وقتی سرپوش دیگ به هوا پرتاب میشود
بررسی اجمالی دوره هفت ساله ریاستجمهوری والری ژیسکاردستن سیاستمدار و اقتصاددان فرانسوی
بررسی اجمالی دوره هفت ساله ریاستجمهوری والری ژیسکاردستن سیاستمدار و اقتصاددان فرانسوی
جامعه فرانسه در سالهای پس از جنگ جهانی دوم اگرچه همانند دیگر کشورهای اروپایی دستخوش ویرانگریهای جنگ بینالملل دوم شده بود و بخشی از سرزمین آنان آماج وحشیانهترین تجاوزات قرن بیستم قرار داشت، اما از فردای پس از جنگ خود دچار تغییرات و دگرگونیهای شد که عمده وقایع آن در معرض قضاوت نخبگان و اندیشمندان جهانی قرار میگرفت. مساله ریاستجمهوری دوگل و تلقی که او از "فرانسه" و "ملت" آن داشت، معضل "مهاجرین الجزایری"، "جنبش ماه مه ۱۹۶۸" و دهها بحران ملی در این کشور فرانسه را در کانون توجهات اروپاییها و بعضا آسیاییها قرار داد. در میان این حوادث، بازخوانی واقعه ریاستجمهوری یک اقتصاددان با نام والری ژیسکاردستن که در ربع قرن پایانی قرن بیستم میلادی (۱۹۸۱ـ ۱۹۷۴) روی داد از یک حیث میتواند تجربه مفیدی برای دیگر ملل جهان باشد که رفرمهای اقتصادی و تصمیمات کلان ملی بدون پایبندی و اعتقاد به یک جریان فکری ریشهدار و رفتاری متلون مذبذبانه جامعه را دستخوش اتفاقات پیشبینیناپذیر خواهد کرد.
والری ژیسکاردستن بیستمین رییسجمهوری فرانسه بود که در ۱۹۷۴ میلادی پس از فوت ژرژ پمپیدو به کاخ الیزه دعوت شد تا هر آنچه که اسلاف او قادر به انجام آن نبودند، جامه عمل پوشاند. او اگرچه میراث سیستم پولی اروپا، انتخابات از طریق آرای عمومی، یا اصلاحات اجتماعی، مانند قانون "سیمون وی" در مورد آزادی سقط جنین، یا تعیین ۱۸ سالگی برای سن قانونی و تسریع برنامه اتمی غیرنظامی و صنایع فضایی اروپا یا گسترش شبکه راهآهن سریع فرانسه از خود برجای گذاشت، اما سیاست تثبیت قیمت، بحران اشتغال، تورم افسار گسیخته او را از پای درآورد. این شاید راز و شگفتی تاریخ باشد که به قول گرین اسپن ـ رییس سابق فدرال رزرو آمریکاـ رهبران و ادارهکنندگان کشورها در همان نقطه قوت خود دستخوش مهلکترین آسیبها میشوند. معضل تورم مهمترین نقطه هشداری بود که ژیسکاردستن در ۱۹۷۳م در مقام وزیر دارایی فرانسه آن هم در دیدار اتفاقی با شاه ایران در سنموریتس سویس به او گوشزد میکند. در خاطرات آخرین نخست وزیرـ شاپور بختیارـ عصر پهلوی دوم آمده است: "شاه را در سن موریتس دیدم و به من گفت که آقای ژیسکاردستن ما امسال به جای چهار میلیارد، هجده میلیارد
دلار خواهیم داشت و من این را میخواهم فوری وارد اقتصاد مملکت بکنم. من به او پاسخ دادم: اعلیحضرتا! یک انقلاب خودتان، به دست خودتان، برای خودتان درست میکنید."
ژیسکاردستن اگرچه هرگز به موقعیتی مشابه آخرین پادشاه ایران دچار نشد و انتقال قدرت به آرامی بین او و فرانسوا میتران روی داد، اما پاسخ منفی گلیستها و چپگرایان فرانسوی برای او در تمام زندگی آیندهاش چون شبحی هولناک درک نیافتنی بود.
کودکی و دوران تحصیل
در زمان تولد والری، ۲ فوریه ۱۹۲۶ میلادی در کوبلانس فرانسه ـ چند ماهی پس از تولد جان کندی، یا مارگارت تاچر ـ فرانسه دوران رویایی عجیبی را سپری میکند و هنوز "سالهای بیقراری" را جشن میگیرد. پس از ۱۹۲۰ میلادی، گروههای جاز، کابارهها را تسخیر میکنند، "میستنگه" رقص پازو دوبل را رواج میدهد و چند ماهی است که ژوزفین بیکر مد چارلستون را به راه انداخته! در ۱۹۲۶ میلادی، سراسر پاریس در هیجان شنیدن صدایترومپت لویی آرمسترانگ و دیدن شیوه "نیو اورلئانی" او به سر میبرد. با این همه فرانسه روزهای آسودهای را میگذراند. بدون شک، اوضاع و احوال بینالمللی به این آرامی نیست. "از ۴ سال پیش، شخصی به نام موسولینی، ایتالیا را به زیر چکمههای خود کشیده و از ماه ژانویه امسال به بعد بر ایتالیا حکومت میکند. از طرفی، حدود۳ سال است که کشور جدیدی به نام اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی خود نمایانده صدای گوشخراش داسهای سرخ آن به گوش همه جهانیان رسیده است. لینن "مرد خطرناک انقلاب بلشویک ۱۹۱۷" در ۲۱ ژانویه ۱۹۲۴ در میگذرد و جانشین او ژوزف استالین با "حال و هوایی روستایی" ملایمتر به نظر میرسد. در کشوری نزدیکتر یعنی در آلمان، از یک
سال پیش، شخص هوشیاری به نام آدولف هیتلر شروع به تاخت و تاز کرده است و در ۱۹۲۵ به دنبال یک کودتای نافرجام نظامی در باویر سازمان خود را بازسازی میکند."
اما والری در یک خانواده نیمه اشرافی و تحتتاثیر مادرش چندان علاقهای به این هیاهوی برون ندارد. او بیش از اینکه تحتتاثیر جنب و جوشهای پاریسی باشد، متاثر از آموزههای پدر بزرگ خود است. ژاک باردو ـ شاگرد برگسون (فیلسوف) ـ کسی که "آرامش روح" را برای او فراهم میآورد. باردو به کمک برگسون مدتی طولانی در انگلستان در دانشگاه آکسفورد اقامت میکند. وی "دموکراسی انگلیسی" را میستاید. بین سالهای ۱۹۰۶، ۱۹۳۳ میلادی ۷ جلد رساله را به مدح آن اختصاص میدهد. بیش از سی جلد کتاب چاپ میکند که یکی از آنها در مورد لیبرالیسم است. آیا رییسجمهوری آینده فرمول معروف "لیبرالیسم پیشرو" را از آن اقتباس میکند. با این همه شواهدی در دست است که او به شدت تحتتاثیر مادر خود است. فرانسوا سیراک ـ رییس شورای ملی کارفرمایان فرانسه ـ میگوید: " از ۵ سالگی به بعد، مادر والری مرتبا در گوشش میخواند که او یک روز رییسجمهور خواهد شد"
او خود در ژورنال دو دیمانش، در ۲۵ سپتامبر ۱۹۹۴ میلادی چنین میگوید: "در دوره اشغال فرانسه، سه گونه رفتار را شاهدیم. عدمپذیرش حقارت فرانسه، نظیر دوگل؛ پذیرش پیروزی آلمان، مورد ویشی؛ و تمایل کمک به پیروزی نهایی آلمان، مورد همکاری. شخصا تحتتاثیر مادرم که پس از ۱۸ ژوئن ۱۹۴۰ گلیست پرشوری بود... خود را گروه اول طبقهبندی میکردم"
او با سرعت دوران اولیه تحصیلی را پشت سر نهاده و جذب "مدرسه ملی مدیریت" فرانسه میشود. از دید بانیان "مدرسه ملی مدیریت" به خصوص میشل دوبره، و موریس تورز ـ دبیرکل "حزب کمونیست فرانسه" و وزیر دولت شارل دوگل در ۱۹۴۵ میلادی رسالت این مدرسه، قبل از هر چیز، تربیت کارمندان عالیرتبه دولت است: صاحب منصبان کشوری و قضایی، ممیزین مالیه، سیاستمداران، اعضای هیات علمی دانشگاهها؛ تربیت کارمندان عالیرتبهای که نشان از ژاکوبنیسم داشته باشند، و ضامن عملکرد مطلوب دستگاه اداری مرکزی، و خدمتگزاران صدیق قدرت سیاسی باشند. از نظر میشل دوبره "مدرسه ملی مدیریت" نه زیستگاه جاهطلبیهای سیاسی آینده است و نه وسیلهای برای رسیدن به مقام ریاستجمهوری. بنابراین، از این بابت، ژیسکار بدعتگذار خواهد بود.
ژیسکار در دانشگاه، به بررسی "تاثیرات اتحادیه پولی بلژیک و لوکزامبورگ پس از جنگ ۱۹۱۴ میلادی" مشغول میشود. مطالعه در مورد این موضوع برای ژیسکار بسیار لذت بخش و جالب است ... گزارش کارآموزی ژیسکار، بالاترین نمره را به خود اختصاص میدهد: ۱۹ از ۲۰ و از آن جا که این نمره در نمرات نهایی مدرسه به حساب میآید، پس در پایان سال ۱۹۴۹، والری قدم بزرگی به سوی ممیزی مالیه برخواهد داشت.
اما ژیسکار هرگز "مدرسه ملی مدیریت" را دوست نخواهد داشت. تدریس بسیاری از استادان نظیر ژان وراستیه، پیریوری یا پیر مندس فرانس، که ژیسکار هرگز به اندازه آنها کینزین نخواهد بود. ذهن علمی و علاقه او به اصول بودجه را ارضا نمیکند. بنا به گفته ژان لاکوتور، کلاس مندس فرانس "حال او را به هم میزند" ـ ژیسکار هرگز "مدرسه ملی مدیریت" را دوست نخواهد داشت. تدریس بسیاری از استادان نظیر ژان فوراستیه، پیریوری یا پیر مندس فرانس، که ژیسکار هرگز به اندازه آنها کینزین نخواهد بود، ذهن علمی و علاقه او به اصول بودجه را ارضا نمیکند. بنابه گفته ژان لاکوتور، کلاس مندس "حال او را به هم میزند"
ورود به دستگاه دولتی
مدرسه ملی مدیریت اگرچه هیچگاه تکیه گاه علمی برای ژیسکار نبود بر عکس، سکوی پرتاب موثری برای ارتقای سطح شغلی او محسوب شد. از بختیاری اوست که دوران کارآموزی او علیرغم موضوع تعیین شده ـ آشنایی با حیات کارخانه ـ به بانک دوفرانس ختم میشود. بانک دوفرانس راه گریزی به سمت تکمیل دانستههایش در زمینههای مالی و پولی است. در ۱۹۵۰ میلادی مدیر بانک دوفرانس، شخصی به نام ویلفردو بومگارتنر است مدیری که والری را از زمان کودکی یعنی از دوران قبل از جنگ جهانی میشناسد. او یکی از دوستان ادموند ـ پدر والری ـ است. به این ترتیب والری راهی به درون دستگاه دولت مییابد. در بهار ۱۹۵۹م، ژیسکار شاگرد جوان ۲۸ ساله مدرسه پلی تکنیک است، و بعدها رییس "بانک ملی پاریس" و سپس رییس شرکت پژو را به سرعت و از کنار سازوکاری که همین مدرسه برای او فراهم کرده بود بهدست آورد. طی هشت ماه والری در بانک دوفرانس، در پاریس به سختی کار میکند. و نه سال بعد زمانی که بومگارتنر پست وزارت دارایی در کابینه اول میشل دوبره را برعهده دارد. ژیسکار وزیر مشاور او در امور مالی میشود. بدینترتیب در ۸ ژانویه ۱۹۵۹، هنگامی که ژنرال دوگل رسما در الیزه مستقر میشود، ژیسکار
مردی حدودا ۲۹ ساله است که هم خودش و هم از موفقیتهایش رضایت دارد و کاملا نیز محق است. چند روزی است ژیسکار میداند که به زودی وزیر مشاور دارایی، مسوول بودجه و نظام مالیاتی در حکومت میشل دبره و یکی از جوانترین وزرای تاریخ جمهوری خواهد شد. ژیسکار بقیه پلههایترقی را با کمک آنتوان پینی ـ وزیر دارایی ـ، ادگار فور ـ رییس شورای نخست وزیری ـ طی میکند. ژیسکاردستن، اما در ادامه مسیر خود را چنان موظف به متابعت از دوستان مافوق نمیداند. ژان پیرفورکاد در این باره میگوید: "کاملا مشخص بود که ژیسکار، ضمن ابراز محبت و احترام به پینی، او را یک "پیر خرفت".. میداند. زمانی که پینی استعفا بدهد. ژیسکار به او اطمینان داده بود که به نشانه همبستگی با وی، استعفا خواهد داد. بیست سال بعد که پینی را دیدم به من گفت که هنوز منتظر استعفای ژیسکار است"
ژیسکار برای بیان ایدههایش مبادرت به شعارهای بسیار عامه پسند داشت. او سعی میکرد سازمان رای خود را در بین زنان خانوار و مردانی که به جهت معیشتی به دنبال حداقل معیشت خود هستند، تشکیل دهد. یکی از اعلامیههای انتخاباتی اش در ۱۹۵۶ میلادی چنین میخوانیم: "آقایان و خانمهای رای دهنده، اگر قرار باشد که از این انتخابات چیزی سر در بیاورید، باید از تعداد احزاب کاسته شود، نحوه برگزاری انتخابات باید اصلاح شود، تا شما بتوانید نماینده خود را انتخاب کنید. برنامه باید ساده باشد." و برنامه او واقعا ساده بود: "کارمندان و خانه داران! زمانی که قیمتها رو به افزایشند، مبارزه برای افزایش دستمزد چه فایدهای دارد؟ به "فرانک" قوی رای بدهید. کشاورزان! کالاهای شما را به قیمت عادلانه نمیخرند. برای دفاع منافعتان، به شخصی که از خودتان است رای بدهید. تجار! تن دادن به نظام مالیاتی سنگین و دست وپا دیگر بس است. برای کاهش مالیاتها، باید از مخارج دولت کاسته شود. به صرفه جویی در هزینههای دولت رای بدهید. اگر ما را انتخاب کنید، حسابها را برای شما روشن میکنیم. به ژوزف دیکسمیه، والری ژیسکاردستن و غیره ... رای بدهید."
وزارت دارایی ژیسکاردستن
ژیسکار با چنین روابط موذیانهای خود را به وزارت دارایی مارشال دوگل رساند. او، با استقرار در وزارت دارایی، به حق احساس قدرت میکرد. او دیگر برای "مدرسه ملی مدیریت" محل استناد شده بود: نخستین "شاگرد سابق" این مدرسه که بر امپراتوری مشاغل دولتی حکومت میکند و "پول" دولت را تحت کنترل دارد. این همه پیشرفت در ۳۶ سالگی! ژیسکار پول فرانسه را در اختیار دارد ... و ارتشی از کارمندان که همه چیز را کنترل میکنند و گاهی مطمئنتر از نیروی پلیس عمل میکنند. ممیزی مالیه، مدیریت بودجه، مدیریت خزانه، مدیریت حسابداری عمومی، مدیریت کل تجارت داخلی و قیمتها، مدیریت روابط اقتصادی خارجی، مدیریت بیمه، بدهیهای دولت، چاپخانه ملی... و غیره. اینها همه سرمستی لذت بخش است برای یک جوان ۳۶ ساله. آیا او عملا سومین شخصیت مملکتی بعد از رییسجمهور و نخست وزیر نیست؟ آیا او نظیر پیرمسمر یا وزیر امورخارجه بالاخره نمیتواند دست کم هفتهای یک بار با دوگل دیدار کند؟ در این هنگام (ژانویه ۱۹۶۲ میلادی) ژیسکار نقشههای دور و درازی در سر میپروراند ... فقط مساله کوچکی در بین است که او از آن خبر ندارد. قضیه از این قرار است که چند روز پیش، یکی دیگر از
اهالی "اورنی" پیشنهاد ژنرال دوگل در مورد عهده دار شدن پست وزارت دارایی را رد کرده است. کمتر از سه ماه بعد، همان شخص به جای میشل دوبره مینشیند و در راس هیات دولت قرار میگیرد. این همشهری اهل "اورنی" شاگرد سابق مدرسه ملی مدیریت، بانکدار سابق، رییس دفتر سابق دوگل و مورد اطمینان او، کسی نیست ژرژپمپید و ...
ژرژ پمپیدو در برابر ژیسکار خیلی آداب دان بود و به فرهنگ و هنر بیش از حتی دوگل عشق میورزید. بنابراین، ژرژپمپیدو که برخلاف میشل دوبره شناخت فوقالعادهای در مورد صنعت فرانسه دارد، تصمیم میگیرد که پس از فیصله یافتن مساله الجزایر، به طور جدی به این امر مهم بپردازد. در حقیقت او پدر "صنعت فرانسه" است، و برنامه خود را با تمرکززدایی از فعالیتهای صنعتی دولت شروع میکند. در سال ۱۹۶۳، منطق ژیسکار با نحوه عملکرد ژرژپمپیدو مطابقت ندارد. رویاهای صنعتی ژرژ پمپیدو ـ اصطلاحی که بعضی از همکارانش به کار میبردندـ و بازتابهای پولی و بانکی آن، با اصول مالی ژیسکار مغایرند. پمپیدو نسبت به ژیسکار با فرهنگتر است. ژرژ پمپیدو، علاوهبر روشن بینی نسبت به آینده سیاسی خود، از هماکنون (آغاز سال ۱۹۶۳) کم و بیش نگران "جانشینی" ژنرال دوگل است. حتی یک بار در ژوئیه ۱۹۶۴، ضمن بازگشت از سفر بن، ژنرال دوگل ژیسکار به گوشهای کشید و از او پرسید "کسری بودجه؟ شما میتوانید آن را بر طرف کنید؟" از نظر والری این یک دستور بود. او پاسخ داد: "قربان، اگر شما بخواهید، این کار را خواهم کرد" مسلم است که پمپیدو با شنیدن این خبر شوکه شد. پمپیدو احساس
میکرد که دوگل، وزیر دارایی اش را به اوترجیح داده است، اما این مساله تازگی نداشت. رابطه بین وزیر دارایی، رییسجمهور و یک نخستوزیر همیشه تا حدودی به همین شکل بوده است. این واگذاری معضلات بزرگ کشور به ژیسکار مانع از آن نمیشود که او بتواند بر نابسامانیها فائق آید.
براساس تفسیری در مورد وضعیت اقتصادی فرانسه، بدون شک، تا سال ۱۹۶۵ میلادی که موعد برگزاری انتخابات رییسجمهوری است، تدابیر مربوط به "جلوگیری" از افزایش قیمتها و همچنین نرخ افزایش دستمزدهاـ نرخ تورم را به کمتر از ۳درصد در سال کاهش داد. تدابیر مزبور، افزایش سالانه مصرف خانوارها را نیز از ۸/۶درصد در ۱۹۶۳ به ۶/۳درصد در ۱۹۶۵ میلادی رساند. در ضمن، این ترمز اقتصادی موجب کندی سرمایهگذاری در کارخانجات و کندی رشد اقتصادی نیز شد. برنامه تثبیت و تعادل بودجه همچنین موجب کاهش کمکهای دولت به خدمات عمومی و تمایل "شدید" به افزایش درآمد گردید. بنابه گفته آن ماری دوپوی، رییس دفتر سابق ژرژ پمپیدو، او "ترجیح میداد که قبل از اجرای این سیاست اقتصادی، زمان کافی برای تامل در مورد آن را در اختیار داشته باشد". باید گفت که عواقب ناخوشایند برنامه تثبیت اقتصادی، اثرات خود را در آینده کاملا آشکار کرد. برخی از مورخین، اجرای این برنامه را یکی از دلایل شکست نسبی دوگل در ۱۹۶۵ میلادی و حتی یکی از دلایل اقتصادی انفجار اجتماعی در ۱۹۶۸ میدانند... در هر حال، ژرژپمپیدو از این بابت که نتوانسته ژنرال دوگل را قانع کند که مبارزه علیه تورم به قیمت
وقوع بحران اجتماعی تمام میشود، همیشه تاسف میخورد. از طرفی، این واقعه ژیسکار را هم تحتتاثیر قرار داد و او تا مدتها از یادآوری نقش جدی خود در اجرای سیاست تثبیت اقتصادی، احساس ناخشنودی میکرد. مسلما، نخست وزیر هم، با "سرخم کردن" در مقابل طرفداران دوگل، در این ماجرا چندان بیتقصیر نبوده است. دوگل کمی بعد از ناکامی که در بحران اقتصادی مواجه شد ژیسکار را کنار زد تا او را به مجازات اشتباهات خود برساند. ژیسکار اما برای تصدی دوباره این سمت همچنین به فعالیت سیاسی خود ادامه داد. دو سال بعد در دوره ریاستجمهوری ژرژپمپیدو مجددا به همین سمت گمارده شد.
در این هنگام که او بار دیگر زمام امور وزارت دارایی را در کابینهای پرجمعیت - سی و هشت وزیر و بیست مشاور !- در دست میگیرد، فرانسه نسبت به زمان "عزیمت" او بسیار تغییر کرده است. رویدادهای مه ۶۸ و بازتاب آن در جامعه، آغاز عصر صنعتی شدن، و تولد شکل جدیدی از اتحادیههای کارگری، تغییر چهره سیاسی فرانسه در اثر کنارهگیری دوگل و به قدرت رسیدن رییسجمهوری متین، اما نه چندان مطلوب برای اکثریت گلیستها... همه و همه تاثیرات خود را بر کشور باقی گذاشتهاند.
درحقیقت از ده سال پیش تاکنون، فرانسه انقلابی واقعی را تجربه کرده است.از آغاز قرن، فرانسه هرگز تا این حد "جمعیت سالخورده" نداشته است. در ۱۹۷۱، فرانسه ۱۶میلیوننفر جمعیت بالای ۶۰ سال داشت. در این زمان، دانشجویان (۶۸۰۰۰۰نفر) و افراد مسن، باعث افزایش هزینه کمک معاش سالانه از ۷به ۸درصد میشوند. در ۱۹۶۹، یعنی سال گزارش "ودل" در مورد کشاورزی، وضعیت روستاییان هم بسیار تغییر کرد. پس از ۱۹۵۵، حدود ۷۰۰۰۰۰ بهرهبرداری کشاورزی نابود شده است و فاصله درآمدها بین بهرهبرداریهای کوچک خانوادگی و تاسیسات بزرگ کشاورزی افزایش یافته بود! در ۱۹۶۲ جمعیت فعال کشاورزی هنوز بیش از ۲۰درصد جمعیت فرانسه را تشکیل میداده. در ۱۹۶۹، این نرخ به ۱۱درصد نزدیک میشود. اکثریت کشاورزان متوجه ضرورت مدرنیزاسیون شدهاند، در بهرهبرداریهای کشاورزی ساعات کار روزانه به طور متوسط به ۱۰ تا ۱۱ساعت (۱۲تا ۱۳ ساعت در زمان برداشت محصول) رسیده است. در سال ۱۹۶۹، یعنی سال تعیین "حداقل دستمزد بین حرفهای رشد"، براساس سرشماری ۱۹۶۸، طبقه کارگر حدود ۳۸درصد جمعیت فعال (۷۷۰۰۰۰۰ کارگر به غیر از کارگران کشاورزی) را تشکیل میداد، یعنی ۷۰درصد از کل مزدبگیران بخش
صنعت. در این دوره شاهد گونهای "دوگانگی" در طبقه کارگر هستیم. از یک طرف "آریستوکراسی " یا اشرافیت کارگری، متشکل از سرکارگران و کارگران ماهر؛ و از طرف دیگر، پرولتاریایی که امید به ارتقا نداشت، یعنی نیروی کار و کارگر متخصص ... خلاصه باید گفت که در پایان دهه شصت، طبقه کارگر "هنوز دارای مشخصاتی است که مانع از اتحاد کامل آن میشد: عدمامنیت و بیثباتی شغلی، وابستگی فوقالعاده در قبال موسسه اقتصادی". در ۱۹۶۹، هفته کار هنوز بیش از چهل ساعت است و حدود نیمی از مزدبگیران (که دوسوم آن را زنان تشکیل میدهند) کمتر از ۱۰۰۰ فرانک در ماه درآمد دارند.
ریاستجمهوری ژیسکاردستن
ژیسکاردستن در سال ۱۹۷۴ به ریاستجمهوری فرانسه رسید. او روز بعد در نطق تلویزیونی معروف خود گفت: "امروز، عصر نوین سیاست فرانسه آغاز میشود ... این امر فقط نتیجه آرای ۱۳۳۹۶۲۰۳ زن و مردی نیست که به من اعتماد کرده و مرا به عنوان بیستمین رییسجمهور فرانسه انتخاب کردند، بلکه نتیجه کل آرایی است که ۱۹ مه ۱۹۷۴ میلادی به صندوقها ریخته شده است"
آندره برژورن، دبیرکل سابق نیروی کارگر میگوید، ژیسکار به محض ورود به الیزه با بحران کامل نفت روبه رو شد. در واقع ضمانت معروف ۱۰۲ درصدی دستمزد کارگران اخراجی صنعت ذوب فلز و اجازه اداری برای اخراج از همین دوره باب شد. من به ژیسکار گفتم "مواظب باشید، شما خیلی تند میروید، فراموش نکنید که پس از ۱۹۶۹ میلادی امکانات مالی برای جبران خسارات بیکاری مرتبا رو به کاهش است. اما او پاسخ داد: "بالاخره باید کاری کرد" ژان پیرسواسون آشکارا گفت: "دگرگونی اقتصاد بین سالهای ۱۹۷۶ـ۱۹۷۴ میلادی گیجکننده بود، و فکر میکنم هیچ کس، حتی ژیسکار، از آن سر در نیاورد. "برنامه احیای اقتصادی" که در سپتامبر ۱۹۷۵ میلادی از سوی ژیسکار ارائه شد، کاملا در جهت مخالف حل بحران قرار میگرفت. آن نه تنها منجر به افزایش قیمتها به میزان ۱۰درصد در ۱۹۷۶ شد، بلکه مانع از رشد بیکاری هم نشد."
بعدها میشل دورافور زنگ خطر را به صدا درآورد. او تعریف میکند: "در شروع سال ۱۹۷۴ میلادی وقتی با ژیسکار ملاقات کردم تا در باره سیاست وزارتخانه ام صحبت کنم، او رسما به من اخطار داد: مواظب باشید، بیکاری همچنان در حال افزایش است، اگر به ۶۰۰هزار نفر برسد، سرپوش دیگ به هوا پرتاب میشود. باید راه حلی پیدا کنیم. معذالک در پایان سال ۱۹۷۴ میلادی، من تقریبا مطمئن بودم که بحران نه موقتی که ساختاری و در نتیجه پایدار است. همان گونه هم شد. بیکاری در آوریل ۱۹۷۴ میلادی در آستانه ریاستجمهوری ژیسکار، تعداد رسمی متقاضیان کار ۲۴۵هزارنفر بود. یک سال بعد، این رقم به ۷۹۵هزارنفر رسید. در ۱۷ نوامبر ۱۹۷۵ میلادی، تعداد بیکاران از مرز یک میلیوننفر تجاوز کرد. دقیقا۱۰۱۵۰۰۰نفر. به عبارتی پس از پانزده ماه ۵۹۰هزارنفر به تعداد متقاضیان کار اضافه شد.
برنار ریدو در ۱۹۷۶ میلادی یادآور میشود: "در آن زمان رفتار مردم حاکی از عدمرضایت از ژیسکار بود. شاهدین میگفتند: "او دوام نخواهد آورد"، در تمام پاریس شایعه مراجعه ژیسکار به روانکاو بر سر زبانها افتاده بود! مردم میگفتند که ریاستجمهوری او زودتر از موعد به پایان خواهد رسید، و او در انتخابات بعدی برنده نخواهد شد. سیاستمداران به او توصیه میکردند که اگر میخواهد از این "مخمصه خلاص شود" باید "نقش پدر" را بازی کند! اما ریمون بار، با تکان دادن چوب جادوئی، به تمامی این شایعات خاتمه داد. او وقت را تلف نکرد. از زمان انتصابش در ماتینیون، ژیسکار انتظارات خود را به او تذکر داده است: اجرای یک "سیاست هماهنگ" که در عین حال به "مبارزه علیه تورم" "حفظ اشتغال" و "همبستگی اجتماعی" بپردازد. و به این ترتیب، کمتر از یک ماه پس از تصدی مشاغلش یعنی در ۲۲ سپتامبر، ریمون بار، "پدر برنامه ریاضت"ـ لقبی که کانار آنشنه به او داد ـ، داروی خود را تجویز میکند. یک داروی تلخ: تثبیت قیمتها ـ به استثنای مواد غذایی ـ، تثبیت تعرفههای عمومی تا اول آوریل ۱۹۷۷ میلادی، افزایش قیمت بنزین، "حفظ" قدرت خرید، تثبیت دستمزدهای بالای ۲۴هزار فرانک،
افزایش سهمیه بیماری و سالخوردگی، کاهش هزینههای بهداشت، افزایش مالیات شرکتها، بستن مالیات ویژه بر الگوی مصرف، کاهش مالیات بر ارزش افزوده، افزایش ویژه مالیات به علت خشکسالی، تحکیم سازمان اعتباری، تدابیر تشویقی برای سرمایهگذاری در کارخانههای کوچک و متوسط، بستن مالیات بر ضبط و صوتها.... خلاصه تدابیری که در جهت کاهش قیمتهای صنعتی، محدود کردن مصرف نفت، و به خصوص کاهش هزینههای دولت و متعادل ساختن بودجه، روی هم رفته "هماهنگ" و منسجم است. اما برخورد مراکز سندیکایی و کارگزاران دولت با "برنامه ریمون بار" برخورد بسیار نامطلوبی بود. از فردای اعلام این برنامه، مراکز مهم سندیکایی فراخوان بسیج صادر کردند.
در روز پنجشنبه ۸ اکتبر ۱۹۷۶ میلادی، شاهد اخطاری ناگهانی و شدید به دولت هستیم. در پاریس، بیش از ۲۰۰۰۰۰ تظاهرکننده برای اعتراض "علیه ریاضت" در خیابانها به راه افتادند. در راس تظاهر کنندگان، ژرژسه گی، دبیرکل "کنفدراسیون عمومی کار" ادموند مر، رهبر "کنفدراسیون دموکراتیک کار فرانسه" آندره هنری، "کارفرمای فدراسیون آموزش ملی" و همچنین کلود استیه از طرف حزب سوسیالیست، ژرژ مارشه از طرف حزب کمونیست و فرانسوا لونکل از طرف رادیکالهای چپ قرار داشتند. در پایتخت فرانسه، تظاهرات شش ساعت طول کشید! در لیون نیز بیش از ۴۰۰۰۰نفر به خیابانها سرازیر شدند، ۸۰۰۰نفر در بزانس، ۱۰۰۰۰نفر در آوینیون، ۲۵۰۰۰نفر در گرونوبل، ۵۰۰۰نفر در مولهوس... در متز، بوردو، لیل، استراسبورگ، رن، کلرمون ـ فران، بواتیه، تور...هزاران تظاهرکننده مخالف خود را با داروی تلخ حکومتی نشان دادند.
در واقع ژیسکاردستن همانگونه که در کتاب خود نیز آورده بود پایههای اقتصادی خود را بر اساس یک بهشت خیالی تدوین کرده بود. کتاب "دموکراسی فرانسوی" که با هدف آموزشی نوشته شده بود (من میدانم، شما نمیدانید، پس من برایتان توضیح میدهم، و غیره....) نمایانگر اعتقاد ژیسکار و هواداران او به یک "گروه مرکزی غالب" بود که آرزوی زیستن در "دموکراسی منظم، قوی و مسالمتآمیز" را داشت. کتاب همچنین نشاندهنده اعتقاد ژیسکاردستن به کثرتگرایی سیاسی بود، کثرتگرایی به دور از درگیریهای عقیدتی و مبتنیبر سازمان توافقی قدرت، نظیر جمهوری فدرال آلمان، انگلستان یا ایالات متحده "که در آن خانوادههای سیاسی، برداشت مشترکی در مورد زندگی اجتماعی داشتند". ژیسکار در کتاب خود نوشته بود "امکان دست به دست شدن متوالی قدرت در بین احزاب مختلف، ویژگی دموکراسیهای مسالمتآمیز است.... در حال حاضر، تفرقه عقیدتی که مشخصه جامعه فرانسه است.... باعث میشود که فرانسه نتواند این تفاهم سیاسی را تجربه کند.... شیوه دموکراسی کنونی، شیوه مشاوره بین شهروندان نیست... بلکه شیوه جنگ مذهبی است... و به همین دلیل، تنش زدایی از زندگی سیاسی فرانسه مستلزم مدرنیزاسیون
دموکراسی است." بالاخره دموکراسی فرانسوی آیین اروپایی ژیسکار بود. کتاب مزبور نه تنها بار دیگر بر ضرورت "تشکیل اتحادیه اروپایی و پولی" تاکید میکرد، که مشخصا و آشکارا در جهت ایجاد "کنفدراسیون اروپایی" و "اشاعه الگوی جامعه اروپایی" موضوع میگیرد. اما این رویه به هیچ رو موافق با چپگرایان فرانسه به رهبری فرانسوا میتران نبود. آنان این ایدهها را مبتنیبر بهشت خیالی میدیدند و امکان تحقق آن را نامحتمل میدانستند. به همین گونه هم روی داد. ژیسکار در انتخابات ۱۹۸۱ میلادی با ناباوری از رقیب خود ـ فرانسوا میتران ـ باخت. در ۱۰ مه ۱۹۸۱، نتیجه انتخابات مشخص شد. والری ژیسکاردستن دیگر میدانست که بازی را باخته است. فرانسوا میتران، رییسجمهوری جدید فرانسه است. با ۷۵/۵۱درصد آراء در مقابل ۲۴/۴۸درصد آرای والری ژیسکاردستن. در فردای آن روز، ژاک فووه در لوموند مینویسد: "این پیروزی متعلق به تمام کسانی است که از کوته بینی قدرت حاکم به ستوه آمده و خواهان تغییرات جدی هستند. این پیروزی، پیروزی احترام بر اهانت است، پیروزی واقعگرایی بر توهم، پیروزی صداقت بر ریا، و خلاصه پیروزی نوع برتر اخلاق" است.
در واقع، در ۱۹۸۱ میلادی، رای دهندگان فرانسوی کسی را مجازات کردند که خود را یکی از بهترین اقتصاددانان دنیا میدانست، اما متوجه فرا رسیدن "بحران" نشد و ماهیت آن را درک نکرد. مردم او را رییسجمهور بیکاران میدانستند. زیرا در دوره هفت ساله ریاستجمهوری او، تعداد متقاضیان کار از چهارصدهزارنفر به دو میلیوننفر رسید. وانگهی، رای دهندگان فرانسوی رییسجمهوری را مجازات کردند که به هیبت پادشاه درآمده بود و نخوتش به درد قرون گذشته میخورد.
ژیسکاردستن نتوانست همه گروههای سیاسی را دور خود حول یک استراتژی سیاسی اقتصادی جمع کرده و بر فرانسه متحد اقتدا کند.