هایک و سنت(قسمت دوم – ادامه از خبر قبل) - ۲۲ فروردین ۹۱
فایدهگرایی<br>فایدهگرایی میگوید که پیامدها همیشه تنها چیزیاند که اهمیت دارند و هایک غالبا به عنوان یک نوع فایدهگرا تفسیر میشود.
فایدهگرایی
فایدهگرایی میگوید که پیامدها همیشه تنها چیزیاند که اهمیت دارند و هایک غالبا به عنوان یک نوع فایدهگرا تفسیر میشود. این تفسیر اما اشکالاتی دارد. نخست، هایک به هیچ معنای رایجی فایدهگرا نیست. او این مفهوم را که فرد باید برای قضاوت درباره هر قاعده اخلاقی یا عمل خاص از خود بپرسد که این عمل یا قاعده چه پیامدهایی دارد و بعد اگر پیامدهای خوب آن بیش از پیامدهای بد است، آن را برگزیند، به روشنی رد میکند.
چه اینکه هایک تاکید بسیاری بر امکانناپذیری شناخت همه پیامدهای مبسوط کنشهای ما و از این رو بر امکانناپذیری برنامهریزی نظامهای اقتصادی یا اخلاقی مینهد. این تنها نظامهای قواعد، به منزله یک کل هستند که میتوان دانست که پیامدهایشان خوب است، آن هم تنها پس از اینکه برای مدتی وجود داشتهاند، چنان که بتوان این پیامدها را مشاهده کرد. بر این اساس اگر هایک فایدهگرا است، نه «فایدهگرای عملنگر» یا «قاعدهنگر»، بلکه چیزی است که میتواند «فایدهگرای سنتنگر» خوانده شود.
اما در این صورت به واقع، هایک اصلا چندان فایدهگرا نیست، چون در نگاه او ملاحظات مربوط به فایده هرگز نمیتواند در فرآیند تصمیمگیری اخلاقی هرروزه ما وارد شود. در برابر، دیدگاه هایک این است که یکیک قواعد اخلاقی سنتی، اگر قرار است در مجموع نتایج سودمند خود را به بار آورند، باید به شیوهای پیروی شوند که عقلگراها معمولا آن را «اطاعت کور» میخوانند و تحقیرش میکنند. این تاکید بر سرشت مطلق اخلاق در سطح عملی هرروزه با مولفه کانتی که شارحان زیادی در اندیشه هایک دیدهاند، همخوان است. میتوان استدلال کرد که هایک از ابزار کانتی در راه اهداف فایدهگرایانه دفاع میکند.
با این وجود حتی در سطح سنتها به منزله یک کل، هایک مگر در سستترین معنا فایدهگرا نیست. همه آنچه او به اشاره میگوید، این است که اگر حامی بقا، بهروزی و ... هستیم، باید سنتهای جامعه آزاد را حفظ کنیم. او نمیگوید که چرا باید جانب آنها را گرفت، چه رسد به این که یک نظریه فایدهگرایانه عمومی را پیرامون درونمایه یا توجیه مدعیات اخلاقی تایید کند.
اخلاق فضیلت ارسطویی
بر این اساس باید پذیرفت که دیدگاه هایک ناقص است. اگر میخواهیم توضیح دهیم که چرا فرد باید سنتهایی را که بیش از همه در معنای شبهزیستشناختی حمایت از بقا و بهروزی موفق هستند، تایید کند و همچنین وقتی روشن نیست که یک سنت از این لحاظ بر سنت(های) دیگر برتری دارد، میخواهیم شیوه داوری میان آنها را تعیین کنیم، به یک نظریه بنیانی اخلاق نیاز داریم. با این وجود نظریهای که در نگاه من از همه مناسبتر به نظر میآید، نه فایدهگرایی، بلکه اخلاق فضیلت ارسطویی است. مشی ارسطویی همچون فایدهگرایی بر این باور است که مساله شادی و رفاه آدمی جایگاهی بنیادی در اخلاق دارد، اما دریافتش از این مفاهیم بسیار غنیتر است. به گفته ارسطوییها باید نه به اعمال تکافتاده و منفرد، بلکه به الگوهای عادتی کنش بنگریم. باید ببینیم که این الگوها چگونه بر روند کل زندگی تاثیر میگذارند، نه اینکه تنها دلمشغول نتایج کوتاهمدت آنها باشیم و به ویژه باید دقت کنیم که چه اندازه به تحقق ظرفیتهایی که انسان بنا به طبیعت خود دارد، میانجامند. افزون بر آن همیشه باید به یاد بسپریم که اخلاق اساسا موضوعی از جنس عادت است تا از جنس محاسبه عقلانی و دریافت ما از زندگی اخلاقی هیچگاه نباید بیش از حد عقلانی شود. ارسطو میگوید: «از صحن عادت پا به کاخ خرد میگذاریم». تنها راه برای اینکه فضایل اخلاقی را خوب فرا گیریم، این است که در آنها ممارست کنیم و در آغاز در کودکی طوطیوار تمرینشان کنیم و درکی نظری از آنها، بعد از عمل و نه پیش از آن شکل میگیرد. این دریافت بسیار معقول اما به روشنی ضدتعقلگرایانه از اخلاق، یقینا به خوبی با دریافتی هایکی از محدودیتهای عقل انسان میخواند. به واقع دیدگاه ارسطو اندکی به «هایک در مقیاس کوچک» میماند که به سطح زندگی اخلاقی فرد پایین آورده شده.
فلسفه اخلاق ارسطویی کمک میکند که شکافهای روایت هایک را پر کنیم و دقیقا ببینیم که این برداشت چگونه بر درک کلی وضعیت اخلاقی ما تاثیر میگذارد. همچنین انگیزهای اخلاقی برای پیروی از توصیههای برآمده از تحلیل هایکی سنتهای اخلاقی به ما میدهد. چرا که اخلاق از سرشت انسان ریشه میگیرد و از این رو اگر میخواهیم بفهمیم که به لحاظ اخلاقی از ما چه انتظاری میرود، باید طبیعت انسان را درک کنیم. اما به سختی میتوان انکار کرد که اعمال و قواعدی که پیوسته در جوامع انسانی تکرار میشوند و به ویژه در جوامعی حاکماند که گرایش بیشتری به پشتیبانی از اعضای خود در درجه بالایی از رفاه مادی دارند، وجهی عمیق از سرشت انسان را بازتاب میدهند.
تنها افراطیترین نسبیگراها انکار میکنند که استیلای قواعد مخالف زنا با محارم، دزدی و قتل در همه جوامع، پیامد نیازهای ذاتی انسانی است، اما غیرنسبیگرایان پرشماری مثلا ذاتی بودن مشابه نیاز به مالکیت خصوصی را انکار کردهاند. تحلیل هایکی بیتردید نشان میدهد که این انکار بیهوده است و با نظر به طبیعت انسان، گریزی از یک نوع نظام مالکیت خصوصی نداریم؛ چه اینکه وقتی ثبات مالکیت خصوصی درون یک جامعه زیادتر میشود، درجه رفاه مادی آن به روشنی بالا میرود. ارسطوییها همیشه از نوعی مالکیت خصوصی دفاع کردهاند، اما کاری که تحلیل هایکی انجام میدهد، این است که شاهدی در دفاع از این نکته عرضه میکند که نهاد مالکیت، چیزی ژرف در سرشت انسان را بازمیتاباند و همچنین نشان میدهد که کدام نظام خاص مالکیت خصوصی بیش از همه با نیازهای طبیعت انسان جور است - پاسخ این پرسش در تحلیل هایکی، نظامی وسیعا لیبرتارین است.
نظریه اخلاق ارسطویی و سنتگرایی هایکی طبیعتا یکدیگر را تقویت میکنند. این ارتباط نه به یک دورباطل، بلکه به یک مارپیچ مطبوع راه میبرد. اندیشه ارسطویی حکایت از آن میکند که اخلاق بهتر از هر چیز دیگر، شادی و رفاه انسانی را آن طور که به واسطه طبیعت او تعریف میشود، ارتقا میدهد. ارسطوییها همیشه در ارائه توضیحی از طبیعت انسان، به شکلی کمابیش معقول بر مشاهده جوامع انسانی واقعی تکیه کردهاند. اما برداشت هایک امکان ارائه تحلیلی ژرفتر را از اینکه چه وجوهی از جوامع انسانی واقعا چیزی ذاتی از سرشت انسان را بازتاب میدهند، فراهم میکند. براساس این برداشت، باید پیامدهای اعمال مختلف را نه تنها اکنون، بلکه در گذر قرنها و حتی هزارهها ببینیم. اعمالی که بارها و بارها در جوامع گوناگونی ظاهر شدهاند که معمولا رقبایش را از میدان بیرون انداختهاند و از این رو میتوان پیامدهای سودمندشان را استنتاج کرد یا دستکم حدس زد، به احتمال فراوان نیازهایی را که در طبیعت انسان ریشه دارند، انعکاس میدهند و اعمالی که گسترده یا دیرپا نیستند یا معمولا پس از ظهورشان فروپاشی اجتماعی رخ میدهد یا جوامعی که برجستگی خاصی به آنها میدهند، سقوط میکنند، احتمالا با الزامات سرشت انسان سازگاری ندارند. گذشته از اینها ملاحظات برآمده از چیزی که من آن را فرآیند «تکامل درونی» سنت خواندهام، شیوهای را برای تعیین این نکته به دست میدهد که چگونه میتوان یک نظام سودمند قواعد را حتی کارآمدتر و منسجمتر کرد.
ارسطوییها میتوانند با بهرهگیری از این تحلیل هایکی
پیش روند و شرحی مبسوط از فضایل خاص اخلاقی را بسط دهند که ارتباط آنها با یکدیگر و رتبهشان به لحاظ اهمیت نسبی را نیز در خود داشته باشد. نظریهپردازان اجتماعی هایکی نیز میتوانند بر پایه این برداشت، همراه با تصویری از موقعیت کنونی اجتماعی و اخلاقی جامعه خود، پیشبینیهایی عینی و توصیههایی سیاستی انجام دهند. نظریه اخلاق ارسطویی همچنین با نظر به تاکیدی که بر برداشتی مستقل و واقعبینانه از طبیعت انسان دارد - مثلا در برابر برداشت مجرد و نامتعارفی که با نظریه اخلاق کانتی گره خورده - به بهترین شکل کمک میکند که عینیت و اهمیت تجربی نتایج تحلیل هایکی استوار بر تکامل فرهنگی را بفهمیم. چنان که پیشتر گفته شد، برخی نویسندگان به دفاعی از سنت که با اندیشمندانی چون برک و هایک گره خورده، به سود خود سویهای نسبیگرایانه دادهاند. مثلا جری مولر میان «سودمندی» صرف سنت که او میگوید این قبیل نظریهپردازها تنها به آن میاندیشند و «حقیقت» باورهای سنتی که مذهبیها و دیگر نمایندگان آنچه او «راستکیشی» میخواند، بر آن تاکید کردهاند، فرق میگذارد. در نگاه مولر، نظریهپرداز محافظهکار نگرشی صرفا عملگرایانه به نهادهایی که از آنها دفاع میکند، دارد و به این خاطر همپیمانان دیندارترش پیوسته به خاطر تزویری نفعطلبانه به او بدگمانند.
اما هیچ مولفه اساسا عملگرایانه یا نسبیگرایانه (چه رسد به نفعطلبانه) در دیدگاه هایک (یا به واقع در دیدگاهبرک) وجود ندارد و مولر به اشتباه این دیدگاه را به نخستین مورد از سه دفاعی از سنت که پیشتر تمییزشان دادم (یعنی دفاع از «سنت به خاطر خود آن») تشبیه میکند. به هیچ رو نمیتوان گفت که هایک معتقد است حقوق مالکیت، قرارداد، حکومت قانون و ... تنها میتوانند در جوامع غربی کارآیی داشته باشند یا تنها دلیل ارزشمندیشان این است که رواج دارند و کنار زدنشان مایه آشوب اجتماعی خواهد شد. برعکس، این نهادها دقیقا به این خاطر «سودمند» هستند که حقایق عینی و جهانشمولی را درباره شرایط انسان، همچون محدودیتهای ذاتی شناخت او از شرایط مربوط به محاسبه اقتصادی عقلانی و نوع محرکهایی که افراد طبیعتا گرایش دارند به آنها پاسخ دهند، بازتاب میدهند.
اختلاف سودمندی و حقیقت در تکامل فرهنگی هایکی بیش از تکامل زیستشناختی نیست. بالهای پرنده به این خاطر تکامل یافت که این حقیقتی عینی است که به پرنده امکان پرواز میدهد و به این خاطر امتیازات تطبیقپذیر خاصی برای او فراهم میکند؛ نه به این خاطر که پرندگان صرفا به آنها عادت کردند و دست کشیدن از آنها اختلالزا خواهد بود و پایداری جامعه پرندگان را تحلیل خواهد برد. به همین سان آن چه از فرآیند انتخاب طبیعی میان نظامهای قواعد اجتماعی جان سالم به در میبرد، دقیقا قواعدی است که به بهترین شکل امکان سازگاری گروههای پیرو خود را با شرایط عینی، از جمله با شرایط طبیعت تجربی بشر فراهم میکند. هیچ نظریه اخلاقی وجود ندارد که به گونهای نظاممند و به اندازه نظریه اخلاق فضیلت ارسطویی مجهز باشد که بتواند جزئیات این طبیعت انسانی و دلالتهای اخلاقی آن را بیان کند.
نتیجهگیری
تفصیل این سنتز بیانشده ارسطو و هایک را باید به زمان دیگری واگذاشت.۱۰ اما این سنتز به باور من بهترین روش برای از میان بردن نقص مهم دیدگاه هایک، یعنی فقدان یک شالوده اخلاقی-نظری راضیکننده است. با این حال، دیدگاه او بینش اخلاقی مهمی را فراهم میکند، چون به ما میگوید که قواعد اخلاقی و حقوقی بنیادینی که از درون پایدار ماندهاند و ساختار جامعهای که رقبایش را از میدان به در کرده، شکل دادهاند، فرضی قوی در دفاع از خود دارند. بار اثبات تا اندازه زیادی بر دوش کسانی است که میخواهند با این قواعد مخالفت کنند، نه کسانی که خواهان حفظ آنها هستند و هر تغییری که رخ دهد، باید تغییری باشد که تنها دامنه این قواعد را میگستراند و سامانشان میدهد. نکتهای که عملا در پی میآید، این است که قواعد بنیادینی که بر شکلگیری تمدن غربی حاکم بودهاند (احترام به مالکیت خصوصی، قرارداد، حکومت قانون، آداب جنسی خانوادهمحور و شبیه آنها)، قواعدیاند که هر کس که خواهان حفظ رفاه مادی جامعه مدرن است، باید حمایتشان کند. تا هنگامی که تحقق نظاممند و سازگار این قواعد مایه کاهش شدید قدرت دولت و احیای اخلاق جنسی سنتی باشد، میتوان گفت که دیدگاه هایک، نیرومندانه از محافظهکاری لیبرتارین در سیاست عملی پشتیبانی میکند و اگر گفته من درباره دامنهای که تحلیل هایکی، بینشی درباره سرشت انسان و دلالتهای اخلاقیاش به ما میدهد درست باشد، چنین موضع سیاسی نمیتواند حقیقت را به اندازه سودمندی بازتاب ندهد.
*استادیار مدعو فلسفه در دانشگاه لویولا ماریماونت در لسآنجلس و نویسنده کتاب درباره نازیک.
پاورقی:
۱- همچنین نمیتوان بر این مبنا که تصویر تکاملی داروینی را یکسره درست فرض کردهام، مدعایم را زیر سوال برد، چون چنین تصوری ندارم. حتی خلقتباورها نیز عموما میپذیرند که انتخاب طبیعی، پدیدهای واقعی است و تنها نمیپذیرند که این نظریه میتواند تغییرات میان گونهها را توضیح دهد، در حالی که قبول دارند که انتخاب طبیعی درون گونهها عمل میکند و زیرگونهها و نژادهای مختلفی پدید میآورد (یعنی «تکامل خرد» را میپذیرند، اما «تکامل کلان» را نه). این ادعای بسیار کلی که تردید در وجود نوعی از انتخاب طبیعی، نامعقول است، تمام چیزی است که من اینجا فرض گرفتهام.
۲- منظور این نیست که تابوی موجود علیه همجنسگرایی مستقیما تطبیقپذیر نیست، بلکه تنها میخواهم بگویم که حتی اگر این تابو مستقیما تطبیقپذیر نباشد، نتیجه نمیشود که به هیچ رو قابل تطبیق نیست. و اگر کسی بحثهای توماسی استوار بر قانون طبیعی یا بحثهای زیستشناسی اجتماعی مبنی بر اینکه جهتگیری همجنسگرایانه، ذاتا (به لحاظ روانشناختی و اخلاقی) ناکارآمد و زیانبار است را بپذیرد، میتواند ادعا کند که تابو علیه همجنسگرایی مستقیما تطبیقپذیر هست.
۳- خطای موجود در این فرض غلطانداز دیوید رمسی استیل از اینجا ریشه میگیرد. او میگوید «هیچ دلیلی نیست که گمان کنیم اگر نظام اخلاق به واسطه شکلی از انتخاب طبیعی پدید آمده، سازگاری فکری به هر رو نتیجه خواهد شد». چون همان طور که دیدهایم، چنین نظامی ایستا نیست، بلکه درست همان وقت که از راه تکامل فرهنگی با نظامهای دیگر رقابت میکند، به لحاظ درونی تکامل مییابد. هرچند ممکن است یک نظام ناسازگار، تطبیقپذیرتر از برخی نظامهای دیگر باشد، نتیجه نمیشود که از همه نظامهایی که ممکن است دستآخر با آنها مواجه شود، انطباقپذیرتر است یا اگر نتواند از درون و به شیوهای که قوتهایش افزایش یابند و ضعفهایش پالوده شوند تکامل یابد، انطباقپذیر خواهد ماند (در عوض اینکه آهستهآهسته از درون بپوسد). انسانها به هیچ رو همیشه عقلانی نیستند، بلکه لااقل غالبا به ناسازگاریهایی که میبینند، واکنشی منفی نشان میدهند و نظامی را که این ناسازگاریها را در آن مییابند، پس میزنند. از این رو اگر شرایط دیگر ثابت بماند، نظامی که آهستهآهسته سازگاری درونی بیشتری پیدا میکند، با احتمالی بیشتر از نظامی که چنین نیست، افراد را سرسپرده خود میکند و تطبیقپذیر میماند.
۴- جالب این است که به نظر میرسد تابو علیه همجنسگرایی زنان (که انگار حتی از ناهمجنسگرایی زنان بیقید و بندی کمتری دارد و این بیشک تکهمسری طبیعی بیشتر در زنان را بازتاب میدهد، چنان که همجنسگرایی مردان، بیقید و بندی افراطی آنها را بازمیتاباند) همیشه از تابو علیه همجنسگرایی مردان قویتر بوده؛ احتمالا دقیقا به خاطر میزان بیبند و باری کمتر که در همجنسگرایی زنان رخ میدهد. با این حال، بدون شک وجود این تابو تا اندازهای به ناسازگاری منطقی یا لااقل روانشناختی- جامعهشناختی میان موافقت با همجنسگرایی زنان و در عین حال، مخالفت با همجنسگرایی مردان بازمیگردد. به همان سان که تابو علیه همجنسگرایی به شیوهای غیرمستقیم ازدواج ناهمجنسخواهانه را پشتیبانی میکند، تابو علیه همجنسگرایی زنان نیز به تابو علیه همجنسگرایی مردان
یاری میرساند.
۵- لااقل اگر قرار است سنتی که نوآور خود را در آن مییابد، رویهمرفته سالم بماند، این تنها راه چاره است. چه اینکه تصور کنید که او نتواند وجود ناسازگاری را نشان دهد و از این رو نتواند بر این فرض که قاعده مورد نفرتش واقعا برای سنت حیاتی است، غلبه کند و با این حال هنوز بر رد این قاعده پا بفشارد. اگر شمار کافی از افراد در رد این قاعده با او همداستان باشند، یا سنت در کل آشفته خواهد شد و ثبات و سرسپردگی افراد به آن در خطر خواهد افتاد، یا این افراد در نتیجه مخالفتشان با این قاعده و برای حفظ سازگاری، دستآخر قواعد قدیمیتر و ریشهدارتر را رد خواهند کرد و به این طریق به واقع سنتی نو و متمایز را آغاز میکنند. به هر روی، سنت قدیمیتر کنار زده خواهد شد.
شاید به نظر آید اینکه امکان اخیر، یک امکان است، این ادعا را که باید از قواعد قدیمیتر و جاافتادهتر پیروی کرد، تضعیف کند. مشکل این امکان آن است که از نظر قواعد سنت آغازین که گذشته از هر چیز، تنها قواعدی هستند که هر فردی درون این سنت باید به آنها تکیه کند، چنین فرضی نمیتواند توجیهی داشته باشد، دقیقا به این خاطر که قواعد آغازین، تا آنجا که میتوان دانست، بهترین قواعد موجود هستند. در واقع اگر مخالفت با این قواعد به چیزی بهتر میانجامید، هرگز نمیتوان دانست که چنین نتیجهای در پی میآمد؛ این تلاش تفاوت چندانی با یک «تاسبازی» بزرگ اجتماعی ندارد و نتیجهای مناسب، پیامد یک خوششانسی شگفتآور
خواهد بود. با این حال چنین تلاشی نمیتواند هیچ مبنای عقلانی داشته باشد و فرض عقلانی، به دلایلی که دیدهایم، در برابر موفقیت آن است.
۶- به همین روش میتوان راه بردگی هایک را تحلیلی از این دانست که انحراف از قواعد بنیادین در جامعه سرمایهداری به چه خواهد انجامید یا به سخن دیگر، میتوان آن را به مثابه تحلیلی از این خواند که تکامل درونی سازگار قواعد جامعه سوسیالیستی به چه خواهد انجامید.
۷- این شرایطی را بازتاب میدهد که در آن با نظر به پیچیدگی نظامهای رسوم فرهنگی و جوامعی که این رسوم را به نمایش میگذارند، در مقایسه با موجودات منفرد، فشارهای گزینشی که در تکامل فرهنگی وجود دارند، ناگزیر در مقایسه با آنچه در تکامل زیستشناختی میبینیم، قدرت و قاطعیت کمتری خواهند داشت. با این حال توجه کنید که این فشارها در تکامل زیستشناختی نیز همیشه قاطع و سرنوشتساز نیستند. یک گونه، هنگامی که رقیبی انطباقپذیرتر پا به صحنه میگذارد، ضرورتا نیست و نابود نمیشود، بلکه تنها به جایگاهی محدودتر فرو میافتد؛ هان طور که ممکن است یک جامعه در رقابت با جوامع دیگر حتی از موضع استیلا فروافتد و به مردابی فرهنگی بدل شود. نظریههای انتخاب گروهی که دیدگاه هایک نمونهای از آنها است، دقیقا به این خاطر مشاجرات داغی را در زیستشناسی تکاملی به راه انداختهاند که فشارهای گزینشی موجود در رقابت گروهی، بسیار پیچیدهتر از این دست فشارها در رقابت میان افراد هستند. با این حال، پدیدههایی خاص - مثل فداکاری و شجاعتی که سربازان در قبال غیرخویشاوندان خود نشان میدهند - وجود دارند که مگر به واسطه گزینش گروهی نمیتوان توضیحشان داد. استیل دیدگاه هایک را بر پایه ایرادات این دست مدلها به نقد میکشد. تاد زیویکی با کمکگیری از اثر سابر و ویلسون به دفاع از هایک در برابر این نوع نقد مینشیند.
۸- یان ناروسون این نوع پرسش را به مثابه چالشی در برابر سنتگرایی هایکی پیش میکشد.
۹- «ده فرمان» مجموعهای از اصول توراتی و انجیلی مربوط به اخلاق و عبادت هستند که نقشی اساسی را در یهودیت و بیشتر اشکال مسیحیت بازی میکنند و دستوراتی درباره پرستش خدای واحد و حفظ سبت و حرمت بتپرستی، کفر، دزدی و زنای محصنه در خود دارند. گروههای مختلف، از سنتهایی با تفاوتهای اندک درباره تفسیر و تعداد این اصول پیروی میکنند.
۱۰- اوهیر همچنین از نوعی سنتگرایی که از اخلاق ارسطویی اثر میگیرد، دفاع میکند. او شوربختانه به غلط دفاع هایک از سنت را بر خلاف دفاع خود، مخالف هر گونه تغییر میداند.