درحالیکه بحران را با خسارتهای ملموس میشناسند، این پدیده میتواند آثار به مراتب مخربتری داشته باشد. بر این اساس، سیاستهای نادرستی که به واسطه بحران تشدید میشوند، کارکرد نهادها را تحلیل میبرند و شکاف انتظارات عمومی و توان اجتماعی، انسجام اجتماعی را تهدید میکنند.
جنگ اوکراین و تشدید رقابت راهبردی میان آمریکا و چین یا تحولات چند سال اخیر در خاورمیانه مرز میان سیاست و اقتصاد را بیش از هر زمان دیگری کم کرده است. یک تصمیم سیاسی در هزاران کیلومتر آنسوتر میتواند زنجیره تامین کارخانهای در سوی دیگری از جهان را مختل کند با هزینههای تامین مالی یک شرکت را افزایش دهد و بازار صادراتی آن را از دسترس خارج سازد. به همین دلیل، ریسک ژئوپلیتیک دیگر صرفا موضوعی برای سیاستمداران و تحلیلگران روابط بینالملل نیست و به یکی از مهمترین متغیرهای تصمیمگیری مدیران بنگاهها و سرمایهگذاران تبدیل شده است. برخلاف آنچه عموم مردم تصور میکنند،
تحولات هفت دهه گذشته نشان میدهد که رقابتهای راهبردی میان دولتها را نمیتوان صرفا با ارجاع به اختلافات سیاسی، ایدئولوژیک یا مجموعهای از بحرانهای مقطعی تبیین کرد. در ادبیات روابط بینالملل، اینگونه منازعات بیش از آنکه محصول تصمیمهای لحظهای رهبران باشند، بازتاب تغییر در ساختار توزیع قدرت، تحول موازنههای امنیتی و دگرگونی ادراک بازیگران از فرصتها و تهدیدهای محیط بینالمللی هستند. از این منظر، روابط ایران و ایالات متحده نیز صرفا یک اختلاف دوجانبه نیست، بلکه بخشی از روندهای کلان تحول نظم جهانی است که از دوران جنگ سرد تاکنون، جایگاه بازیگران منطقهای و ابزارهای اعمال قدرت را دستخوش تغییر کرده است.
اگر از سیاستگذاران اقتصادی بپرسیم بزرگترین مانع رشد اقتصاد ایران چیست، پاسخها تقریبا قابل پیشبینی است؛ تورم، تحریم، کسری بودجه، ناترازی انرژی، کاهش سرمایهگذاری یا محدودیتهای مالی. همه این پاسخها درست هستند، اما شاید هیچکدام مهمترین مساله امروز اقتصاد ایران نباشند. پرسش واقعی این است که اگر فردا همه این مشکلات نیز کاهش پیدا کنند، آیا اقتصاد ایران میتواند با سرعت کافی ثروت تولید کند؟