تصمیمگیری برای اینکه چگونه تصمیم بگیریم
مترجمان: نفیسه طلوع و امید شکیبا<br> منبع: نشریه SEED مارس ۲۰۰۹<br>یونا لهرر (Jonah Lehrer)، نوری بر جعبه سیاه تصمیمگیری میتاباند، دردسرهایی که عامل قطعیت بهوجود میآورد را توضیح میدهد و چالشهای گوش فرا دادن به ندای مغز را به بحث میگذارد.<br>
مترجمان: نفیسه طلوع و امید شکیبا
منبع: نشریه SEED مارس ۲۰۰۹
یونا لهرر (Jonah Lehrer)، نوری بر جعبه سیاه تصمیمگیری میتاباند، دردسرهایی که عامل قطعیت بهوجود میآورد را توضیح میدهد و چالشهای گوش فرا دادن به ندای مغز را به بحث میگذارد.
همه اینها با چاشت روزانه شروع شد. یونا لهرر، یک بار دیگر خود را ایستاده در راهروی بین قفسههای سوپرمارکت دید و با افکاری از اینکه کدام نوع غذای صبحانه کیفیت بهتری دارد، گیج شده بود: آجیل عسلی یا کیک سیب دارچینی. او میگوید: «این کار واقعا اتلاف وقت شرمآوری بود و در عین حال هر دفعه این اتفاق برایم تکرار میشد.» لهرر تصمیم گرفت که بفهمد هنگام اندیشیدن و مداقه کردن درباره چنین موضوعاتی، چه فعلوانفعالاتی در درون مغزش میگذرد و کنجکاوی وی فراتر از انتخاب نوع چاشت پیش رفت. چگونه مغز انسان انتخاب خانه برای خرید را پردازش میکند؟ یا هنگام انتخاب سهام چگونه تصمیم میگیرد؟ یا تصمیمهای بسیار دقیقی که به مرگ و زندگی مربوط است؟ این پرسشها، نویسنده را در مسیری از ریشههای معرفت شناختی تفکر هدایتشده با منطق در برابر احساسات سوق داد با بهرهگیری از ابزارهای علم عصبشناسی عصر جدید برای نگاه به درون مغز و مشاهده اینکه واقعا مغز چگونه میاندیشد. نتایج پژوهش را در دومین کتاب خود به نام «چگونه تصمیم میگیریم: بررسی واقعی از ظرفیت مغز برای تصمیمگیری» آورده است. لهرر در کتابش نشان میدهد چگونه تصمیمات متفاوت نیازمند ابزارهای ذهنی متفاوت است؛ اینکه تفکر منطقی همیشه راهحل نیست و درک اینکه چگونه مغزمان اطلاعات را پردازش میکند، باعث میشود تا هزاران انتخاب و تصمیم کوچک و بزرگی را که هر روز میگیریم، بهبود بخشد.
لهرر که ویراستار پاره وقت نشریه SEED است با گِرِگ بوستید، سرویراستار نشریه درباره مهارتهای تصمیمگیری خلبانان و رهبران جهانی، مشکل با قطعیت تصمیم گرفتن و بهترین روش از پس یک مصاحبه برآمدن به گفتوگو پرداخت.
بوستید: در کتاب «چگونه تصمیم میگیریم» مفصل درباره خلبانان صحبت کردید. در طول تحقیقتان برای اینکه تصمیمگیری بحرانی تحتفشار را درک کنید، با شبیهسازهای پرواز کار کردید.
یونا لهرر: بله، آنها به طور باورنکردنی واقعی بودند و من وقتم را با خلبانان گذراندم که تلاش میکردم درک کنم آنها چگونه فکر میکنند.
بوستید: خوب، بیایید در مورد یک حادثه واقعی که نه خیلی دور از اینجا رخ داد، صحبت کنیم. چطور چلسی سلونبرگ، خلبان شرکت هواپیمایی آمریکا که چند ماه پیش روی هودسون فرود آمد، مسیرش را به سمت رودخانه تغییر داد تا فرودی اضطراری بیعیب و بدون یک نفر کشته داشته باشد.
یونا لهرر: پرسش خوبی است. نخستین چیزی که به کمک کاپیتان سولنبرگ آمد، تمرین کردن وضعیتهای بسیار مشابه در شبیهسازهای پرواز بود. آنها در مدرسه پرواز، تمام این سناریوهای ترسناک را تمرین میکنند. در بخشی از تمرینات، یاد میگیرند چگونه روی آب فرود واقعی داشته باشند یا اینکه چطور از نظر تکنیکی، هواپیمای جتی را در جزیرهای پر از آسمانخراشها هدایت کنند. آنها همچنین چیزهایی مهمتر را در شبیهسازهای پرواز یاد میگیرند: اینکه چگونه در موقعیتهای تحتفشار فکر کنند و چگونه هنگام ترس تصمیم بگیرند. چیزی که او آموخته بود این بود که چطور ذهن عاطفیاش را کنترل نموده و خونسرد باشد؛ اگرچه که خیلی ترسیده باشد. این یک مهارت بسیار حیاتی است که خلبانان را کارآزموده کرده و همه ما میتوانیم از آنان یاد بگیریم. البته این امری است که نیاز به تمرین و کار سخت داشته تا یاد بگیریم چطور این عواطف منفی بسیار قدرتمند را کنترل کنیم.
بوستید: آیا این نمونهای از آن چیزی است که شما کنکاش و بررسی عقلانی یا استعداد غریزی عاطفی توصیف میکنید.
یونا لهرر: در بیشتر موارد، حس غریزی خلبانها پیروی کردن از توصیههای برج کنترل ترافیک هوایی است. اما آنها به خلبان گفته بودند به فرودگاه تتربورو در نیوجرسی ادامه مسیر دهد. بنابراین او واقعا برخلاف میل غریزه طبیعیاش رفتار کرد. من فکر میکنم اگر سعی میکردید این تصمیم خلبان را با مدار مشخصی از مغز وی ترسیم کنیم، چیزی را که خواهید دید بخش جلویی قشر مخ سولنبرگ است که چشمک میزند همان طور که او تلاش میکند تا فعالیتهای بسیار هیجانزدهای که در ساختار بادامی شکلش رخ میدهد خنثی سازد. این به نکته مهمتری برمیگردد که خلبانان واقعا سیستم را مجهز کردند: در ابتدا آنها یاد گرفتند چگونه تصمیم بگیرند چرا که آن را تمرین کردند و همچنین آنها سیستمهایی مانند خلبان اتوماتیک را توسعه دادند، تمام سیستمهای کامپیوتری در کابین خلبان که به آنها کمک میکند تا محدودیتهای درونی مغز آدمی را جبران کند. به همین دلیل شاید به نظر غیرعادی و عجیب میرسد، که امنترین مکان، حضور در سفر هوایی در ارتفاع ۳۰۰۰۰ فوتی با سرعت ۵۰۰ مایل در ساعت است.
بوستید: آیا تصمیمات عظیم متوالی همیشه باید به طور منطقی بررسی شوند؟
یونا لهرر: نه. تحقیقات نشان میدهد که تصمیمات پیچیده، تصمیماتی که مستلزم داشتن بسیاری اطلاعات است عمدتا از پردازش کردن احساسی ضمیر ناخودآگاه منتفع میشوند. ضمیر خودآگاه تنها میتواند مقدار بسیار محدودی از اطلاعات را در یک زمان - ۷رقمی، به اضافه یا منهای دو - کنترل کنند. به هر حال، به طور ناخودآگاه شما میتوانید بسیاری از اطلاعات را پردازش کنید. اینها تصمیمات دشواری هستند؛ مانند انتخاب ماشین، یا آپارتمان یا یک کاناپه چرمی که اغلب نیازمند درجاتی از خاموش کردن مغز منطقی است.
بوستید: پس این احتمال هست که یک موقعیت را بیش از حد لازم تجزیه و تحلیل کنیم؟
یونا لهرر: قطعا همینطور است. من در کتابم به یک بررسی درباره مربای توتفرنگی اشاره کردم، در شرایطی که آدمها مقدار بیشتری به این فکر میکنند که کدام مربا را بیشتر ترجیح میدهند از میزان دقت ترجیحاتشان کاسته میشود؛ بنابراین آنها واقعا از یافتن مربای توتفرنگی با بهترین مزه دورتر میافتند. من فکر میکنم مانند این شرایط برای بسیاری از ما در همه وقت رخ میدهد. بنابراین قطعا چیزهایی هست که باید از آن آگاهی داشته باشیم. به عنوان مثال، من هنگام خرید در مغازه خواربارفروشی، دلایل زیادی را برای خودم سر هم کردم که چرا باید آجیل عسلی یا پنیر هلندی یا نخ دندان نعناعی یا هر چیز دیگری را بخرم. یک دام بالقوه فکر کردن درباره فکر کردن - چیزی که ما آن را فراشناختی مینامیم- آنچه شما را در یک حلقه تکراری بازگشتی گرفتار میسازد، جایی که شما فقط درباره فکر کردن فکر میکنید و به همین منوال، آن شبیه ایستادن در سالنی پر از آیینه است. و آن وقت قبل از اینکه بفهمید، نیم ساعتی را در سوپر مارکت گذراندهاید و هنوز هم نمیدانید کدام نخ دندان را بخرید. البته تمام این راهکارها و توصیهها با محدودیت همراه است. این واقعا گواهی بر این است تا قضاوت کنید مغز بشر چقدر اسرارآمیز و پیچیده است.
بوستید: بحث درباره فایدهمندی فراشناختی، داستان روانشناس اجتماعی را به خاطر میآورد، کسی که در رستوران شلوغی نشسته بود و در اصل ساختمان آن طرف خیابان را تماشا میکرد که در حال سوختن بود، زیرا که فکر میکرد مدیر رستوران یا فرد دیگری به آتشنشانی تلفن زده است. او این کار را کرد با اینکه مفهوم «تاثیر تماشاچی» را هر ترم در کلاسش آموزش داده بود. محدودیتهای ظرفیت مغز برای اینکه خودآگاهی داشته باشیم چیست؟
یونا لهرر: حکایت جالبی است. مغز عمیقا میتواند از خودش بیخبر باشد. همان طور که نیچه گفته است: «ما اغلب نسبت به چیزی که به ما نزدیکترین است کمترین آگاهی را داریم.». این امر مخصوصا در مورد بافتار مغز صحیح است. در اغلب موارد، از دیدن این نقصهایی که در ما ایجاد شده عاجزیم، چرا که آنها را امری بدیهی میبینیم. در عین حال فکر میکنم شواهدی وجود دارد که به محض اینکه شما درباره بسیاری از این نقصها به مردم آموزش دهید، آنها میتوانند چگونگی جبران آن را یاد بگیرند. اما مسلما مقوله فراشناختی محدودیتهای خیلی واقعی دارد.
بوستید: آیا شما آن محدودیتها را پیدا کردهاید؟
یونا لهرر: بله، از زمانی که شروع به نوشتن در این باره کردم، بسیاری از آنها را کشف کردم. مغز اغلب یک عنصر خیلی استوار و قوی برای گوش فرا دادن به آن است. بنابراین آن یک چالش است، ولی من دریافتم که شما میتوانید بهتر از آن استفاده کنید. من به اینکه عقل احساسیام میگوید چه میخواهم، کمی حساستر شدهام.
بوستید: ما یک رییسجمهور جدید داریم که به نظر فرآیند تصمیمگیری صراحتا متفاوتی نسبت به رییسجمهور قبلی (بوش) دارد. سبک و روشهای تصمیمگیری آدمهایی که بر سریر قدرت مینشانیم چقدر مهم هستند؟
یونا لهرر: احتمالا معدود متغیرهای بااهمیتتری برای ارزیابی هر رهبری از کیفیت تصمیمگیری آنان وجود دارد. در آستانه مبارزات انتخابات، زمانی که اوباما برای یکی از گفتوگوهایش تمرین میکرد، او واقعا در شرایط روحی بدی بود و کاملا عصبی بود. بنابراین تمام گروهش را به مدت نیم ساعت بیرون فرستاد تا تمدد اعصاب بگیرد. این امر به عنوان نمونه کاملی از فراشناختی به ذهنم رسید، نوعی از هوشمندی هیجانی. اوباما میدانست که در وضعیت روحی مناسبی نیست که تمرین کند، بنابراین گفت: من اول باید این کار را انجام دهم و بعد حاضرم که روی صندلی بنشینم و کارهایی که لازم است، انجام دهم را انجام دهم. آن یک خودآگاهی عظیم را نشان میدهد.
بوستید: بنابراین اگر حس غریزی ما در تصمیمات مهم خوب کار میکند، پس یک رهبر باید با خودش این فکر را بکند، «آیا باید وارد جنگ شویم؟ بله، دراین باره حس خوبی دارم؟»
یونا لهرر: خوب، در اینجا به یک هشدار عظیم میرسیم و ممکن است این تفاوت اصلی بین اوباما و بوش باشد. تحقیقات گستردهای در چند دهه اخیر در مورد خطر قطعیت، در مورد باور به اینکه حق با شما است، وجود داشته است. این باور سبب میشود که عقل شما تمام شواهدی که دلالت بر اشتباه کردن شما دارند را نادیده بگیرد. بیتردید ما خواهان این هستیم که جهان را برای هماهنگ ساختن با ایدئولوژیمان، با تصمیمات از پیش اندیشیده فیلتر کنیم. از این رو، اگر من بخواهم یکی از ایرادهای حکومت بوش را بیان کنم، اعتماد داشتن صد در صد به حس غریزیاش یا اینکه او یک «تصمیم گیرنده» بود، نیست بلکه او و تمام اعضای کابینهاش قربانی دام قطعیت شدند و شما به وضوح این را در عراق و سلاحهای کشتار جمعی دیدید. آنها بر این باور بودند که میدانند صدام حسین آنها را دارد و بنابراین بسیاری از شواهد مناسب و صداهای مخالفی که میگفتند هیچ سلاح کشتار جمعی وجود ندارد را نادیده گرفتند. مطلقا حس غریزیاش نبود که بوش را گمراه کرد، بلکه در واقع او بهدنبال آن صداهای مخالف نرفت و این یکی از ایرادهای طبیعی بشر و یکی از ضعفهای عقل بشر است. برای همین جناح چپیها شبکه NBS و دست راستیها فاکس نیوز را تماشا میکنند. خوب است که باورهای تقویت شده داشته باشید؛ اما برای زمانی که یک کشور را اداره میکنید این واقعا میتواند خطرناک باشد.
بوستید: بسیار خب، آخرین سوال و مهمترین سوال: آجیل عسلی یا کیک سیب دارچینی؟
یونا لهرر: (با خنده) آجیل عسلی. من مدتها است که یاد گرفتهام با عقل عاطفیام همراهی کنم و اینک کاشف به عمل آمده است که فقط آجیل عسلی میخواهد.