اقتصاد سیاسی ناشادمانی - ۲ اسفند ۹۰
امین گنجی
ویلیام دیویس<br> مترجم: امین گنجی<br> بخش دوم<br>هژمونی افسردهکننده<br>اصلیترین بیماری مربوط به این بحث افسردگی است. در واقع میتوان گفت که اگر کار «غیرمادی» فرم هژمونیک و مسلط تولید شده است، افسردگی نیز فرم هژمونیک و غالب ازکارافتادگی است.
ویلیام دیویس
مترجم: امین گنجی
بخش دوم
هژمونی افسردهکننده
اصلیترین بیماری مربوط به این بحث افسردگی است. در واقع میتوان گفت که اگر کار «غیرمادی» فرم هژمونیک و مسلط تولید شده است، افسردگی نیز فرم هژمونیک و غالب ازکارافتادگی است. افسردگی هیچ تعریف بالینی مشخص و واضحی ندارد؛ در واقع اغلب افسردگی را بیماریای به شمار میآوردهاند که بتوان آن را با داروهای ضدافسردگی درمان کرد.
افسردگی همان ازکارافتادگی محض است: فرمی مشخصا نئولیبرال از نقص روانشناختی و بازنمودگر روی دیگر سکه اخلاقیاتی که از افراد میخواهد تا فعال باشند، لذت ببرند، کیف کنند، خلاق باشند، موفق شوند و بیشینهسازی کنند! در اقتصادی که بخش عمده آن مبتنی بر خدمات است، شور و شوق، پویایی و خوشبینی، منابع کاریِ حیاتی هستند. کارکنان افسرده به کاهش مزمن این تواناییهای روانشناختی اقتصادی دچار میشوند؛ این اتفاق باعث میشود آنها خود را به لحاظ اقتصادی بهدردنخور و بیفایده بدانند و در نتیجه بیشتر افسرده شوند. بنابراین محیط کار، کارکردی درمانی مییابد، چراکه اگر افراد بهرغم بیماری ذهنی یا فیزیکی سر کار باقی بمانند، آنگاه عزت نفسشان باعث میشود تا خیلی افسرده و بیحال نشوند و قابلیت زیستشناختی ـ روانشناختی ـ اقتصادی آنها حفظ شود. بسیاری از استراتژیهای حکومت بریتانیا برای کاهش تقاضاهای کمکهزینه ازکارافتادگی و مرخصیهای استعلاجی تمرکز خود را بر جهتدهی دوباره به حرفه منابع انسانی قرار داده اند؛ آن هم به گونهای که مدیران بهتر بتوانند کارکنان افسرده و مضطرب را تشخیص دهند و پشتیبانی کنند. برداشتن تابوی بیماری روانی و پرداختن مناسبتر و بهتر به آن، به یکی از اولویتهای سیاستگذاری اقتصادی تبدیل شده است.
در اوایل دهه ۱۹۹۰، بررسی اثرات روانشناختی بیکاری عاملی شد برای تسریع گسترش شاخهای از اقتصاد نئوکلاسیک: اقتصاد شادمانی. مفهوم بهروزی همراه با مفهومِ شادمانی ــ که گاه آن را «بهروزی سوبژکتیو» میخواندند ــ ابزار تحلیلی جدیدی در اختیار سیاستگذاران قرار میدهد تا با استفاده از آن عاملین اقتصادی را ارزیابی و مدیریت کنند. این عمل نشاندهنده تلاشی اساسی جهت سر و کله زدن با «بحران ارزیابی» را نشان میدهد. این بحران زمانی آغاز شد که منابع و بروندادهای اصلی سرمایهداری دیگر صرفا فیزیکی نبودند و با این حال جهت ارزشگذاری نیازمند کیفیتسنجی اقتصادی بودند.
در سطحی عمومیتر میتوان گفت که دغدغه شادمانی همه مردم و عدم توفیق رشد اقتصادی برای دستیابی به این هدف، رهبران سیاسی را واداشته است تا «شاخص»های رسمی جدیدی از پیشرفت اجتماعی و اقتصادی را مطالبه کنند؛ شاخصهایی که بتوانند شادمانی را نیز توضیح دهند.
«کمیسیون استیگلیتز» رییسجمهور سارکوزی جهت ارزیابی پیشرفت ملی در سرتاسر جهان توجهها را به خود جلب کرد و همزمان نهادهای آماری استرالیا، آمریکا و بریتانیا پیشاپیش به جمعآوری دادههایی رسمی جهت پیگیری سطوح شادمانی ملی دست زدهاند.
سال ۱۹۷۴ اقتصاددانی با نام ریچارد ایسترلین مقالهای منتشر کرد و در آن به شکاف میان رشد مادی و شکوفایی روانشناختی اشاره کرد؛ شکافی که از آن پس به نام «پارادوکس ایسترلین» شناخته میشد. این پارادوکس به سرعت توجه دولتمردان و سیاستگذاران را به خود جلب کرد.
ناشادمانی به منفیترین سویه ظاهری سرمایهداری متاخر بدل شده است. علاوه بر مداخلات سیاستگذارانهای که تاکنون برشمردیم، دولت جدید انگلستان افزایش دسترسی به برنامه درمانهای روانی را ممکن ساخته است تا «درمان رفتاری شناختی»(۱) را هر چه بیشتر از طریق «سازمان خدمات درمانی ملی» در دسترس عموم قرار دهد. ریچارد لایار، یکی از اقتصاددانهای دانشکده اقتصاد لندن ــ که تونی بلر وی را «تزار شادمانی»(۲) خوانده بود ــ بر اهمیت اقتصادی این برنامه تاکید داشت.
وی گسترش هرچه بیشتر آن را در پاسخ به نرخ بیکاری فزاینده انگلیس ضروری میدانست. لیار در مقالهای ناکارآمدی اکید افسردگی و کارآمدی درمان رفتاری شناختی جهت مقابله با آن را نشان داد و از صرف هزینههای بیشتر از محل مخارج عمومی جهت این برنامه دفاع کرد. بسیاری از رواندرمانگرها و روانشناسان با درمان رفتاری شناختی و سیاستگذاریهای پرشور در حمایت از آن مخالف هستند، زیرا این روش را صرفا ابزاری جهت مخفی کردن بیماریهای روانی میدانند. با این حال، روش درمان رفتاری شناختی زمان محدودی میبرد و هر دوره آن تنها شش جلسه به طول میانجامد و علاوه بر آن، کاملا روشی نتیجهگرا است: درست به همین دلایل، روش درمان رفتاری شناختی از دیگر روشهای سنتی روانشناسی و رواندرمانی بسیار اقتصادیتر است.
برنامههایی که میخواهند افراد بیمار را در بریتانیا به سر کار بازگردانند، اکنون جلسات درمان رفتاری شناختی را پیشنهاد میکنند. آنها از طریق این روش بیماران را تشویق میکنند تا بار دیگر جهت غلبه بر دشواریها و نابرابریهای اقتصادی تلاش کنند.
تفکر به لذت
نظریهپردازان خوشبین کاپیتالیسم شناختی ــ مثل هارت و نگری ــ باور دارند که اثرات خارجی و مثبت مرتبط با تولید غیرمادی شرایط بهوجود آمدن امور مشترک جدید را پدید میآورد. تلاشها برای سنجش و خصوصیسازی منابع انسانی، فکری و فرهنگی لاجرم در نهایت شکست خواهند خورد؛ خصیصه هژمونیک کار غیرمادی به این معنا است که ارزشمندترین منابع اقتصادی در حال اجتماعیشدن هستند، حتی اگر سرمایه تمام تلاش خود را برای جلوگیری از این کار انجام دهد.
اما ادعایی که اینجا مطرح خواهم کرد، از برخی جهات برعکس است: در حالی که سیاستگذاران، پزشکان و اقتصاددانها به دنبال سنجشپذیرکردن اثر خارجی منفی ناشادمانی در مقام یک عیب روانی سنجشپذیر و هزینهای اقتصادی هستند، ناشادمانی ذاتا واجد کیفیتهای سیاسی و جامعهشناختی است که به آن بالقوگیای انتقادی و بحرانی میبخشند. یکی از تضادهای نئولیبرالیسم نیاز آن به سطوح مناسب از شور و شوق، انرژی و امید است در حالی که شرایط سیستم کاپیتالیستی این موارد را با ایجاد ناامنی، ضعف و ارزشگذاری ایدهآلهای دستنیافتی از خلال تبلیغات در افراد ویران میکند.
فریبکاریِ چرخش نخبگان سیاسی و اقتصاددانهای ارتدوکس به سمت شادمانی همین حقیقت پیشتر گفتهشده را آشکار میسازد و حتی آمارهای رسمی نیز بر این واقعیت صحه میگذارد. حتی بررسی اجمالی شواهد مربوط به ناشادمانی در جوامع نئولیبرال مشاهدهگر را ورای حدود روانکاوی میبرد و وی را به حیطه اقتصاد سیاسی میکشاند.
اجازه دهید برای تحلیل بهتر و مبتکرانهتر، بگوییم اصطلاحات «شادمانی» و «ناشادمانی» را میتوان به سه شیوه مفهومپردازی کرد. نخستین شیوه صرفا ذهنی و کارکردگرایانه است، در حالی که «شادمانی» در اصل تجربه بیواسطه لذت یا هدونیا(۳) است. بنابراین «ناشادمانی» به فروپاشی روابط شخصی، انتخاب مصرفکننده یا فرآیندهای عصبیـ شیمیایی ارجاع دارد و افسردگی بدل به نماینده همه اینها میشود.
دومین شیوه اخلاقی و غایتشناختی است، یعنی وقتی «شادمانی» در مقام دستیابی به یک زندگی خوب تعریف میشود. در این شیوه، «ناشادمانی» نشانگر فقدان توانایی مثبت و ایجابی برای کنشهای معنادار جهت دنبالهگیری اهداف خویش است؛ از این چشمانداز، ناشادمانی به آنچه متفکران جمهوریخواه انقیاد به «سلطه» میخوانند، نزدیک است. و سوم روش، تاریخی و مسیحباورانه است. این غایتشناسی تراژیک مکتب فرانکفورت است که به زعم آنها امکان شادمانی را تنها از خلال غیاب ظاهرا ابدیاش تجربه میکنیم، اما ــ همچون کانت ــ باید با حفظ فاصله نوعی ایمان به غایت جمعی انسانی را حفظ کنیم، زیرا نقد بدون چنین ایمانی ممکن نیست.
یادداشتها:
(۱) cognitive behavioral therapy (CBT): CBT یکی از رویکردهای روان درمانی و مبتنی بر سخنگفتن است. این درمان میخواهد تا احساسات و رفتارهای منجر به اختلال در کار را از خلال رویهای نظاممند و هدفمحور رفع کند.
نام این روش درمانی نشان میدهد که CBT مخلوطی از پژوهشهای رفتاری و شناختی است. در هر حال، این روش درمانی بر نقش پراهمیت تفکر در شیوه احساس ما و نیز ماهیت اعمال و قابلیت کاری ما تاکید دارد. به عبارت دیگر، اندیشههای ما ــ و نه عوامل خارجی همچون دیگر انسانها، یا موقعیتها و رویدادها ــ علت اصلی احساسات و رفتارهای ما هستند.
(۲) happiness tsar
(۳) لفظی یونانی به معنای لذت. فلسفه هدونیسم یا لذتگرایی از همین واژه میآید.