواهد از این جور صفت ها که مثل گلوله به سمت او شلیک می شد.با این حال او هفتاد وچهار سال زندگی کرد و خیلی چیزها نوشت. تقریبا سی مجموعه داستان و شعر، شش رمان و یک فیلمنامه از خودش به جا گذاشت و رفت. او این کارها را کرد تا دوستان ودشمنان پس از او هم چیزی برای گفتن داشته باشند.او توی شعرهایش ون گوگ و ویلیام فاکنر را نوازش می کرد و توی داستان هایش به پر و پای ارنست همینگوی می پیچید.این آخری البته کار تازه ای نبود. پیش از او چند قصه نویس دیگر هم پاره آجر برای استاد داستان های مینی مالیستی پرتاب کرده بودند.برای اثبات این ادعا می شود رفت سراغ رمان ناتور دشت سلینجر اما بهتر است از محور گزارش دور نشویم و بپردازیم به زندگی و آثار همین داستان نویسی که دوست داشت تا لنگ ظهر بخوابد ، روی اسب ها شرط بندی کند ، کاری به کار سیاست نداشته باشد، موسیقی کلاسیک گوش بدهد و در جلسات شعرخوانی شاعران جوری حرف بزند و اظهار نظر کند که انگار دست همه را خوانده و از یاوه گویی بیزار است و حالش از تکرار شعرهای رسمی بیات به هم می خورد.
برای همین طبیعی به نظر می رسد که از گوشه و کنار بشنودکه بهش می گویند ، یارو حالش خراب است. او البته همه این بد و ردها را می شنود و به خاطر می سپارد.او همه چیز را می بیند و مرور می کند. لابد برای همین هم است که قریب به سی سال می نویسد و لبخند می زند و منتشر می کند. او " لحظه" را برای خودش روی یک تکه کاغذ این طور معنی می کند : دروغه! / هنرپیشه های بزرگ/ شاعرای شهیر/ رجال کبیر/ نقاشای بزرگ/ موزیسین های بزرگ/ عشقای بزرگ/ دروغه دروغه دروغ/ باید از اول شروع کنیم/ همه اینارو بریز دور/ تو حالا تنهایی/ به ناخنات نیگا کن/ انگشتتو بزار رو دماغت/ شروع کن/ روز خودشو پرت می کنه طرف تو.../ و پایین کاغذ مینویسد: چارلز بوکفسکی این روزها شعر بد خیلی نوشته میشود
تو آفتابو و تو بارون/ تو روز و تو شب/ درد یه گله / دردا گلا هستن / که همیشه شکوفه می کنن...
این یک ترانه خیابانی نیست. " باغچه" بوکفسکی است. شعری که در مجموعه ای به قلم سهند صاحب دیوانی به فارسی ترجمه شد.غیر از این مجموعه داستان " موسیقی آب گرم" را هم بهمن کیارستمی ترجمه کرد، البته باید اضافه کرد که نخستین داستانی که از بوکفسکی ترجمه شده با ترجمه محمد علی سپانلو در " کتاب جمعه" و به سال ۱۳۵۷ انتشار یافت. شاید برای همین باشد که خیلی نمی توانیم درباره اش بنویسیم. هم نمی توانیم و هم نمی دانیم. او آدم عجیب وغریبی است.به ندرت مصاحبه کرده ، توی عکس ها یا یک چوب کبریت گوشه لبش است یا طاقباز دراز کشیده یا لم داده روی مبلی ، چیزی .توی خانه اش دمبل و هالتر دارد اما فقط با آنها عکس می گیرد ، آن هم در حالی که وزنه را برده بالا و یک سیگار گنده گوشه لبش توی ذوق می زند. از این هنجار شکنی های با نمک دم دست که بگذریم می توانیم راجع به کارنامه هنری او بگوییم، بوکفسکی میان خنده و گریه روایت می کند و در عین بی قیدی و طنز و لیچارگویی و بی چاک دهنی ، در عمق، جدی و غمناک می نویسد.
به همین خاطر است که گزارشی نمونه وار از جامعه افسار گسیخه و بی بند وبار و گرفتار انواع علت های روحی و جسمی، تب صنعت، سایه سهمگین پلیس و سرسام تبلیغات به دست می دهد. داستان های او تشریح جامعه ای است که در آن اوج تکنولوژی به اوج جادو و تخیل پیوسته است.برای همین است که در نظر اول از ادبیات و ادبیت، دور جلوه می کند: دوباره و دوباره/ مردای جوون/ همون یه دونه نامه رو واسم می فرستن/ من نمی تونم بنویسم/ ولی می خواهم بنویسم/ من کارای تو رو می خونم/ و می خوام درست مثه تو بنویسم/ تو می تونی چیزی بگی که/ به من کمک کنه/ دور و برم تپه ها دارن می سوزن/ سیل اومده و هزار هزار موش مرده آورده/ خیابونا می غرن و خمیازه می کشن/ تا منو قورت بدن/
تقریبا جمله اشعار " هانیریش کارل( چارلز) بوکفسکی که اصالتا آلمانی تبار است با همین نثر و زبان نوشته شده اند. وقتی از او راجع به شعر بپرسید می گوید: " این روزها شعر بد، خیلی نوشته می شود. خیلی ها حتی نمی توانند یک سطر ساده بنویسند. این اواخر نوشتن برای حضرات خیلی سخت شده است"
او بداقبالی شاعری جوان را در داشتن پدری پولدار ، ازدواج زودهنگام ، موفقیت زودرس یا توانایی انجام بی کم و کاست هر کاری خلاصه می کند و می گوید:" شعرهای بد معمولا وقتی نوشته می شوند که کسی بنشیند و فکر کند" حالا می خواهم یک شعر بنویسم" و به گمانشان شعر این جوری باید نوشته شود اما اینطور نیست. یک گربه را در نظر بگیرید . او فکر نمی کند حالا من گربه هستم و می خواهم این پرنده را بخورم. او فقط این کار را انجام می دهد."
بوکفسکی درباره چگونگی شکل گرفتن اشعار خودش کوتاه و مختصر توضیح می دهد: " شعرها همیشه در جایی خارج از من سرچشمه می گیرند. وقتی نشسته ام به ندرت می دانم چه می خواهم بنویسم و هنگام نوشتن شعر دچار دلهره و رنج روحی نمی شوم. این زندگی است که گاهی سخت می شود."
وقتی از اداره پست اخراج شدم....
بهمن کیارستمی می نویسد : " بوکفسکی در ۱۶ اگوست ۱۹۲۰ در شهر آندرناخ آلمان به دنیا آمد و وقتی سه ساله بود به همراه پدر و مادرش به آمریکا مهاجرت کرد. او در سیزده سالگی به سختی به آبله دچار شد و از آن پس آبله رو بود.همین باعث شد دوران تحصیل را در انزوا سپری کند.
صراحت او در بیان روابط ، خشونت ها و جنون های روزمره تا حدی است که از سوی نشریات و محافل ادبی آمریکایی مورد حمله قرار گرفت و منتقدان، او را نویسنده ای مردم گریز ، زن ستیز و دائم الخمر خواندند و بی شرمی آثارش را تنها مد روز و متاثر از بی بند وباری دورانش دانستند.
این در حالی است که وقتی او همزمان در اروپا کشف شد،مورد تمجید قرار گرفت و ژان ژنه و ژان پل سارتر هر دو از او به عنوان بزرگ ترین شاعر آمریکا یاد کردند.اما بوکفسکی خود را شاعر نمی داند و در جایی می نویسد: " شاعر خواندن من یعنی قرار دادنم در دایره آدم هایی که تظاهر به دانستن می کنند."
او در سال ۱۹۳۹ وارد کالج لس آنجلس شد و در سال ۱۹۴۱ به دنبال کار، تحصیل را رها کرد. از ابتدای دهه ۴۰ نوشتن را آغاز کرد و نخستین قصه اش سال ۱۹۴۴ منتشر شد. اما در همان دوران بود که به روایت خودش" سال های از دست رفته" یا " دهه های هستی" آغاز شد. او تقریبا بیست سال هیچ چیز ننوشت. کار میکرد و در اتاق های اجاره ای کوچک، زندگی اش را ادامه داد .
او دهه دوم این بیست سال را به عنوان نامه رسان در اداره پست لس آنجلس گذراند. این دوران دست مایه ای بود برای قصه ها و رمان هایی که او بعدها نوشت. او روزی نوشتن را آغاز کرد که از اداره پست اخراج شد. حالا می توان نوشت بوکفسکی نخستین بار حدود بیست و چند سال داشت که دست به قلم برد.
به او می گفتند دور این کار را خط بکش. تو را چه به نوشتن. همین طور شد که او درست در ۲۴ سالگی وقتی نخستین داستانش را چاپ کرد قلم را کنار گذاشت. نه اینکه بنویسد و چاب کند . نه او تا سال ها بعد اصلا ننوشت. با این همه به خودش گفت:" شاید دوباره شروع کنم . او دوباره شروع کرد اما نه خیلی زود ، بیست سال بعد از روزی که کاغذ و قلم را رها کرده بود.خودش در این باره گفته: " انگار زندگی آدم عوض شود . انگار دوباره به دنیا آمده باشم." نخستین مجموعه شعرش در سال ۱۹۶۰ مننتشر شد. او برخلاف بسیاری از نویسندگان که از آغاز جوانی سیر پیشرفت را شروع می کنند در دهه پنجم عمرش شناخته شد. او درباره اینکه چرا از بین شعر و داستان یکی را انتخاب نمی کند گفته: " به نظر من تفاوت عمده ای بین شعر و داستان وجود ندارد. تنها طول سطرها با هم فرق می کنند."
روز از نو روزی از نو
گفتیم که بوکفسکی ، واکنش های محبت آمیز و خشنی در داستان و شعرش نسبت به هنرمندان و نویسندگان دور و بر نشان می داد.از ویلیام فاکنر به خاطر بی غل و غش نوشتن خوشش می آمد و او را در شعرش تایید کرد. راجع به ون گوگ نوشت: ون/ اونا پول می خوان/ گوش نمی خوان/ فکر می کنم واسه همین تو نقاش بزرگی بودی... و تکلیف ارنست همینگوی را هم اینطور روش کرد: " دقیقا یادم نیست کجا بود. فکر می کنم یه جایی توی شمال شرقی کالیفرنیا . همینگوی رمان آخرش رو تموم کرده بود. تازه از اروپا یا یه جای دیگه برگشته بود و داشت روی رینگ با یکی بوکس بازی می کرد. روزنامه نگارها ، منتقدها، جماعت نویسنده ها و همین طور زن های جوون روی صندلی های دور رینگ نشسته بودند. من ردیف آخر نشستم. تقریبا هیچ کس همینگوی را نگاه نمی کرد. همه داشتند با هم حرف می زدند و می خندیدند. بعداز ظهر بود و خورشید وسط آسمون. من داشتم ارنی رو تماشا می کردم.اون حریفش رو با یک ضربه از پا در آورد.بعدش هم حریف بعدی رو. حالا دیگه توجه مردم جلب شده بود به ارنی که می خواست با هشتمین حریفش بجنگه . ارنی اومد جلو حریف وایستاد. دهنی اش رو در آورد و در حالی که می خندید یارو رو ناسور کرد.بعد رفت گوشه رینگ ، سرش رو تکیه داد و یکی آب ریخت توی دهنش. من از جام بلند شدم و آروم از بین صندلی ها رفتم طرف رینگ . رفتم بالا و در گوش همینگوی گفتم: " آقای همینگوی؟
-چیه ؟ چی می خوای؟
-اگه می شه می خوام با شما مبارزه کنم.
-تا حالا مشت زدی؟
-نه
-پس اول برو تمرین کن.
-ولی من می خوام دمار از روزگارتون در بیارم.
باقی داستان را می شود حدس زد. اگر نه آوردن یک پاراگراف از پایان بندی داستان می تواند ما را دراثبات ادعایمان یاری کند: " همینگوی افتاده بود روی طناب اما من نمی گذاشتم که بخوره زمین. هر وقت که داشت می افتاد دوباره با یه ضربه می چسبوندمش به طناب های رینگ. اون داشت می مرد ، مرگ در بعد از ظهر. بالاخره ولش کردم و آقای ارنست همینگوی نقش زمین شد. اون از حال رفته بود..."
اگراز رینگ بوکس خیالی نویسنده فاصله بگیریم و به سراغ حرف های خودش برویم اطلاعات دیگری هم از او نصیبمان می شود: " آدم خشنی نیستم اما بیشتر اوقات به آن تظاهر می کنم.چرایش را هم نمی دانم. من ۹۳ درصد همانی هستم که در شعرهایم نمایش می دهم و ۷ درصد بقیه جایی است که زندگی هنر را تغییر می دهد و من آن را موسیقی پشت متن نام گذاشته ام.در این مواقع کاری از دست هیچ کس ساخته نیست". از بوکفسکی می پرسند زمانی که نمی نویسید چه حالی دارید.او می گوید: : وقتی دو یا سه شب ننویسم انگار خشک شده ام اما سعی می کنم به این مسائل توجه نکنم و دوباره بشوم چارلز همیشگی.قبل از اینکه دوباره شروع به نوشتن کنم چند ساعتی به پیست اتومبیلرانی می روم و بعد دوباره روز از نو روزی از نو.این اتفاق به دفعات برایم رخ داده است."
به هر حال هر چیزی به پایان می رسد. چارلز بوکفسکی هم همان طور که خودش جایی نوشته بود مرگ در بعد از ظهر را تجربه کرد. او در ششم آگوست ۱۹۹۴ درگذشت.