دوران مشقت
مجید روئین پرویزی<br>«چیزی که من میخواهم واقعیات است... در زندگی تنها واقعیات ارزش دارند.»<br>
مجید روئین پرویزی
«چیزی که من میخواهم واقعیات است... در زندگی تنها واقعیات ارزش دارند.»
ابتدا قصد داشتم عنوان این مطلب را بگذارم «ضد اقتصاد»؛ کاری که هرچند احتمالا دیکنز را خوشحال میکرد ولی خوشبختانه بهخاطر حفظ پیوستگی مطالب هم که شده، در آخرین لحظه از آن صرفنظر کردم. با این وجود لازم است که بگویم این لفظ بهترین عنوان برای توضیح دهمین رمان دیکنز، یعنی دوران مشقت است. در این کتاب او آنچنان به سیم آخر زده و چنان تمامی اندیشههای بنیانگذاران علم اقتصاد را به چالش میکشد که تا به آخر خواندن رمانش برای هر اقتصادخواندهای جز با مصرف چند قرص دیازپام میسر نیست (البته برای خود من چندان مشکلی ایجاد نکرد چون درسهای اقتصادم را خوب نخواندهام!). این داستان زمانی نوشته شده کهاندیشههای مطلوبیت گرایانی چون بنتام و میل نفوذ فراوان داشت؛ و از قضا دیکنز از فلسفه آنها بسیار منزجر بود. او معتقد بود که نتیجه عملی اجرای چنین فلسفهای در جامعه چیزی جز فلاکت نیست و وقتی که میدید این رویکرد در کنار آموزههای لسه فر در نظام آموزشی به کودکان آموزش داده میشود و در کارخانهها به اجرا گذاشته میشود، آن طور که در نامهای خطاب به یکی از دوستانش نوشته بود، «خونش به جوش» میآمد. او به عنوان یک فعال و منتقد اجتماعی، از شرایط کار در کارخانهها ناراضی بود، از دروغهایی که با آمار گفته میشد خشمگین بود و از همه بالاتر (شاید به سبب پیشهاش) از تاکید بیش از حدی که در نظام آموزشی کودکان بر واقعیات و امور عینی، به بهای قربانی شدن تخیل و حس خیالپردازی آنها میشد، به ستوه آمده بود.
حال فرض کنید که شما دیکنز باشید و این همه حرف و نکته هم برای گفتن داشته باشید، چطور میتوانید همه آنها را در یک کتاب ۳۰۰ صفحهای بگنجانید؟ ترفندی که دیکنز برای این کار اندیشید، بسیار هوشمندانه بود: او به جای آنکه یک ماجرای اصلی را در طرح داستان خود برجسته کند که سایر وقایع حول آن میگردند، هر یک از شخصیتهایش را سمبل جنبهای از انتقاداتش کرد تا با نمایش سیر تحول آنها هم داستانش را پیش ببرد و هم با سرنوشت آنها دیدگاههای اجتماعیاش را مطرح کند. ما هم که احتمالا باهوشتر از دیکنز نیستیم، برای اینکه بتوانیم آن حجم عظیم دیدگاههای گوناگون را در قامت نحیف این ستون بگنجانیم، همین ترفند را به کار میگیریم و با معرفی پس زمینه و تحول چند شخصیت مرکزی داستان میکوشیم آنچه را گفتنی است، بگوییم:
-توماس گردگریند: به عنوان بنیانگذار نظام آموزشی دهکده «کوک تاون»، سمبل تئوریپردازان مطلوبیت گرا است. در آموزش بچهها، همانطور که از نقل قول ابتدای این مطلب هم پیداست، به چیزی جز منطق عقلایی، واقعیات و عینیتها اهمیت نمیدهد و تصور و خیالپردازی را «مزخرفاتی مزاحم» میداند. تصادفی نیست اگر که دو تن از فرزندان او آداماسمیت و مالتوس نام دارند.
-باندربی: به عبارتی مجری تمام آن چیزهایی است که گردگریند در تئوری ازشان دفاع میکند: عقلانیت محاسبهگرانه، پیگیری نفع شخصی، توجه و تاکید بر آمار و ارقام و میل سیرنشدنی به پیشرفت مادی. باندربی به نوعی تصویر تمام و کمال همان کارخانهدار بیرحم و پول پرست و فخرفروشی است که به عنوان سمبل سرمایهداران فاسد در رمانهای دیکنز و پیروان بعدی او نمونههایش را کم ندیدهایم.
-لوئیزا: دختر بزرگ گردگریند است که دیکنز در واقع از طریق او میخواسته نگرانیهایش از پیامدهای نظام آموزشی حاکم را به تصویر بکشد. او شخصیتی است که عواطف در آن کشته شده، نمیتواند احساس کند، تفکرش خشک و منطقی است و محاسبهگری به ناخودآگاهاش راه یافته. این گمانه که وجود لوئیزا طعنهای است به شخصیت جان استوارت میل آنجا به یقین بدل میشود که در عنفوان جوانی دچار فروپاشی عصبی شده و از آموزش خشک و بیروح پدرش گلایه میکند. (درست همانطور که میل در دهه سوم عمرش دچار اختلال عصبی شد و پدرش را به خاطر آموزش صرف منطق، ریاضیات، و تحلیل و آمار به او، مسوول از بین رفتن ظرفیت عاطفیاش دانست.)
در مقابل اینها، دو شخصیتی قرار دارند که به روشنی نمونههای مورد تایید دیکنز هستند:
- سیسی: دختر مهربان و خون گرمی که به هرکجا میرود با خود شادمانی و زندگی میبرد، حتی اگر آنجا خانه گردگریندها باشد. او سمبل خیال بافی و نقش نجات بخش تخیل در زندگی است. نشانهای از اینکه هیچ گاه با واقعیات صرف نمیتوان تمام حقیقت را شناخت.
-استفان بلکپول: کارگر معدن پیر و صاف و صادقی که بدونشک، از هر نظر، نقطه مقابل باندربی است. تفاوت ویژگیهای او و باندربی نمایانگر همان تضاد معروف اخلاقیات کارگر و کارفرما است که از دغدغههای همیشگی دیکنز بوده و در اینجا هم به چشم میخورد.
حال آن انتقاداتی را که در ابتدای مطلب مطرح کردیم، به خاطر بیاورید، و روحیات خاص دیکنز را هم به آن بیفزایید تا معلوم شود در انتهای رمان هریک از این شخصیتها چه وضع و حالی پیدا خواهند کرد. گردگریند به تمام تفکرات خودش شک میکند و میفهمد که حقایقی ورای عینیات و دلایلی ورای نفع شخصی، در زندگی وجود دارند. باندربی که لاف ثروت و خودساخته بودنش را میزد، رسوا میشود و برتریاش بر دیگران زیر سوال میرود. لوئیزا تا آخر عمر چوب انتخابهای کاسبکارانهاش را میخورد. استفان پیر پس از آنکه عمری با مشکلات فراوان دست و پنجه نرم میکند، دست آخر به ناحق از کار اخراج میشود و در اثر سقوط در معدن جان میبازد و سیسی، تنها شخصیتی است که عاقبت به خیر میشود، و تخیل و شور زندگیاش سرانجام او را به رستگاری میرساند.
کنایه اینجا است که خود دیکنز دلیل آغاز نگارش این رمان را بیپولی و تلاش برای افزایش فروش مجلهاش عنوان کرده و چشم امیدش به این بوده که با استقبال مردم از رمان لااقل حساب دخل و خرجش جور بشود. این هم از آن طنزهای روزگار است!