تاملی در نظریه سرمایه مکتب اتریش
مجید روئینپرویزی
راجر دبلیو. گریسون*<br> مترجم:مجید روئینپرویزی <br> بخش دوم و پایانی<br>با توجه به مطالبی که در شماره پیشین ذکر شد، چنین ارزیابیای نشاندهنده رد نگرش اتریشی به اقتصاد سرمایهبر و پذیرش نگره کلارک- نایت است. اما در مورد تفسیر منگری نگرش بوم باورک، اظهار نظر استیگلر بسیار ناحق است.
راجر دبلیو. گریسون*
مترجم:مجید روئینپرویزی
بخش دوم و پایانی
با توجه به مطالبی که در شماره پیشین ذکر شد، چنین ارزیابیای نشاندهنده رد نگرش اتریشی به اقتصاد سرمایهبر و پذیرش نگره کلارک- نایت است. اما در مورد تفسیر منگری نگرش بوم باورک، اظهار نظر استیگلر بسیار ناحق است. در ادامه به سه موضوع مرتبط، شامل ذخیره تامین معاش (Subsistence Fund)، نحوه برخورد با کالاهای بادوام، و ارتباط میان طبقات اجتماعی و کارکردهای آنان، با جزئیات بیشتری میپردازیم. تنها در مورد سوم است که میتوان گفت صورتبندی ویکسل بهبودی نسبت به کار بوم باورک به حساب میآید.
(۱)یکی از مواردی که گفته میشود صورتبندی ویکسل نسبت به بوم باورک بهبودیافته است به چگونگی ذخیره معاش مربوط میشود. استیگلر با بیان اینکه نگرش اتریشی شامل «ابزار تامین معاش کارگران، حتی اگر این ابزار متعلق به کارآفرینان باشد» میشود، به تقابل این نگره با نگرش سوئدی میپردازد. اما برخلاف عبارتپردازیهای استیگلر، بوم باورک تمامی ابزارهای تامین معاش را از مفهوم سرمایه اجتماعی یا مولد خود مستثنا ساخت. این ابزارها از کالاهای مصرفی تشکیل میشود، و بوم باورک تاکید داشت که «مفهوم ابزار تولید آنتیتزی برای مفهوم کالای مصرفی است و تنها به همین منظور در نظر گرفته شده». و برای تاکید دوباره میگوید (ibid.,p.۷۲) «کالاهایی که به وسیله آن کارگران جامعه نیاز به خوراک، سرپناه و پوشاکشان را پاسخ میدهند کالاهای مستقیما مصرفی هستند و آنها ابزار تولید به حساب نمیآیند.» دو مرتبه، مفهوم سرمایه بوم باورک جرح و تعدیل شده تا مناسب نگرش او به فرآیند تولید شود. تمایز مرتبط در اینجا تمایز میان کالاهایی است که مستقیما توسط مصرفکنندگان استفاده میشوند و کالاهایی که در فرآیند تولید چند مرحله ای به کار میروند.
دیدگاه ویکسل از چگونگی ذخیره تامین معاش به آن روشنی که از بحث استیگلر برداشت میشود نیست. ویکسل دو ضابطه متفاوت، برای آن که ابزار تامین معاش به عنوان سرمایه شناخته شوند، پیشنهاد میکند. بر طبق یکی از آنها، ابزار تامین معاش «باید در تمام مدت تا زمانی که به تملک مصرفکنندهشان در میآیند به عنوان سرمایه در نظر گرفته شوند.» از اینرو واضح است که در جایی که استیگلر گفته است: ویکسل «حتی» زمانی که ابزار تامین معاش در تملک کارآفرینان هستند، آنها را جزو سرمایه به حساب میآورد، باید به جای کلمه «حتی»، «تنها» را جایگزین کرد. این ضابطه را، که کاملا با مفهوم سرمایه خصوصی یا تحصیلی بوم باورک سازگار است، از نظر استیگلر به سختی میتوان یک بهبود دانست. «قرار دادن مالکیت به عنوان شرط لازم سرمایه محسوب شدن، یک خطای کلاسیک است و این ضابطه کاملا بیمورد است.»
(Stigler, ۱۶۴۱, P.۱۹۷) طبق ضابطه جایگزین، ذخیره تامین معاش «تا لحظه مصرف» سرمایه محسوب میشود. بدون شک همین معیار، موافقت استیگلر را جذب نمود، زیرا طمعی «کلارک- نایت»ی دارد. اما از منظر مکتب اتریش، این صورتبندی مجدد، تغییر نامطلوبی است. در این حالت طبقه سرمایه به قدری بزرگ شده، که به سختی جایی برای کالاهای مصرفی باقی میگذارد. صورتگرایی ویکسل باعث شد که او از فرآیند تولیدی که بسیار مورد تاکید بوم باورک بود فاصله گرفته و مفهومی از سرمایه را قبول کند که بیشتر با دستگاه معادلاتاش همخوانی داشت تا واقعیات اقتصادی اساسی آن.
ویکسل تنها یک قدم با رد کامل وجود تمایز میان کالاهای مصرفی و سرمایهای و در مقابل پذیرش تمایز ابعادی (dimensional distinction) میان موجودی و جریان فاصله داشت. اگر فرمولبندی مجددی بر این اساس بنا شود به معنای توفیق کامل فرم بر محتوا خواهد بود- که نتیجه نهایی رویکرد صورتگرایانه است.
(۲) دیگر نارسایی مفهوم سرمایه بوم باورک که ظاهرا توسط ویکسل برطرف شد به چگونگی برخورد با کالاهای مصرفی با دوام مربوط میشود. از نظر استیگلر، استثنائات آنها باعث ایجاد «غفلت مهمی در مفهوم سرمایه بوم- باورک» میگردد. کالاهای مصرفی با دوام مسلما، همانگونه که نظریهپردازان مکتب اتریش از زمان منگر تا نظریهپردازان معاصر نیز بیان کردهاند، به نوعی سرمایه به حساب میآیند. برای مثال دیدگاه سرمایه منگر، بر «مفید بودن» کالاها تمرکز دارد، و از اینرو همان طور که استیگلر اشاره میکند، میتواند شامل کالاهای مصرفی با دوام نیز بشود. اما سرمایه در این مفهوم بسیار کلی تمایزی را دربرمیگیرد که بسیار قراردادی است، به ویژه اگر مرز بین کالاهای مصرفی و سرمایهای قادر به روشن ساختن تمایز موجودی- جریان نباشد.
از آن مهمتر، چنین تمایزی به مسائل تئوریکی که بوم باورک در پس حل آن بودند ارتباطی ندارد. اینکه میز اتاق ناهارخوری را کالاهای سرمایهای با جریانی از عایدی به شکل ارائه خدمت بنامیم و سفره رومیزی را کالایی مصرفی، تنها بازی با کلمات است. همچنین هر دوی آنها را کالای سرمایهای نامیدن نیز از بین بردن مفهوم کالای مصرفی است. به طور دقیقتر، هیچ یک از این دو گونه طبقهبندی میز و رومیزی، کمک ویژهای به تحلیل فرآیندهای تولید چند مرحلهای اقتصاد نمیکند. مساله تمایز میان کالاهای مصرفی و سرمایهای خارج از بحث فرآیند تولید چندان به دوام کالا ارتباط ندارد. میزس توجه ما را به «قراردادی بودن» ذاتی چنین تمایزاتی جلب میکند:
«وارد شدن در مباحثات عالم نمایی، در مورد اینکه یک کالای فیزیکی را باید از پایینترین مرتبه نامید یا آن که از مراتب بالاتر به حسابش آورد، کاری زائد است. اینکه دانههای خام قهوه، یا دانههای پخته شده یا خرد شده یا قهوه آماده نوشیدن را، یا تنها قهوه آماده نوشیدنی که شیر و شکر هم به آن اضافه شده باشد را، کالای مصرفی آماده مصرف بنامیم هیچ اهمیتی ندارد.» برای آنکه بین کالاهای سرمایهای و مصرفی تمایزی با معنا باشد، باید با نظریهای که قرار است این تمایز در آن بهکار رود ارتباط داشته باشد. نظریه بوم باورک که با فرآیند تولید سروکار داشت دنبالهای از ردههای بلوغ یا مراحل تولید را به خدمت گرفت. او به تخصیص منابع میان این مراحل و فرآیند اقتصادی که از طریق آن منابع از مرحلهای به مرحله بعد منتقل میشود توجه و علاقه داشت.
ارتباط بین مراحل مختلف تولید از طریق بهکارگیری مفهومی از سرمایه که کالاهای در دست مشتریان نهایی را از خود مستثنی میکند به بهترین وجه قابلتحلیل است - حال چه این کالاها با دوام باشند و چه خیر.
از این رو مفهوم سرمایه در مکتب اتریش «از خطای کلاسیک قرار دادن مالکیت به عنوان شرط سرمایه بودن کالا» مشتق نشده است. بلکه این مفهوم برای آن طراحی شده بود که مسیر یک طرفه حرکت کالاها از پایینترین مرحله تولید (خردهفروشی) تا دستان مصرفکننده را منعکس نماید.
فقدان کلی بازارهای کارا برای کالاهای مصرفی دست دوم عامل ایجاد مرز مربوطه میان کالاهای مصرفی و سرمایهای است. با این شرایط مصرفکننده به سختی میتواند یک کالای مصرفی دست دوم، مثلا یک بارانی، را بفروشد. پذیرش این تفسیر از نظریه سرمایه بوم باورک به آن معنی است که بگوییم این مالکیت یا حتی دوام نیست که سرمایهای بودن کالاهایی را تعیین میکند، بلکه قابلیت فروش مجدد آن (remarketability) است. کالاهایی که قابلیت فروش مجدد فوری توسط مصرفکنندگان ندارد را نمیتوان به عنوان جزئی از ساختار سرمایه یک اقتصاد به حساب آورد. لذا حتی از یک دید اتریشی هم، کالاهایی نظیر مسکن یا اتومبیل (کمتر) که برایشان بازار ثانویه کارایی وجود دارد، باید کالای سرمایهای محسوب شوند. چنین کالاهایی که دارای قابلیت فروش مجدد هستند، میتوانند بسته به تغییر شرایط عرضه و تقاضا به موجودی کالای بنگاهها (پایینترین رده بلوغ) باز گردند. این کالاها حتی ممکن است جذب ردههای بالاتر بلوغ شوند، مثل خانهای که با تغییر کاربری از آن استفاده تجاری میشود. هرچند، برای اکثر کالاهای دیگری که در دست مصرفکنندگان میباشند، امکان بالقوه جذب در این ردههای بلوغ بالاتر ناچیز است.
جایگزینی شرط قابلیت فروش مجدد به جای شرط دوام دو مرتبه توجه ما را به کالاهای سرمایهای در دست مصرفکنندگان معطوف مینماید. البته این امر تفاوت چندانی در مورد کالاهایی که عموما سرمایهای محسوب میشدهاند ایجاد نمیکند. زیرا به هر حال دوام، همچنان یکی از ویژگیهایی است که کالایی را دارای قابلیت فروش مجدد مناسب مینماید. اما دوام شرط کافی نیست. برای مثال یک اتومبیل و یک بارانی، ممکن است هر دو به یک اندازه بادوام باشند، اما اولی نسبت به دومی به درستی بیشتر به عنوان یک کالای سرمایهای طبقهبندی میشود، به همین دلیل است که میتوان گفت قابلیت فروش مجدد، تمایزی که عموما وجود دارد را بهتر مشخص میکند. البته مسلما مواردی مرزی هم در تمایز بین کالاهای سرمایهای و مصرفی وجود دارد. تمایز بین کالاهایی که قابلیت فروش مجدد دارند و آنهایی که ندارند سفیدوسیاه نیست، اما نسبتا قابلقبول است.
این تمایز به مناسبسازی مفهوم سرمایه، برای استفاده در نظریه سرمایه مکتب اتریش یاری میرساند.
همه اینها برای صورتبندی ویکسل بیگانه است. در آنجا با صوری ساختن نظریه و همگونسازی مفهوم سرمایه، اساسا ضرورت نیاز به چنین تمایزی میان کالاهای سرمایهای و مصرفی محو شده است. فرمولبندی ریاضیاتی ماهیتا برای احتساب تمایزاتی نظیر کاربرد کالای مورد نظر یا مفهوم «قابلیت فروش مجدد» نامناسب است. ریاضیات برای ثبت تمایز مقادیری که از نظر ابعادی با یکدیگر تفاوت دارند، همانند متغیرهای موجودی و جریان در نگرش کلارک - نایت، کاربرد بهتری دارد.
در بررسی آلفرد مارشال، بوم باورک ماهیت تحلیل ریاضی یا صوری را کاملا تشخیص داده بود. از این رو اظهارات انتقادیاش به بحث معروف مارشال پیرامون اینکه آیا کالاهایی نظیر اثاثیه و پوشاک باید سرمایه مولد به حساب بیایند یا خیر، متمرکز شده بود.
«مطمئنا ممکن و قابلباور خواهد بود که فواید حاصل از بهکارگیری اثاثیه و پوشاک را درآمد محسوب کنیم و همچنین چنین احتسابی در برخورد کاملا ریاضی با تمامی مساله توزیع نیز میتواند قابلقبول باشد.»
بوم باورک به روشنی از رابطه صوری میان سرمایه و درآمد آگاه بود، اما از این موضوع نگرانی داشت که اتخاذ رویکرد ریاضیات محض، توجهها را از فرآیند تولید سرمایهبر و بازار کالاهای ردههای مختلف بلوغ منحرف کند. خطر بالقوه صورتگرایی هنگامی برجستهتر میشود که بوم - باورک به نقد اندیشههای نظریهپردازی میپردازد که:
«گاها میتواند اندیشههایش را در قالب اشکالی منحرف سازد که کاملا از انطباق با بنیانهای خود عاجزند. به عنوان نمونه من به گسترش مفهوم سرمایه اجتماعی اشاره میکنم، که تمامی انواع ویژگیها، استعدادها و مهارتهای فردی را نیز در بر گرفته است. اینها بدون شک ظاهر غریبی ایجاد میکنند، در حالی که به عنوان عناصر تشکیلدهنده «موجودی» زینت یافته بودند، همانند ارواحی که نابخردانه دفع شده باشند سالها نظریه سرمایه را اسیر پلیدی خود کردند.» این اظهارات انتقادی پیرامون مفهوم «سرمایه انسانی» البته، نه به ویکسل و کلارک، بلکه خطاب به آدام اسمیت بیان شده بودند. مخالفت آشکار بوم باورک با صورتگرایی به هیچ وجه ارتباطی با ضعف مهارتهای ریاضی وی ندارد. او با تمایز ابعادی مخالف بود، حال به هر ترتیبی که بیان شده باشد، ولی با وجود دفاع از صورتبندی خود در مقابل دیدگاه کلاسیک، او تنها محتوا را از چنگال فرم نجات داد تا یک بار دیگر به دست ویکسل بیفتد. به طور خلاصه، بوم باورک در تعریف خود از سرمایه اجتماعی، کالاهای بادوام در دست مصرفکنندگان نهایی را مستثنا نمود. این تعریف نه دارای غفلت است و نه به دلیل ناآگاهی از روابط ریاضی بین موجودی و جریان اتخاذ شده و مورد دفاع قرار گرفته است. هدف این تعریف آن بود که توجه را مستقیما به رابطه اقتصادی میان مراحل مختلف یک فرآیند تولید چند مرحلهای جلب کند. در حالی که فرمولبندی مجدد ویکسل حتی اگر به «کلیت، سادگی و وضوح» بیشتری دست یافته باشد، توجه را از فرآیند تولید منحرف میسازد.
(۳) موضوع سومی که به آن پرداخته میشود، از شیوه عجیب بوم باورک در برخورد با سرمایه خصوصی و تعمیم ویکسل که متعاقب آن انجام شد، نشات گرفته است. اینجا است که اتهامی که استیگلر مبنی بر «مصنوعی بودن» مطرح ساخت وارد میباشد. اما قسمت اعظم آن مربوط به خود موضوع میشود.
معناداری شیوه عجیب برخورد با سرمایه خصوصی از نظریه بهره بوم باورک مشخص میشود، یا به عبارت دقیقتر، از صورتبندی خاص وی از آن نظریه.
«دلایل سهگانه» او برای وجود نرخ بهره مثبت کاملا شناخته شده هستند. دو دلیل اول، که به برآوردهای افراد از درآمدهای آتی و ارزیابی کنونیشان از مطلوبیتهای آینده مربوط میشوند، صریحا به عنوان عواملی ذهنی معرفی گشتند. بوم باورک از آنها با عنوان «عوامل تدارک و دورنما» یاد میکند. دلیل سوم هم تا آنجا که به تفاوت ارزش در مقابل تفاوتهای فیزیکی کالاهای حال و آینده میپردازد دارای ملاحظات ذهنگرایانه است، اما در کل به عنوان عامل تکنولوژیکی مطرح میشود، به دلیل بهرهوری فزاینده فرآینده تولید غیرمستقیم، کالاهای فعلی به کالاهای آتی ترجیح داده میشوند.
شیوهای که به وسیله آن بوم باورک با دیدگاهی کاملا کلاسیک، استدلال بالا را در مورد طبقات اجتماعی که تئوریاش به آنها میپرداخت به کار برد، کمتر شناخته شده است - کارآفرین، یا سرمایهدار، و کارگر. بهرهوری فرآیندههای غیرمستقیم تنها مورد علاقه سرمایهدار است. از آن مهمتر اینکه، عوامل تدارک و دورنما تنها برای کارگران مهم است، و اینها عواملی هستند که دلایل اول و دوم مثبت بودن بهره را شکل میدهند. اینکه سرمایهدارها خودشان مفتون رجحان زمانی نیستند، مرتبا توسط دو دلیل اول تکرار میشود. در این شرایط ذهنی، سرمایهدار دو مجموع برابر از کالاهای حال و آینده را یکسان ارزشگذاری میکند. (۳۵۳.Pو. ibid) شرایط ذهنی کارگران و سرمایهدارها در پاراگراف زیر به روشنی تشریح گشته است:
کارگران در نیاز فوری برای کالاهای فعلی بوده و تقریبا ممکن نیست که با کارکردن برای خودشان به دستاوردی برسند. آنها ترجیح میدهند نیروی کارشان را برای آخرین کارفرمای موجود ارزان بفروشند تا اینکه اصلا نفروشند. اما وضعیت مشابهی برای سرمایهداران نیز وجود دارد. تا زمانی که شرایط مناسب نیازهای خاص آنها و رضایتشان پیش برود، کالاهای فعلی (که در هر صورت برای مصرف آتی ذخیرهشان میکنند) برایشان ارزشی بیش از مقداری مساوی با کالاهای آتی ندارد. بنابراین ترجیح میدهند نیروی کاری که حتی مقدار اندکی برایشان تولید میکند را به خدمت گیرند، تا اینکه اجازه دهند سرمایهشان بیکار بماند. (۳۵۴.P و ibidi)
لذا بوم باورک پس از تشریح مفصل عواملی که نرخ بهره و تخصیص منابع میان ردههای مختلف بلوغ در فرآینده تولید را تعیین میکنند، مجموعهای خاص از ارزشیابیهای ذهنی را وارد تئوریاش ساخت که در آن کارگران و صاحبان سرمایه در دو سوی طیف قرار میگرفتند، هیچ حاشیه مرتبطی که در آن این ارزیابیها بتوانند فرآیند تولید را هدایت نمایند وجود نداشت؛ در مقابل عوامل تدارک و دورنما جزیی از پیش زمینهها شدند. در قالب اصطلاحات مدرن، عرضه نیروی کار کاملا بیکشش است، و لذا سطح اشتغال توسط عرضه تعیین میشود؛ نرخ دستمزد با توجه به شرایط مشابه بیکشش برای تقاضا نامعین است. آن تضعی که استیگلر از آن شکایت داشت به نظر ریشه در آن دارد که بوم باورک شخصا از ارزیابیهایی خاص و در نتیجه مقاصد خاص نیروی کار و صاحبان سرمایه صحبت میکند، بدون آنکه توجیه کافی داشته باشد.
البته با توجه به این خصوصیات، نحوه برخورد بوم باورک با سرمایه خصوصی و متمایز ساختن آن از سرمایه اجتماعی قابل فهم است. سرمایه اجتماعی شامل تمامی سرمایهای میشود که در فرآیند تولید سرمایهگذاری شده است. این تعبیر ابزار تامین معاش (سرمایهگذاری نشده) چه در دست سرمایهدار و چه در دست کارگران را از شمول خود مستثنا میسازد. البته با این وجود، ابزار تامین معاش در دست سرمایهدار سرمایه خصوصی محسوب میشود زیرا سرمایهدار قصد سرمایهگذاری دارد. اما هنگامی که این سرمایه به کارگر که نیاز فوری به کالاهای فعلی دارد منتقل میشود، دیگر سرمایه نیست. سرمایه بودن یا نبودن ابزار تامین معاش- همانطور که دیدگاه ذهنگرایانه منگر و مکتب اتریش نیز به درستی میانگاشتند- بر مبنای هدفی که برای آن از آنها استفاده میشود تعیین میگردد. متاسفانه برشمردن ویژگیهای سرمایهدار و نیروی کار توسط بوم باورک باعث شد که عوامل ذهنی در قالب کلاسیک قرار بگیرند. آن ضرورت تعمیم صورتبندی بوم باورک در این زمینه که بسیار نیز احساس میشد و توسط ویکسل انجام گرفت را با مقایسه بحث این دو پیرامون بازار وام به خوبی میتوان مشاهده کرد. به نظر بوم باورک: «اعتباردهندگان ارزش، کالاهای حال و آینده را یکسان برآورد میکنند، و خریداران (وامگیرندگان) ارزش کالاهای حال را بیش از کالاهای آتی برآورد مینمایند. به زبان مدرن، عرضه اعتبار نسبت به نرخ بهره کاملا بیکشش است، و لذا حجم اعتبار کاملا توسط عرضه تعیین میشود. در مقابل ویکسل هر دو طرف شرکتکننده بازار را به ارزیابیهای ذهنی وامیگذارد:
بهره وام، درست مثل ارزش مبادلهای در مبادلات عادی، به نسبتهای دوگانه مطلوبیتهای بازار بستگی دارد؛ یعنی از یکسو به نسبت مطلوبیت نهایی کالاهای فعلی و آتی برای اعتباردهنده بستگی دارد، و از سوی دیگر به همین مطلوبیت نهایی برای وام گیرنده ... از اینرو بهرهای که در واقع باید پرداخت شود جایی بین این دو ارزشگذاری متفاوت قرار میگیرد.
این صورتبندی تعمیم یافته پتانسیل آن را داشت که عوامل ذهنی را زنده نگاه دارد. اما هنگامی که ویکسل توجه خود را از نظریه بهره به نظریه سرمایه معطوف نمود، این عوامل همگی از بین رفتند. دلیل سوم بوم باورک برای تبیین نرخ بهره، که گفته شده بود در واقع تنها ملاحظهای تکنولوژیکی است، برای ویکسل تبدیل به تنها دلیل شد. همین تسلط رابطه تکنولوژیکی بر نظریه صورتگرای وی بود که باعث شد طبقهبندی پیچیده و تصنعی انواع سرمایه بوم باورک را رد کرده و «مفهوم سرمایه یگانه» را برگزیند. اگر دگرگونی سوئدی به نظر گامی به جلو میرسد، به این دلیل است که عوامل ذهنی که پشتوانه طبقهبندی بوم باورک بودند با تجویزهای کلاسیکی که ارزشگذاری و در نتیجه رفتار سرمایهداران و کارگران را ثابت میکردند تصرف شده بودند. دغدغههای منگر در مورد «مقاصد» و «تمایلات و نیازها» نیز که پیش از این حذف شده بودند.
یکی از بزرگترین اشتباهات؟
حتی پیش از پایان قرن، نظریه سرمایه در مسیر صورتگرایی و به دور از ذهنگرایی در حال توسعه بود. صورتبندی مجدد نظریه سرمایه منگر توسط بوم باورک و صوری نمودن کار بوم باورک توسط ویکسل، صورتگرایی و ذهنگرایی را در تقابل مستقیم با یکدیگر قرار داد. به طوری که یک ارزیابی از اقدامات ویکسل از دیدگاه منگری کاملا مخالف ارزیابی استیگلر خواهد بود. نامعینی دستمزدها که از تفاوت شدید ارزشگذاری سرمایهداران در مقایسه با صاحبان نیروی کار ناشی میشود برای منگر مشکلی به حساب نمیآمد، زیرا نظریه قیمت او خود شامل عنصر مهم عدم تعین بود. اما برخورد ویکسل با ذخیره تامین معاش و کالاهای با دوام، منگر را با دشواری روبرو میساخت، به دلایلی که پیش از این در موردش بحث کردیم. تمایز صوری میان موجودی- جریان توجه را از روابط ذهنی میان کالاهای مراتب پایین و بالا که شاکله فرآیندهای تولید هستند منحرف میکند.
اقتصاددانان جدید که نظریهپردازی در قالب اصطلاحات مقادیر متمایز موجودی و جریان را ترجیح میدهند، «بزرگترین اشتباه» را اساسا اشتباه نمیدانند. اما آنهایی که از فعالیت مجدد مکتب اتریش در این اواخر خرسندند، آنهایی که ذهنگرایی را به صورتگرایی ترجیح میدهند و آنهایی که معتقدند عنصر زمان در ساختار تولید چند مرحلهای اقتصاد توسط مفهوم «دوره متوسط» اهمیت خود را از دست داده است، با منگر موافق بوده و اشتباه بوم باورک را «یکی از بزرگترین اشتباهات» خواهند دانست.
* استاد اقتصاد دانشگاه اوبرن