یو یو بر بام تهران
م.ر.بهنام رئوف<br>همه چیز از پیشنهاد علیرضا بهداد به خاطر نوشتن گزارش های جذاب برای لایی روزنامه که اسمش راهنمای روزه شروع شد. نشستم و با خودم فکر کردم و کلی سوژه جذاب تعریف کردم برای این دوست نهاوندیمون.
م.ر.بهنام رئوف
همه چیز از پیشنهاد علیرضا بهداد به خاطر نوشتن گزارش های جذاب برای لایی روزنامه که اسمش راهنمای روزه شروع شد. نشستم و با خودم فکر کردم و کلی سوژه جذاب تعریف کردم برای این دوست نهاوندیمون. یکی از اون سوژهها که بانجی جامپینگ بود و از قضا هم خیلی جذابیت داشت رو برای شروع کار انتخاب کردم. قرارمون این شد که در مورد هر سوژه یه سری مصاحبه داشته باشیم با یه گزارش کلی. با هم به این نتیجه رسیدیم که گزارش مورد نظر اگر در مورد حال و هوا یا شرح تجربه شخص نویسنده از همان سوژه مورد نظر باشد بهتر است.
خلاصه اینگونه شد که تصمیم گرفتیم برای تهیه گزارشی درباره بانجی جامپینگ به اتفاق رهام وزیری به ایستگاه یک توچال برویم. البته قبلش هم کلی تو تحریریه خبر سقوط آزادمان را پیج کردیم و از دوستان و همکاران خواستیم برای تشویق همراهی مون کنند. اما شروع داستان ما در حقیقت از همین دعوتنامه عمومی بود.
چشمتان روز بد نبیند. اگه می خواهید واقعا بفهمید که کسی دوستتان دارد یا نه کافی است اعلام کنید که می خواهید برای کسب آدرنالین بسیار و ترس و وحشت از ارتفاعی ۴۰متری با طنابی که به پایتان وصل شده است سقوط کنید.
آنجاست که میتوانید دوستان و دشمنانتان را از هم تشخیص دهید. البته این جمله رو بیشتر برای شوخی گفتم اما تا ما گفتیم که میخواهیم بانجی کنیم، انرژیهای منفیای بود که از اقصی نقاط تحریریه به سمت مان پاشیده میشد.
شهرام شریف، دبیر گرامی سرویسمان اولین نفری بود که واکنش نشان داد. اولش گفت: آخ جون، میری میمیری خیال همهمون از دست گزارش نوشتنات راحت میشه. بعدش گفت بی خیال بابا، اگه میخوای واقعا بترسی، برات سه، چهار تا فیلم ترسناک میارم تا آخره شبها بشینی و تنهایی نگاه کنی و آدرنالینت حسابی بزنه بالا!
نرگس خانوم براهویی هم تا شنید از ترس غش کرد! بعد از اینکه به هوش اومد گفت به خدا عاق همکارت میکنیم اگر بپری! خلاصه همین انرژیهای منفی بود که باعث شد ما هنوز نپریده از ترس زهره ترک شویم. اما این وسط تنها مشوق اصلی ما رهام وزیری بود.
روز پنج شنبه را برای پریدن انتخاب کردیم. دو سه روز جلوتر هم برای گفت و گو به اتفاق رهام به باشگاه بانجی جامپینگ توچال رفتیم. از آنجایی که دوستان و آشنایان افرادی که برای پرش مراجعه میکردن به جهت تشویقشان تشریف میآوردن، ما هم شروع کردیم التماس به دوست و رفقا که بیایند و تشویقمان کنند. البته زهی خیال باطل.
از شانس ما بالارفتن دوز آلرژی فصلی و همراهی آن با یک سرماخوردگی کوچک باعث شد تا قرار پنج شنبه لغو شده و به هفته آینده موکول شود.
آقا، تا بروبچز تحریریه فهمیدند که ما برای پرش نرفتیم تیکه پرانیها شروع شد، اما از آنجایی که انصافا کسی دوست نداشت که ما دست به این کار خطرناک بزنیم خیلی زود مراسم ضایع کردن ما به اتمام رسید و به قولی همه چیز ختم به خیر شد.
از آنجایی که تصمیمم همچنان برای پرش پابرجا بود این بار اواسط هفته گذشته برای پریدن قرار گذاشتیم اما به جز رهام وزیری و شهرام شریف که قرار بود برای عکاسی من رو همراهی کنند شخص دیگری از داستان خبردار نشد.
روز موعود
روز موعود فرا رسید و به اتفاق بچهها و یکی از دوستان بسیار نزدیک به نامهادی تقیزاده که زحمت فیلمبرداری از ماجرا به عهده او بود راهی توچال شدیم. نمیدونم چرا اما به دو سه نفر دیگه از دوستان قدیمی هم گفته بودم که حضورشان همانطور که پیش بینی میشد بر استرسهای ما افزود و پتانسیلی شد برای افزایش بیش از اندازه آدرنالینه بیچاره ما!
بالاخره به باشگاه بانجی جامپینگ رسیدم. در بدو ورود میلاد بنایی به استقبالم آمد و شروع کرد به شوخی کردن. اول گفت: خب پس تصمیم گرفتی بپری؟ گفتم آره. گفت: وصیت نامه تو که نوشتی. من هم که از چند دقیقه جلوتر و قبل از ورود به محوطه باشگاه ترس به سراغم اومده بود با خنده گفتم آره. میلاد نگاهی به بچهها انداخت و گفت: بچهها ببخشید ما تا همین دیشب خرما داشتیم ولی تموم شده وگرنه حتما بهتون تعارف میزدم.
نکتهای که حتما برای تمام آنهایی که تا به حال پریدهاند جذاب بوده این است که از لحظهای که برای پریدن مصمم میشوید و برای کارهای اولیه مراجعه میکنید بچههای باشگاه شما رو با اسم کوچک صدا میکنند. به قولی سریع با شما رفیق میشن تا بتوانید اندازهای ترس و استرس خود را کنترل کنید. ولی خداییش فکر نکنم باز هم بشه این کارو کرد!
اولین کاری که باید انجام دهید این است که روی ترازوی وزن کشی میایستید و وزنتان محاسبه میشود. بعد باید فرمی را در قالب یک رضایت نامه پر کنید که روی آن نوشته شده است به هیچ عارضه قلبی و استخوانی مبتلا نیستید بعد از پر شدن فرم، آن را امضا و اثر انگشت خود را هم ضمیمه آن میکنید. البته دقت داشته باشید که در حین پر کردن فرم دستتان نلرزد!
بعد از این کار فشار شما به همراه ضربان قلبتان چک میشود. اگر همه چیز به قول معروف «اوکی» بود، ۲۵هزار تومان وجه ناقابل پرداخت و یک رسید دریافت میکنید. تنها چیزی که باید همراهتان تا بالای دکل باشد همین قبض رسید است.
جیبهای مبارک را خالی میکنید تا به قول دوستان در لحظه سقوط برای تماشاچیان شاباش ریخته نشود. قبل از پرش توصیه میشود که حتما دستشویی بروید چون آن بالا دستشویی ندارد و خدایی نکرده اگه مجبور به انجام قضای حاجت باشید باید ۱۹۵ پلهای که بالا رفته اید را دوباره برگردید. در مورد خوردن غذا هم توصیهای خاص وجود ندارد اما ترجیحا تا ۵ ساعت قبل از پرش غذا نخورید.
خلاصه لحظه وداع فرا رسید. با دوستان دست دادیم و به اتفاقهادی راهی پلههای دکل شدیم. شهرام شریف و رهام وزیری برای عکاسی پایین موندند. نمیدونم چرا وقتی که برای خداحافظی سمت شهرام و رهام رفتم یه جوری که انگار بغض تو گلشون بود جوابمو دادن و صورتشون رو ازم برگردوندند. طفلکیها جای من خیلی ترسیدهبودن!
دکلی با ۱۹۵ پله!
با یک اضطراب وصف ناپذیری به سمت دکل و ۱۹۵ پلهای که در انتظارمون بود رفتیم. شاید باورتان نشود ولی لحظهای که به اواسط دکل میرسید بقدری ترس بهتون غلبه میکند که تصمیم میگیرید برگردید! حالا نفس تازه کردن بماند.
قبل از ما، مربی پرش که اسمش هوتن بود برای فراهم کردن به بالای دکل رفته بود. همزمان با ما هم فرزاد از دیگر بچههای باشگاه توسط قرقره مخصوص از روی تشک به بالا کشیده شد. زمانی که برای تازه شدن نفسمان نزدیکای سکوی پرش ایستاده بودیم فرزاد به ما گفت که سریع تر بالا برویم. بعدها فهمیدم این کار برای این است که خیلی به ارتفاعی که زیر پایمان قرار دارد خیره نشویم تا یه وقت موجبات سرگیجه و سایر قضایا فراهم نشود.
بالاخره باهزار بدبختی ۱۹۵ تا پله را طی کردیم و رسیدیم بالای دکل.
واقعا وحشتناک بود!
به خصوص وقتی که اون بالا میرسید دکل زیر پایتان میلرزد که همین امر هم ترشحات آدرنالین شما را بیشتر میکند. به هوتن نزدیک میشوم و او هم با صدا کردن من با اسم کوچک به استقبالم میآید. فرزاد هم به بالای دکل میرسد و مقدمات پرش من فراهم میشود.
از آنجایی که من خیلی خوش شانس هستم باد بسیار شدید و وحشتناکی هم شروع به وزیدن کرد و حسابی اوضاع آدرنالینه مارو به هم ریخت.
هوتن دست به کار میشه وهارنسهای پا و کمرو برای من نصب میکنه. بعد از اینکه کار نصب تجهیزات تموم میشه در حقیقت کار اصلی هوتن شروع میشود. هوتن مربی پرش است و شروع میکند به ارایه توضیحاتی که در ادامه آنها را میخوانید.
هوتن آموزش میدهد
هوتن: خب محمدرضا، میخوام برات نکاتی رو بگم که در عین حالی که بسیار ساده هستند اما بسیار هم مهم هستند. از بابت ایمنی میخوام صد در صد خیالت راحت باشه ما از همه بانجیهایی که در دنیا هست ایمن تر رفتار میکنیم. شما هر جای دنیا که برید فقط باهارنس پا میپرید ولی ما تسمههای اضافی را وصل کردیم برای اینکه خیال شما کاملا راحت باشه، ذهنت از مسئله ایمنی و مسائلی از این دست کاملا رها و آزاد باشد. تمام تمرکزت روی این مساله باشه که چطور بپری که بیشتر لذت ببری، نمای قشنگ تری پرشت داشته باشه و در نهایت اینکه خاطرهای به یاد ماندنی را برای خود ثبت کنی.
زمانی که برای پرش ایستادی خواهش میکنم که به هیچ عنوان پایین را نگاه نگن! قبل از پرش اگر خواستی، هر چقدر که دوست داشتی پایین را نگاه کن اما زمانی که برای پرش به لبه دکل آمدی و مانع را از سر راحت برداشتم پایین را اصلا نگاه نکن!
سر و گردنت را بالا بگیر و نگاهت به سمت قله کولک چال باشه، چون چشم خود به خود میخواد به سمت پایین کشیده بشه پس سعی کن که سر و گردنت را رو به بالا نگه داری!
دو دست ضربدری روی سینه. دلیلش اینکه زمانی که تعادلمان به هم میخورد ممکنه که یکدفعه مغز فرمانی اشتباه را صادر بکنه چون داره با جریان جدیدی مواجه میشه و ممکنه که یکدفعه بخواهی دست بندازی و یکی از میلههای اطرافت را بگیری. این اتفاق خطرناکه محمدرضا، اصلا نباید این اتفاق بیافته برای همین حتی زمانی که خود ماهم میخواهیم بپریم حتما استیل پرش با دست بسته است. زمانی که از در فرضی رد شدی و پات از روی دکل جدا شد، آن وقت است که میتونی دو دستت را از هم باز کنی.
با پا نپر، چون اتصال به پات وصله. اگر با پا بپری زمانی که طول کش تمام میشود یکدفعه سر و ته میشوی و به اصطلاح کله میکنی و این مساله میتونه به کمرت فشار وارد کند. پس با پا نمیپری. باور کن که یکمتر زیر ما یک سد آبه و تو میخواهی در این سد آب شیرجه بزنی! این باعث میشه که هم پرشت زیبا باشه و هم چون بدن فرم اصولی را میگیرد به هیچ جای بدنت فشار نمیآید. میتونی بدنت رو آهسته ول کنی، میتونی هم با نوک پنجه پا پرش داشته باشی که این کار پرشت را زیبا تر هم میکنه.
زمانی که پریدی دوست دارم که یک فریاد بلند بزنی تا توچال بلرزه. این کار خیلی خوبی است، فشار را از خودت دور میکنی. کسانی که فریاد میزنند چشماشون قرمز نمیشه و تو تصاویری که ازشان هست باد کرده نیستند. سعی کن که فریاد بزنی و ما هم از بالا به تو یادآوری میکنیم که حتما این کار را انجام بدی تا تخلیه بشی! در نهایت اگه زمانی که چپه بودی و احساس ناخوشایندی داشتی، تسمهای که روی سینهات قرار دارد را میگیری و مثله اینکه ورزش شکم میخواهی انجام بدی خودت را ۹۰درجه میکنی. این کار باعث میشه تا خونی که در سرت جمع شده برگرده و فشار زیادی بهت وارد نشه.
۵-۳-۴-۱-۲ و . . .
بله بعد از اینکه صحبتهای هوتن تمام شد به جرات اعتراف میکنم که به شدت ترسیده بودم. باد شدیدی اون بالا جریان داشت و هوتن گفت که صبر میکنیم تا باد آرام تر شود. در عین حال اطمینان داد که این باد هیچ مشکلی در پرش به وجود نمیآورد.
سرانجام زمان پرش فرا رسید. از اونجایی که پاهایتان به نوعی توسط طناب مربوطه که خاصیت ارتعاشی هم دارد به هم قفل شده است، هوتن و فرزاد کمکتان میکنند تا به لبه دکل نزدیک شوید.
در این لحظه هوتن ازم پرسید که چه ورزشی میکنم؟ این سوال برای اینست که قبل از پرش نام شما و ورزش مورد علاقهتان از بلندگو اعلام میشود. من هم از اونجایی که اصولا به هیچ ورزشی علاقه ندارم گفتم بگو روزنامه نگاره.
مراسم شروع شد. هوتن از پشت بلند گو بلند اعلام کرد که پرنده شجاع امروز ما آقای {. . .} از روزنامه نگارانی که قصد پرش را دارند، تشویقشون کنید تا با هم به استقبال پرش ایشون بریم. در این لحظه معمولا شمارش معکوس هم میدهند اما از آنجایی که من بشدت هیجان زده شده بودم و هنوز مطمئن نبودم که میخواهم بپرم یا نه گفته بودم که بدون شمارش معکوس میپرم.
لحظه حساس فرا رسید، لحظهای که شرحش واقعا سخت است. چند بار سعی کردم که بپرم اما از اونجایی که به توصیه هوتن گوش نکرده بودم و در لحظه پرش به پایین نگاه کرده بودم به شدت میلرزیدم. برای چند ثانیه چند نفس عمیق کشیدم که آن هم توصیه هوتن بود ولی باز هم نتونستم بپرم. برای همین از هوتن خواستم که هولم دهد!
هوتن هم قبول کرد و با دادن آرامش ازم پرسید حاضری؟ گفتم آره. اون هم به اتفاق فرزاد من را هل دادند و گفتند برو به سلامت!
پام از لبه دکل جدا شد. چشمام رو بسته بودم و برای دو ثانیه احساس خوشایند خلا و یا حسی شبیه به اینکه روح از بدنم جدا شده بهم دست داده بود. کل این احساس تا زمانی که طول طناب تمام شد همراهیم کرد. وقتی که به انتهای طناب رسیدم، خاصیت ارتعاشی طناب منو بالا کشید و از اون به بعد احساس کردم که بین زمین و آسمان یو یو شدم. کل داستان یعنی از زمان پرش تا زمانی که پاتون به زمین میرسه شاید یک دقیقه و ۴۰ ثانیه بیشتر طول نکشه. اما زیباترین لحظه همان دو ثانیه اول است.
وقتی که روی تشک رسیدم، میلاد به استقبالم اومد و من رو در آغوش گرفت و بهم تبریک گفت. تسمهها از بدنم جدا شد و از تشک پایین اومدم. برای یک دقیقه اصلا نمیتونستم بگم که چه حسی داشتم ولی مطمئنم که آدرنالین مربوطه کار خودش را انجام داده بود. بعد از چند دقیقه تازه تونستم به خودم بیام و غرق در هیجان شوم. همه چیز تمام شده بود. رهام بغلم کرد و گفت که جای من اون پایین خیلی ترسیده بوده!
مرتب در این فکر بودم که آیا باز هم جرات پریدن را دارم یا نه؟ اما الان که از اون ماجرا نزدیک به یک هفته میگذرد با خودم قرار گذاشتم که حتما برای اوایل خرداد باز هم برای پرش به توچال بروم. احساس میکنم که اعتماد به نفس و قدرت ریسک پذیریم به شدت بالا رفته!
به هر حال امتحانش مجانی نیست، ۲۵هزار چوق هزینه دارد اما اگر واقعا جراتش را ندارید نروید!