صندلی قدرت
ترجمه: شیرین ساداتصفوی<br>«انتقال قدرت» که چهارمین بخش از کتاب رابرت کارو در مورد لیندون جانسون است، به وقایع حدود پنج سال منتهی به رقابت انتخاباتی سال ۱۹۶۰ میپردازد و شامل مساله خلیج خوکها، بحران موشکی کوبا و سایر وقایع چشمگیر دوران کندی میشود و در نهایت با ذکر چند ماه وحشتناک پیش از انتخاب لیندون جانسون به مقام ریاست جمهوری، به پایان میرسد.
ترجمه: شیرین ساداتصفوی
«انتقال قدرت» که چهارمین بخش از کتاب رابرت کارو در مورد لیندون جانسون است، به وقایع حدود پنج سال منتهی به رقابت انتخاباتی سال ۱۹۶۰ میپردازد و شامل مساله خلیج خوکها، بحران موشکی کوبا و سایر وقایع چشمگیر دوران کندی میشود و در نهایت با ذکر چند ماه وحشتناک پیش از انتخاب لیندون جانسون به مقام ریاست جمهوری، به پایان میرسد. در بین مهمترین و جذابترین وقایعی که کارو به ذکر آنها میپردازد، توانایی رییس جمهور جدید در بیرون کشیدن لوایح از کمیتههای قانونگذار و وارد کردن آنها به سنا برای رایگیری است. یکی از همین لوایح بعدها تبدیل به قانون حقوق مدنی در سال ۱۹۶۴ شد.
لازم نیست اهل سیاست باشید تا از مهارت جانسون در احیای لایحهای که به ظاهر محکوم به رد شدن بود، شگفتزده شوید. دموکراتهای جنوبی در معطل کردن لوایحی که با آن مخالف بودند، خصوصا لوایحی که حقوق مدنی آمریکاییهای سیاهپوست را بهبود میبخشید، مهارت فراوان داشتند. مهارت آنها در سنگاندازی جلوی تصویب لوایح چنان معروف بود که پس از به قدرت رسیدن جانسون، یکی از نزدیکان او چنین نصیحتش کرد که بهتر است از قدرت تازه به دست آمدهاش برای مقابله در چنین نبرد پیشباختهای، استفاده نکند. اما بنا به گفتههای کارو، جانسون در جواب این نصیحت چنین جواب داد: «خوب، پس ریاستجمهوری به چه دردی میخورد؟»
این همان سوالی است که هر رییسجمهوری باید از خود بپرسد و به آن جواب دهد. برای لیندون جانسون در آخرین هفتههای سال ۱۹۶۳، ریاست جمهوری دو معنا داشت: تصویب لوایح به زور چنگ و دندان، تغییر قانون تصویب شده در سال ۱۹۵۷ که خودش در آن زمان به عنوان رییس حزب اکثریت سنا در تصویب آن نقش داشت و شروع مبارزه همه جانبه با فقر. اینکه هر دوی اینها بالاخره نتیجه خواهند داد، فقط برای خود او منطقی بود؛ چراکه در طول تاریخ افراد آمریکایی انگشتشماری هستند که دانش کافی برای رویارویی با قانونگذاری و قانونگذاران را داشته باشند.
خارقالعاده است که اعتماد به نفس جانسون چطور شعلهور شد و به بازماندگان دولت کندی سرایت کرد و آنها متوجه شدند مردی که قبلا استاد سیاست در سنا بود، حالا خود به مقام اجرایی ارشد رسیده و توانایی قانونگذاریاش از تمامی روسای جمهوریهای تاریخ آمریکا بیشتر است. اشتیاق جانسون دامنهدار شده و تا زمان اولین سخنرانی عمومی او، تمامی ملت آمریکا را در بر گرفت. متن سخنرانی او را تد سورنسون نوشت که قبلا برای کندی سخنرانی مینوشت، اما جادوی آن تنها به واسطه اعمال چند هفته بعد جانسون ماندگار شد.
اینکه جانسون دقیقا چطور دست به این کار زد، بعدا از سوی هیوبرت هامفریر ثبت شد؛ یعنی همان مردی که رییس جمهور او را برای شمردن رایهای ارائه شده در زمینه لایحه حقوق مدنی و جانشین خود در سنا انتخاب کرد.هامفری در مورد جانسون گفته است: «او میدانست چطور خون من را به جوش آورد.»
کارو با جزئیات دقیق نشان داده است که استعداد این رییس جمهور جدید برای جلب افراد - دوستان، دشمنان و هر کسی میان این دو رده - چطور عمل میکرد و او چطور در راه رسیدن به اهدافش، پیش میرفت. مطمئنا همگی تصاویری سمبلیک از جانسون را دیدهایم که در حین صحبت با دیگران به جلو خم شده، انگشت اشارهاش را با اعتماد به نفس به سمت سینه خود نشانه رفته یا بازویش را دور شانه کسی حلقه کرده است. او با قد بلندی که داشت معمولا دیگران را تحت تاثیر قرار میداد، اما جادوی او حتی در حالت نشسته هم برقرار بود. کارو تعریف میکند که چطور در حین بحثی در مورد لایحه حقوق مدنی، جانسون چطور روی ویلکینز و نماینده N.A.A.C.P را بر روی مبلهای دفتر کاخ سفید مینشاند و خودش با اینکه نشسته بوده، اما همچنان به طرز چشمگیری بر آن دو چیره بوده است. و اصلا لازم نبود با او در یک اتاق باشید - او از طریق تلفن هم میتوانست افراد را ترغیب، تشویق یا تهدید کند.او خوب میدانست چطور خون افراد را به جوش آورد و از این استعداد خود به وفور استفاده میکرد.اگر ملیگرا بودید، از عرق ملی شما بهرهبرداری میکرد؛ اگر محافظهکار بودید، کاری میکرد که پیشنهادش به مذاقتان خوش بیاید. تملقگوییهای او دقیق و جذاب بود و بسته به فرد مقابل، تفاوت داشت. سرزنشهایش هم همینطور بود.
بخش دیگری از جذابیت این جلد از مجموعه، پوشش دوران سخت و طاقتفرسای پیش از هر پیروزی است؛ مثلا کمپین شکستخورده و سالهایی که جانسون به عنوان معاون رییسجمهور انجام وظیفه کرد و در آن مدت استعداد و تواناییهای او دستکم گرفته میشدند. او کاری برای انجام نداشت، حرفی نداشت که بزند و در مقابل توهینهایی که حلقه دوستان کندی به او میکردند، پاسخی نمیداد. کارو تصویر دقیقی از دوران محنتبار لیندون جانسون ارائه میدهد. با خواندن کتاب، میتوانیم بلندپروازی سرکوب شده جانسون را درک کنیم. وقتی درباره اینکه به جلسهها راهش نمیدادند و کندی نسبت به او بیاعتماد بود میخوانیم به این باور میرسیم که عمر فعالیت سیاسی او به پایان رسیده است. مدتی که عضو کنگره بود، شهرت چندانی میان بالادستیهای واشنگتن نداشت و حتی مورد تمسخر آنان قرار میگرفت. در کاخ سفید، مجبور بود بهانهای جور کند تا اطراف دفتر ریاست جمهوری بچرخد و حضور خودش را به چشم کندی بیاورد. گرچه کسی به او احترام نمیگذاشت، اما خودش حواسش بود کاری کند که از یادها نرود و بعد تراژدی اوضاع را عوض کرد. در عرض چند ساعت بعد از ترور کندی، جانسون سوگند ریاست جمهوری خورد و تمامی قدرت این مقام را به دست آورد. او اوایل در استفاده از این قدرتها بسیار محتاطانه عمل میکرد. مثلا برای چندین روز پا به دفتر ریاست جمهوری در کاخ سفید نگذاشت و در دفتری واقع در ساختمان اداری دولت به کار مشغول بود. او و خانوادهاش تا هفتم دسامبر همان سال به کاخ سفید نقل مکان نکردند. اما خیلی زود نشان داد قدرتی که تمام عمر برای رسیدن به آن تلاش میکرده، بالاخره از آن او شده است.
همانطور که کارو در این جلد و جلدهای قبلی نشان میدهد، قدرت خیلی زود شخصیت جانسون را آشکار کرد. رسیدن به مقام ریاست جمهوری، این آزادی را به لیندون جانسون بخشید تا بخشهایی از گذشتهاش را بپذیرد؛ یعنی همان بخشهایی که به دلایل سیاسی یا غیره، تا آن زمان پنهان باقی مانده بود. دیگر لازم نبود مساله فقر و شکستهای دوران کودکیاش را از کسی پنهان کند. در حقیقت، این قدرت منبع انسانیت جانسون را آزاد کرد.
سال گذشته در مراسم تدفین گروهبان شریور شرکت داشتم - مردی که زیردست جانسون خدمت کرد، اما از بعضی لحاظ، نقطه مقابل اخلاق و شخصیت او بود. در این مراسم گفتم که خیلی از ما به خاطر نگرانی از بابت نفع شخصی خودمان، وقت تلف میکنیم. شاید بعضی مواقع شکست بخوریم، اما حداقل باید سعیمان را بکنیم و این ارزشمندترین توانایی شریور بود. پس از انتخاب جانسون به ریاست جمهوری، شریور این فرصت را یافت تا سعی خودش را کرده و پیروز شود.
موقعی که من فعالیت سیاسی خودم را شروع کردم اگرچه بری گلدواتر مشوق جنبشهای ضددولتی بود و اقدامات او چندین دهه بعد نتیجه عظیمی داد، جانسون، شریور و سایر غولهای حقوق مدنی و جنبشهای ضدفقر در اوج بودند. آنها باور داشتند که حکومت بیشترین نقش را در گسترش حقوق مدنی و از بین بردن فقر و نابرابری دارد و بعد معلوم شد علاوه بر قوانین، باید دیدگاه افراد را نیز تغییر داد. نه تنها کنگره، بلکه تمامی افراد آمریکایی نیز باید دیدگاه خود را تغییر میدادند.
انجام چنین کاری بسیار مشکل بود؛ ترور جانافکندی، مارتین لوتر کینگ و رابرت کندی را در نظر بگیرید. در اواخر دهه ۶۰ میلادی، درگیری رو به افزایش آمریکا در ویتنام و درماندگی ناشی از آن، ظهور جنبشهای مسلح حقوق مدنی و شورش در بسیاری از شهرها و به پایان رسیدن رشد اقتصادی، جذب افراد به سوی اهداف حقوق مدنی و از بین بردن فقر را سختتر و سختتر میکرد.
ولی برای چند سال کوتاه، لیندون جانسون که زمانی یک دموکرات جنوبی محافظهکار بود و اسیر عقاید و عطش بیپایانش به قدرت محسوب میشد، گذشته سیاسی و محدودیتهای شخصی خود را کنار گذاشته و رویای جوانی خود در مورد برابری تمامی آمریکاییها را در آغوش کشید. بعد از سالهای طولانی تلاش برای رسیدن به قدرت، زمانی که بالاخره به قدرت دست یافت، رو به آمریکاییها ایستاد و گفت: «بگذارید رازی را با شما در میان بگذارم . میخواهم از این قدرت نهایت استفاده را بکنم.» و از همین قدرت در تصویب لایحه حقوق مدنی، لایحه حق رای، قوانین مبارزه با فقر، بیمه، بهداشت و درمان و بسیاری دیگر استفاده کرد.او میدانست مقام ریاستجمهوری به چه دردی میخورد: این مقام باید خون اعضای کنگره را به جوش بیاورد که همیشه کلکی در آستین خود پنهان کردهاند؛ این قدرت باید خون آمریکاییها را به جوش بیاورد تا رئوفتر باشند.حتی زمانی که آمریکا خود را از مساله ویتنام جدا کرد، من [بیل کلینتون]مثل جوانهای عصر خودم از لیندون جانسون متنفر نشدم. نمیتوانستم چنین کاری بکنم. تلاشهای او در بهبود حقوق مدنی و فرصتهای برابر آنقدر عظیم بود که نمیشد آنها را نادیده گرفت. پس من همچنان قدردان تلاشهای او باقی ماندم. لیندون جانسون خون من را هم به جوش آورد و پس از تمام این سالها، هنوز هم میتواند این کار را بکند و حالا رابرت کارو با این کتاب دقیق و جذاب در مورد آنچه که کرد و اینکه چطور به اهدافش دست یافت، یک بار دیگر خدمت عظیمی به مردم آمریکا کرده است.
منبع: نیویورک تایمز