دانشگاه

جوزف اپستین:  تنها نوع تورمی که نمی‌توان جو بایدن را مقصر آن دانست، «تورم نمره» است. گواه این مدعا، وفور نمره‌های «الف» در کارنامه دانشجویان هاروارد و دیگر دانشگاه‌هایی است که زمانی نخبه‌پرور و مایه رشک بودند. این روزها انگار همه شاگرد اول شده‌اند. هرچند عوامل متعددی در این تورم دخیلند، اما به باور من، ریشه اصلی را باید در دهه۱۹۶۰ و رواج فرم‌های «ارزشیابی استاد» جست‌وجو کرد؛ پدیده‌ای که خود زاییده جنبش‌های اعتراضی دانشجویی آن دوران بود. در پایان هر ترم، جایگاه‌ها عوض می‌شد و این دانشجویان بودند که به استادان نمره می‌دادند. این ارزیابی‌ها سرنوشت‌ساز بودند و می‌توانستند تعیین کنند که آیا دپارتمان به استادی جوان رتبه رسمی و دائمی بدهد یا دانشیاری را ارتقا بخشد. حجم بالای نظرات منفی می‌توانست طومار زندگی حرفه‌ای استاد را درهم بپیچد و حتی به اخراج او منجر شود.

این ارزشیابی‌ها بساط رسمی بودن کلاس درس را برچید و نوعی خودمانی‌سازی را باب کرد. بسیاری از استادان جوان دیگر نمی‌خواستند چهره‌ای مقتدر از خود نشان دهند، بلکه می‌کوشیدند خود را هم‌نسل و رفیق گرمابه و گلستان دانشجویان جا بزنند. کت‌وشلوار و لباس رسمی جای خود را به شلوار جین داد. استادان، دانشجویان را به اسم کوچک صدا می‌زدند و گاهی تشویقشان می‌کردند که متقابلا همین‌طور رفتار کنند. روابط عاشقانه میان استادان جوان و دانشجویان دوره کارشناسی که زمانی رسوایی به بار می‌آورد و حکم اخراج فوری داشت، عادی شد. طبیعی است که نمره دادن به کسی که با او رابطه‌ای نزدیک دارید دشوار است؛ چه رسد به اینکه بخواهید نمره پایین بدهید یا مردودش کنید.

اگر بخواهم بر اساس تجربه سال‌ها تدریس ادبیات در دانشگاه نورث‌وسترن قضاوت کنم، باید بگویم این ارزشیابی‌ها چنگی به دل نمی‌زد و غالبا سطحی بود. یکی می‌نوشت: «کارش درست است.» دیگری نظر می‌داد: «از پاپیون‌هایش خوشم می‌آید.» سومی گلایه می‌کرد: «کاش رمان‌های این درس این‌قدر طولانی نبودند»؛ که البته شکایتش بیشتر از هنری جیمز (نویسنده رمان) بود تا من. من سال ۲۰۰۲ بازنشسته شدم و پس از این همه سال، تنها یک نظر پرمغز در ذهنم حک شده است: «در این درس نمره خوبی گرفتم؛ اما اگر نمی‌گرفتم پیش خودم شرمنده می‌شدم.» اما تاثیر واقعی و مخرب این ارزشیابی‌ها، تغییر رویکرد استادان در نمره دادن بود. استادی که به «سخت‌گیری» شهره می‌شد، کلاسی خلوت و کارنامه‌ای پر از نظرات منفی داشت که آینده شغلی‌اش را به خطر می‌انداخت. طولی نکشید که نمره «الف» مثل نقل و نبات پخش شد. نمره عالی دیگر نشانگر برتری فکری و نخبگی نبود، بلکه به نمره‌ای معمولی بدل شد؛ چیزی شبیه به نمره‌های متوسطی که در قدیم صرفا برای حفظ آبرو به دانشجویان اعیان‌زاده می‌دادند.

دانشجویان نورث‌وسترن، مثل بسیاری از دانشگاه‌های دیگر، ویژگی خاصی دارند که من آن را «عادت به موفقیت» می‌نامم. هرچه استاد می‌خواست انجام می‌دادند؛ کتاب را می‌خواندند، مقاله را می‌نوشتند و معمولا هم سر وقت تحویل می‌دادند. استاد هم با خود می‌گفت: «اصلا چه اشکالی دارد؟ چرا نمره کامل ندهیم؟» اگر در کلاسی سی‌نفره، به بیست‌وچهار نفر نمره بیست بدهی، مگر به کجای جهان برمی‌خورد؟ ظاهرا که هیچ‌کس ضرر نمی‌کند. اما آنچه در این میان قربانی می‌شود، مفهوم «شایستگی» است. شایسته‌سالاری نیازمند معیار و آرمان است؛ قله‌ای که افراد بلندپرواز جامعه بتوانند به آن چشم بدوزند و برای رسیدن به آن خیز بردارند. وقتی همه شاگرد اول باشند، دیگر شایسته‌سالاری محلی از اعراب ندارد. البته نمره دانشگاهی تنها معیار هوش نیست و شاید حتی معیار خوبی هم نباشد. نوابغ بسیاری بوده‌اند که در چارچوب خشک مدارس رسمی درخششی نداشتند: بلز پاسکال، لئو تولستوی و آلبرت انیشتین نمونه‌های بارز آنند. شاید مدرسه برایشان کسالت‌بار بود و شاید هم نگاهشان فراتر از دیوارهای کلاس می‌رفت.

با این حال، پایین آوردن سطح کیفی کلاس با نمره‌های کیلویی، دردی را دوا نمی‌کند. یکسان‌سازی همه، تنها جامعه را به سمت میان‌مایگی می‌برد. نتیجه‌اش این می‌شود که افراد اشتباهی به دانشکده‌های پزشکی و تخصصی راه می‌یابند و عده زیادی دچار توهم خودبزرگ‌بینی می‌شوند. تورم نمره، درست مثل تورم اقتصادی، در نهایت یعنی «اغراق»؛ و اغراق، چه در بازار اقتصاد و چه در کلاس درس، عاقبت خوشی ندارد.