چه کسی پیروز مجادله سرمایه کمبریج بود؟
مجید رویین پرویزی
اوی جی. کوهن، جی.سی.هارکورت<br> مترجم: مجید رویین پرویزی <br>آغاز: شکواییه رابینسون جون رابینسون در «تابع تولید و تئوری سرمایه» نوشت: <br>
اوی جی. کوهن، جی.سی.هارکورت
مترجم: مجید رویین پرویزی
آغاز: شکواییه رابینسون جون رابینسون در «تابع تولید و تئوری سرمایه» نوشت:
«... تابع تولید تاکنون ابزار نیرومند سوء آموزش بوده است. به دانشجوی اقتصاد آموخته میشود که بنویسد (Q=F(L,K، و بداند که در آن L نماینده مقدار کار، K نماینده مقدار سرمایه و Q نرخ محصول خروجی است. به او میآموزند که همه کارگران را همسان فرض کند و L را بر حسب نفر ساعت اندازه بگیرد؛ اشارهای به مشکل عدد شاخص در انتخاب واحد ستانده میشود و بعد خیلی سریع به موضوع دیگری پرداخته میشود، به این امید که دانشجو فراموش کند بپرسد K با چه واحدی اندازه گرفته میشود؟ قبل از آنکه یادش بیاید که چنین سوالی بپرسد خود او تبدیل به استاد اقتصاد دیگری شده و آن وقت این خصلت تنپرورانه فکر، از نسلی به نسل دیگر انتقال یافته است.»
مقاله او اولین بار آنچه را که هارکورت «مجادلات کمبریج درباره تئوری سرمایه» نامیده است به حوزه عمومی کشاند؛ مجموعه مباحثاتی که در آن، سردمداران یک جناح مرتبط با کمبریج انگلستان بودند و سران جناح دیگر از کمبریج ماساچوست. این مجادلات از میانه دهه ۵۰ تا اواسط دهه ۷۰میلادی در خروش بودند و در بطن آنها بزرگانی چون پیرو اسرافا، جون رابینسون، لوئیجی پاسینتی و پیر آنجلوگارنانی از طرف انگلیسی و پل ساموئلسون، رابرت سولو، فرانکهان و کریستوفر بلیس از طرف آمریکایی یا نئوکلاسیکی، در ژورنالهای تراز اولی چون «کوارترلی ژورنال آو اکونومیکز»، «رویو آو اکونومیک استادیز» و «اکونومیک ژورنال» به مبارزه میپرداختند.
مجادلات کمبریج، اگر اصلا کسی آنها را به خاطر داشته باشد، امروزه تنها به عنوان جرو بحثهای ناچیزی پیرامون تناقضات اندازهگیری سرمایه در مدل تابع تولید کل به خاطر آورده میشوند، که گویی همان قدر برای تئوری توزیع مبنی بر بهرهوری نمایی نئوکلاسیک بیاهمیتاند که تناقض گیفن برای قانون تقاضا.
وقتی تئوریهای رشد درونزا و ادوار تجاری واقعی با بهکارگیری تابع تولید کل در دهه ۸۰ غالب شدند، پژوهندگان عموما طوری سخن میگفتند که گویی اصلا سلسله مجادلات کمبریج انجام نشدهاند و آن طرفهای انگلیسی هیچ گاه وجود نداشتهاند. (رابینسون و اسرافا هم با مردنشان در ۱۹۸۳ به این موضوع کمک کردند). از آنجا که تئوری نئوکلاسیک به حیات خود ادامه داده و چالشگران غالبا محو شدهاند، پس نتیجهگیری معمول این است که منتقدان انگلیسی اشتباه میکردهاند و تفکرشان اشتباه بوده است.
به راستی مجادلات کمبریج «عادات تنپروانه فکر» را به ما یادآور شدند یا تنها مته به خشخاش موضوع بیاهمیتی گذاشتند که امروزه فقط برای مورخان علم اقتصاد جذابیت دارد؟ در این مقاله هدف ما این است که روشن کنیم بحثهای آن زمان بر سر چه بود و نشان دهیم آن مجادلات یک نمونه مهم از مجموعه مباحثات همچنان حل نشده پیرامون سه پرسش اساسی بودهاند. اولین این پرسشها معنای سرمایه و به دنبال آن، اندازهگیری مفهوم سرمایه در تحلیل جوامع صنعتی کاپیتالیستی است. دوم، انتقاد رابینسون است، دال بر اینکه تعادل نتیجه یک فرآیند اقتصادی نیست و بنابراین نمیتواند ابزار جامعی برای تحلیل فرآیند انباشت سرمایه و رشد باشد و سوم، نقشی است که ایدئولوژی و بینش فردی در دامن زدن به مجادلات بازی میکند. به ویژه هنگامی که نتایج مدلهای ساده قوی (Robust) نباشند. هدف ما این است که اهمیت و در خور بودن این مسائل را به خواننده بنمایانیم؛ چرا که معتقدیم در مباحثات آینده باز هم سخن از آنها به میان خواهد آمد.
راند اول: معنا و اندازهگیری سرمایه در تئوری قیمت کمیابی محور
با انقلاب نهایی، جوونز، منگر و والراس مدلهای خالصی را در دهه ۱۸۷۰ معرفی کردند که تبیین قیمت را از انگاره کلاسیکی با محوریت هزینه تولید، به سمت انگاره نئوکلاسیک با محوریت مطلوبیت و کمیابی نسبی میبرد. معمای آب- الماس اسمیت دیگر معما نبود؛ چرا که قیمت به عنوان جزئی از مطلوبیت نهایی تبیین میشد که آن هم به کمیابی بستگی داشت. تئوری سرمایه نئوکلاسیک جایی بود که اصل کلی کمیابی نسبی بسط داده میشد تا همه قیمتها، از جمله قیمت عوامل در مدلهای توام تولید و زمان را تبیین کند.
در رویکرد نئوکلاسیکی به سرمایه، یک نقطه شروع متداول، مدل تابع تولید کل تک محصولی (ساموئلسون/سولو/سوان) است:
(Q=F(L,K
که در آن کالای تولید شده Q میتواند مستقیم مصرف شود یا انبار شده و به عنوان کالای سرمایهای (K) استفاده گردد. با برخی فروض سادهکننده نظیر تکنولوژی و منابع برونزا، بازده ثابت به مقیاس، بهرهوری نهایی نزولی و تعادل رقابتی، این مدل ساده مبین آن چیزی است که ساموئلسون «سه تمثیل کلیدی» مینامد: ۱)بازده واقعی سرمایه (نرخ بهره) به وسیله مشخصات فنی بهرهوری نهایی نزولی سرمایه مشخص میشود؛ ۲)افزایش مقدار سرمایه به کاهش تولید نهایی سرمایه و در نتیجه کاهش نرخ بهره میانجامد و همین رابطه معکوس یکایک با نرخ بهره برای نسبت سرمایه به ستانده و سطوح پایدار مصرف سرانه نیز صادق است؛ ۳)توزیع درآمد میان کارگر و سرمایهدار با کمیابی نسبی عوامل و محصول نهایی آنها تبیین میشود. قیمت خدمات سرمایهای (نرخ بهره) با کمیابی نسبی و بهرهوری نهایی سرمایه تعیین میشود و قیمت خدمات نیروی کار (نرخ دستمزد) با کمیابی نسبی و بهرهوری نهایی نیروی کار.
سه تمثیل این مدل تک کالایی به خاطر جهت یک طرفه علیتشان به وجود انگارهای فیزیکی از سرمایه (و نیروی کار) نیازمندند- از آنجا که تغییر در مقدار عوامل به تغییرات معکوسی در قیمت آنها میانجامد، امکان پیشبینیهای نیرومند و صریحی مانند شماره ۲ به وجود میآید.
اما مشکل این تمثیلها در مدلهای عمومیتر با کالاهای سرمایهای ناهمسان رخ مینماید. کالاهای سرمایهای ناهمسان نمیتوانند به صورت کل با یکدیگر جمع زده شوند؛ از این رو به جای آن، همان طور که ویکسل مدتها پیش گفت، باید از ارزشگذاری سرمایه استفاده شود. ارزش آنها میتواند یا با هزینه تولید که متضمن صرف زمان است اندازهگیری شود یا با ارزش محاسبه جریان کالاهایی که انتظار میرود در آینده تولید کنند. در هر دو حال، از آنجا که محاسبات در بردارنده عامل زمان است، نیازمند مفروض انگاشتن نرخ بهرهای مشخص است که خود آن در مدلهای ساده به شکل یک سویه توسط مقدار سرمایه تعیین میشود. این تسلسل یا وابستگی متقابل، سبب ایجاد «آثار ویکسل» (Wicksell effects) میگردد. آثار ویکسل به دلیل تغییر در ارزش موجودی سرمایه، در نتیجه به کارگیری نرخهای بهره متفاوت به وجود میآید که این خود یا به دلیل ارزشگذاری مجدد موجودی سرمایه با قیمتهای جدید ایجاد میشود (اثر قیمتی ویکسل)، یا به دنبال تغییر مقدار موجودی فیزیکی کالاهای سرمایهای (اثر واقعی ویکسل).
در مجادلات کمبریج مشکلاتی که توسط آثار ویکسل برای تمثیلهای نئوکلاسیک ایجاد شد، باز کلیدزنی (Rewitching) و وارونگی سرمایه (Capital Reversing) نام گرفت. باز کلیدزنی زمانی اتفاق میافتد که یک تکنیک تولیدی خاص- یعنی یک نسبت سرمایه به کار مشخص- در دو نرخ بهره ترجیح داشته باشد، در حالی که در نرخهای میانی این دو، تکنیکهای دیگری مرجح باشند. یعنی در نرخهای بهره پایینتر، تکنیک حداقلکننده هزینه از a به b تغییر میکند و سپس مجددا به a باز میگردد (تشکیلات a باز کلید زده میشود). به این ترتیب یک تکنیک تولیدی با دو نرخ بهره ارتباط مییابد که در نتیجه تمثیلهای ۱ و ۲ نقض میشوند.
در وارونگی سرمایه هم، نسبت سرمایه به کار پایینتر، با نرخ بهره پایینتر توام میگردد. به عبارتی در مقایسه دو وضعیت تعادلی ثابت، مثل این است که خدمات سرمایهای وقتی کمیابترند قیمت پایینتری دارند. وارونگی سرمایه نشان میدهد که شیب منحنی تقاضای سرمایه همواره منفی نیست و لذا تمثیلهای ۲ و ۳ را نقض میکند.
اما چرا وارونگی سرمایه و بازکلیدزنی اتفاق میافتند؟ ساموئلسون با به کارگیری انگاره اتریشی «سرمایه به مثابه زمان»، شمایی از موضوع ارائه میدهد که در آن بهرهوری سرمایه همان بهرهوری زمان است. دو تکنیک درست کردن دوغ گازدار را در نظر بگیرید که تنها نیازمند نیروی کار و زمان هستند. در تکنیک a، ۷ واحد نیروی کار با صرف یک واحد زمان یک واحد شیر تولید میکنند که پس از طی یک واحد زمان دیگر به دوغ گازدار تبدیل میشود. در تکنیک b، ۲ واحد نیروی کار با صرف یک واحد زمان، یک واحد شیر تولید میکنند که پس از طی یک دوره زمان دیگر به دوغ تبدیل میشود. سپس ۶ واحد نیروی کار با صرف یک واحد زمان دوغ را مشک میزنند تا یک واحد دوغ گازدار تولید شود.
تکنیک حداقلکننده هزینه تولید به قیمت نسبی عوامل بستگی دارد. در نرخهای بهره بالا (۱۰۰%