رویکرد پست‌مدرن به توسعه

علی دینی ترکمانی*

بخش هفدهم

از منظر روش‌شناختی، اندیشه پست‌مدرن رویکردی است که اندیشه‌های موسوم به «مدرنیته» را از چند زاویه نقد می‌کند و خواهان ساختارشکنی از سیطره اندیشه‌ها و نظریه‌هایی است که در دوران نوین بعد از قرن شانزدهم شکل گرفته‌اند و مبنای معرفتی این دوران را پی ریخته‌اند. ویژگی اول این اندیشه‌های نوین آن است که نگاه خوش‌بینانه‌ای نسبت به فرآیند رشد و ترقی و پیشرفت یا توسعه دارند؛ فرآیندی که در آن سطح رفاه اقتصادی افزایش می‌یابد و آدمی توانایی رهایی از قلمرو جبر و ضرورت و پرداختن به شکوفاسازی استعدادهای درونی خود را پیدا می‌کند. از نظر رویکرد پست‌مدرن در این باره تفاوتی میان اندیشه‌های راست و چپ وجود ندارد. چه اسمیت و چه مارکس، هر دو به یک اندازه به چنین خوش‌بینی باور دارند. هر دو ستایشگر نظام سرمایه‌داری از منظر ارتقای سطح نیروهای تولیدی و در نتیجه بهره‌وری اجتماعی و بهره‌وری عوامل تولید به بالاترین سطح ممکن هستند. اندیشه مارکس، به رغم تلاش قابل توجهی که نسبت به برقراری رابطه اخلاقی و انسانی میان انسان و انسان و همین‌طور میان انسان و طبیعت دارد، در اصل اندیشه‌ای متعلق به دوران مدرن است که در آن پیشرفت، هدف غایی و نهایی آدمی است؛ پیشرفتی که در عرصه عمل، نه تنها به بهبود رابطه انسان با انسان و انسان با طبیعت منجر نشده، بلکه آن را به تباهی نیز کشانده است. این واقعیت را هم می‌توان در جوامع سرمایه‌داری به‌عینه دید و هم در جوامع سوسیالیستی سابق. ریشه مشکل از منظر رویکرد پست‌مدرن، اساسا به پارادایم رشد و ترقی و پیشرفت باز می‌گردد که حرص و آز را در وجود آدمی تقویت می‌کند. نتیجه اینکه، انسان با پیگیری پروژه پیشرفت از چاله درآمده و در چاه افتاده است و گرفتار مسائل و مشکلات مهمی از قبیل سوراخ شدن لایه اوزون، گرم شدن هوا، آلودگی و سایر مسائل زیست‌محیطی شده است. به این صورت، اساسا سیاره زمین در معرض تهدید قرار گرفته است.

اندیشه پست‌مدرن در توضیح علت شکل‌گیری این وضعیت معتقد است که پروژه ترقی و پیشرفت منجر به شکل‌گیری دور باطل «مصرف بیشتر- سرمایه‌گذاری بیشتر- رشد و درآمد بیشتر- مصرف بیشتر» شده است که کارکرد آن چیزی نیست جز تلاش هر چه بیشتر برای استثمار زمین برای تامین مواد اولیه مورد نیاز پروژه‌های سرمایه‌گذاری بنگاه‌های تولیدی و تامین نیازهای مصرفی که پارادایم ترقی و پیشرفت در چارچوب رویکردهایی چون «مصرف انبوه» روستو به آن دامن می‌زند تا چرخ بنگاه‌های تولیدی از حرکت باز نایستد. از اینجا می‌توان تفاوت میان این رویکرد را با رویکردهای پیشین توسعه دید. در حالی که رویکردهای پیشین دغدغه شکل دادن به چنین دوری را با هدف شکستن دور باطل فقر دارند، این رویکرد دغدغه کنار گذاشتن آن را دارد. در حالی که رویکردهای پیشین دغدغه دسترسی به حداکثر رشد اقتصادی را دارند، این دغدغه بر علیه رشد قیام می‌کند و در برابر آن می‌ایستد و خواهان متوقف شدن آن است. رویکردهای پیشین توسعه در پی ارائه راهکارهایی برای رفع عقب‌ماندگی فناورانه از طریق درونزاد کردن دانش‌ علمی و فنی پیشرو هستند، حال آنکه رویکرد رادیکال پست‌مدرن اساسا رویکردی ضد رشد و ضد توسعه به معنای متعارف آن است؛ رویکردهای پیشین بر آنند تا به این پرسش پاسخ دهند که چگونه می‌توان با انباشت سرمایه به پدیده بیکاری ساختاری پاسخ داد، حال آنکه رویکرد مذکور در وجه افراطی آن، انباشت سرمایه را با نگاهی زیست‌گرایانه رد می‌کند و خواستار کنار گذاشتن رویکرد «مصرف انبوه» و «انسان تک‌ساحتی» است؛ خواهان شکسته شدن چرخه پایان‌ناپذیر «مصرف بیشتر- سرمایه‌گذاری بیشتر- رشد و درآمد بیشتر- مصرف بیشتر» است؛ چرخه‌ای که از این منظر کارکردش در نهایت چیزی نیست جز تخریب بیشتر محیط زیست.

رویکردهای پیشین، دغدغه پاسخگویی به فقر با برداشتی کم‌و‌بیش متعارف را دارند، حال آنکه رویکرد مذکور تعریف فقر و راهکارهای رایج مواجهه با آن را زیر سوال می‌برد، چرا که معتقد است احساس فقر و مطالعات مرتبط با آن، برآمده از حاکمیت پارادایم توسعه «غیریت»سازی است که غرب را به صورت مدینه فاضله و شرق را به صورت جامعه‌ای عقب‌مانده و تهیدست و فقیر جلوه می‌دهد. بنابراین، از این منظر پست‌مدرنی، راهکار غلبه‌ بر فقر، نه پیروی از رویکرد توسعه‌ای متعارف ساخته و پرداخته شده در غرب، بلکه ساختار‌شکنی معرفت‌شناسانه از این رویکرد و بازگشت به خویشتن است.

ویژگی روش‌شناختی دوم رویکرد پست‌مدرن، نقد «فراروایت» است. فراروایت به معنای نظریه‌ای است که ادعای جهانشمولی و قابلیت تعمیم به همه مکان‌ها و زمان‌ها را دارد. از این منظر، از آنجا که خواستگاه اندیشه‌ها و نظریه‌های مدرن غرب است، تعمیم‌شان به سایر نقاط جهان پیامدی ندارد جز سیطره فرهنگی غرب بر شرق. کارکرد دیگر فراروایت‌های ساخته و پردازش‌شده در غرب، حذف روایت‌های بومی و محلی در شرق است که دارای محتوایی غنی است. کارکرد نقد فراروایت در عرصه توسعه، تاکید بر رویکرد «مشارکت اجتماعی» و جایگزین‌سازی رویکرد «نگاه از پایین به بالا» به جای نگاه نخبه‌گرایانه از بالا به پایین است. از این منظر، فرآیند توسعه به معنای فرآیندی تعریف می‌شود که بر مبنای مشارکت اجتماعی توده مردم در نظام تصمیم‌گیری و همین‌طور بر مبنای دانش بومی و محلی خود آنان شکل می‌گیرد و پیش می‌رود. فرض بر این است که مردم محلی و بومی شناخت بهتری نسبت به نیازهای خود و همین‌طور راهکارهای تامین آنها دارند. بنابراین به جای میدان دادن به فراروایت‌های «غیریت‌ساز» از بالا به پایین و اشاعه‌دهندگان آنها، باید زمینه را برای مشارکت هر چه بیشتر مردم محلی و بومی در پیشبرد فرآیند توسعه بومی‌گرایانه فراهم کرد.

یکی از مصادیق خوب چنین رویکردی، بانک گرامین بنگلادش است که محمد یونس آن را در دهه ۱۹۷۰ با هدف عام کمک به فقرا و با هدف خاص کمک به زنان فقیر بنگلادشی تاسیس کرد. این بانک را می‌توان نمونه‌ای دیگر از آنچه با عنوان قرض‌الحسنه‌های مردمی در ایران فعال هستند، در نظر گرفت. گرامین، در کنار سرمایه اولیه‌ای که محمد یونس تامین کرده بود، شروع به عضو‌گیری و جمع‌آوری سرمایه مختصر فقرا و بعد ارائه وام بدون اخذ وثیقه برای راه‌اندازی کسب‌و‌کار نمود. این تجربه بسیار موفق از کار درآمد، به نحوی که چنانکه می‌دانیم، بانک مذکور و محمد یونس در سال ۲۰۰۶ موفق به دریافت جایزه نوبل صلح شدند. صرف‌نظر از موضوع تامین مالی خرد و کوچک‌مقیاس و تاثیر قابل توجه آن در رفع نیازهای مالی فقرا، آنچه این تجربه نشان می‌دهد، اهمیت قابل توجه آن در میدان دادن به فقرا برای راه‌اندازی کسب‌و‌کاری بر مبنای ایده‌های خود آنان است. کارکرد این فرآیند، بالا بردن اعتماد به نفس فقرا در مواجهه با مسائل و غلبه آنان بر احساس محرومیت اجتماعی‌شان است که یکی از علل اصلی طرد‌شدگی فقرا در جامعه است. از منظر چنین رویکردی، مبارزه صحیح با فقر نه از مسیر رویکرد نخبه‌گرایانه از بالا به پایینی که کارشناسان و متخصصان تحصیلکرده در غرب طراح برنامه‌های آن هستند، بلکه از مسیر برنامه‌هایی می‌گذرد که فقرا طراح و مجری آن هستند. کارکرد این بحث در مقیاس جهانی این است که ضمن ساختار‌شکنی از رویکرد «غیریت‌سازی» که در آن غرب به عنوان کعبه آمال و مرکز پیشرفت و شرق به عنوان جهانی عقب‌مانده و دست‌دوم به تصویر کشیده می‌شود، باید رابطه سیطره‌گرایانه و از بالا به پایین غرب به شرق در هم شکسته شود و از شرق و تمدن و فرهنگ غنی آن و همین‌طور دانش بومی آن اعاده حیثیت شود. از همین منظر است که اخیرا اقتصاددانانی مانند جوزف استیگلیتز ضمن ستایش از تجربه‌هایی مانند بانک گرامین، به نقد تند و رادیکال توصیه‌های سیاستی کارشناسان صندوق بین‌المللی پول و بانک جهانی می‌پردازند.

ویژگی روش‌شناختی سوم رویکرد پست‌مدرن، اثر‌پذیری آن از اندیشه فیلسوف مطرح فرانسوی، میشل فوکو، است. فوکو در چارچوب آنچه «تبارشناسی» می‌نامد، بر این باور است که در هر عصر تاریخی، معرفتی ظهور می‌یابد که در ورای ادعای علمی بودن و بیطرفی، رابطه وثیق و تنگاتنگی با ساخت قدرت دارد. از همین منظر است که نظریه‌پردازانی چون ولفگانگ ساچز (ویراستار کتاب «نگاهی نو به مفاهیم توسعه، نشر مرکز، ۱۳۷۶) بر این باورند که پارادایم توسعه به معنای متعارف آن پارادایمی است که عمدتا بعد از جنگ جهانی دوم توسط آمریکا در چارچوب اصل مارشال پردازش شد و بنابراین در پس آنچه نظریه‌پردازانی مانند روستو پرداخته‌اند، تامین منافع آمریکا نهفته است.

به طور خلاصه، رویکرد پست‌مدرن به توسعه که در متون توسعه‌ای از آن با عنوان رویکرد مشارکت اجتماعی نیز نام برده می‌شود، خواستار ساختار‌شکنی از معرفت مسلط و غالب است که با عنوان نظریه‌های جهانشمول بیطرف و علمی پردازش شده است و کارکرد اصلی‌اش بازتولید ساخت قدرت مسلط نخبه‌گرایانه و حذف فقرا، چه در عرصه ملی و چه در عرصه جهانی از دایره نظام تصمیم‌گیری است.

نقد و ارزیابی

رویکرد پست‌مدرن به توسعه از ما می‌خواهد که با تامل به فرآیند توسعه و فراروایت‌های مرتبط با آن بنگریم. از ما می‌خواهد که مرعوب روایت‌های غیریت‌سازی که غرب را به عنوان مدینه فاضله و شرق را به عنوان جامعه‌ای عقب‌مانده به تصویر می‌کشد، نشویم. این درخواستی بجاست، اما روایت رادیکال پست‌مدرن که به شکل‌گیری رویکردی ضد رشد و ضد انباشت سرمایه منجر می‌شود، نمی‌تواند چندان با شرایط داخلی کشورهای در حال توسعه یا محروم و فقیر سازگاری داشته باشد. دسترسی به حداقل امکانات زندگی در حوزه‌های بهداشت و درمان و آموزش و سرپناه و سایر نیازها، مستلزم حداقلی از انباشت سرمایه است. بنابراین از چنین دیدگاهی می‌توان ضمن تاکید بر جنبه‌های مثبت مدرنیته، جنبه‌های منفی آن را مورد نقد قرار داد تا به روایتی واقع‌بینانه از آنچه اتفاق افتاده، دست یافت و از خلال آن دست به توصیه‌های سیاستی واقع‌بینانه‌ای زد. در عین حال، به جای تلاش برای توقف فرآیند رشد و توسعه‌ای که در تخریب زیست‌محیط انسانی منعکس می‌شود، باید تلاش‌ها را در جهت تامین رشدی مساوات‌گرایانه در مقیاس جهانی بسیج کرد. در این صورت با اجتماعی شدن فرآیند انباشت سرمایه می‌توان امیدوار بود که جنبه‌های منفی آن نیز حداقل شود. در همین راستا است که بازسازی نهادهای حکمرانی جهانی و تاسیس نهادهای جدید با هدف تامین عدالت همراه با رشد در مقیاس جهانی، می‌تواند معنادار تلقی شود.

* استادیار موسسه مطالعات و پژوهش‌های بازرگانی