نهایی‌ها و ماجرای مطلوبیت نهایی
علی موقر * توجه: مطالب این ستون شدیدا غیرجدی است.
می‌گویند باید یک آدم مناسب در زمان مناسب در جای مناسبی قرار بگیرد تا یک اتفاق مناسب به وقوع بپیوندد. آلفرد مارشال که به گمان اکثر اندیشمندان اقتصادی آدم مناسبی بوده است، زمانی وارد محفل اقتصاد جهان شد که مکتب کلاسیک دیگر آن اعتبار سابقش را نداشت و مکتب شیکی محسوب نمی‌شد.
چرا که از یک طرف مارکسیست‌ها و از طرف دیگر اندیشمندان تاریخی در آلمان تا جایی که توانسته بودند به مکتب کلاسیک گیر داده و آن را از سکه انداخته بودند. در چنین زمان مناسبی آلفرد مارشال در دانشگاه کمبریج انگلستان که جای خیلی مناسبی برای یک آدم با اندیشه‌های کلاسیک است توانست ظهور کند و مکتب نئوکلاسیک را جانشین اندیشه‌های کلاسیک کند.
در مورد اینکه مکتب نئوکلاسیک می‌تواند چیز مناسبی به حساب بیاید من شخصا نظری ندارم، اما اندیشمندان اقتصادی زیادی هستند که معتقدند چیز مناسبی بوده است.
آلفرد مارشال در ۲۶ ژوئیه ۱۸۴۲ در منطقه کارگر نشین برموندسی در لندن به دنیا آمد. پدرش کارمند بانک و مادرش دختر یک قصاب بود.
پدر و مادر آلفرد مانند هر پدر و مادر دیگری که خیر و صلاح فرزندانشان را می‌خواهند برای او نقشه‌های زیادی در سر می‌پروراندند. آنها می‌خواستند فرزندشان وارد کلیسا شود، الهیات بخواند و برای خودش کسی بشود.
اما از آنجایی که همیشه یک نفر پیدا می‌شود که نقشه‌های آدم را خراب کند، عموی آلفرد او را تشویق کرد که به علم بی‌خودی مانند ریاضیات بپردازد. این شد که آلفرد با کمک‌های مالی و معنوی عمویش وارد دانشگاه کمبریج شد و ریاضی خواند و سر آخر هم با درجه ممتاز از دانشگاه فارغ‌التحصیل شد. اما خود آلفرد از همان اول دوست داشت اقتصاد بخواند که از ریاضیات هم بی‌خودتر است.
خوشبختانه در دانشگاه کمبریج رشته اقتصاد وجود نداشت، اما متاسفانه آلفرد شخصا دست به کار شد و بعد از آنکه حسابی ته و توی تمام کتاب‌های اقتصادی را در آورد و برای خودش استادی شد در سال ۱۸۸۵ دانشکده اقتصاد را در دانشگاه آکسفورد تاسیس کرد و تا زمانی که بازنشسته شد در همانجا به تدریس اقتصاد پرداخت.
مارشال در سال ۱۸۹۰ کتاب «اصول علم اقتصاد» را منتشر کرد. او در حاشیه این کتاب، از ریاضیات در اقتصاد استفاده کرد. اندیشمندانی که شیفته این کتاب شده‌اند معتقدند: «مطالب آنچنان منظم و دقیق تدوین شده که گویی مانند قواعد ریاضی
چیده شده است».
این جور علاقه‌مندی‌ دوستداران اقتصاد باعث شد که اهمیت اصول اقتصاد مارشال به حدی برسد که جایگزین اصول اقتصاد استوارت میل در مراکز آموزشی بشود. و تمام اینها باعث شد تا کمبریج به عنوان بزرگ‌ترین مرکز مطالعات اقتصادی کشورهای انگلیسی زبان شناخته شود. هر سال شیفتگان زیادی به کمبریج می‌آمدند تا مبادا از لذت آشنایی با کتاب اقتصادی که مانند قواعد ریاضی دقیق و منظم تدوین شده است بی‌بهره بمانند! نهایتا آلفرد مارشال در سال ۱۹۰۸ بازنشسته شد و در ۱۳ ژوئیه ۱۹۲۴ هم از دنیا رفت.
اندیشمندان اقتصادی معتقدند که بعد از انتشار کتاب اصول اقتصاد جان استوارت میل در سال ۱۸۴۸ تجزیه و تحلیل اقتصادی برای مدت بیست سال رونقی نداشت تا اینکه در سال ۱۸۷۰ ویلیام استنلی جونز که در دانشگاه لندن به عنوان دانشجوی فوق لیسانس در رشته اقتصاد مشغول به تحصیل بود در سن بیست و چهار سالگی اصل «فایده» یا «مطلوبیت» را در تجزیه و تحلیل اقتصادی خود به کار برد و به این ترتیب مقداری تنوع وارد اصول اقتصادی شد. در همان زمان اقتصاددان دیگری به نام کارل منگر در اتریش بر همان اساسی که جونز علم اقتصاد را مورد بررسی قرار داده بود، علم اقتصاد را مورد بررسی قرار داد و سر انجام یک اقتصاددان فرانسوی به نام لئون والراس نیز در سوئیس همان اساس علمی جونز و منگر را به محافل اقتصادی آن کشور معرفی کرد و دیگر کار از تنوع گذشت و شور قضیه را در آوردند.
با این حساب این سه دانشمند بنیانگذاران مکتبی شدند که در تاریخ عقاید اقتصادی به دو صورت نامگذاری شده است. اول مکتب نئوکلاسیک یا کلاسیک جدید. این نام به دلیل اینکه آنها نهایتا به نتایج لیبرال کلاسیک‌ها رسیدند و به نوعی عقاید آنها را احیا کردند به آنها داده شده است. دوم چون در مرکز توجه آنها اصل «مطلوبیت نهایی» و کاربرد آن در علوم اقتصادی قرار دارد نام مکتب نهائیون یا مارژینالیست‌ها را گرفته است.
خلاصه ماجرا این است که نئوکلاسیک‌ها می‌گویند اقتصاددانان کلاسیک نظریه ارزش خود را بر پایه هزینه تولید قرار داده و نقش مطلوبیت و تقاضا را نادیده گرفته بودند. از نظر آنها قیمت یک کالا به وسیله هزینه عوامل تولیدی که در تولید آن به کار رفته است، تعیین می‌شود. از نظر اقتصاددانان کلاسیک مطلوبیت خصیصه عمومی یک کالا به حساب می‌آید. اما نئوکلاسیک‌ها می‌گویند که مطلوبیت یک اندیشه مطلق نیست، بلکه به عنوان یک پدیده نسبی رابطه‌ای است بین شیء و انسان. مارشال هم به نوبه خود سعی کرد تا این مساله را تبیین کند.
برای آنهایی که فکر می‌کنند تبیین کردن همچنین مساله‌ای آنقدرها هم پیچیده نیست مختصرا عرض می‌کنم کاری که مارشال کرد این بود که تحت تاثیر فضای علمی فیزیک نیوتنی و با تکیه بر ایده عدالت‌خواهی اخلاق مسیحی و نظیر کردن تنوع ژنتیکی در نظریه تکامل داروین با رفتار بنگاه‌ها در اقتصاد، تحلیل هندسی را در علوم اقتصادی وارد کند و سیستم بینابینی ارائه کند که تلفیقی از تئوری «کار ارزش» ریکاردو با تئوری «مطلوبیت ارزش» مارژینالیست‌ها باشد! او منحنی هندسی تقاضا را استخراج کرد و اضافه رفاه مصرف‌کننده را محاسبه کرد که از این قرار است:


و این یعنی آنکه یک شخص گرسنه حاضر است برای یک قرص نان مبلغی بیش از قیمت تمام شده آن بپردازد. ولی قرص نان دوم برای این شخص مطلوبیت کمتری دارد و در نتیجه ارزش آن نیز کمتر است و پول کمتری برای آن می‌پردازد و به همین ترتیب مطلوبیت نهایی هر واحد خریدش کمتر می‌شود. نتیجه‌ای که از این می‌گیرد این است که در یک رقابت کامل قیمت تعادل کالا در حداقل ممکن تعیین می‌شود و رفاه اقتصادی مصرف‌کننده تضمین می‌شود، اما اگر بازار در انحصار مطلق باشد رفاه اقتصادی مصرف‌کننده کاهش پیدا می‌کند.
تمایز کوتاه‌مدت و بلندمدت، تکامل تعادل جزئی، حساسیت قیمت تقاضا، مازاد تولید‌کننده و مصرف‌کننده، ترسیم تعادل پایدار، تمایز بین صنایع هزینه کاهشی و هزینه افزایشی و قدرت تعادل عرضه و تقاضا در استخراج قیمت، از دیگر چیزهایی است که مارشال در اصول اقتصادی خودش توضیح داده است.
آلفرد مارشال می‌گوید: علم اقتصاد عبارت است از: «مطالعه انسان در مسیر عادی زندگی. این علم در واقع آن قسمت از مطالعه جوامع انسانی است که از دیدگاه اجتماعی رفاه مادی بشر را تامین می‌کند.» مارشال خیلی آدم حساسی بود و یکی از مهم‌ترین دلایل تصمیمش برای خواندن اقتصاد این بود که هر روز از محله‌های فقیرنشین عبور می‌کرد و شاهد بدبختی و فلاکت آدم‌های فقیر بود. در بسیاری از شهرها و مشاهده فلاکت و بدبختی افراد فقیر بود و می‌خواست اوضاع آنها را روبه‌راه کند. درخصوص اینکه توانسته است این کار را انجام بدهد بنده نظری ندارم، اما اندیشمندان اقتصادی معتقدند که توانسته است.