انواع گوناگون نئولیبرال‌سازی: نتایج ضعیف و مسیرهای واگرا

کین بیرچ و ولاد می‌خننکو

مترجم: امین گنجی

بخش سوم

سه پیش، نخستین دولتی که به لحاظ ایدئولوژیک نئولیبرال بود، در مه ۱۹۷۹ سر کار آمد. نئولیبرالیسم در طی این سه‌دهه‌ حقیقتا جهانی شده است، به چهارگوشه دنیا رسیده و انواع گوناگونی را تولید کرده است. در واقع، پایان جنگ سرد و سقوط قدرت شوروی در سال‌های ۱۹۸۹ تا ۱۹۹۱ فرانسیس فوکویاما را حتی تا آنجا کشاند که پایان تاریخ و پیروزی بی‌حد و حصر سرمایه‌داری مبتنی بر بازار آزاد را اعلام کند. فوکویاما می‌گفت هر نظام بدیلِ فراگیر و قابل اتکایی که در برابر لیبرالیسم غربی وجود داشته، دیگر به طور کامل فرسوده شده است و هرگز هیچ بدیل دیگری در برابر این سیستم به وجود نخواهد آمد: ما در پایان تاریخ به سر می‌بریم. پیش از ظهور بحران اقتصادی‌ـ‌ مالی کنونی در آگوست ۲۰۰۷، تفوق سیاسی و گسترش جغرافیایی نئولیبرالیسم تا حد زیادی مرهون زبان‌بازی‌ها و جزمی‌گرایی‌های خشک و خالی بود. ایدئولوگ‌های نئولیبرال در حالی‌که دائما از بازی آزاد نیروهای بازار در اقتصاد و جامعه دفاع می‌کردند، پیشنهاد‌ها (یا همان به اصطلاح «اصلاحات سیاست‌گذارانه») خود را در راستای دستیابی به نوعی انقلاب بازار آزاد جهت می‌دادند.

جان ویلیامسون در ۱۹۸۹ آنچه را خود یک «برنامه هم‌گرایی جهان‌شمول و عملی» می‌خواند، مشخص کرد و آن را «هسته مشترک آن نوعی از خردورزی» دانست که «همه اقتصاددان‌های جدی با آغوش باز پذیرفته‌اند.» اصلاحات سیاست‌گذارانه ده‌گانه‌ای که ویلیامسون در قالب این برنامه پیشنهاد داد، شامل موارد روبه‌رو می‌شد: تحمیل انضباط سخت پولی (که در آن هیچ گونه کسری بودجه عمومی پذیرفته‌شده نبود)؛ پایان‌دادن به پرداخت یارانه و جهت‌دهی دوباره مخارج عمومی جهت تامین بهداشت عمومی، آموزش پایه‌ای و دیگر زیرساخت‌ها، کاهش مالیات‌ها، آزادسازی مالی، نرخ‌های ارز آزاد و شناور، آزادی تجارت با تعرفه پایین و واحد پذیرفتن سرمایه‌گذاری خارجی مستقیم با آغوش باز، خصوصی‌سازی، عدم تنظیم و برداشتن مقررات بازار و حفاظت از حقوق مالکیت خصوصی. ویلیامسون فهرست اصطلاحات خویش را اجماع واشنگتن خواند؛ زیرا «هم سیاسیون واشنگتن در کنگره و اعضای ارشد دستگاه اداری و هم تکنوکرات‌های واشنگتن در موسسات مالی بین‌المللی و نیز عوامل اقتصادی دولت ایالات متحده، هیات مدیره فدرال رزرو و اتاق‌های فکر» بر سر این موضوع توافق یافته بودند که «سیاست‌های محتاطانه و هوشمندانه در عرصه اقتصاد کلان، گشودگی نسبت به سرمایه‌های خارجی و سرمایه‌داری مبتنی بر بازار آزاد» باید در دیگر نقاط جهان نیز برانگیخته و تسریع شود.

اجماع واشنگتن طلیعه نظمی نوین بود، آن هم زمانی که به زعم یکی از منتقدان: مبلغان و ناصحان سیاست‌گذاریِ اقتصادی که در مدار حاره مشغول کار بودند، به زندگی بی‌دردسر و ساده‌شان عادت داشتند. هر اقتصاددان دارای حسن‌نیت و تحصیل‌کرده‌ای می‌توانست حقایق بدیهی حرفه خویش را بر زبان آورد؛ بی‌آنکه هیچ تردیدی به دل خود راه دهد؛ مثلا حقایقی از این دست: تراز‌های کلان خود را مرتب کنید، پای دولت را از کسب و کار بیرون بکشید و به فرمانروایی آزادانه بازارها مجال دهید. «تثبیت کن، خصوصی‌سازی کن و لیبرال‌سازی کن»: این بود شعار نسلی از تکنوکرات‌ها [فن‌سالارها] و رهبران جهان در حال توسعه، منظورم همان تکنوکرات‌هایی است که برای جهان در حال توسعه دندان تیز کرده بودند.

یاد و خاطره شیوه عملکرد اجماع واشنگتن را باید در اصلاحات نئولیبرالی شیلی تحت حاکمیت ژنرال پینوشه در دهه هفتاد جست. اصلاحات اجماع واشنگتن تا دهه ۱۹۸۰ در سرتاسر آمریکای لاتین و به شکل مجموعه‌ای از بسته‌های «تعدیل ساختاری» گسترش یافت که هدف آن تضمین بازپرداخت تام و تمام بدهی‌های کلان آمریکای لاتین به غرب بود. نئولیبرال‌ها فرض می‌گرفتند که همه معضل‌ها و مشکلات آمریکای لاتین، شوروی و در واقع همه اقتصادهای غیرانگلیسی‌ـ‌آمریکایی [همان غیرآنگلوآمریکایی] از دخالت بیش از حد حکومت در فعالیت اقتصادی و نظارت آن بر قیمت‌ها و فعالیت‌های تجاری بین‌المللی و نیز به سبب مالکیت عمومی «گسترده» دارایی‌های تولیدی بر‌می‌آید. به همین دلیل، راه‌حل اساسی نصیحت‌گران سیاسی نئولیبرال همان تثبیت و موازنه اقتصاد کلان و تعدیل و تنظیم ساختاری بود. جفری ساکس، اقتصاددان دانشگاه هاروارد در سال ۱۹۸۵ برنامه‌های تثبیت و موازنه را در بولیوی به اجرا گذاشت و این برنامه‌ها با سقوط دیوار برلین توسط تیم‌های تحت نظارت وی به لهستان و روسیه نیز کشانده شد. هدف «شوک‌درمانی» موردنظر این برنامه‌ها، گذار تمام و کمال آن جوامعی به سوی کاپیتالیسم بازار‌ـ‌محور بود که پیش از این همگی به ‌شیوه‌ای متمرکز برنامه‌ریزی می‌شدند. میلتون فریدمن در سال ۱۹۹۰ شخصا همکاران و پیروان خود را به شوک‌درمانی تشویق کرد و به آنها اطمینان داد «همه این حرف‌ها درباره هزینه بسیار زیاد گذار به سوی اقتصاد بازار آزاد مزخرف است. هیچ دلیلی وجود ندارد که به محض برداشته‌شدن قید و بندهای تمامیت‌خواهانه [یا توتالیتاریستی] بر فعالیت‌های مردم، تولید کل (total output) تقریبا به‌طور آنی و با شتاب فراوان گسترش نیابد و افزایش پیدا نکند.»

کشورهای آمریکای لاتین، اروپای شرقی و زیر صحرای آفریقا به سرعت در حال لیبرال‌سازی اقتصادهای «نوظهور» و «در حال گذار» خود بودند، اما درست در همان زمان وادار می‌شدند تا نوعی فرآیند ریشه‌ای در راستای کوچک‌کردن و کاهش حجم دولت و شکل- دادن دوباره به آن را از سر بگذارند. مانیفست سیاست‌گذارانه بانک جهانی در سال ۱۹۹۶ با عنوان از برنامه‌ریزی به سوی بازار حدود و ثغور خصیصه‌های اصلی نئولیبرالیسم در مدار استوا و نیز مدار قطبی را ترسیم کرده بود و دقیقا به هم‌زمانی این تغییرات اقتصادی و سیاسی اجباری اشاره داشت. اجماع واشنگتن وعده داده بود که مخلوط تثبیت و موازنه، لیبرال‌سازی و بالاخره خصوصی‌سازی رشد اقتصادی و همراه با آن رونق و رفاه را در دورترین نقاط این سیاره احیا خواهد کرد؛ آن هم با «آزادکردن بازارها- پایه‌ای‌ترین اصلاح در راستای توان‌بخشی که همه دیگر منافع بالقوه گذار به کاپیتالیسم بازار آزاد از دل آن نشأت خواهند گرفت.»

با این حال، بر خلاف پیش‌بینی‌های عمومی و به‌‌رغم برنامه‌های بسیار جامع در راستای عدم تنظیم و خصوصی‌سازی، باز هم دهه‌های ۱۹۹۰ و ۲۰۰۰ برای اغلب اقتصادهای در حال توسعه و در حال گذار بدل به دهه‌های بربادرفته شدند. درست همان‌طور که مولفان اجماع واشنگتن وادار به اعتراف شدند، این دو دهه برای آمریکای لاتین دهه‌های بحران بود (بحران پزو، واحد پول مکزیک؛ بحران اقتصادی ۱۹۹۹ تا ۲۰۰۲ در آرژانتین)، سیاست‌های این دو دهه رشد بسیار اندکی را در این کشورها به همراه آورد و هیچ بهبود قابل توجهی در توزیع درآمدی بسیار نابرابر کشورهای این منطقه رخ نداد. در جهان پس از شوروی، «رکود ناشی از دگرگونی» به‌طور متوسط برای شش‌سال در اروپای شرقی و مرکزی پایدار ماند (از دو سال در لهستان گرفته تا ده سال در اوکراین و مولداوی). اگر به گستره بحران توجه کنیم، بیشترین ضرر را بوسنی و هرزگوین، گرجستان، ارمنستان و مولداوی متحمل شدند (این کشورها به ترتیب ۸۸ درصد، ۷۵ درصد، ۶۹ درصد و ۶۸ درصد کاهش تولید ناخالص داخلی را تجربه کردند). در این میان، تنها چهار کشور (جمهوری چک، ازبکستان، لهستان و اسلوونی) توانستند اوضاع را مدیریت کنند و رکودهای خفیف‌تری داشته باشند (یعنی صرفا ۱۵ تا ۲۰ درصد کاهش در تولید ناخالص داخلی خود را شاهد بودند)؛ در حالی که متوسط این میزان کسری در تولید ناخالص داخلی بین ۳۰ تا ۶۰ درصد بود. کاهش تولید در این کشورها به معنای افزایش شدید بیکاری و فقر حاصل از آن نیز بود. میزان زیادی از نیروی کار اضافه از فعالیت اقتصادی کنار گذاشته شدند. این افراد به اجبار یا مهاجرت کردند یا به استراتژی‌های غیررسمی و غیرقانونی بقا در کشور خود روی آوردند.

سطح بیکاری در بیشتر اقتصادهای در حال گذار دو رقمی شد و در کشورهای نسبتا موفقی همچون لهستان و اسلوواکی به ۲۰ درصد رسید و در مناطق آسیب‌دیده از جنگ‌های داخلی و بی‌ثباتی سیاسی تا ۴۰ درصد نیز پیش رفت. همه شواهد مبتنی بر شاخص‌های توسعه انسانی در آن دوره حاکی از هزینه اجتماعی بسیار قابل توجهی هستند که گذار اقتصادی بر این منطقه تحمیل کرد. برای مثال، همه شاخص‌های روبه‌رو نشانگر خسرانی عظیم در این دوره بودند: امید به زندگی، مرگ و میر نوزادان، رشد جمعیت- شناختی، توزیع درآمدی، فقر و آموزش. اگرچه ایدئولوژی نئولیبرال- بنا به تعریف- به ‌شکلی ریشه‌ای شفاف است، اما نتایج و عواقب نئولیبرال‌سازی در مقام یک فرآیند بسیار آشفته و مبهم و- همان‌طور که طرفداران اصلی این اصلاحات تصدیق می‌کنند- کاملا «پیش‌بینی‌نشده» بوده است. به علاوه، تاثیر اقتصادی و مکانی نئولیبرال‌سازی بسیار نابرابر بوده است. تغییرشکل رخ‌داده در کاپیتالیسم غربی در «شمال جهانی»۱، و نیز حرکت‌های متعدد به سوی کاپیتالیسم در شرق و غرب، اختلافی عظیم در نتایج حاصل از این نئولیبرال‌سازی را نشان می‌دهد؛ نتایجی که بین بلوک‌های جغرافیایی متعدد دولت‌های نوظهور کهنه و نو، بین کشورهای منفرد و حتی بین مناطق روستایی و شهری در این کشورها متفاوت است.

یادداشت:

۱) Global North: در نظریه‌های جدید پسا‌ـ‌استعماری، سلسله‌مراتب جهانی پس از فروپاشی دیوار برلین و اتحاد جماهیر شوروی تفاوت مکان‌شناختی و جغرافیایی یافته است. به عبارت دیگر، اگر پیش‌تر- به‌خصوص در دوران جنگ سرد- جهان به دو بلوک شرق (شوروی) و غرب (آمریکا) تقسیم می‌شد و ساختار سلسله‌مراتبی دوقطبی با دو ابرقدرت حاکم بود، اکنون ساختار جهان به دو قسمت شمال (کشورهای توسعه‌یافته و ثروتمند) و جنوب (کشورهای در حال توسعه، فقیر و ...) و به شکلی هرمی تبدیل شده است. در هر حال، این نظریه‌پردازان معتقدند دیگر ابرقدرت به معنای زمان جنگ سرد وجود ندارد و اگرچه هنوز در ساحت نظامی آمریکا بیشترین قدرت را در اختیار دارد، اما در ساحت اقتصادی و سیاسی نمی‌توان نقش بازیگران فعال دیگر را نادیده گرفت.