اقتصادها میتوانند فعال باشند، نفس بکشند و ضربان خود را حفظ کنند اما در عین حال پویایی و رشد خود را فراموش کنند. قراردادهایی که هر روز کوتاهتر میشوند، مدیری که برای هر تصمیم بیش از تصمیم قبل صبر میکند و کسبوکاری که معیارهای تصمیمگیری خود را با بقا جایگزین کرده است همه در کنار هم زیر ضرب نااطمینانی فعالیت میکنند. وقتی نااطمینانی به موثرترین عامل تصمیمگیری در اقتصاد تبدیل میشود، عوامل پیشین دیگر آثار قبل را ندارند. در شرایط نااطمینانی نه تنها برآوردهایمان از ریسکها قابل اتکا نخواهند بود، بلکه تمام فروضی که ساختار این برآوردها را شکل دادند محلی از اعراب پیدا میکنند. کوتاه شدن افق اقتصاد منابع مدیریتی را هدر میدهد، جریانهایی که به بهبود عملکرد بنگاه منجر میشدند فراموش میشوند و جای خود را به هزینه مقابله با نااطمینانی میدهند.
«فعلا استخدام نکنیم.»، «فعلا توسعه را عقب بیندازیم.»، «فعلا قرارداد بلندمدت نبندیم.»؛ هرکدام از این تصمیمها ممکن است در شرایط خود منطقی باشند. مساله از جایی شروع میشود که این «فعلا»ها کنار هم مینشینند و شیوه اداره بنگاه را شکل میدهند. کسبوکار همچنان فعال است، خرید و فروش میکند، حقوق میپردازد و مدیرش شاید بیش از گذشته کار کند؛ اما بخش بزرگی از این فعالیت صرف عبور از امروز میشود. آینده، هر بار به جلسه بعد موکول میشود. از نظر من، یکی از مهمترین هزینههای بیثباتی همین تغییری است که بهتدریج در افق تصمیمگیری فعالان اقتصادی ایجاد میکند.
در تحلیلهای اقتصادی انتظار میرود افراد در مورد هزینهها و فواید اقدامات مختلف فکر کنند و قبل از انتخاب تصمیمی بگیرند که حداکثر سود را برای آنها به ارمغان میآورد. بر اساس این اصل سرمایه باید به سمت فعالیتهای سودآور هدایت شود، کارخانههای غیر سودآور باید از بازار خارج شوند و عوامل اقتصادی باید بر اساس اطلاعاتی که در اختیار دارند به صورت عقلانی عمل کنند؛ اما واقعیت اقتصاد بهویژه در حوزه کارآفرینی بسیار پیچیدهتر است. کارآفرینان معمولا تصمیمهای خود را در محیطی میگیرند که اطلاعات کاملی از آن ندارند، چشمانداز بازار نامشخص است، منابع مالی محدود و زمان کمی برای در نظر گرفتن تمام گزینهها وجود دارد. در چنین شرایطی تصمیمهای اقتصادی صرفا بر اساس محاسبات سودآوری، هزینه سرمایه و پیشبینی تقاضا نیست، بلکه خوشبینی، ترس، اعتماد به نفس شخصی، تجربه شخصی، شبکههای اجتماعی و نحوه ارائه اطلاعات میتواند بر تصمیمات کارآفرینان تاثیر بگذارد.
تصمیمگیری اقتصادی در کتابهای درسی معمولا سادهتر از دنیای واقعی است. فردی را تصور میکنیم که اطلاعاتی درباره قیمتها و درآمد آینده دارد، گزینههای مختلف را مقایسه میکند و در نهایت انتخابی را انجام میدهد که مطلوبیتش را بیشینه میکند. اما در دنیای واقعی، کارآفرینان، سرمایهگذاران و مدیران بنگاهها نه با آیندهای معلوم، بلکه با مجموعهای از احتمالات، ابهامها و روایتها مواجهند. در چنین شرایطی، شاید یکی از مهمترین پرسشهای اقتصاد رفتاری این نباشد که «چرا مردم همیشه عقلانی تصمیم نمیگیرند؟»، بلکه این باشد که وقتی آینده مبهم است، انسانها چگونه تصمیم میگیرند؟