مرگ در یکی از همین شبهای گرم
مرور کارنامه آمدن و رفتن آنتوان چخوف<br>[ فرزین شیرزادی ]<br>مرگ نزدیک شده بود. فوقالعاده نزدیک. شب از میان پنجره به اتاق گرم و دم کرده مینگریست و و نسیمش را نمیبخشید. زن و مردی که بالای سر داستاننویس روس ایستاده بودند، با تأسف و دریغ، این حضور سنگین را احساس میکردند؛ چخوف اما با چشمهای فروبسته رویا میدید: کنار پنجره ایستاده بود و به شاخه نوری که میتابید نگاه میکرد. حالا که عینک پنسی را به چشم نداشت، دیدگانش سرشار از کودکی و معصومیت و خستگی بود. او داشت بازی میکرد.
مرور کارنامه آمدن و رفتن آنتوان چخوف
[ فرزین شیرزادی ]
مرگ نزدیک شده بود. فوقالعاده نزدیک. شب از میان پنجره به اتاق گرم و دم کرده مینگریست و و نسیمش را نمیبخشید. زن و مردی که بالای سر داستاننویس روس ایستاده بودند، با تأسف و دریغ، این حضور سنگین را احساس میکردند؛ چخوف اما با چشمهای فروبسته رویا میدید: کنار پنجره ایستاده بود و به شاخه نوری که میتابید نگاه میکرد. حالا که عینک پنسی را به چشم نداشت، دیدگانش سرشار از کودکی و معصومیت و خستگی بود. او داشت بازی میکرد. کلاهش را آهسته به ستون باریک نور نزدیک میکرد و مثل این که بخواهد آب از چاه بردارد، کلاه را پیش میبرد و فیالفور پس میکشد. برش آفتاب ولی در ته کلاه به دام نمیافتد. در زدند و کسی وارد شد. چخوف تلاشش را دوباره از سر گرفت. ستونهای متعدد نور جابهجا از لابهلای شاخههای تودرتوی درختان راش، بر جاده خاکی، پولکهای سایه روشن ریخته بود. هر دو دوشادوش هم قدم میزدند. جاذبه نخستین دیدار، چهره رنگ پریده چخوف را به لبخند نشانده است. تولستوی میخواهد در رودخانه آبتنی کند.
روپوشی سفید به تن دارد و حولهای بر دوش. لب رودخانه چند کلمهای رد و بدل میکنند. بعد هر دو رختهایشان را درمیآورند و پابه رودخانه میگذارند. آنها نخستین گفتوگویشان را وقتی تا گردن در آب فرو رفته بودند شروع کردند. آب رودخانه خنک بود و آرام میخزید و میگذشت. چخوف لبخند میزد. خنکایی غریب بر ریههای شعلهورش پنجه میکشید. ثانیهشمار به کندی حرکت میکرد. ساعت سه صبح بود و «بادن وایلر» در تب و تاب یکی از بدترین موجهای گرما بسر میبرد. همه پنجرهها باز بود، اما خبری از کوچکترین نسیمی نبود. دکتر مچ دست چخوف را رها کرد و گفت: «تمام شد.» بعد سرپوش ساعتش را بست و آن را توی جیب جلقهاش گذاشت. سال ۱۹۰۴ بود؛ یکی از گرمترین روزهای آن سال و مرگبار دیگر پیچیده در شولای سیاهش با کالسکه دور میشد.
چگونه خونی به میراث بردهایم؟
چخوف اهل ماجراجویی و شورش سیاسی و جنجالآفرینی و جنگ و زندان نبود. تا پای چوبه اعدام نرفت و به سیبری تبعید نشد. پای پیاده در جستوجوی کار به این در و آن در نزد و سراسیمه روسیه را زیر پا نگذاشت. زندگی چخوف از تبوتابهایی که دستمایه زندگینامههای پرکنش شوشکین و داستایوفسکی و تولستوی و گورگی است، بر حذر است. با این همه زندگی او در آرامش نگذشت. پدرش سرپیری ورشکست شد و از دست طلبکاران به مسکو گریخت. پدر خشن و متعصبی که با سختگیریهای پیدرپیاش شادیهای کودکی را به کام آنتوان و برادر کوچکش تلخ کرده بود.
چخوف به دوستی مینویسد: «هنگامی که به دوران کودکیام باز میاندیشم، همهچیز در نظرم یکسره تیره و تار مینماید. برای ما دوران کودکی عذاب محض بود. هنوز پنج سالم نشده بود که پدرم آموزش یا به تعبیر سادهتر، کتک زدنم را آغاز کرد، هر صبح که از خواب بیدار میشدم، اولین فکرم این بود که آیا امروز هم کتک میخورم؟» و اینچنین است که وقتی برحسب اتفاق، یکی از همدرسان او گفت که هیچگاه در خانه کتک نخورده است، چخوف جوان او را دروغگو خواند. آنتوان پس از آن که تازیانه میخورد، در حالی که پشتش از درد میسوخت، مجبور بود که به روش مرسوم پدر، دستی را که چنان سخت تنبیهاش کرده بود، ببوسد! چخوف بعدها در یادداشتی غمبار نوشت: «پدربزرگمان را اربابانش میزدند و فروپایهترین مقامات میتوانستند آش و لاشاش کنند، پدرما را پدربزرگ میزد و ما را پدرمان، چگونه اعصابی، چگونه خونی به میراث بردهایم؟»
پدر چخوف، یک پدرسالار تمام عیار با همه ویژگیهای تند و سهمگین این نوع رفتاری بود. لحظهای که در حضور خانواده صدایش را بلند میکرد، همسرش که زنی متین و سنتی بود و پسرانش و تنها دخترش در خود فرو میرفتند و بر گردههایش لرزه و ترس چیره میشد. او فرزندانش را به شیوه خود دوست میداشت و معتقد بود که با رفتار سخت و درشتش به آنان کمک میکند و برای توجیه این خشونت میگفت: «مرا هم این طور بزرگ کردند و ببین چطور از آب درآمدهام.»
زمان گذشت و ساعت چندبار نواخت. حالا آنتوان کوچک مجبور بود هر شب در دکه پدر، پشت پیشخان بنشیند و از سرما بلرزد. هوا چنان سرد بود که مرکب دوات یخ میزد، دکان کثیف و تاریک پر از خردهریز بود و از شیرمرغ تا جان آدمیزاد در آن به هم میرسید. تابلویی بر سر در دکه بود که روی آن با حروف سیاه و طلایی نوشته بود: چای، شکر، قهوه و عرقیات - به خانه ببر یا همینجا بخور! در انتهای این نوشته از مشتریان خاص دعوت میشد تا برای یکی، دو پیاله در پستوی دکان توقفی کوتاه داشته باشند. چند نفر از مشتریان همیشگی، این کنج غبارآلود و بونیاک را به باشگاهی بدل کرده بودند. جماعت لطیفههای بیپرده رد و بدل میکردند و لابهلای مسخرگیها و حرفهایشان سر پسر فریاد میزدند که «تو گوش نکن! تو بچهای!» اما آنتوان همه را میشنید. حدس میزد و در مییافت. او به رغم سن و سالش از شور بختی و نادانی تجربههای دست اول داشت و همین تجربهها بعدها دستمایه بخشی از طنزهای داستانهای او شد.
کفشهای گل آلود زیر میز شاگرد
پدر عصبانی و زورگوی آنتوان چخوف، با وجود خودرأی بودن، دوراندیش بود. او تصمیم داشت پسرانش به هر شکل ممکن زبان فرانسه بیاموزند و موسیقی فرا بگیرند، اما چون این تلاش را سودمند ندید، کوشید تا از آنها خیاطانی زبردست بسازد. برادر چخوف خیلی زود از زیربار این پیشه شانه خالی کرد، اما چخوف مدتی دوام آورد و عاقبت شلواری برای برادرش دوخت چنان تنگ و ترش که خود به خود سبب شد تا او از چنگ این حرفه خلاص شود. لابهلای امور روزمره که به مسیر دکه پدری، مدرسه، کلیسا و آموزش دوزندگی ختم میشد، گهگاه برای گریز و پرسه در خیابانها راهی مییافت. به این ترتیب بود که او در سال ۱۸۷۳ تئاتر را کشف کرد. ۱۳ ساله بود که اپرت «هلن زیبا»، اثر «اوفینیاک» را دید. جادوی تئاتر او را چنان مجذوب کرد که همه بازیها و سرگرمیهای کودکان را کنار گذاشت و خود را به دلبستگی تازهاش سپرد. تقلید تئاتر در خانه، سرگرمی تازهای بود که موجب شادی اهل خانه بود. چخوف نوجوان، بلندپرواز، میکوشید تا با وسایل و اشیای دمدست، نمایشهای جدی و سنگین برپا کند.
اما مدتی بعد و پس از فروریختن بنیاد خانواده، آنتوان بیش از همیشه احساس تنهایی و آسیبپذیری میکرد. در ۱۶ سالگی ناچار بود تا تک و تنها همه نیازهایش را برآورد، به همین سبب به تدریس خصوصی روی آورد تا چند روبل برای جیب خالیاش دست و پا کند. در کوچهها و خیابانهای زادگاهش «تاگانروک» از خانه این شاگرد به خانه شاگرد دیگر میرفت. آنهایی که آن روزهای دور دست را روی کاغذ ثبت کردهاند نوشتهاند که او سراسر زمستان را با کتی مستعمل و نخنما گذراند و توان خرید یک جفت کفش را نداشت.
او کفشهای گلآلود و پاشنه ساییدهاش را هنگام تدریس، زیر میز پنهان میکرد و در همان حال سپاسگزار چایهای شیرین خانواده شاگردانش بود و بیش از آن نگران حال پدر و مادر. به هرحال این دوران نیز برای او گذشت تا بعدها بگوید که فقر در نوجوانی مانند دنداندردی مداوم است. او در آن نوبت با شکم خالی درسهایش را میخواند و روزهای تعطیل به کتابخانه عمومی پناه میبرد. آثار نویسندگان و فلاسفه را میخواند و برای تحمل دشواریها، مجلههای فکاهی مسکو و پترزبورگ را زیر و رو میکرد. اما آن که برای نخستینبار استعداد او را در طنزنویسی جدی گرفت و مقابل دیگران به آن اشاره کرد معلم دبیرستانش بود و همو بود که مطالعه آثار «سویفت»، «شچدرین» و مولیر را به او توصیه کرد و لقب «چخوفته» را به او داد تا چخوف بعدها طنزهایش را با همین تخلیص منتشر کند. «هانری تراوایا» در کتابی با عنوان «چخوف»، به ترجمه پیراسته «علی بهبهانی» مینویسد که چخوف در خلق داستان کوتاه «مردی در جعبه»، یکی از بهترین آثار داستانی چخوف، از فضای شبهپلیسی این مدرسه الگوبرداری کرده است. در این دبیرستان یکی از معلمان، دانشآموزان را میپایید و حرکتهای سیاسی را بو میکشید و نامههای هشدار دهنده، برای پلیس میفرستاد و از تاختن بر همکارانش دست برنمیداشت. در یکی از گزارشهایش میخوانیم. «همکاران من در خلال جلسات از دخانیات استفاده میکنند و به شمایل مسیح و تمثال اعلا حضرت امپراتور که بر دیوار آویخته است، اعتنایی نمیکنند.»
نخستین پیغامهای مرگ
چخوف شب بیست و دوم مارس ۱۸۹۷ در مسکو با یکی از دوستانش برای صرف شام قرار داشت و یکی از بهترین غذاخوریهای شهر انتظارشان را میکشید. چخوف مثل همیشه لباس پاکیزهای به تن داشت و شاداب به نظر میرسید. با سرپیشخدمت احوالپرسی کرد و نگاهی به سراسر تالار انداخت. مردان و زنان خوشلباس سر میزها با هم گپ میزدند و قاشق و چنگالها در حرکت بود. او تازه سر میز رو به روی دوستش نشسته بود که خیلی ناگهانی خون از دهانش بیرون جهید. دو پیشخدمت و آن دوست زیربغلش را گرفتند و او را به دستشویی رساندند و با بستههای یخ از فشار خونریزی کاستند. ظاهراً پس از این ماجرا و به دنبال یک خونریزی دیگر چخوف رضایت میدهد که به یک کلینیک تخصصی درمان سل ببرندش. وقتی آن دوست به عیادتش میرود چخوف از قضیه سه شب پیش در رستوران عذرخواهی میکند و میگوید واقعاً متأسف است که آبروریزی کرده است، با این حال سخت معتقد است که «مسئله» اصلاً جدی نیست. آن دوست در دفتر یادداشتی مینویسد: «او میخندید و مطابق معمول مشغول بذلهگویی بود و در همان حال توی ظرف بزرگی خون تف میکرد.»
خواهر کوچک چخوف هم پس از عیادت مینویسد: «آنتوان تاقباز خوابیده بود. اجازه حرف زدن نداشت. بعد از سلام کردن به طرف میز رفتم تا اضطرابم را بروز ندهم.» آنجا در میان بستههای خاویار و دستههای گل، ماریا چیزی دید که او را ترساند: یک طراحی سردستی که پیدا بود متخصص وارد به این مسائل از ریههای چخوف کشیده بود. از همان شکلهایی بود که دکترها اغلب برای نشان دادن اتفاقی که افتاده و پیش میرود، میکشند. ریهها با مداد آبی نقاشی شده بود، اما بخش بالای ریهها را با رنگ قرمز پر کرده بودن. ماریا نوشت «من فهمیدم که آن ریهها دیگر ریه نمیشوند.»
اما خیلی قبلتر، پیش از آن که خود چخوف حتی بداند که عفونت دستگاه تنفسی آرام آرام دارد به ریههایش ریشه میدواند، نوشته بود: «وقتی یک روستایی تب لازم میگیرد میگوید هیچ کاری از دستم برنمیآید. فصل بهار، برفها که آب شد، من هم خواهم رفت.» اما همین که سل چخوف را تشخیص دادند، او هیچ وقت بیماریاش را جدی نگرفت. تا آخرین روزهای زندگیاش، خیلی قاطع از احتمال بهبودی حرف میزد. در نامهای که مدت کوتاهی قبل از مرگ برای خواهرش نوشت اشاره کرد که دارد چاق میشود و حالا که در «بادن وایلر» است حس میکند حالش خیلی خیلی بهتر شده است.
روی شکم خالی، یخ نمیگذارند
«ریموند کارور» داستاننویس صاحب سبک آمریکایی که درباره داستانهای چخوف و شخصیت و زندگی او، به خاطر دلبستگیاش، مطالعه دقیق را با جان و دل تجربه کرده، در میان چند مجموعه داستانش داستانی را هم برای نویسنده محبوبش نوشته است به نام «Errand» که «جعفر مدرس صادقی»، قصهنویس و مترجم فرهیخته آن را به فارسی برگردانده است. برشی از این داستان به خودی خود گویا و روشنگر است: «... در برلین، چخوف پیش یک متخصص مشهور امراض ریوی، دکتری به نام «کارل اوالد» رفت. اما به قول یک شاهد، دکتر پس از معاینه چخوف، دستهایش را بالا برد و بییک کلمه حرف، از اتاق رفت بیرون. وضع چخوف وخیمتر از آن بود که بتوان کاری کرد: این دکتر اولد از دست خودش عصبانی بود که نمیتوانست معجزه کند و از دست چخوف که تا این حد بیمار بود. یک روزنامهنگار روس تصادفاً با چخوفها در هتلشان دیدار کرد و این گزارش را برای سردبیرش فرستاد: «روزهای زندگی چخوف دیگر سرآمده. به طرز مرگباری بیمار به نظر میرسد، وحشتناک لاغر است، دائم سرفه میکند، با هر حرکت کوچکی به نفس نفس میافتد و درجه حرارت بدنش بالاست.» همین روزنامهنگار وقتی که چخوفها با قطار عازم بادنوایلر بودندد، در ایستگاه «پتسدام» به بدرقه آنها رفت.
بنا به گزارش او، «چخوف به زحمت از پلههای کوتاه ایستگاه بالا رفت. مجبور شد چند دقیقهای بنشیند تا نفسش جا بیاید.» در واقع، حرکت کردن برای چخوف دردناک بود: پاهاش مدام درد میکرد و اندرونش ملتهب بود. بیماری به رودهها و نخاعش آسیب رسانده بود.
در این زمان، کمتر از یک ماه برای زندگی کردن مهلت داشت... چخوف در ۱۳ ژوئن، کمتر از سه هفته پیش از مردنش، در نامهای که برای مادرش فرستاد نوشت سلامتش را دوباره دارد باز مییابد. در این نامه نوشت «احتمال دارد که ظرف یک هفته به کلی بهبود یابم.»
چه کسی میداند که چرا این را گفت؟ چه فکری در سر داشت؟ خود او دکتر بود و بهتر میدانست. داشت میمرد، به همین سادگی و به همین چارهناپذیری... کمی پس از نیمه شب دوم ژوئیه، زنش اولگا کسی را به دنبال دکتر فرستاد. چخوف داشت پرت و پلا میگفت، از دریانوردان حرف میزد و چیزهایی درباره ژاپنیها میگفت. وقتی اولگا تلاش کرد روی سینهاش بسته یخ بگذارد، گفت: «روی شکم خالی که یخ نمیگذارند.»