کارکردهای خانواده در جامعه بزرگ - قسمت اول
محسن رنجبر
استیون هورووتیز*<br> مترجم: محسن رنجبر<br>در این نوشته، به انتقادات مطرحشده توسط هاجسون و دیگران، مبنی بر آنکه هایک و دیگر اقتصاددانان مکتب اتریشی نمیتوانند تئوری ای در رابطه با خانواده ارائه دهند، با تحلیل کارکردهای خانواده در جامعه مبتنیبر بازار، پاسخ داده میشود.
استیون هورووتیز*
مترجم: محسن رنجبر
در این نوشته، به انتقادات مطرحشده توسط هاجسون و دیگران، مبنی بر آنکه هایک و دیگر اقتصاددانان مکتب اتریشی نمیتوانند تئوری ای در رابطه با خانواده ارائه دهند، با تحلیل کارکردهای خانواده در جامعه مبتنیبر بازار، پاسخ داده میشود. در این نوشته، به انتقادات مطرحشده توسط هاجسون و دیگران، مبنی بر آنکه هایک و دیگر اقتصاددانان مکتب اتریشی نمیتوانند تئوری ای در رابطه با خانواده ارائه دهند، با تحلیل کارکردهای خانواده در جامعه مبتنیبر بازار، پاسخ داده میشود. خانواده را میتوان به صورت پلی میان آنچه که هایک، «سازمانها» یا نهادهای اجتماعی رودررو و «نظمها» یا نهادهای اجتماعی معمول در جامعه ای بزرگ مینامد، در نظر گرفت. از این رو، نقش اساسی خانواده به مضامین آشنایی هایکی دانش و انگیزهها بازمیگردد. خانواده، به ما کمک میکند تا نقشهای اجتماعی آشکار و ضمنی لازم برای عملکرد در جهان بیرون را بیاموزیم.
خانواده، امکان آموزش این نقشها به ما را دارد، چراکه نزدیکترین افراد به ما که از دانش و انگیزه لازم برای آموزش این نقشها برخوردار هستند، خانواده ما میباشند.
مقدمه:
طی دهه گذشته، شاهد آن بودهایم که افرادی که تحتتاثیر کارهای فردریش آگوست فن هایک قرار داشتهاند، به طور روزافزونی، به نهادهای «جامعه مدنی» توجه کردهاند. موضوعی که طی سالیان دراز، مباحثات اصلی و عمده را به خود اختصاص میداد، به پرسش مربوط به جایگاه بازار در مقابل دولت، مربوط میشد. به نظر میرسد که با ارتقای نقد میزس و هایک بر سوسیالیسم و سقوط عملی تمام اقتصادهای ظاهرا سوسیالیست در دنیا، بازار، به عنوان برنده این تقابل شناخته شده است. با این حال، همانطور که هم منتقدین هایک و هم تا حد کمتری، خود هایکیها خاطرنشان ساختهاند، تمامی نهادهای ممکن اجتماعی، از بازار و دولت نشات نمیگیرند. برای اقتصاددانها بسیار واضح و مبرهن است که نهاد شرکت، به طور مشخص در هیچ یک از ین دو دسته نمیگنجد! با این وجود، علاوهبر شرکتها، نهادهای دیگری نیز از قبیل سازمانهای مذهبی، جوامع کمک های متقابل، سازمانهای غیرانتفاعی و خانوادهها (موضوع این مقاله) وجود دارند که نکته فوق، در رابطه با آنها هم صادق است.
هاجسون (هاجسون، ۱۹۹۹، ص ۸۴)، به این نکته اشاره کرده است که هایک و دیگر متفکرین مکتب اتریش، به طرز ناخوشایندی از مباحث مربوط به خانواده طفره رفتهاند. وی در این ادعای خود که مبتنیبر مشاهده است، تا حدود زیادی درست میگوید، زیرا اگر کسی بخواهد در میان هزاران صفحه از آثار هایک، به دنبال هر گونه اشارهای به خانواده باشد، کاری بیهوده را انجام داده است. همچنین اقتصاددان کنونی مکتب اتریش نیز تقریبا هیچ گاه، خانواده را از دید اقتصادی تحلیل نکردهاند! با این وجود، هاجسون (Hodgson)، از این هم فراتر رفته و براساس تعلق ظاهری هایکیها به «فردگرایی مبتنیبر بازار» ادعا میکند که در چارچوب نظری آنها، هیچ جایی برای نهادهایی مثل خانواده وجود ندارد. وی میگوید: به طور کلی اگر انعقاد قرارداد و دادوستد، بهترین روش برای سازماندهی مسائل باشد، آن گاه بسیاری از کارکردهایی که معمولا به شیوهای دیگر سازماندهی میشوند، باید تجاری گردند... فردگرایی مبتنیبر بازار، تا حدودی بیانگر تجاریسازی جنسیت و الفبای نهاد خانواده است. کسی که با فردگرایی مبتنیبر بازار همخوانی داشته باشد، نمیتواند به «ارزشهای خانواده» پایبند بماند... آنها نمیتوانند به طور همزمان، هم به این امر اعتقاد داشته باشند که بازار بهترین وسیله برای سامان بخشیدن به تمامی فعالیتهای اجتماعی - اقتصادی است، و هم در رابطه با امری دیگر، آن را انکار کنند. در صورتی که این گروه از اقتصاددانها، به ارزشهای خانواده احترام بگذارند، آن گاه باید به محدودیتهای عملی و اخلاقی ضرورتهای بازار و مبادله مادی، اذعان کنند. (هاجسون، ۱۹۹۹، ص ۸۴) از دید هاجسون، هایکیهای راسخ و واقعی کسانی هستند که خانواده را از ذهن خود دور میکنند.
کاری که قرار است این مقاله انجام دهد، آن است که با ارائه تئوری (هایکی) (Hayekian) درباره خانواده، خطاهای تحلیل هاجسون را نشان دهد.
نکته اساسی در این میان آن است که ادعای هاجسون، مبنیبر آنکه هایکی ها معتقدند که «بازار، بهترین شیوه برای سامان بخشیدن به تمامی فعالیتهای اجتماعی - اقتصادی است، کاملا غلط است.»
وی به راحتی تمایزی که هایک، میان نظمها (orders) و سازمانها (organization) قائل میشود و نیز گفتههای وی در «نخوت ویرانگر» (The Fatal Conceit) که میان نظمهای خرد (micro) و کلان (macro) تمییز میدهد، را نادیده میگیرد. هیچ نکتهای در تئوری اجتماعی هایک وجود ندارد که حاکی از آن باشد که نهادهایی مثل خانواده یا شرکتها یا دیگر اجزای جامعه مدنی، با توجه به روند ظاهرا بیرحم و کشنده «فردگرایی بازار» ضروری نیستند. بلکه این قبیل نهادهای غیربازاری، مطابق همان دیدگاهی که خود هاجسون در کتاب فوقالذکرش مطرح میسازد، در هر نظم مطلوبی از جامعه نقشی اساسی و غیرقابل جایگزین ایفا میکنند. در ادامه، سعی میکنم طرحی از کارکردهای خانواده در مفهوم هایکی جامعه بزرگ
(The Great Society) ارائه کنم.
در بخش اول مقاله، تمایز میان نظمهای خرد و کلان یا میان سازمانها و نظمها از دید هایک بیان میشود. در این بخش، در رابطه با این نکته بحث میگردد که میزان ناشناختگی در روابط متقابل اجتماعی، نقشی اساسی در تعیین این که کدام یک از انواع فرآیندهای هماهنگکننده اجتماعی، (که بازار، یکی از آنها است)، در یک شرایط خاص، بهترین عملکرد را خواهند داشت، ایفا میکند. سپس به بررسی تئوریهای موجود در رابطه با کارکردهای خانواده پرداخته و نگاهی به ارتباط آنها در تئوری اجتماعی هایکی میاندازیم.
سپس به بیان یکی از کارکردهای کاملا هایکی خانواده پرداخته خواهد شد که عبارت است از توانایی این نهاد برای آنکه به عنوان پلی میان نظمهای خردوکلان عمل کند. خانواده این کار را با فراهم آوردن فضای حفاظتشدهای انجام میدهد که افراد میتوانند در آن فضا، قواعد هر یک از این نظمها و تفاوتهای میان آنها را یاد گرفته و درونی کنند. در پایان، در رابطه با جایگاهی که تئوری هایکی خانواده میتواند کسب کند، نظراتی ارائه میشود.
نظمهای «خرد» و «کلان»، از دید هایک
هاجسون، به عنوان بخشی از انتقاداتش به «فردگراهای بازاری» که در ابتدای مقاله آمده ادعا میکند که «هایک و فریدمن... از هر گونه اظهارنظر کلی در رابطه با محدودیتهای ترتیبات بازار خودداری میکنند. بازار، برای این دو، الههای ناب است...» (۱۹۹۹، صص ۵-۸۴).
چنین ادعایی در رابطه با کارهای هایک، دقیق نیست. در واقع، هایک، هم به طور صریح و هم به طور ضمنی، در رابطه با محدودیتهای بازار تئوری را ارائه میکند که میتوان از آن، دیدگاههایی را در رابطه با نهادهای غیربازاری، مثل شرکت و خانواده استخراج کرد. دو تمایزی که هایک، در آثار مربوط به دهههای ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ خود ارائه میکند، تمایز میان «سازمانها» و «نظمها» یا میان «cosmos» و «taxis» است. (هایک، ۱۹۷۳)
نظم خود انگیخته جامعه بزرگ («جهان»)، «سازمانهای» بیشماری را در بر میگیرد که همه آنها، ویژگیهای گوناگون مشترکی دارند که مساوی همان ویژگیهای نظم خود انگیخته، در شکل کامل خود نیستند. (این ویژگیها عبارتند از استفاده از سلسله مراتب یا انتخاب جمعی، به جای استفاده از قواعد، وحدت هدفها به جای تنوع آنها، رابطه متقابل رو در رو به جای ناشناختگی». این ویژگیها، ما را به سمت نظریهای در باب محدودیتهای بازار یا در تطابق بیشتر با فهم هایک از مساله، به سمت نظریهای درباره محدودیتهای سازمانها سوق میدهند.
گستردهترین بررسی هایک از نیاز به نهادهای اجتماعی غیربازاری، در سه جلد «قانون، قانوگذاری و آزادی» (LLL) (۱۹۷۳، ۱۹۷۷ و ۱۹۷۹) آمده است. وی در جلد اول، (۱۹۷۳، صص ۳۶ به بعد)، میگوید که نظم در جامعه، دو منبع دارد که عبارتند از: سازمانها (یا آن چه در زبان یونانی، «Taxis» یا «نظمهای ساخته شده» نامیده میشوند) و نظمهای خودانگیخته (یا «cosmos» یا «نظمهای رشد یافته») اگر چه هایک میپذیرد که برخی نهادهای اجتماعی، عناصری از هر دو نوع نظم را در خود دارند، اما یک معیار اساسی و عمده برای تمیز این دو از یکدیگر، درجه سادگی یا پیچیدگی آنهاست. سازمان، ساختارهای نسبتا سادهای هستند و درجه پیچیدگی آنها، به اندازهای است که سازنده نظم، امکان بقا دارد، علاوه بر آن سازمانها را معمولا میتوان از طریق وارسی و کنترل، درک کرد و هدف (اهداف) خاص آنهایی را برآورده میسازند که این سازمانها را به وجود آوردهاند. (همان، ص۳۸)، در مقابل نظمها، قاعده محور بوده و ساختارهای آنها، ممکن است چندان آشکار و مشخص نباشد، به علاوه این نظمها هیچ هدف مشخصی ندارند، بلکه اهداف بیشمار آنهایی که در این نظمها شرکت میکنند را برآورده میسازند. بنابراین هایک، با شروع از این نقطه، درمییابد که بازارها یا دیگر فرآیندههای نظمدهی خود انگیخته، تنها در صورتی مناسب و مطلوب خواهند بود که معیارهای خاصی برآورده شود. در دیگر موارد که این شرایط برقرار نباشد، دیگر اشکال سازمان یا انواع دیگر نهادهای اجتماعی، مناسبتر خواهند بود. هایک، در جای دیگر در LLL، رابطه میان دو نوع مختلف نظم را در بخشی با این عنوان، توضیح میدهد که «نظم خود انگیخته جامعه، متشکل از افراد و سازمانهاست». برخلاف کاریکاتوری که از هایک وجود دارد و مبنی بر آن است که وی اعتقاد دارد «فردگرایی بازاری» تمامی روابط متقابل اجتماعی انسان را تعیین کرده و جهتدهی میکند، این بخش با توضیح این نکته آغاز میشود که چرا برخی کارکردها برای فرآیندهای نظمدهی خود انگیخته مناسب نیستند. او معتقد است که در هر گروهی از انسانها که خیلی کوچک نباشد، همکاری همیشه هم بر مبنای نظم خود انگیخته و هم بر پایه سازماندهی تعمدی خواهد بود. شکی نیست که سازماندهی، پرقدرتترین روش برای هماهنگی موثر برخی کارهاست، زیرا این امر، ما را قادر میسازد که نظم حاصل را با دقت بسیار بیشتری، با خواستههایمان وفق دهیم...(۱۹۷۳،ص۴۶)
سازمانهای بر ساخته شده، برای کارهای محدود و مشخصی که بیشتر اوقات روز ما را به خود اختصاص میدهند، نسبت به نظمهای خود انگیخته ترجیح داده میشوند. علت این امر، دقیقا آن است که در چنین شرایطی، میتوانیم این قبیل سازمانها را به شیوه مطلوب خودمان، شکل دهیم. با این حال، وقتی که هماهنگی فعالیتهای این سازمان های گوناگون، که هر یک اهداف مشخص خودشان را دارند، ضروری میشود، نیروهای نظمدهی خود انگیخته در جامعه، به ایفای نقش میپردازند. از دید هایک جامعه بزرگ، نظمی خود انگیخته است که در نتیجه تعامل دو جانبه این سازمانهای تعمدی به وجود میآید. در این جامعه، هر یک از این سازمانها برنامههای خود را در چارچوب قواعد نظم حقوقی پیگیری میکند. مطلبی دیگر از هایک (۱۹۷۳، ص ۴۶) را در این جا میآورم:
خانواده، مزرعه، کارخانه، شرکت و مجامع دیگر و تمامی نهادهای عمومی از جمله دولت، سازمانهایی هستند که به نوبه خود در یک نظم خودانگیخته جامعتر ادغام شدهاند. باید خاطرنشان ساخت که هایک، خانواده را در صدر فهرست سازمانهایی قرار میدهد که نظم خودانگیخته گستردهتر را تشکیل میدهند.
هایک، بخشی را در یکی از فصول LLL، به «اهمیت مجمعهای داوطلبانه» اختصاص میدهد. وی در آنجا، ادعا میکند که این اعتقاد که «اصول بنیادین جوامع آزاد... ارزش چندانی برای فعالیتهای داوطلبانه در ... گروههای کوچک قائل نیستند»، باوری نادرست است. (۱۹۷۷، ص ۱۵۰) وی در آن شرایط به دنبال استدلال به نفع انجمنها و مجامع غیردولتی است که اهدافی عمومی برای خود در نظر گرفتهاند، (از قبیل بنیادهای خیریه، سازمانهای مذهبی، مجمعهای کمک متقابل و ...) و درباره خانوادهها و شرکتها بحث نمیکند. با این حال، این نکته که وی درک خود از نهادهای مطلوب در جامعه آزاد را به فراتر از درکش از بازار و دولت گسترش میدهد، نکته مهمی است. وی معتقد است که این نکته که میتوان تعداد و تنوع نهادهای داوطلبانه را به دلایل مختلفی نسبت داد، تا حدودی به این امر بازمیگردد که جامعه بزرگ، خود به صورت خودانگیخته نظام پیدا میکند. عاملی که ما را قادر میسازد این قبیل مجامع را برای نیل به اهدافی خاص ایجاد کنیم، ثروتی است که نظم خودانگیخته بازار تولید میکند.
در جوامعی که از رفاه کمتری برخوردارند، افراد برای آنکه در سازمانهایی گردهم آیند که به «تجملاتی» «مثل هنر، علم یا علایق مشترک آنها میپردازند، به وقت و ثروت بسیار کمتری نیاز دارند.»
در این تحلیل، تئوری محدودیتهای بازار، نهفته است. از دید هایک، کارهایی که پیچیدگی اندکی داشته و هدفی دارند که به وضوح مشخص شده و بر سر آن، توافق به عمل آمده است، غالبا به بهترین شکلی توسط سازمانهای بر ساخته شده انجام میگیرند. این قبیل سازمانها، بر پایه اصولی عمل خواهند کرد که با اصول مربوط به نظم خودانگیخته بازار، تفاوت دارند. «فرهنگ» سازمانهای برساخته که بر پایه سلسلهمراتب و دستورات (یا اشکال گوناگونی از تصمیم جمعی) قرار دارند و همکاری غیربرنامهریزی شده از طریق پذیرش متقابل قواعد، مبنای کار آنها نیست، با فرهنگ بازار تفاوت خواهد داشت. مهمتر از آن، این است که هایک در کارهای بعدی خود، این نکته را تصدیق کرد که اجازه دادن به بازار برای تصرف فضاهای خصوصی سازمانهای داوطلبانه، آنها را به راحتی به نابودی خواهد کشاند. این گفته، همانند مطلبی است که در رابطه با سوسیالیسم گفته بود. وی در آن جا ادعا کرده بود که تلاش برای تبدیل نظم خود انگیخته بازار، به یک سازمان بزرگ برساخته، آن را نابود خواهد کرد. اگر قواعد تعدیلنشده و کنترل نشده سازمانهای کوچک (یعنی گروه کوچک موسیقی یا سربازان یا مثلا خانوادههایمان) را برای سازمانهای بزرگ (تمدن بزرگ خود) به کار ببریم، یعنی اگر همان کاری را انجام دهیم که غرایز و امیال عاطفی مان، غالبا ما را بر آن میدارند که به انجام آنها علاقهمند باشیم، آن گاه این سازمان بزرگ را به نابودی خواهیم کشاند. با این حال، در صورتی که همیشه قواعد نظم گستردهتر را در گروههای خصوصی و کوچکترمان به کار گیریم نیز آنها را برای همیشه سرکوب خواهیم نمود. بنابراین باید یاد بگیریم که همزمان، در دو نوع دنیا زندگی کنیم. (هایک، ۱۹۸۸، ص ۱۸).
بنابراین از دیدگاه هایک، بازار، محدودیتهای خاص خود را دارد. گسترش «فردگرایی مبتنیبر بازار»، به درون شرکت، خانواده یا هر گروه داوطلبانه و کوچک و خصوصی دیگری، موجب نابودی تمام عیار آنها خواهد شد. هیچ چیزی در نظریه اجتماعی هایک یا در دفاع گستردهتر وی از بازار وجود ندارد که ما را متقاعد سازد که نهادهایی مثل خانواده را باید دوباره، طبق اصول «بازار» سازماندهی کرد یا ما را مجاب کند که پذیرش اعتبار و ارزش این گونه نهادها، به نوعی تعهد افراد به بازار را تشکیل میدهد. دفاعی که هایک از بازار به عمل میآورد، یک دفاع کلی و همهجانبه نیست، بلکه او در دفاع خود، ضرورت وجود بازار را، برای عملی شدن کارهایی که مناسب آنها است، مورد تایید قرار میدهد.
آنچه در ایجاد تمایز میان نظم خرد و کلان نقشی اساسی دارد، درجه ناشناختگی (anonymity) در میان کنشگران است. در صورتی که افراد، تماس رو در روی قابلملاحظهای داشته و از آنچه که ممکن است هر یک بدانند یا ترجیح دهند، آگاهی داشته باشند، آن گاه خلق سازمانهای «تعمدی» و با قصد قبلی، مثل شرکتها یا خانوادهها، بسیار راحتتر است. یگانگی هدفها و نظارتها یا ساختار همیاری تعمدی (در مقابل ساختار قاعدهمحور) که غالبا از ویژگیهای این گونه سازمانها است، تنها در صورتی عملی خواهد شد که میزان شناخت افراد از یکدیگر، بالا باشد. همچنین به همین دلیل است که بسیاری از سازمانها، حول سیستمهای اعتقادی یا وجوهی از هویت افراد بنا میشوند که اهداف مشترک سازمان را آشکارتر ساخته و توافق روی آنها را آسانتر میکند. کلیساها، یا سازمانهای خدماتی قومیت محور، مثالهایی از این قبیل سازمانها هستند.
در مقابل، بازار، فرآیندی از تعامل ناشناخته است. شناخت ما از «دیگرانی» که با آنها ارتباط برقرار میکنیم، آن قدر عمیق نیست که هنگامی که در تلاش هستیم آنها را وادار به انجام کاری کنیم که شاید مطلوب ما باشد، بتوانیم خواهان احساسات عاطفی شدید آنها نسبت به خود نیز باشیم یا انتظار داشته باشیم که از ما شناخت داشته باشند. همان طور که اسمیت (۱۹۷۶)۱۷۷۶، (ص ۱۸) میگوید، ما باید بر «خویشتن دوستی» (self - love) آنها تکیه کرده و آنها را از طریق مبادله، به همکاری واداریم. قواعد بازار و دیگر نهادهایی که آن را تشکیل میدهند، افراد را قادر میسازند که بدون نیاز به دانستن جزئیات بسیار زیاد درباره یکدیگر، با هم مبادله کرده و همکاری نمایند. بازار، به لحاظ ناشناختگی که به همراه دارد، بیرحم و بیگذشت است، چراکه تنها به واسطه سودوزیان قضاوت میکند. بازار، برخلاف خانواده یا بسیاری از نهادهای اجتماعی دیگر (از جمله تا حدودی شرکتها) نمیتواند برحسب شایستگیها، به هر معنایی، پاداش دهد. این امر، بازار را به نهادی تبدیل میکند که قواعدی را به وجود میآورد که اگرچه به طور کلی تمایل آنها به سوی بهبود جامعه است، اما نمیتوانند به اثراتشان بر افراد خاص، هیچ توجهی مبذول دارند.
به عنوان مثال، در مجموعه خصوصیتر و کوچکتر بازار، میتوانیم تمرکز خود را دقیقا به افراد معطوف کنیم، زیرا تعاملهای ما، خصوصی بوده و بر مبنای همکاریهای ناخواسته اجتماعی که در اثر مبادلات منفعت محور به وجود میآیند، نیستند، بلکه به طور آرمانی، بر پایه رفتار همکاری تعمدی قرار دارند که به واسطه آن رابطه صمیمانه، امکانپذیر میشود. این روابط نزدیک، خانواده را به محل ایدهآلی برای تمرکز برای بهبود مهارتهای خاص فردی و عادات فکری تبدیل میکند، هم به این خاطر که کنشگران در خانواده، برای عملی ساختن این گونه بهبودی دانش لازم را دارا هستند و هم به این دلیل که سیستم انگیزش و تنبیه مرتبط با این قبیل یادگیری میتواند به گونهای شخصی شده، توسط خود خانواده ساخته شود. ناشناختگی بازار، از این گونه ترتیبات برای کل جامعه، ممانعت به عمل میآورد، و همانطور که در ادامه توضیح خواهم داد، دیگر نهادهای اجتماعی غیربازاری، نخواهند توانست تواناییهای منحصر به فرد خانواده را بازسازی کنند.
تئوریهای موجود درباره کارکردهای خانواده
رشتههای علمی گوناگونی وجود دارند که در رابطه با این که خانواده، چه نوع کارکردهایی را در مقام یک نهاد اجتماعی ایفا میکند، حرفهای زیادی برای گفتن دارند. شاید بتوان گفت که جامعهشناسها، روانشناسها و اقتصاددانها، بیشترین مطالب را برای گفتن در اینباره داشتهاند. بنابراین مناسب است که برای ایجاد پایه و بنیانی برای آنچه که میتواند نقش منحصر به فرد سیستم هایک باشد، دیدگاههای وی را بررسی کنیم. مشخص است که منظور من از استفاده از واژه «کارکردها» این نیست که خانواده، به عنوان یک نهاد اجتماعی، محصول طراحی حساب شده انسان بوده است که مجموعه کارکردهای خاصی را در ذهن داشته است، بلکه استفاده از این واژه، در اینجا یک استعاره است و درک مناسب از آن، درکی تکاملی است. نهاد خانواده، به این دلیل بقا یافته است که منافع اجتماعی را فراهم آورده است که از آزمایشهای تکاملی اجتماعی و بیولوژیکی با موفقیت عبور کردهاند. خانواده، مثل دیگر نهادهای اجتماعی، به این دلیل زنده مانده است که برخی از مشکلاتی که کنشگران انسانی با آن روبهرو شدهاند، را به خوبی حل کرده است. تحلیل «کارکردهای» خانواده در ادامه را باید در چنین متنی درک نمود. به علاوه، منظور از استفاده از کلمه «خانواده» در این مقاله، آن است که دامنه وسیعی از اشکال مختلف خانواده، از خانوادههای متشکل از دو والد گرفته تا خانوادههای تکوالدی، همجنسگرا و خانوادههای دارای ناپدری را در بر بگیرد.
براساس تستهای استاندارد در جامعهشناسی، خانوادهها حداقل سه کارکرد اساسی را ایفا میکنند: تمایلات جنسی را کنترل میکنند، تولید مثل را امکانپذیر میسازند و مکانی برای انطباق اولیه با جامعه هستند. روابط خانوادگی، تعیینکننده شریک جنسی مجاز افراد هستند.
مرز خانواده تعیین میکند که برقراری اینگونه روابط، با چه کسی مجاز است. در دوران بدوی، تابوی زنای با محارم، به وضوح کارکردی را در رابطه با جلوگیری از ازدواجهای درون خانوادگی که از لحاظ ژنتیکی خطرناک هستند، ایفا میکرد، اگرچه این امر در شرایطی صورت میپذیرفت که هیچ گونه دانش علمی در این زمینه وجود نداشت. ممکن است با توجه به علم مدرن پزشکی، چنین مسائلی دیگر مهم نباشند، اما تابوی زنای با محارم، اهداف دیگری را برآورده میسازد. طبیعت روابط خانوادگی، از جمله پیوستگیهای عاطفی و ملاحظات مربوط به قدرت، نسبت به روابط جنسی بسیار متفاوت است، و از میان رفتن مرزهای میان این دو نوع رابطه، با ایجاد تداخلهای جدی در نقشها، هر دوی اینها، به ویژه خانواده را تضعیف خواهد کرد. صدمات روانی و امکان سوءاستفاده جسمی که روابط نامشروع با محارم حتی در میان بزرگسالان را به همراه خواهد داشت، بیانکننده آن هستند که این کارکرد خانواده، نقشی مداوم خواهد داشت.
یکی دیگر از کارکردهای جامعهشناختی خانواده، تسهیل فرآیند تولید مثل است. مشخص است برای آن که یک نوزاد ناتوان بتواند به حیات خود ادامه دهد، به نوعی تضمین حمایت جسمی و عاطفی نیاز دارد. همچنین، در برخی موارد، مادر باردار نیز در صورت بروز مشکل، نیاز دارد که دیگران به او کمک کنند. این ناتوانی عملی نوزاد انسان، یکی از مواردی است که توضیح میدهد که خانوادهها چه کاری را انجام میدهند. نهاد ازدواج، از دیدگاه تکاملی، به صورت یک مبادله منفعتآور دوجانبه میان زن و مرد است که در آن، برای زن این اطمینان فراهم میآید که جنس مذکر، او را همراهی و حمایت خواهد کرد تا فرزندان را به دنیا آورده و آنها را بزرگ کند و برای مرد نیز این اطمینان فراهم میآید که فرزندانش، چه کسانی هستند، همچنین مرد در مقابل منحصربهفرد بودن جنسی زن، از لحاظ جنسی به وی وفادار خواهند ماند. این تمهیدات، استراتژی تکاملی موفقیتآمیزی برای اطمینان از این نکته است که از فرزندان، مراقبت به عمل آمده و آنها به حیات خود ادامه خواهند داد.
اگر توجه داشته باشیم که نه تنها کودکان به مراقبت مستقیم اعضای خانواده خود نیاز دارند، بلکه عضو یا اعضای خانواده که به مراقبت از این نوزاد میپردازند به همراه خود آن نوزاد، به منابع حداقلی مثل غذا، پوشاک و مسکن نیاز دارند تا بتوانند به زندگی خود ادامه دهند، آن گاه این نکته واضحتر خواهد شد. در اختیار داشتن مقادیر قابلاتکایی از این قبیل منابع، بیانکننده دلیلی دیگر برای نهادینه شدن خانواده است. پرورش و بزرگ کردن فرزندان، با تمام اهمیت و وزن تکاملی که در خود دارد، به منبعی از «درآمد» یا منابعی خارج از خانواده نیاز دارد که به اندازه کار درون خانواده، مولد بوده و بهرهوری داشته باشد. این امر، کاملا حاکی از آن است که بهترین مراقبت از کودکان، در ترتیبات و آرایشهای نهادی از قبیل خانواده صورت خواهد گرفت که چند فرد بزرگسال در آنها وجود داشته باشند. آن گروههای اجتماعی که بتوانند تمهیداتی پایدار و مکرر را برای خلق، مراقبت و پرورش کودکان فراهم آورند، مطمئنا نسبت به دیگر گروهها، مزیتهای بیولوژیکی یا اجتماعی خواهند داشت. این گونه «ترتیبات»، شروع تقسیم کار در خانواده هستند.
جامعهشناسها، همچنین خانواده را به عنوان مکانی برای سازگاری اولیه کودکان با جامعه میدانند. به این معنا که خانواده، مکانی است که کودکان در آن، تعامل با افراد دیگر را آموخته و هنجارهای رسمی و غیررسمی روابط اجتماعی را یاد میگیرند. تمامی جوامعی که میخواهند بقا داشته باشند، باید چنین مکانی را برای بچهها فراهم آورند. همچنین، تحلیل قابلقبول و معناداری وجود دارد، مبنیبر آنکه خانواده، با توجه به روابط عاطفی درون آن و طبیعت آن به عنوان یک نهاد جاری و در حال جریان، این کارکرد را به نحو بسیار خوبی اجرا خواهد کرد. این کارکرد خاص خانواده، به همراه توانایی آن برای برآورده ساختن نیازهای فیزیکی فرزندان است که باید در طرحریزی دیدگاه هایکی خود، به آن توجه داشته باشیم.
از دید روانشناسان، کارکردهای خانواده، ارتباط کمتری با آنچه که این نهاد برای کل جامعه ایفا میکند، دارد، بلکه بیشتر با آنچه که در رابطه با رشد و پیشرفت افراد انجام میدهد، مرتبط است. خانوادهها، بهویژه رابطه میان کودکان و مراقبان اصلی آنها، هم کودکان و هم بزرگسالها را قادر میسازند که مشخصههای روانشناختی لازم برای ایمنسازی پیوندها را در خود بهبود بخشند. (هارتاپ، ۱۹۸۹؛ باولبی، ۱۹۷۳) این اتصال میتواند هم در روابط کودک مراقب بروز یابد و هم میتواند در روابط عاطفی و احساسی که خانوادهها را در بر میگیرد، ظاهر شود. واضح است که هر دوی این نوع روابط، برای درک کارکردهایی که خانوادهها عملی میکنند، مناسب هستند.
نوزادان حیوانات، از جمله انسان، در اوایل دوران زندگی خود به دنبال نزدیکی فیزیکی با شیئی میگردند که ویژگیهای حسی خاصی داشته باشد، و با یافتن این شیء به سرعت ترجیح قوی خود نسبت به آن را نشان میدهند. (باولبی، ۱۹۷۳، ص۴۲). در رابطه با انسانها، این ارتباط معمولا با مراقب اصلی کودک و کسی که از وی نگهداری میکند، برقرار میشود. نکته اساسی در سلامت روان شناختی کودک، این است که چنین پیوندی برقرار شده و این پیوند، مطمئن و ایمن باشد. کودکان به «پایه ایمنی» که با اتصال به یک مراقب برای آنها به وجود میآید، نیاز دارند. کودکان ۱۲ تا ۲۴ماهه، در صورت ایمن بودن پیوندهای اتصالیشان، رفتاری از خود بروز میدهند که به عنوان «جستوجوی نزدیکی» شناخته میشود. وقتی که چنین پیوندهایی با یک فرد که از کودک مراقبت میکند، برقرار میشود، آنگاه در صورتی که کودک تحت فشار قرار داشته باشد، به آن فرد نزدیکتر خواهد شد و اگر تنها بماند، گریه خواهد کرد یا به هر شکل دیگری به طور مشخص، نگران و ناراحت خواهد شد. حتی در صورتی که کودک با فرد بزرگسال دیگری غیر از فرد مراقب تنها بماند، دقیقا همان رفتار و همان راحتی که در نزدیکی با فرد مراقب بروز خواهد داد را تکرار نخواهد کرد. وقتی که دوباره به فرد مراقب برسد معمولا بلافاصله به دنبال حضور و توجه آن فرد خواهد بود.
پیوندهای اتصالی ایمن، دو هدف را برآورده میسازند. اولا شرایطی را برای یادگیری و کاوش به وجود میآورند. کودکانی که در پیوندهای اتصالی خود احساس امنیت میکنند، نسبت به آنهایی که از چنین پیوندهایی برخوردار نیستند، با احتمال بیشتری محیط ناآشنای اطراف خود را بررسی خواهد کرد یا به روشهایی بازی خواهند کرد که خود آگاهی کمتری نسبت به آنها داشته و پایان معلومی برای آنها ندارد. این که آنها بدانند که در صورت لزوم میتوانند به فرد مراقب بازگردند، حتی در صورتی که این نیاز هرگز در عمل بروز نیابد، سبب میشود که پایه اطمینانی برای آنها به وجود آید که با استفاده از آن بتوانند به بررسی تازهها و ناشناختهها بپردازند. (باولبی، ۱۹۷۳، صص ۴۵-۴۴) با رشد کودکان، نیاز به نزدیکی به این اتصال به شدت انتزاعیتر میشود. آنها لزوما به نزدیکی و ارتباط فیزیکی نیاز ندارند، بلکه تنها نیاز دارند که بدانند فرد مراقب به عنوان مثال، بالاخره از ماموریت باز خواهد گشت. کودک، شروع به درک این مطلب میکند که تنها به این خاطر که فرد مراقب را نمیبیند، به این معنا نیست که او برای همیشه رفته است. این ارتباط امن، به عنوان مبنایی برای انواع پیچیدهتر آموزش در سالهای پیش از مدرسه عمل میکند، به گونهای که والدین میتوانند به فرزندانشان اجازه دهند که میزان فزایندهای از استقلال را در انجام کارهای پیچیدهتر خود، تجربه کنند. نقطه پایانی این فرآیند، شیوهای است که در آن، حتی افراد بزرگسال نیز حس میکنند که به امنیت برگشتن به خانه والدینشان، مثلا در طول تعطیلات نیاز دارند و به سمت این حس کشیده میشوند. کشش پیوندهای اتصالی، سبب میشود که کودکان بتوانند رشد یافته و به افراد بزرگسال مستقلی تبدیل شوند که در هر صورت، به این شیوهها، همچنان به والدین خود پایبند بمانند.
پیوندهای اتصالی میان والدین و کودکان، همچنین به عنوان مدلی برای خلق روابط اتصالی با همنوعان، در طول زندگی فرد عمل میکنند. (هارتاپ، ۱۹۸۹، ص ۱۲۳) روابط بعدی ما با بزرگسالان دیگر، به همان شیوهای که روابط اتصالیمان با والدین تکامل یافته، مدلسازی میشوند. (باولبی، ۱۹۷۳، ص ۴۳). افراد سالم از لحاظ روانشناختی، کسانی هستند که به طور ایمن با دیگران اتصال بیابند. خانواده، منبعی مهم است که قابلیت برقراری این گونه روابط را هم برای کودکان و هم در آینده برای بزرگسالها فراهم میآورد. باید به این نکته اشاره کرد که اتصال، یک پدیده یک طرفه و غیر جهتدار نیست. این رابطه، همانند «استقلال» نیست. مشخصه اتصال، رابطه متقابلی است که با آن، این ارتباطات را، با افرادی که چیزی به ما برمیگردانند، ایجاد کرده و آنها را حفظ میکنیم. به عنوان مثال، هر دو طرفی که در یک رابطه عاطفی شریکند، از این ارتباط اتصالی سود میبرند. والدین و کودک هم به همین گونه هستند.
ادامه در خبر بعدی ( قسمت دوم)