باز هم سکوت ۲ مرداد

برای کسی‌که هیچ‌گاه بزرگ نبود

شماره روزنامه: ۱۵۷۶ تاریخ چاپ: شماره خبر: ۴۶۳۱۰۴ بیشتر

[ عباس ثابتی ]<br>دیگر باور کرده‌ایم که شاملو شاعر بزرگی نیست. قبول کرده‌ایم که او هیچ‌گاه نتوانست بزرگ باشد. هنگامی که مرد، تنها در ستونی باریک و زرد رنگ در صفحه اول روزنامه بهار خبر مرگ او را با تصویری کوچک منتشر کردند.

برای کسی‌که هیچ‌گاه بزرگ نبود

[ عباس ثابتی ]

دیگر باور کرده‌ایم که شاملو شاعر بزرگی نیست. قبول کرده‌ایم که او هیچ‌گاه نتوانست بزرگ باشد. هنگامی که مرد، تنها در ستونی باریک و زرد رنگ در صفحه اول روزنامه بهار خبر مرگ او را با تصویری کوچک منتشر کردند. همین. حاصل بیش از ۵۳ سال تلاش در حوزه ادبیات همین بود. او مرده بود به مانند تمامی مردگان زمین. همچون همه آنان که فراموش می‌شوند زیر تلی از آتش‌زنه‌های خاموش.

۵۳ سال تلاش بی‌وقفه در حوزه ادبیات اعم از شعر، ترجمه، داستان و پژوهش و حتی گاه سرک کشیدن به روزنامه نگاری چرا نتوانست از او شاعر و یا دست کم ادیبی بزرگ بسازد؟

او در تمام این سال‌ها کتاب‌های بسیاری منتشر کرد. مجموعه شعرهایی که حتی امروز‌ هم با گذشت چند دهه همچنان منتشر می‌شوند. ترجمه‌های بسیاری از شاعران سرتاسر جهان. حتی ترجمه رمان‌ها و نمایشنامه‌های مختلف و معتبر. او در تمام این ۵۳ سال توانست صدها کتاب و مقاله منتشر کند. گاه آثارش به مانند آهن‌ها و احساس‌ها در همان چاپخانه به آتش کشیده می‌شد و گاه نیز در دالان‌های تودرتوی وزارت ارشاد به مانند کتاب کوچه گم. شاید او به این دلیل بزرگ نبود که همه اسباب بزرگی آماده نکرده بود.

انگار در این مرز و بوم شاعران دست چندم، ارج و قرب بیشتری داشتند. حتی شاعرانی که در زندگی‌شان تنها یک شعر و یا حتی چیزی شبیه به شعر داشتند. آنها وقتی که مردند، در تمام برنامه‌های رادیو و تلوزیون و روزنامه‌های رسمی کشور نیز همگام با بزرگی‌شان ‌گفتند. آیا آنان شاعرانی بزرگ بودند؟ گیرم که ماحصل شاعریشان در تمام روزگار زندگی‌ چند شعر دست و پا شکسته بود و مدایح با صله‌ای که می‌سرودند. تازه این همه ماجرا نبود. در شهرهای بزرگ و کوچک کشور نیز بیلبوردها تصاویر مختلف خندان و شعرخوان آنان را به تصویر می‌کشید و به یکباره تمامی کشور گویی رسالت اشاعه فرهنگ و شاعرپروری‌شان را یک‌جا ادا می‌کردند. کنگره‌ها و همایش‌های بسیاری نیز برگزار می‌شد. این ماجرایی بود که در تمام سال‌های گذشته تکرار می‌شد تا به ما بباوراند که شاملو شاعر بزرگی نیست.

نمی‌خواهم از کتاب‌هایش بگویم که در خانه‌ هر شعردوستی آذین بخش کتابخانه است. چرا که اهمیتی ندارد. نمی‌خواهم پژواک صدایش را در هر کوی و برزن مثال آورم که خلوتگاه بسیاری از مردمان این سرزمین است. همه این‌ها اهمیتی ندارد.

هیچگاه نام او در کتاب‌های درسی نیامد. اما بسیاری از نیمه شاعران و به‌زور شاعران این کشور در کتاب‌های درسی برای خودشان سعدی و حافظ روزگار شده‌اند و هر چه بیشتر بر بزرگی و جلال و شکوهشان افزوده شده‌است. اما سهم شاملو در این میان هم هیچ نبوده. با اینهمه آیا می‌توان او را شاعری بزرگ دانست؟ شاعری که نتواند در کتاب‌های درسی سرزمین‌اش جایی برای خود بازکند چگونه شاعر بزرگی است؟

اگر او شاعر بزرگی بود، هیچگاه کتاب کوچه که به تعبیری عظیم‌ترین کتاب پژوهشی در حوزه فرهنگ عامه است، در دالان‌های تودرتوی وزارت ارشاد گم نمی‌شد و لااقل دست‌نوشته‌های آن را بازپس می‌فرستادند.

او بزرگ نبود. دست‌کم در نگاه کسانی که خواستند او را کوچک شمارند و بدارند. در تمام این سال‌ها قبول کرده‌ایم که او شاعر بزرگی نبود. حتی اگر شعرهایش زمزمه روز و شب‌مان بود و سروده‌هایش در سینه‌هایمان محبوس. در روزهای پس از مرگش نیز آنگونه که مرسوم است او را بزرگ نشمردند. اگر نه هر سال چندین و چند بار سنگ‌قبرش در امامزاده طاهر به کینه ناشناسان کوچک شمار شکسته نمی‌شد. کسانی که روزگاری نتوانستند نامش را در طول این ۵۳ سال بشکنند، اما امروز به سنگ قبرش یورش می‌برند و هنوز هم طعنه کوچک بودنش را به خاطر می‌آورند.

نه او را نمی‌توان از شاعران نامدار این سرزمین شمرد. این واقعیتی است که در طول نیم قرن فعالیت ادبی شاملو گفته نشد اما عمل شد. حتی پس از مرگش نیز این در بر همان پاشنه چرخید که سال‌ها پیش. جالب آنکه در این عرصه خانواده‌اش هم گوی سبقت از دیگران ربودند. آنان نیز شاملو را بزرگ نشمردند. میراث او را که چند قلم بود و چند کاغذ دست نوشته و برخی وسایل شخصی ناگهان به حراج گذاشتند. آنان نیز قدر پدر ندانستند. چوب حراج زدند بر میراث پدر. گو اینکه در تمام روزهایی که شاعر ویلچر نشین در حوالی کرج در اوراق کتاب پرسه می‌زد نشانی نبود از آنان. شاملو هیچ‌گاه نتوانست در این همه سکوت و تنهایی بزرگ باشد. اما به تعبیر مارگوت بیگل موطن او تنها در قلب کسانی بود که دوستش داشتند. شاید به همین دلیل بود که بی‌هیچ شائبه‌ای در سحرگاه سوم مرداد ماه از سراسر کشور، مردمان بسیاری در حالیکه زمزمه می‌کردند « هرگز از مرگ نهراسیده‌ام...» به بیمارستان ایرانمهر آمدند و او را به امامزاده طاهر بردند. اما انگار او باز هم بزرگ نبود.

او را به خاک سپردند تا شاید فراموش شود. تا شاید این بزرگ نبودنش فراموش شود. اما سکوت لرزان رسانه‌ها هم او را پنهان نکرد. او مرده بود، به مانند تمامی مردگان زمین. اما همچنان ماند. همچنان مثل تمام سال‌هایی که بود.

بگذارید اینجا نیز شاملو را به همان چوبی برانیم که او روزگاری حافظ و فردوسی را راند. بگذارید در هشتمین سالگردش از او بازخواست کنیم که آیا نتیجه بیش از ۵۰ سال فعالیت‌ ادبی همین بود. که حتی در میان کتاب‌های درسی مدارس جایی نداشته باشی؟ که حتی نامت را هنوز هم که هنوز است در هیچ روزنامه رسمی نبرند؟ که تلوزیون و رادیو تو را نشناسد؟ گیرم که شعرهای تو را از زبان فرهاد خواننده بارها پخش کند و اصلا به رویش هم نیاورد که تو مرده‌ای. که حتی یک‌کوچه از این مرز و بوم پهناور به نامت نباشد. در حالی که شاهراه‌ها و بزرگراه‌های شهرهای چند میلیونی در احاطه شاعران کم مایه و بی‌مایه‌است. آنانی که به زور نامی یافته‌اند، اگرنه جایی ندارند در تاریخ.

بگذارید امروز او را به سخره بگیریم و بر این همه سخنوری و سخندانی‌اش تردید کنیم. چرا که او اصلا شاعر بزرگی نبود. درست مانند ناظم حکمت در ترکیه و پابلو نرودا در شیلی.

نه! شاملو هیچ‌گاه شاعر بزرگی نبود. این واقعیت را باید بپذیریم و باور کنیم. اگرنه می‌شد برای سالگرد رفتن‌اش قطره اشکی بریزیم بر مزارش.

هیچ کس بازت نمی‌شناسد

نه

اما من تو را می‌سرایم

برای بعدها می‌سرایم

لطف تو را معرفتت را

کمال پختگی‌ات

اشتهای تو را به مرگ

طعم دهان مرگ را

و اندوهی را که در ژرفای شادخویی تو بود

ما را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید

ارسال دیدگاه

دنیای اقتصاد را بعنوان منبع مورد اعتماد خود به گوگل معرفی کنید افزودن