انشقاق میان نیروهای سیاسی در آمریکا
ملتی که به گاه شوک تروریسم و آسیبپذیری با هم متحد شدند حالا با اتهاماتی که احزاب سیاسی به هم وارد میکنند دچار انشقاق میشوند.
ملتی که به گاه شوک تروریسم و آسیبپذیری با هم متحد شدند حالا با اتهاماتی که احزاب سیاسی به هم وارد میکنند دچار انشقاق میشوند. آمریکاییها وقتی در صبح روز ۱۲ سپتامبر از خواب برخاستند با کشوری متفاوت و دیگرگونه مواجه شدند. آنها دیدند که برجهای سر به فلک کشیده دوقلوی مرکز تجارت جهانی فرو ریخته و به تل خاک تبدیل شده است و ساختمان پنتاگون شعلهور است و میدانی در پنسیلوانیا به به گورستان تبدیل شده است. در یک روز خونین در ایالات متحده تقریبا ۳۰۰۰ نفر جان خود را از دست دادند و دو برابر این تعداد زخمی شدند. آنها دیدند که رییسجمهورشان، یعنی قدرتمندترین مرد جهان، مخفیانه و پنهانی از این جا به آن جا میرود. در این روز آنها چهره دشمن جدیدی را دیدند. قبل از ۱۱ سپتامبر عده کمیحتی در میان دولتیها اسم القاعده را شنیده بودند. بعد از آن روز مردم دیگر از تصاویر بنلادن و معاونش محمد عطا گریزی نداشتند.
۱۱ سپتامبر آمریکا را به نحو شگفت انگیزی تغییر داد، تغییراتی که برخی از آنها کاملا غیر منتظره بود. چه کسی فکر میکرد فردای روز حمله با هم آنگونه متحد شوند و پرچم آمریکا بر فراز تقریبا همه خانهها و منازل به اهتزاز درآید ولی اکنون پس از ۵ سال شکافی که میان دو حزب بزرگ سیاسی وجود دارد از هر زمان دیگری عمیقتر باشد؟ چه کسی گمان میبرد که قول رییس جمهور مبنی بر اینکه کسانی که این دو ساختمان را هدف قرار دادند، خیلی زود به سزای اعمالشان خواهند رسید، پس از گذشت ۵ سال هنوز عملی نشده باشد، بنلادن هنوز آزاد باشد و آمریکا در باتلاق عراق گرفتار.
پیامد فوری و آنی ۱۱ سپتامبر تقویت اتحاد ملی بود. تمام کشور به پرچم آراسته شد. فروشگاه زنجیرهای وال مارت حدود ۱۱۶۰۰۰ پرچم در روز ۱۱ سپتامبر و ۲۵۰۰۰۰ پرچم در روز بعد فروخت. این روحیه سیاست دو حزبی را تحتالشعاع قرار داد.
دیک آرمی یکی از جمهوریخواهان دو آتشه کنگره دست در دست ماکسین واترز همتای دو آتشه دموکرات خود انداخته بود.
جورج بوش، تام داشل رهبر دموکراتهای سنا را در صحن مجلس سنا در آغوش گرفت. چپگرایان سوزان سانتاگ را به دلیل اینکه گفته بود این حملات نتیجه جنایات ایالات متحده است، ملامت کردند.
این حملات همچنین بر افسانه آسیبناپذیری آمریکا خط بطلان کشید. آمریکا با همه توان نظامیاش و نیز خندقهای اقیانوسیاش از سوی متعصبان غارنشین در افغانستان مورد حمله قرار گرفته بود. همه این مسائل میل به دانستن و جستوجو را در مردم ایجاد کرد.
دولت برای اینکه بتواند پاسخ گسترده و فراگیری به این حملات بدهد روز بهروز بیشتر حالت کینه توزانه و انتقام جویانهای به خود گرفت. در یازدهم سپتامبر پرزیدنت بوش اعلام کرد که ایالات متحده در وضعیت جنگی است. همان روز او گفت «او هیچ تفاوتی میان تروریستها و کسانی که آنها را مخفی میکنند، قائل نیست. این سخن به سرعت به دکترین بوش تبدیل شد.» آمریکا منتظر حمله بعدی نمیماند، بلکه جنگ علیه دشمن را آغاز میکند. این سخن به معنای آن بود که منظور فقط القاعده نیست، بلکه با هر کشوری که از تروریستها حمایت کند یا سلاحهای کشتار جمعی در اختیار آنها بگذارد، همان رفتاری خواهد شد که با القاعده، حتی قبل از اینکه تهدیدی از جانب آنها متوجه آمریکا باشد. آمریکا نتوانست عارضهها را آسان درمان کند.
قوی اما آسیب پذیر
دکترین بوش دو نکته متناقض را در بر داشت: از یک طرف آمریکا آنقدر قدرتمند بود که میتوانست نظم جهان را تغییر دهد و از سوی دیگر در مقابل حملات بدتر و وحشتناک تر از ۱۱ سپتامبر آسیبپذیر بود. سپس دیک چنی معاون اول رییسجمهور سیاست خود را اعلام کرد، سیاستی که به دکترین یکدرصدی معروف است. اگر فقط یکدرصد احتمال وجود داشته باشد که تروریستها به سلاحهای کشتار جمعی دست پیدا کرده باشند، آمریکا باید به گونهای رفتار کند که گویی قطعیت دارد.
۱۱ سپتامبر به پرزیدنت بوش روحیه مضاعفی داد. به دنبال این حملات، درصد مردمی که در نظرسنجیها گفتند از بوش حمایت میکنند از ۵۰درصد به ۹۰درصد رسید که بالاترین درصد حمایت مردمیتا آن زمان بود. نرخ محبوبیت و حمایت مردمیاز رییس جمهور تا ۱۶ ماه بالاتر از ۶۰درصد بود که از زمان جنگ دوم جهانی تاکنون بیسابقه است. ۱۱ سپتامبر قدرت پرزیدنت بوش را شخصا تقویت کرد: پسری که در سایه پدر قدرتمند و موفق خود رشد کرده بود، حالا دیگر سلاح جدید و تقدیر تازهای داشت.
دولت از محبوبیت رییسجمهور بیباکانه برای تقویت قدرت اجرایی خود استفاده کرد. پس از ۱۱ سپتامبر دولت شروع به درخواست افزایش قدرت اجرایی خود کرد، موضوعی که از زمان ریاست جمهوری فرانکلین روزولت بیسابقه بود. بوش خود را رییس جمهور جنگ نامید. بوش یک رشته تصمیماتی اتخاذ کرد که البته حالا او را به زحمت انداخته است از شنود مکالمات تلفنی بدون اجازه رسمیاز دادگاهها گرفته تا تشکیل دادگاههای نظامی. حتی وقتی اعضای کنگره آمادگی خود را برای موافقت و همکاری با پرزیدنت بوش اعلام کردند، وی ترجیح داد که بسیاری از کارها را به تنهایی انجام دهد. چاک هیگل، سناتور جمهوریخواه در اعتراض به کارهای خودسرانه بوش گفت، دولت با کنگره طوری رفتار میکند که گویا نهادی مزاحم است.
گزارش شکست
همزمان با قدرتی که جمهوریخواهان در نتیجه واقعه ۱۱ سپتامبر به دست آوردند، قدرت و محبوبیت دموکراتها رو به افول گذاشت. به نظر میرسد در نیمه دوم قرن بیستم مردم به حزب جمهوریخواه اطمینان و اعتماد بیشتری به ویژه در مسائل مربوط به امنیت ملی نشان دادند. در سال ۲۰۰۱ دموکراتها از این نکته به خوبی واقف بودند اما نمیدانستند برای رفع این مشکل چه باید بکنند. ابتدا تصمیم گرفتند که موضوع رقابت را به موضوعاتی بکشانند که نقطه قوت آنها بود یعنی بهداشت و آموزش. سپس وقتی آنها جان کری را به عنوان کاندیدای خود در انتخابات ریاست جمهوری برگزیدند، با چرخشی که در جلسه انتخاباتی بوستون از خود نشان دادند و از کری به عنوان داوطلب و قهرمان جنگ ویتنام یاد کردند، به نظر آمد که عقبماندگی خود را رقابت با حریف در تحسین جنگ، زیادی جبران کردند.جمهوریخواهان در انتخابات مقدماتی در سال ۲۰۰۲ از رقیب خیلی پیشی گرفتند و کنترل و تسلط خود را بر کنگره و سنا استحکام بخشیدند. این سومین بار پس از جنگ داخلی در آمریکا بود که حزب رییس جمهور در هر دو نهاد نمایندگی کنگره و سنا در اواسط دوره اکثریت را به دست آورده بود. سرانجام هم پرزیدنت بوش در دومین دوره انتخابات ریاست جمهوری با رای بیشتری نسبت به دوره اول به ریاست جمهوری برگزیده شد.۱۱ سپتامبر عامل و دلیل اصلی هر دوی این پیروزیها بود. وقتی موضوع حفظ آمریکای قدرتمند پیش میآمد این جمهوریخواهان بودند که در نظرسنجیها در کسب اعتماد مردم از دموکراتها جلوتر بودند. دو سال بعد در سال ۲۰۰۴ در میتینگ جمهوریخواهان در نیویورک، تقریبا همه سخنرانان و مخصوصا رودی گیلیانی شهردار نیویورک در زمان حادثه ۱۱ سپتامبر، به درسهای روز واقعه متوسل شدند.
احساسات متضادی را که حادثه ۱۱ سپتامبر در پی آورد به دشواری بتوان برای همیشه از بین برد. اما هنوز این موضوع که چگونه احساسات داغ و شور و حرارت آن روزها برای اتحاد ملی جای خود را به تفرقه و چندگانگی داده است، عجیب مینماید. اولین تغییر در تشکیلات دموکراتها اتفاق افتاد، وقتی هوارد دین که در پی نامزدی برای انتخابات ریاست جمهوری از سوی حزبش بود، علیه تشکیلات دموکراتها طغیان کرد. تشکیلاتی که به نظر او به جورج بوش اجازه داد تا از حادثه تروریستی ۱۱ سپتامبر به مقابه چک سفیدی برای حزب خود استفاده کند.
اولین موضوع این اختلاف نظر و شکاف میان احزاب سیاسی، جنگ عراق است. بلافاصله پس از ۱۱ سپتامبر آمریکاییها آماده بودند تا صدام حسین را مقصر اصلی معرفی کند. در نظرسنجی که دو روز پس از حادثه انجام گرفت، ۳۴درصد پاسخ دهندگان معتقد بودند که صدام به احتمال زیاد شخصا در این حادثه دخالت داشته است و ۴۴درصد معتقد بودند که تا حدی این احتمال وجود دارد. اکثریت گروههای سیاسی حدود ۸۰درصد جمهوریخواهان و ۶۹درصد دموکراتها از جنگ با عراق حمایت کردند.
جنگطلبان جمهوریخواه از جمله پل ولفوویتز معتقد بودند که آمریکا باید اول به عراق حمله کند. طبق معمول بیشتر دموکراتها در شک و تردید بودند: در رای گیری نهایی ۱۲۶ دموکرات عضو کنگره و ۲۱ دموکرات عضو سنا علیه جنگ عراق رای دادند. زمانی که آمریکا نتوانست موافقت شورای امنیت را برای تصویب قطعنامه به دست آورد، مخالفت دموکراتها با جنگ عراق شدید تر شد و وقتی آمریکا نتوانست نشانی از سلاحهای کشتار جمعی در عراق پیدا کند، مخالفتها اوج گرفت.
هنوز دلایل و موضوعات دیگری وجود دارند که اختلافات را دامن میزنند. فرصتطلبی جمهوریخواهان در استفاده از حادثه ۱۱ سپتامبر به عنوان برگ برنده، یکی از دلایل مهم این اختلافات است. اما همه چیز به همین جا ختم نمیشود. اختلافات عمیق عقیدتی و فلسفی در باره نقش آمریکا در جهان، شکاف میان دو حزب را تشدید میکند.
حادثه ۱۱ سپتامبر امنیت ملی را برای جمهوریخواهان در درجه اول اهمیت قرار داد این موضوع برچندین دوره انتخابات در آمریکا سایه انداخته بود. احتمالا سایه سنگین امنیت ملی در انتخابات ۲۰۰۸ هم احساس شود. تاکید بر روی این موضوع تغییر مهمی را منعکس میکند: احساس جدید اما متداوم آسیبپذیری. جنگ با عراق ثابت کرد چقدر مشکل است که آمریکا با نیروی نظامیخود جهان را تغییر دهد. طوفان کاترینا نشان داد که دولت کار چندانی برای آمادگی برای مقابله با طوفان نکرده بود.
آمریکا در حال حاضر بیش از پیش در باره بوش دچار انشقاق و تفرقه شده است. حامیانش او را با رونالد ریگان مقایسه میکنند و مخالفانش او را فاجعه مردم آمریکا و بدترین رییس جمهور تاریخ میدانند. اما به لطف ۱۱ سپتامبر هیچکس او را نمیتواند صرفا یک پاورقی در تاریخ بداند.
اکونومیست
نرجس خاتون براهویی