سه‌شنبه‌ها در جزیره یوسونیا

چگونه تور اختراع شد؟

شماره روزنامه: ۲۳۶۷ تاریخ چاپ: شماره خبر: ۶۵۱۵۶۱ اندیشه-اقتصاد

مترجم: شاهین رسولیان<br>با سلام خدمت خوانندگان عزیز. با توجه به علاقه روزافزون خوانندگان نسبت به مفاهیم اقتصادی، این روزنامه جای مطالب آموزشی که با زبانی ساده و جذاب، مفاهیم اقتصادی را روشن کنند، خالی دید.

چگونه تور اختراع شد؟

مترجم: شاهین رسولیان

با سلام خدمت خوانندگان عزیز. با توجه به علاقه روزافزون خوانندگان نسبت به مفاهیم اقتصادی، این روزنامه جای مطالب آموزشی که با زبانی ساده و جذاب، مفاهیم اقتصادی را روشن کنند، خالی دید. بنابراین قصد داریم از این به بعد هر سه‌شنبه داستانی آموزشی با عنوان «سه شنبه‌ها در جزیره یوسونیا» منتشر کنیم. این داستان در مورد چگونگی روند شکل‌گیری یک اقتصاد مطالبی را عرضه می‌کند و مفاهیم اقتصادی در آن به‌طوری داستان‌گونه توضیح داده می‌شود. این ستون بر اساس ترجمه‌ای از کتاب «چگونه یک اقتصاد شکل می‌گیرد و از بین می‌رود»* نوشته پیتر شیف ارائه می‌شود. سعی بر آن داریم تا داستان را به زبانی ساده بازگو کنیم تا همه خوانندگان به راحتی از آن بهره ببرند. امیدواریم از این طریق موجبات خرسندی شما را بیش از پیش فراهم کنیم.

روزی روزگاری در جزیره‌ای دور افتاده سه مرد با نام‌های ابل، بیکر و چارلی زندگی می‌کردند. این جزیره امکانات چندانی نداشت و غذا در آن محدود بود. تنها غذایی که در این جزیره یافت می‌شد، ماهی بود.

خوشبختانه در اطراف جزیره انواع ماهی پیدا می‌شد و این ماهی‌ها آنقدر بزرگ بودند که می‌توانستند یک انسان را برای یک روز کامل سیر کند. اما متاسفانه از آنجایی که این جزیره دورافتاده بود ساکنان آن از فناوری و لوازم مناسب برای ماهیگیری بی بهره بودند. هر کس مجبور بود به تنهایی در آب بپرد و تلاش کند تا بزرگ‌ترین ماهی‌ای را که می‌توانست با دست بگیرد.

با این روش پر دردسر هر کس در هر روز فقط می‌توانست یک ماهی شکار کند که البته برای زنده ماندن تا روز بعد کافی بود. ماهیگیری تنها فعالیت اقتصادی آنها بود. تمام کار روزمره آنها شامل برخاستن از خواب، شکار ماهی، خوردن ماهی و در نهایت خوابیدن بود.

در این جزیره نه پس‌اندازی وجود داشت و نه سرمایه‌گذاری و نه اعتباری. تمام آنچه که تولید می‌شد مصرف می‌شد و لذا چیزی برای روز مبادا یا برای قرض دادن باقی نمی‌ماند.

درست بود که ساکنین این جزیره در یک جامعه ابتدایی زنده می‌کردند، اما این به آن معنی نبود که نادان باشند یا آرزویی نداشته باشند. همانند همه انسان‌ها ابل، بیکر و چارلی تلاش می‌کردند تا استانداردهای زندگی خود را ارتقا بخشند. اما برای تحقق این امر آنها می‌بایست بتوانند بیشتر از یک ماهی در روز شکار کنند. ولی به دلیل نداشتن ابزار لازم از انجام این کار عاجز بودند.

ابل یک شب به فکر فرو رفت و با خود اندیشید که زندگی باید چیزی بیشتر از این برای او داشته باشد. ابل می‌خواست کاری بیشتر از شکار ماهی انجام دهد. او می‌خواست لباس‌های بهتری بپوشد. سرپناهی مناسب برای خود بسازد و البته آینده خود را نیز برنامه ریزی کند. اما وقتی همه توان روزمره او به شکار ماهی می‌گذشت، چگونه می‌توانست آرزو‌های خود را تحقق بخشد؟

او فکر خود را به کار انداخت و ناگهان فکر بکری برای ماهیگیری به سرش زد. او ابزاری برای ماهی‌گیری به ذهنش رسید که توسط آن هم دست انسان راحت‌تر به ماهی می‌رسید و هم ماهی سخت‌تر می‌توانست از چنگ آن وسیله فرار کند. شاید با این اختراع می‌توانست در زمان کمتر تعداد ماهی بیشتر شکار کند. شاید به این ترتیب می‌توانست به زندگی کنونی خود خاتمه دهد و رویاهای خود را عملی سازد.

او اسم این وسیله را «تور» گذاشت و به دنبال لوازم لازم برای ساخت آن گشت.

روز بعد بیکر و چارلی متوجه شدند که ابل ماهی‌گیری نمی‌کند بلکه روی شن‌ها نشسته است و رشته‌ای الیاف پوست درخت نخل را بیرون می‌کشد. بیکر از او پرسید «چه اتفاقی افتاده است؟ رژیم گرفتی؟ اگر تا آخر روز با این رشته‌ها بازی کنی گرسنه می‌مانی.»

ابل گفت: «می‌خواهم وسیله‌ای درست کنم که شکار ماهی را راحت‌تر کند. آن وقت زمان کمتری را برای شکار ماهی صرف می‌کنم و البته دیگر هیچ وقت گرسنه نخواهم ماند.»

چارلی تعجب کرد و با خود گفت حتما او عقل خود را از دست داده است. «این کار احمقانه است. وقتی ابزارت کار نکرد برای یک تکه ماهی به من التماس نکنی. درست است که من عقل سلیمی دارم، اما دلیل نمی‌شود که هزینه نادانی تو را بدهم.»

ابل بی‌تفاوت به بافتن تور ادامه داد.

در آخر روز تور او آماده شده بود. او توانسته بود با از خود گذشتگی، به اصطلاح امروزی سرمایه خلق کند.

آن شب در حالی‌که بیکر و چارلی با شکم سیر خوابیده بودند، ابل گرسنه بود، اما با رویاهایش خوش بود.

روز بعد بیکر و چارلی اختراع ابل را به استهزا گرفتند. بیکر گفت «آره، این کلاه خوبیه.» چارلی هم به دنبالش گفت «به نظر من برای تنیس کلاه خوبیه، به نظر تو اینطور نیست؟»

ابل در جواب گفت: «بخندید بچه‌ها، اما ببینیم وقتی من یه عالمه ماهی گرفتم اونوقت کی به کی می‌خنده.»

وقتی ابل وارد دریا شد و تور جدید خود را به طرز خنده داری به دست گرفت، مسخره کردن دیگران باز شروع شد.

بعد از چند دقیقه ابل قلق تور دستش آمد و ناگهان یک ماهی به تورش گیرش کرد.

خنده بیکر و چارلی قطع شد. یک ساعت بعد ابل ماهی دوم آن روز را نیز شکار کرد و اینجا بود که بقیه کمی نگران شدند. چراکه آنها باید تمام روز را صرف می‌کردند تا بتوانند حداکثر یک ماهی شکار کنند.

با این اختراع کوچک ممکن بود اقتصاد جزیره به کلی دگرگون شود. ابل فقط بهره‌وری کار خود را افزایش داده بود، اما این چیزی بود که همه به دنبال آن بودند.

در آن لحظه ابل با خود گفت: «من می‌توانم با یک روز ماهی‌گیری به اندازه دو روز غذا تهیه کنم پس می‌توانم روزهای دیگر را به کارهای دیگر بپردازم. هیچ چیز غیرممکن نیست!»

ابل حاضر شده بود یک روز گرسنه بماند و خطر را بپذیرد. اما در نتیجه این مصرف کمتر و خطرپذیری به اختراعی با بهره‌وری بالا نائل آمد که می‌توانست نه‌تنها آن یک روز گرسنگی را جبران کند بلکه آینده او و جزیره را به کلی متحول کند. این دستگاه کوچک می‌توانست پس انداز ایجاد کند. این دستگاه می‌توانست خون جاری در رگ‌های یک اقتصاد سالم باشد. واقعیت آن است که یافتن راه‌های بهتر تولید کالا موجب رشد یک اقتصاد می‌شود.

* How an Economy Grows and Why it crashes

ما را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید

ارسال دیدگاه

دنیای اقتصاد را بعنوان منبع مورد اعتماد خود به گوگل معرفی کنید افزودن