آیا آزادی یک اندیشه افراطی است؟
مترجم: شاهین رسولیان<br>جواب این سوال که «آیا آزادی یک اندیشه افراطی است» هم بلی هست و هم خیر که در زیر آن را کامل توضیح میدهم.
مترجم: شاهین رسولیان
جواب این سوال که «آیا آزادی یک اندیشه افراطی است» هم بلی هست و هم خیر که در زیر آن را کامل توضیح میدهم. ابتدا از پاسخ خیر شروع میکنم. بسیاری از کودکان با مفاهیمی چون آزادی، اخلاق و پرهیز از خشونت رشد میکنند. والدین به کودکان خود میگویند: «دوستات رو آزار نده، وسایل دوستات رو بدون اجازه بر ندار و به قولی که میدی عمل کن.» هیچ چیز افراطیای در این موارد وجود ندارد. میتوان این گفتهها را به این شکل هم گفت: به زندگی، آزادی و اموال دیگران احترام بگذار و به عهدت وفادار باش.
بسیاری از انسانها این اصول را حتی تا دوران بزرگسالی به دنبال خود میکشانند. آنها از ارتکاب به جرم نسبت به دیگران و اموالشان خودداری میکنند. نه به آن دلیل که از پلیس میترسند، بلکه به آن دلیل که ارتکاب جرم با سبک و سیاق زندگی مورد نظر آنها در تعارض است.
لذا طرفداری از آزادی فردی را میتوان تنها بهانهای برای استفاده از این قوانین بر له و علیه دیگران دانست. این همان قانون آزادی یکسان اسپنسر است.
حال به پاسخ «بلی» میپردازیم. در عرصه سیاسی، در واقع آزادی همیشه یک اندیشه افراطی بوده است. در سیاست قوانین متفاوت است. یک دولت - که البته متشکل از اشخاص خاصی است- ممکن است طبق قانون کاری را انجام دهد که شما و من از انجام آن ناتوان باشیم. اگر شما یا من زمانی که زندگی مان در خطر نباشد کسی را بکشیم، مرتکب قتل شدهایم، اما وقتی دولت این کار را انجام میدهد، جنگ، عملیات ضد شورش یا تنبیه اجتماعی خوانده میشود. اگر شما یا من، برای حفاظت از همسایه خود یا انجام هر کار خوب دیگری پولی از آنها بگیریم، دزدی به حساب میآید. زمانی که دولت این کار را میکند، مالیات گرفتن به حساب میآید. اگر شما یا من، کسی را بر خلاف میل باطنیاش مجبور به انجام کاری کنیم، بردهداری خوانده میشود، اما انجام این کار از سوی دولت، خدمت اجباری یا خدمت ملی نامیده میشود.
چرا این قدر اختلاف وجود دارد؟ بسیاری از دلایل در تاریخ نهفته است. گفته میشود که دولت نماینده خدا بر زمین است. گفته میشود که خواست عمومی را اجرا میکند و گفته میشود که با موافقت جامعه کارهایش را انجام میدهد. دولت به راحتی با استفاده از روشهای کیمیاگری اخلاقی و شستوشوی اخلاقی، بدیها را به خوبی تبدیل مینماید. قانونگذاران بر اساس همین ایدئولوژی و به هر روشی که ممکن است، اندیشه آزادی را کاملا سربسته و محدود نگه داشتهاند.
طبق مصادیق تاریخی، از زمانهای دور، آزادی از بطن اتفاقات سیاسی جدا شده است. البته این ادعا به این معنی نیست که آزادی هیچ وقت نقشی بر عهده نداشته است (مثلا در بیانیه استقلال نقش داشته است)، بلکه به این معنی است که در اکثر موارد نقش مورد انتظار را ایفا نکرده است.
برخلاف تصور عموم، آزادی هرگز نیروی محرکه برای رسیدن به قانون اساسی نبوده است. واقعیت آن است که قانون اساسی بعد از اصول کنفدراسیون (Articles of Confederation) که شبه دولت ملی را از تسلط بر امور مالیات و قوانین تجارت محروم نمود، بهوجود آمد. جالب اینجا است که این تغییرات که مادیسون، همیلتون و پایهگذاران دیگر، به شدت از انجام آن پشیمان بودند در سال ۱۷۸۷ در فیلادلفیا اصلاح شد. در آن زمان هشدارهای ضد فدرالیستها نادیده گرفته شد و ما تا اکنون، به جز دوره جفرسون، نتایج طبیعی آن تصمیم را تجربه کردهایم. جان تیلور کارولینی و عدهای دیگر در همان اوایل سالهای قرن ۱۸ از وجود یک دولت بزرگ انتقاد میکردند. چنانکه تاریخدانی به نام مریل جنسن اظهار میدارد، کسانی که قانون اساسی سال ۱۷۸۷ را نوشتند با کسانی که بیانیه استقلال سال ۱۷۷۶ را امضا کردند، تفاوتهای زیادی داشتند.
البته قابلتوجه است که دولت ایالاتمتحده تا سال ۱۸۶۵ برای اجرای قانون حمایت از بردگان آفریقایی ضمانت اجرایی معین کرد، اما در آن زمان سرخپوستها مورد آزار قرار گرفتند و حقوق زنان نیز مورد توجه قرار نگرفت. این اتفاقات به همراه مداخلات اقتصادی دولت، آزادی را اندکی در حاشیه قرار داد و از سال ۱۸۷۰ تا زمانی که دوره پیشرفت آغاز شد، راندلف بورن با اطمینان کامل معتقد بود که جنگ برقراری دولت را به ارمغان میآورد. جنگهای مدنی نیز در این زمره قرار میگیرند. لینکلن که به قدرت رسید، به شدت از سیستم آمریکایی وینگ هنری کلین که شامل پیشرفت داخلی، تعرفه گمرکی حمایتی و بانکداری مرکزی بود، حمایت کرد. انحصار فکری (قانون حق کپی و ثبت اختراع)، یارانههای تجاری و اعطای زمین به نزدیکان از قانون برداشته شده بود. اگر جنگ، درآمد حاصل از مالیات و برنامه بازنشستگی سربازان را به آن اضافه کنید، آنگاه میبینید که چه دولت بزرگی پیش رو خواهید داشت. افراد صاحب قدرت و با نفوذ، منافع رابطه بین یک دولت بزرگ و یک کسبوکار بزرگ را از دست ندادند. (تعرفه گمرکی عامل مهم ایجاد اعتماد است.)
در کتاب زوال لیبرالیسم آمریکایی که به تازگی تجدید چاپ شده است، آاریک ج ر، دوره طلایی آزادی را در آمریکا به تصویر میکشد. در آمریکای قرون هجده و نوزده، معنی واقعی اصول سیاست عدم مداخله دولت در امور اقتصادی و کوچک نگه داشتن دولت، عوض شد. تجار و قضات از مفهوم فردگرایی جفرسون و هربرت اسپنسر به عنوان روشی برای اشاعه و توضیح اصول و عقاید بهره کشی ماتریالیسم سوء استفاده کردند. انجمن تجارت با وجود مقاومت در برابر مداخله عمومی یا قانونگذاری دولتی که رفتارها و علائق جامعه را محدود مینمود، هیچ مانعی برای پذیرش یارانه و تعرفههای گمرکی که بسیاری همچون هنری جورج با آن به شدت
مبارزه کردند، ندید.
این امر به این معنی است که تجار آن زمان نیز مشابه تجار دیگر ازمنه تاریخ بودهاند. وقتی شما میتوانید از رقابت موجود در دولت چیزی بدست آورید، چرا نگیرید؟ البته شرایط مادی در طول این مدت برای خیلی از آمریکاییها بهتر شد. بخشی از آزادی اقتصادی از میان رفت و کارآفرینی برای ابراز وجود از قدرتهای موجود استفاده نمود، اما در یک اقتصاد رقابتی کامل هم، بدون تحریف انحصار، حمایت و پرداخت یارانه نیز استانداردهای زندگی میتوانست بهبود یابد و با به وجود آمدن فرصتهای بیشتر در آینده، میشد ادامه معیشت را از وجود هر سازمانی بینیاز نمود. (چه کسی سرعت رشد کمتر در استانداردهای زندگی را در مقابل بهرهمندی از آزادی و استقلال بیشتر قبول نخواهد کرد؟)
این واقعیت چه چیزی در مورد آزادی به ما میگوید؟ میگوید که تجربه دوباره روزهای خوش گذشته غیرممکن نیست.