میان مایگان دوان دوان می آیند...
[ علیاصغر شیرزادی ]<br>اشارتی بر پیوند “ میان بارگی “ و “ ابتذال” در میدان ادبیات داستانی<br>در یکی ضیافت مثلا مجلل دو خاندان “ گرید “ بالا که خلاف رسم و آیین های نو،- به استثنا ، شاید! – کودکان هم به آن راه جسته بودند، دختر بچه ای پنج شش ساله را دیدم.
[ علیاصغر شیرزادی ]
اشارتی بر پیوند " میان بارگی " و " ابتذال" در میدان ادبیات داستانی
در یکی ضیافت مثلا مجلل دو خاندان " گرید " بالا که خلاف رسم و آیین های نو،- به استثنا ، شاید! - کودکان هم به آن راه جسته بودند، دختر بچه ای پنج شش ساله را دیدم. به نگاه نخست ، ظرافت و زیبایی تمام عیار و لرز آوری داشت . چشم افسا بود هر بخش از چهره اش به خصوص چشمهاش ، برقی داشت از طلا و مس تافته. ساق و ساعدهاش هم درست بودو به قاعده و درشت. ولی ... نمی دانم چرا در نگاه من انگار چیزی در کمال چهره اش گم بود وکم بود ، یا پنهان بود.در آن هندسه، ساعت هم گویا از کار و بار رفته بود... نه ، توی کوک کسی یا کسانی نبودم ولی ناگزیر می دیدم.دیدم، با همین چشمهای نا بکارم: عاقله مردی قدبلند و تنومند که در معارفه ای سرشار از شیدایی " شاعر" و " نویسنده " خوانده بودندش - ساعت ها پس از خورا خوشانوش آقایان و بانوان و کدبانوان معزز، به سرخوشی قلندرانه ، در ترک ناگهانی عصا قورت دادگی مالوفش ، چندک زد برابر دخترک و نوک زبانی نام نا می آن " لبعت بعد از این" را خواند؛ با نرمی ابر و نهایت خوش خویی مقدر.دخترک ، بر سر لطف آمده، تبسم کرد .چه دندان هایی ! ردیف و سفید. صدف و نمک.جلوه ساز و شگفت و کهنه کار در جای خرامید و دو دست بر شانه های عاقله مرد ( شاعر و نویسنده مجلسی؟) گذاشت .قه قاه خندید ، به شهد عسل ... در مثال . اما ... وای ی ی ی ! یکباره با حرکتی که تمام زور اندام های سرشارش را پشتوانه داشت ، عاقله مرد " جا سنگین پیش از این " را ضربه فنی کرد. عاقله مرد ، صاف و صافی پس افتاده بود و با چرخش پاهای بلندش در هوا به گمانم دنبال رکاب دوچرخه ای چیزی می گشت( نمی دانم هنوز هم ادامه می دهد یاخیر؟ ) و آقایان و بانوان و کدبانوان بی دریغ و بی ریا می خندیدند... رعشه های خندههاشان چلچراغ ها را می لرزاند. آخ که چه قدر خوش می گذشت اگر من دنبال چیزی ،گمشده ای - همان کلید پنهان - برچهره آن الهه شش ساله نمی گشتم ؛ و با حس هجوم آور تهوع، روییدن باریکه ای مرتعش از سیاهی را که نه ، سایه ای ، پرهیبی و چه می دانم، خط رسوای سبلت را بر پشت لب های آن کابوس نمی دیدم...
حالا ، خوب ، لابد در یک نگاه نه چندان خدنگ این ترهات نیمه تصویری که بر قلم رانده ام بی ربط بنشیند یحتمل با آن چه یا هر آنچه - به جد - قصدی روشن برای درمیان گذاشتنش دارم.همین قدر در این مجال، صریح و صادقانه بگویم از اتفاق روزگار نه طنزی در جانم - چه تلخ و شیرین - عشوه می آید، و نه قصدی برای طعن آمیز نوشتن دارم. این، شاید تکه روایتی باشد از صحنه ای که در واقعیت محض دیده ام. نمی دانم؛ چه بسا که به مثابه یک " تمثیل " به کنایتی معلق تعبیر شود، یا - اگر بخت همراهی کند- به تاویل پذیری متن کوتاهی که به دنبال می آید،اندککی یاری برساند... باری ، با درنگی کوتاه بر جریان گسسته و گاهی هم پیوسته شعر و داستان معاصرمان - چه در این جغرافیای آشنا و چه در دیارهای دیگر که درست یا کم و بیش خطا آمیز، حاصل تلاش ورزی های شاعران و داستان نویسان رخت و بخت بر بسته از سرزمین مادری و پدری را " ادبیات مهاجرت" می نامند، هنوزاهنوز داستان، رمان یا مجموعه شعر و منظومه ای در اندازه های " بزرگ" یا به اصطلاح " شاهکار" جهان گیر به عرصه های گسترده و بی تعارف و ترحم کل یا بخشی از این سیاره عرضه نشده است. لب کلام، در پرهیزی سودمند از هر نوع خودبینی یا گروه و حزب و " باند" گرایی، عجالتا بپذیریم که میان مایه ایم یا به عبارتی دیگر " میان باره " ایم.. و اما آسان گیری برخود همیشه ناشی از تن آسایی نیست. ساده انگاری ها هم همواره به خود بزرگ بینی ابلهانه باز نمی گردد.سخت گیری برخود و کار خود، و پرهیز درونی شده از گرایش سهل انگارانه به ساده کردن پیچیدگی های انکارناپذیرو تمایل بدوی به ابهام زدایی از متن تو در توی هستی و واقعیت ، شرط لازم - اما نه کافی - برای فرا رفتن از میان مایگی در نوشتن و آفرینش شعر و داستان است. صد البته همپا با جریان چندگانه روشنفکری ایرانی - که شور بختانه همواره از سوی حاکمیت های بلا منازع ، مشکوک و مخل انگاشته شده - پرسه زدن و متوقف شدن گاه چاره نا پذیر در مرزهای میان بارگی، محدود و منحصر به " ادبیات" نمی شود: دندان بر حرف نفشاریم و رو راست بپرسیم : گذشته از شعر و داستان در حوزه های دیگر خرد ورزی ، اندیشه سازی و نظریه پردازی آفرینشگرانه امروزی انسانی چه افق های ناگشوده مانده را باز کرده ایم و مرز حرکت و بلندای کار و بارمان چه قدر و تا کجا راه به سوی آینده جسته است؟ مروری بر مجموعه تقلاها و جان سختی های برترین های هنر ودانش در صد ساله گذشته این سرزمین شاید طرحی مرتعش از یک سلسله پاسخ های تردید آمیز را به ذهن بیاورد و ما را به این روشن بینی برساند که همه نام های رفیع و شخصیت های شاخص را با دقتی سزاوار در سایه روشنایی های موقعیت به جای آوریم و کارنامه ها را - از هر نسل - با رجوع به تمام سویه های واقعیت باز بنگریم...
از یک سو - لابد - در می یابیم که کوشش های ریشه دار به رغم سنگ اندازی های بی شمار و بدون بهره گیری از حداقل حمایت های حتی تلویحی و جسته و گریخته ، یکسره از بنیاد فردی بوده است.حقیقت بارز این است که درست نوشتن - نه " درشت نوشتن!" - راه رفتن و گاهی هم دویدن سرشار از دلهره بوده است بر ریسمانی باریک در ارتفاع هول و جنون، درست در هیا بانگ و هنگامه های بد مستی خوش چریده هایی که حاکمیت های تنگ حوصله غالبا می پرورانده اند تا به سائقه " عارضه قفر بودن با نفرت و کینه ای به ظاهر غیر قابل درک، هر سو سوی روشنایی جان و هر شادی و آزادگی خود بنیاد خلاقیت را از پستو پسله های خانه ها حتی بربایند و خفه کنند... و ناگزیر بر بستری چنین درخواهیم یافت که به ازای هر شاعر و نویسنده یکه و حقیقی چندین و چند " کارمند ادبی" ، نه در اندازه های غم انگیز میان مایگی، بل در قعر بی مایگی، با وقاحت مثال زدنی پشت ردیفی از به اصطلاح " آثار" و کتاب های بادکنکی به رعونت گردن ستبر میگر فته اند- و می گیرند !- تا باد بر غبغت مثلا فرهنگ پروری ریا کارانه دستگاههای متورم از کثرت " پادو" های نان به نرخ روز خور بیندازید و خود در "قالب" شاعر و نویسنده، از این گذرگه به ارزانی عیش کنند و داغ بر دل یخ بگذارند! خوب مگر نه این است که دیروز بر پایه دیاکلتیکی پریروز و امروز بر پایه و شالوده دیروز سر برآورده است ؟ چنین بوده و هست که می بینیم خیل پر مدعای " متوسط " ها و " زیر متوسط " ها با غالبا بیش از ده، بیست و گاهی هم سی و چهل عنوان کتاب ( شعر و داستان و رمان !) مدعی کباده کشی اند و طرفه این که در جرگه ها و محفل های بسته شان- حتی وقتی با گشاده دستی به همدیگر جایزه اهدا می کنند و بر سینه های یکدیگر - البته به نوبت!- مدال و نشان نصب می کنند ، نام و نشان همپالکی هایشان راهم درست در خاطر خطیرشان ندارند.. هیچ جای شگفتی نیست که مثلا " سرودن"و " نوشتن" برق آسا و بی وقفه برای این کوتوله های گرمخانه " ادبیات جات" همان ساز و کاری را دارد که تناول دیس های مملو از چلوکباب مخصوص و ته چین مزعفر...
به هر رو، میان مایگی عاری از هرگونه خطر و ضرر، از دیرباز با تولید انبوه گریبانگیر شعر و ادبیات این سرزمین بوده است، اما به استناد " فهرست" های موجود، گویا در چند سال گذشته به وجه عمده و مسلط در این عرصه تبدیل شده است. در این میان و میدان ، نبود جریان های قوی و ریشه دار نقد ، زمینه و جولانگاه را برای تاخت و تاز فرصت طلبان بسیار خوشبختی که عندالاقتضاء- با مقاصد و نیت هایی متنوع و گاه متضاد و مضحک- یک شبه به " تولید ادبی" می پردازند، بازگذاشته است. و دریغا اگر از یاد ببریم که این روند همانا غبن است و به نظر می رسد عمق زیان هایش را در فرهنگ و گستره ملی هنوزا هنوز چنان که باید در نیافته ایم...
و اما، کوتاه سخن : پیوندی دیرین، ریشه دار و بسیار پرمعنا بین " میان مانگی" و هر آن چه نشان از " ابتذال " گرفته وجود داشته است و دارد و خواهد داشت. این دو پدیده و پدیدار ، وفادارانه و پیوسته همدیگر را تغذیه می کنند و در آیینه های یکدیگر ، همواره سیمای خود را به بزک کاری می نشینند تا وهن و دروغ را پنهان کنند و بهارشان را تا ابدالآباد بر مدار بینند...