تجاوزگری روسها - ۳ مهر ۹۰
محسن رنجبر
لودویگ فون میزس<br> مترجم: محسن رنجبر<br> قسمت دوم<br>هفته پیش در بخش نخست این مقاله که از کتاب «آشوب برنامهریزیشده» (۱۹۴۷)، نوشته میزس برگرفته شده، خواندیم که تجاوزگری روسها، نه از بیبهرگی آنها از لبنسراوم و منابع طبیعی، چنان که ناسیونالیستهای آلمان و ژاپن و ایتالیا میگویند که از ایدئولوژی کمونیستیشان ریشه میگرفت. در ادامه، بخش دوم و پایانی این مقاله را بخوانید.
لودویگ فون میزس
مترجم: محسن رنجبر
قسمت دوم
هفته پیش در بخش نخست این مقاله که از کتاب «آشوب برنامهریزیشده» (۱۹۴۷)، نوشته میزس برگرفته شده، خواندیم که تجاوزگری روسها، نه از بیبهرگی آنها از لبنسراوم و منابع طبیعی، چنان که ناسیونالیستهای آلمان و ژاپن و ایتالیا میگویند که از ایدئولوژی کمونیستیشان ریشه میگرفت. در ادامه، بخش دوم و پایانی این مقاله را بخوانید. حقیقت این است که این دولتها در کشورهای دموکراتیک نیستند که سرنگونی نظام کنونی حاکم بر روسیه را در سر دارند. آنها از ستون پنجم دموکراسیخواه در روسیه پشتیبانی نمیکنند و تودههای مردم آن را در برابر حاکمانشان برنمیانگیزانند. اما روسها شب و روز در فکر ایجاد ناآرامی در همه کشورها هستند. انترناسیونال سوم آنها به روشنی تلاش کرد که شعله آتش انقلابهای کمونیستی را در سراسر دنیا روشن کند.
دخالت بسیار سست و دودلانه متفقین در جنگ داخلی روسیه، کاری مخاطرهآمیز در دفاع از کاپیتالیسم و در برابر کمونیسم نبود. از نگاه متفقین که در جدالی سرنوشتساز با آلمانیها درگیر بودند، لنین در آن روزگار صرفا آلت دست دشمنان قسمخوردهشان بود. لادندورف (۱) لنین را برای سرنگونی حکومت کرنسکی و تبعید او از روسیه، روانه کرده بود. بلشویستها با تمام روسهایی که خواهان ادامه اتحاد با فرانسه، بریتانیا، آمریکا و دیگر کشورهای دموکراتیک بودند، مبارزه میکردند. در حالی که متحدان روسیهای کشورهای غربی نومیدانه از خود در برابر بلشویستها دفاع میکردند، این کشورها از دیدگاه نظامی نمیتوانستند موضعی خنثی برگزینند. از نگاه متفقین، جبهه شرق به خطر افتاده بود.
به محض اینکه جنگ با آلمانیها در سال ۱۹۱۸ پایان یافت، توجه متفقین به مسائل روسیه به کلی از میان رفت. دیگر نیازی به وجود جبهه شرق نبود. آنها هیچ اهمیتی به مسائل داخلی روسیه نمیدادند. سودای صلح در سر داشتند و میخواستند هر چه زودتر از میدان جنگ بیرون آیند.
البته ژنرالهایشان از تنها گذاشتن دوستان و یارانشان در ارتش که با بیشترین توان خود برای رسیدن به هدفی مشترک جنگیده بودند، سرافکنده و شرمسار بودند. از نگاه آنها تنها گذاشتن این افراد، از بزدلی و فرار چیزی کم نداشت.
چنین نگرههایی درباره شرافت نظامی، عقبنشینی دستههای سربازان متفقین را برای مدتی به تاخیر انداخت. هنگامی که این اتفاق دست آخر رخ داد، دولتمردان متفقین احساس آسودگی و راحتی کردند. از آن هنگام به بعد، سیاست بیطرفی مطلق را در قبال مسائل روسیه در پیش گرفتند.
به واقع برای کشورهای متفق جای تاسف بسیار داشت که در جنگ داخلی روسیه درگیر شده بودند. اگر شرایط نظامی سالهای ۱۹۱۷ و ۱۹۱۸ به دخالت در این نبرد وادارشان نکرده بود، وضع بهتری میداشتند. اما نباید این واقعیت را از یاد برد که دست کشیدن از دخالت در روسیه در حکم شکست نهایی سیاستهای ویلسون، رییسجمهور آمریکا بود. آمریکا میگفت که به میدان جنگ پا گذاشته تا دنیا را به «جایی امن برای دموکراسی» بدل کند.
پیروزی در آلمان، قیصر را برانداخته بود و دولت جمهوری را به جای یک استبداد پادشاهی نسبتا ملایم و محدود نشانده بود. از سوی دیگر، در روسیه به پیریزی دیکتاتوریای انجامیده بود که حکومت خودکامه تزارها را میتوانستیم در قیاس با آن، حکومتی لیبرال بخوانیم. اما متفقین علاقهای نداشتند که روسیه را همچون آلمان به کشوری امن برای دموکراسی بدل کنند.
گذشته از همه اینها، آلمان دوره قیصر پارلمان داشت، وزرایش در برابر پارلمان پاسخگو بودند، هیات منصفه در دادگاهها حکم میداد، آزادی بیان، دین و مطبوعات در آن چندان محدودتر از غرب نبود و بسیاری از دیگر نهادهای دموکراتیک را داشت. اما استبدادی نامحدود بر روسیه شوروی سایه انداخته بود.
آمریکاییها، فرانسویها و انگلیسیها از این زاویه به اوضاع ننگریستند. اما نیرویهای ضددموکرات در آلمان، ایتالیا، لهستان، مجارستان و کشورهای حوزه بالکان به گونهای دیگر میاندیشیدند. بیطرفی قدرتهای متفقین در قبال روسیه، چنان که ناسیونالیستهای این کشورها تعبیر کردند، شاهدی از این بود که دلمشغولی آنها به دموکراسی، تنها یک فریب بوده است. آنها اعتقاد داشتند که متفقین به این خاطر با آلمان جنگیده بودند که به رفاه اقتصادی آن رشک میبردند و ازآنرو کاری به کار حکومت خودکامه جدید روسیه نداشتند که از قدرت اقتصادی آن نگران نبودند. این ناسیونالیستها نتیجه گرفتند که دموکراسی چیزی نیست مگر شعاری بیدردسر و راهگشا برای فریب مردم سادهلوح و زودباور. نگران شدند که مبادا روزی گیرایی عاطفی این شعار، همچون سرپوشی بر یورشهای مکارانه علیه استقلال خود آنها به کار بسته شود.
از روزی که قدرتهای بزرگ غربی دست از دخالت در روسیه کشیدند، این کشور دیگر هیچ دلیلی برای ترس از آنها نداشت. شورویها از حمله نازیها هم نگرانیای در دل نداشتند. ادعاهای خلاف این که در اروپای غربی و آمریکا بسیار رواج داشت، از ناآگاهی کامل در قبال مسائل آلمان ریشه میگرفت. اما روسها، آلمان و نازیها را میشناختند. «نبرد من» [نوشته هیتلر] را خوانده بودند.
از این کتاب نه تنها آموختند که هیتلر به اوکراین چشم دارد، بلکه همچنین دریافتند که ایده استراتژیک بنیادین او این است که تنها بعد از آن که یقینا و برای همیشه فرانسه را از میان برداشت، حمله به روسیه را آغاز کند. روسها کاملا مجاب شده بودند که این امید هیتلر که انگلستان و آمریکا در این جنگ وارد نخواهند شد و بیسر و صدا اجازه خواهند داد که فرانسه نابود شود - چیزی که در «نبرد من» بیان شده بود - امیدی پوچ است.
یقین داشتند که چنین جنگ جهانی تازهای که خود روسها برنامهریزی کرده بودند که در آن بیطرف بمانند، به شکست تازهای برای آلمان خواهد انجامید و اعتقاد داشتند که این شکست، اگر نه همه اروپا، دست کم آلمان را به جایی امن برای بلشویسم بدل خواهد کرد. استالین پیشتر با چنین ایدهای در روزگار جمهوری وایمار به تجهیز دوباره آلمانیهای مخالف کمک کرده بود.
کمونیستهای آلمان تا آن جا که میتوانستند، نازیها را در تلاششان برای برچیدن نظام وایمار یاری دادند. دست آخر استالین در آگوست ۱۹۳۹ ائتلافی آشکار را با هیتلر برای کمک به او در برابر غرب برقرار کرد.
چیزی که استالین - مانند همه مردم دیگر - پیشبینی نمیکرد، پیروزیهای حیرتزای ارتش آلمان در سال ۱۹۴۰ بود. هیتلر در ۱۹۴۱ به روسیه حمله کرد، چون کاملا قانع شده بود که نهتنها کار فرانسه تمام شده که انگلستان هم راه خلاصی ندارد و آمریکا که ژاپن از پشت تهدیدش میکند، آن اندازه قدرت نخواهد داشت که با موفقیت در مسائل اروپا دخالت کند.
فروپاشی امپراتوری هاپسبورگ در ۱۹۱۸ و شکست نازیها در ۱۹۴۵ دروازههای اروپا را به روی روسیه باز کرده است. روسیه امروز تنها قدرت نظامی در قاره اروپا است. اما چرا کشورگشایی تا این اندازه ذهن روسها را به خود مشغول کرده است؟ بیتردید به منابع این کشورها نیازی ندارند. استالین هم تحت تاثیر این ایده نیست که این دست کشورگشاییها میتواند محبوبیتش را در میان تودههای مردم روسیه بیشتر کند. افتخار و شوکت نظامی اهمیتی برای شهروندان او ندارد.
این نه تودهها، که روشنفکران هستند که استالین میخواهد خشمشان را با سیاستهای تجاوزگرانهاش فروبخواباند. چه این که باورهای مارکسیستیشان که خود بنیان قدرت شوروی است، در خطر قرار دارد.
این روشنفکران روس آن قدر کوتهبین بودند که تغییرات صورتگرفته در آیین مارکسی را که در حقیقت به معنای ترک آموزههای بنیادین ماتریالیسم دیالکتیک بود - به این شرط که این تغییرات، نمایش بهتری از شوونیسم روسی به دست میدادند - در خود جذب کنند.
فخرفروشانه خود را پیشتاز انقلاب جهانی و پرولتاریایی خواندند که در آغاز با محقق ساختن سوسیالیسم در تنها یک کشور، نمونهای شکوهمند برای همه ملتهای دیگر خواهد بود. اما نمیتوان برای آنها توضیح داد که چرا دیگر کشورها دست آخر نمیتوانند در این انقلاب از روسیه پیشی بگیرند. این روشنفکران در نوشتههای مارکس و انگلس که نمیتوان از دسترس آنها دور نگهشان داشت، کشف میکنند که پدران مارکسیسم، بریتانیا و فرانسه و حتی آلمان را کشورهایی میپنداشتند که در تمدن و در تکامل کاپیتالیسم بیش از همه پیش رفتهاند.
شاید این شاگردان دانشگاههای مارکسی آن قدر کندذهن باشند که عقاید فلسفی و اقتصادی مرام مارکسی را نفهمند؛ اما آن قدر کودن نیستند که نفهمند مارکس، این کشورهای غربی را بسیار پیشرفتهتر از روسیه میپنداشت. بعدها برخی از این دانشجویان آمار و سیاستهای اقتصادی پی میبرند که استاندارد زندگی تودهها در کشورهای کاپیتالیستی بسیار بالاتر از کشور خود آنها است. چطور ممکن است؟ چرا آمریکا که هر چند در تولید کاپیتالیستی از همه پیشتر است، اما در بیداری آگاهی طبقاتی پرولتاریا از همه عقبتر است، شرایط بسیار بهتر و مطلوبتری دارد؟
نتیجهگیری از این نکات، گریزناپذیر به نظر میرسد. اگر پیشرفتهترین کشورها کمونیسم را برنمیگیرند و تحت حاکمیت کاپیتالیسم روزگار بسیار بهتری دارند، اگر کمونیسم همه مردم را ثروتمند نمیکند و به کشوری محدود شده که مارکس عقبماندهاش میپنداشت، آیا تفسیر درست این نیست که کمونیسم یکی از مشخصههای کشورهای عقبمانده است و فقر عمومی را در پی میآورد؟ آیا یک وطنپرست روس نباید از این که کشورش به این نظام سرسپرده شده، سرافکنده باشد؟
وجود چنین افکاری در ذهن افراد در کشورهای استبدادی، برای آنها بسیار خطرناک است. هر کس که جرات بیان آنها را به خود میداد، بیرحمانه از سوی جیپییو (سازمان پلیس مخفی شورویها) سربهنیست میشد. اما این افکار حتی اگر به زبان آورده نشوند، نوک زبان هر انسان تیزهوشی هستند. خواب خوش را از مقامات عالی و حتی شاید از دیکتاتور بزرگ میگیرند.
او بیتردید آن قدر قدرت دارد که هر مخالفی را از سر راه بردارد. اما اندیشه مصلحت، ریشهکن کردن همه افرادی را که تا اندازهای خردمندانه رفتار میکنند و اداره کشور تنها با افرادی ابله و احمق را نامعقول و توصیهنکردنی میسازد.
این بحران واقعی مارکسیسم روسی است. هر روز که بدون ظهور انقلاب جهانی میگذرد، بر وخامت این بحران افزوده میشود. شورویها باید بر همه دنیا چیره شوند، وگرنه رویگردانی اینتلجنتسیا در کشور خود تهدیدشان میکند. این نگرانی درباره وضعیت ایدئولوژیکی زیرکترین اذهان روسیه است که روسیه استالینی را به سوی تجاوزگریهای تزلزلناپذیر میراند.
پاورقی:
۱- ژنرال آلمانی و از افسران ردهبالای ارتش این کشور در جنگ جهانی اول.