جهان کامل نیست (قسمت دوم - ادامه از خبر قبلی)
خودبزرگنمایی، حسادت و کالاهای تشخصی<br>نوع خاصی پیامد بیرونی داریم که از حسادت برمیخیزد. اگر شما ماشین لوکسی بخرید یا خدا را چه دیدیم کتاب پرفروشی بنویسید، بعید نیست که همتایان شما احساس حسادت کرده و بنابراین وضعشان بدتر شود.
خودبزرگنمایی، حسادت و کالاهای تشخصی
نوع خاصی پیامد بیرونی داریم که از حسادت برمیخیزد. اگر شما ماشین لوکسی بخرید یا خدا را چه دیدیم کتاب پرفروشی بنویسید، بعید نیست که همتایان شما احساس حسادت کرده و بنابراین وضعشان بدتر شود. کسی شاید پاسخ دهد چون حسادت احساس بیارزشی است، هنگام سرجمعکردن رفاه جامعه، باید آن را نادیده بگیریم و نباید با دندان قروچه کردن دیگران، به مثابه پیامد بیرونی منفی به موفقیت برنده نگاه شود، اما از آنجا که محرکه احساس برتری یافتن به دیگران بسیار رایج است، هر اندازه بیشتر اخلاقگرایان آن را کوچک بشمارند، اصلا مطمئن نیستم که اقتصاددانان هنگام نیاز به قضاوت اخلاقی، نقش حسادت را فراموش کنند. با این همه، اقتصاددانان جریان اصلی، به تفکیک بین آنچه عمدتا کالای تشخصی یا حیثیتی که برای «مصرف نمایشی» استفاده میشود و سایر کالاها توجه اندکی (نه خیلی اندک) میکنند.
جدی گرفتن حسادت، دلالت ناراحت کنندهای دارد. حالت افراطی و کاملا قابل تاملی را در نظر بگیرید که همه تولید اضافی برای مصرف نمایشی استفاده شود و سپس فرض قطعا قوی دیگری را میکنیم که برخلاف آخرین یافتهها در مطالعات خوشبختی- لذتی که خریدار کالای تشخصی از جلو افتادن نسبت به همتایان خود کسب میکند دقیقا برابر با رنجشی است که این همتایان مشترکا تجربه میکنند. در آن حالت، پیشرفت اقتصادی که GDP نشان میدهد صرفا یک توهم است.
دلالت عادیتر از نقش کالاهای تشخصی این است که باید از مصرف کالاهایی که در آنها مصرف نمایشی سهم نامتناسبی دارد، جلوگیری کرد. اگر به خاطر نابسامانی اداری، سوء تخصیص منابع و نابرابریهایی که مالیات بوجود میآورد نبود، مالیات بر کالاهای لوکس باید نقش برجستهای در نظام مالیاتی ما بازی میکرد. به همین ترتیب، چون خودنمایی کردن در برابر دوست و آشنا با پساندازهایی که جمع کردهاید سختتر از طلا و جواهرتان است، شاید دفاعی در دادن یارانه به پساندازها باشد که مالیات بر مصرف را به جای مالیات بر درآمد وضع کنیم و اگر نظام مالیاتی، مردم را از کار کردن باز داشته و ترغیب به فراغت بیشتر کند «شاید» که بد هم نباشد، اما استدلالهای مخالف هم وجود دارد. نخست اگر شما سختتر کار کنید، در عوض دریافت کالاها و خدمات دیگران، خدمات بیشتری عرضه میدارید و وضع بقیه را بهتر میکنید. دوم اینکه با پرداخت بیشتر مالیات بر درآمد به سایرین نفع میرسانید. سوم اگر کمتر کار کنید و بیشتر فراغت داشته باشید، احتمال دارد «کالاهای» جایگاهی مثل تخصصهای هنری کسب کنید که در رقابت با جایگاه، تخصص سایرین را بیارزش میسازد.
اگر ما این استدلالهای مخالف را مهم ندانیم، دلالت کلیتری از غلبه کالاهای تشخصی و حسادت بیرون میآید. این که هدف باید توزیع برابرتر درآمد باشد، به رغم اثرات منفی که بر انگیزهها دارد . اگر نابرابری عمدتا منجر به خودپسندی شود، حتی بر استدلال حقوق طبیعی علیه بازتوزیع، یعنی اینکه مردم مستحق دریافت آنچه تولید میکنند هستند، دستکم تا حدودی خدشه وارد میشود، هر چند که واقعا ابطال نمیشود، اما همانطور که اغلب مصداق پیدا میکند، یک «از طرف دیگر» وجود دارد. اهمیت حسادت و خودپسندی را نیز میتوان در دفاع از توزیع درآمد کاملا نابرابر استفاده کرد. در سطح ابتدایی میتوان ادعا کرد مخالفت با نابرابری درآمد عمدتا بر پایه حسادت است و همانطور که بحث کردیم به چنین مخالفتی نباید خیلی بها داد. در سطح ظریفتر قضیه، میتوان استدلال کرد که اگر اشتیاق به احساس برتری کردن چنان نیروی قدرتمندی است، پس بهتر است که آن را به سمت پیشی گرفتن از دیگران در تصاحب کالاهای مادی هدایت کنیم تا در تصاحب قدرت سیاسی. نخیر، این قشقرق محافظهکاران کهن نیست. کینز پرنفوذترین اقتصاددان لیبرال دستکم طی دویست سال گذشته، این مطلب را بیان کرد. آنطور که دکتر جانسون گفته است: «کمتر روشی به غیر از پول دادن به انسانها یافت میشود که بتوان از این سادهلوحانهتر به کارشان گرفت.»
پیامدهای بیرونی مطلوب و خواستنی
این طور نیست که همه پیامدهای بیرونی نامطلوب باشند. باغ زیبایی که درختکاری کردید و همسایگانتان و نیز پرندگان محلی از آن لذت میبرند پیامد بیرونی مطلوب است و به همین ترتیب ساخت فروشگاه بزرگ که ارزش زمین پارکینگ مجاور آن را بالا میبرد، یک نوع ویژه پیامد بیرونی مطلوب اثر شبکهای است: برای مثال هر چه افراد بیشتری در اینترنت باشند، ارزش اینترنت برای کسانی که قبلا در آن بودند بیشتر میشود. از آنجا که هر چیزی که ارزش چیز دیگری را در اقتصاد بالا میبرد بدون اینکه هزینهاش را کامل بگیرد پیامد بیرونی مطلوب است، پیامدهای بیرونی مطلوب میتوانند به اندازه پیامدهای بیرونی منفی مهم بوده یا حتی مهمتر باشند. (شاید که ما درباره آنها کمتر شنیدیم چون گرایش به شکایت کردن قویتر از گرایش به تشکر کردن است.) و دقیقا همانطور که بازار تمایل دارد مقدار زیادی کالاهای با پیامد بیرونی منفی تولید میکند، تمایل به تولید بسیار کمتر کالاهای با پیامدهای بیرونی مثبت دارد. حکایت از اینکه باید به آنها یارانه داد، اما مشکلی وجود دارد: دولت تخصیصدهنده کارآی یارانهها نیست، به خصوص پس از اینکه لابیگرها کار خودشان را میکنند.
اما تنظیم پیامدهای بیرونی به شکلهای بسیاری در میآید. در بیشتر طرحهای توسعه مسکن جدید در آمریکا، انجمنهای محلات لازم میسازند همه ساکنان کف و سقف تلاشهای خود در مراقبت از زمین چمن را حفظ نمایند. در این حالت پیامدهای بیرونی مثبت و منفی به علت باغبانی جذاب یا ملک پوشیده از علف هرز، به نفع یک منظره یکسان ممنوع شده است.
حالت افراطی پیامدهای بیرونی مثبت: کالاهای عمومی
کالاهای عمومی چیزهایی هستند که اگر در دسترس یک شخص قرار بگیرند، به دیگران نیز نفع میرسانند، بدون اینکه شخص اول وضع رفاهیاش بدتر شود یا بدون هیچ هزینه اضافی که بر تولیدکننده تحمیل شود. برای مثال، هنگامی که برنامههای تلویزیونی تماشا میکنید جلوی تماشا کردن دیگران را نمیگیرید یا هزینهای بر ایستگاه تلویزیونی وارد نمیکنید؛ بنابراین پول گرفتن از شما بابت تماشای برنامهها عمل ناکارآیی است. فرض کنیم اشتراک ماهانه تلویزیون کابلی ۴۰ دلار باشد و شما مشترک نشدید، چون ارزش آن برای شما ۳۰ دلار است. به این ترتیب اقتصاد ۳۰ دلار ارزش خدمات مفید را از دست میدهد که ارائه کردنشان هیچ هزینهای نداشت، اما بنگاهها نمیتوانند قیمت صفر بگیرند و به کاسبی ادامه دهند؛ بنابراین دلیلی برای حضور دولت در ارائه کالاهای عمومی یا یارانهدهی به تولید آنها توسط تولیدکننده خصوصی پیدا میشود، اما منظور افزایش مالیاتها است که به تنهایی ناکارآیی ایجاد میکند و برای مالیاتدهندگانی که هیچ لذتی از این کالاهای عمومی نمیبرند نیز ناعادلانه است.
آنچه «کالای عمومی خالص» نامیده میشود نیز داریم. اینجا نه فقط میتوان کالا یا خدمت را بدون هیچ هزینهای در دسترس دیگران گذاشت، بلکه هیچ روش فنی عملی وجود ندارد که کسانی را که پولی نمیدهند مستثنا و جدا ساخت، بهطوری که هر بنگاهی که میخواهد آنها را عرضه کند موفق به انجامش نمیشود. کالای عمومی خالص اصولا اگر عرضه شود باید توسط دولت عرضه یا یارانه داده شود که با استفاده از قدرت پلیسی خود میتواند هر کسی شامل غیراستفادهکنندگان را مجبور کند مالیات بدهند. مخارج دفاع ملی یک مثال آشکار است.
هر از گاهی ما متکی بر حس انصاف مشتری هستیم تا مبلغ پیشنهادی را بپردازد، اما همیشه سواریکنندههای مجانی وجود دارند که پولی نمیدهند. به تازگی بارگذاری موسیقی حق تکثیردار این مشکل را به رو آورده است. آنهایی که میخواهند آهنگ بارگذاری کنند استدلال میکنند چون در هر صورت قصد خرید لوح فشرده ندارند، هیچکس از بارگذاری آنها ضرر نخواهد کرد. بدبختانه هیچ راهی برای مالک موسیقی حق تکثیردار در تفکیک گذاشتن بین این افراد و آنهایی که- اگر نتوانند کالا را رایگان بهدست آورند- حاضر به پول دادن هستند، وجود ندارد.
با توجه به بزرگتر شدن سهم صنعت اطلاعاتی از کل اقتصاد، مساله کالای عمومی سرانجام آنقدر مهم میشود که دیگر به صورت تعدیلی کوچک در این گزاره که سازوکار قیمت تخصیص تقریبا بهینه منابع را فراهم میکند دیده نخواهد شد. شاید ما مجبور به بسط تئوریها و نهادهای اقتصادی جدید بشویم، اما چنین پیشبینی بلندمدتی دشوار است پس موضوع بحث را تغییر میدهیم.
۶- هزینههای کاهنده
حالتی را در نظر بگیرید که تولید بنگاه هر اندازه بیشتر باشد هزینه نهایی آن کمتر میشود: یعنی صرفههای مقیاس داریم. اگر بنگاه محصول خود را در هزینه پایین آخرین واحد تولید بفروشد، در همه واحدهای خود متحمل زیان شده و ورشکست میشود، اما اگر قیمت بالاتری تعیین کند، برخی مصرفکنندگان که مایل به پرداخت هزینه نهایی اما نه قیمتی هستند که بنگاه وضع میکند، از خرید محصول دست میکشند، بهطوری که اقتصاد چیزی را از دست میدهد که هزینه آن مثلا ۳ دلار است، اما ۴ دلار برای جامعه ارزش دارد و ناکارآیی آشکاری است. در چنین صنعتی که هزینههای نهایی با افزایش تولید کاهش مییابد، بزرگترین بنگاه میتواند سایر بنگاهها را از کسب و کار خارج کرده و از سود انحصاری برخوردار شود.
۷- برخی عوامل محدودکننده تجارت
دلیل دیگر اینکه چرا بازارهای واقعی، تناظری با تصویر درخشان از اقتصاد بازار که در بخش پیشین توصیف کردیم، ندارد؛ این است که برخی بازارهای فرضی بسیار پرمنفعت وجود ندارند، بهطوری که برخی معاملات عملی نیست. برای مثال شما معمولا قادر به فروش طلب بر حقوق سال آینده خود نیستید؛ بنابراین خود را در برابر خطر کاهش بسیار زیاد حقوقتان بیمه میکنید. یک دلیل آن مساله اطلاعات نامتقارن است. این احتمال هست که اطلاعات شما درباره حقوق آینده خود، بیشتر از یک خریدار بالقوه باشد. فرض میکنیم شما که در حال حاضر ۲۰۰ هزاردلار در سال به دست میآورید، پیشنهاد فروش حقوق سال بعد خود را به من به مبلغ ۱۰۰ هزار دلار میدهید. من قبل از اینکه سریع معامله را بپذیرم از خودم میپرسم چرا شما چنین پیشنهاد خوب روشنی را به من کردید و آیا شما چیزی میدانید که من نمیدانم، از این قبیل که احتمال دارد سال بعد اخراج شوید؛ بنابراین حتی کسانی که مطمئن هستند سال بعد ۲۰۰ هزار دلار به دست میآورند قادر به فروش قرارداد برای این حقوق ۲۰۰ هزار دلاری نیستند. مگر اینکه تخفیف زیادی بدهند تا جبران این احتمال بشود که سال بعد درآمد بسیار کمتری خواهند داشت، اما اگر آنها بتوانند ادعا بر حقوق سال آینده خود را به مبلغ مثلا ۵۰ هزار دلار بفروشند، بعید است این کار را بکنند اگر انتظار داشته باشند حقوقشان در سال بعد بسیار بالاتر از اینها است و از آنجا که شما آن را میدانید، حتی ۵۰ هزار دلار پیشنهاد نمیدهید. منظور این نیست که در شرایطی که یک طرف بیشتر از طرف دیگر میداند، تجارت اصلا شکل نمیگیرد؛ بازار برای خودروی دستدوم وجود دارد، اما ریسک انتقال یافته به خریدار، قیمت را پایین میآورد؛ بنابراین مبلغ عرضه شده و بنابراین حجم معاملات را کاهش میدهد.
خوشبختانه با علامتدهی میتوان اثر اطلاعات نامتقارن که جلوی معاملات را میگیرد کاهش داد. اگر یک دانشجو میخواهد کارفرمای آتی خود را متقاعد سازد که وی بسیار باهوش است، گفتن کافی نیست، بلکه کسب نمره عالی در دروس پیشرفته ریاضی، فیزیک و فلسفه لازم است حتی اگر در آن شغل خاص هیچ نیازی به دانستن این موضوعات نباشد. به همین ترتیب، پیشنهاد تضمین پس دادن تمام پول ممکن است فروش را قطعی کند. با این شیوه، مشتری ناراضی امکان تلافی کردن پیدا میکند. یک هتل که بخشی از هتلهای زنجیرهای است، کیفیت را علامت میدهد و در نتیجه مشتریان را جذب میکند، چون که اگر رضایتبخش نباشد با دوری کردن از آن زنجیره در آینده تلافی میکنید و زنجیره این را میداند، اما در جایی که علامتدهی اثربخش نه عملی و نه ارزان است، بیشتر معاملات در غیر اینصورت سودآور صورت نمیگیرد و حتی وقتی علامتدهی شدنی است، احتمال پرهزینه یا پردردسر بودن آن است.
عامل بعدی که تجارت را محدود میکند اقتصاددانها «کژمنشی» مینامند، این واقعیت که خود قرارداد به شما انگیزه میدهد تا رفتارتان را به شیوه غیرمنصفانه برای طرف دیگر تغییر دهید. اگر من خودرو خود را در برابر دزدی بیمه کنم، احتمال کمتری دارد آن را قفل کنم؛ اگر بیمه عمر بخرم انگیزه بیشتری برای سیگار کشیدن دارم. در سال ۲۰۰۸ وقتی بانک مرکزی دخالت کرد تا جلوی ورشکسته شدن بیراسترنز را بگیرد، کژمنشی ایجاد کرد چون به کسانی که اوراق قرضه صادره چنین بانکهای سرمایهگذاری بزرگ را میخرند یا به آنها وام میدهند، دلایل خوبی دارند که فکر کنند بانک مرکزی دوباره آنها را نجات خواهد داد اگر بانکهای سرمایهگذاری بزرگ در آینده ورشکست شوند. بنابراین آنها انگیزه اندکی دارند تا ریسک را به دقت برآورد کنند یا نرخ بهرهای که مبلغی برای ریسک در نظر میگیرد را تغییر دهند.
تهیه قراردادهای مفصل، هر چند با صرف هزینه چشمگیر، تا حدودی میتواند ما را در برابر کژمنشی حفاظت کند، اما معمولا مشکل یا ناممکن است اطمینان کافی به وامدهنده بالقوه داد که ما قادر به بازپرداخت هستیم هر چند که خودمان میدانیم قادر به پرداخت هستیم (اطلاعات نامتقارن) یا که چون نمیتوانیم وامدهندگان را متقاعد کنیم کوشش کافی به عمل میآوریم (کژمنشی) و اگر سعی در ارائه نرخ بهره بسیار بالا داشته باشیم تا چنین ریسکهایی را خنثی کنیم، نتیجه نخواهد داد، چون اندازه بالای مبلغ بهره، احتمال کمتری باقی میگذارد که قادر یا مایل به پرداخت وام خواهیم بود.
در عینحال عامل دیگری که اندازه یا موجودیت بازارها را محدود میکند، هزینه ایجاد و مدیریت آنها است. وقتی eBay هزینه خرید و فروش کالاهای دست دوم را به شدت کاهش داد، چنین معاملاتی افزایش چشمگیر یافت، اما هر چیزی را نمیتوان با کارآیی در eBay فروخت: اگر قصد دارید ده سال بعد که بازنشسته شدید به فلوریدا بروید، نمیتوانید خانهتان را در نیویورک برای تحویل ده سال بعد در اکنون بفروشید. بهعلاوه همانطور که بعدا بحث میکنیم، بازارها نیازمند نظام حقوقی از قبیل حقوق مالکیت هستند که ادعاها را ثابت و بیطرفانه تنفیذ کنند.
۸- عدم عقلانیت بازار
چون که شرکتکنندگان بازار، انگیزه دارند تا عقلایی رفتار کنند و چون فرآیند داروینی از کسانی پشتیبانی میکند که عقلاییتر باشند، انتظار میرود شرکتکنندگان در بازارهای مالی، عقلایی رفتار کنند و معمولا اینطور هست، اما استثنائاتی هم وجود دارد. برخی اوقات آنها در معرض آنچه روانشناسان «تفکر باندی» مینامند، قرار میگیرند. بحث روانشناسی گروهی توده عوام را داریم، حتی اگر «عوام» لباسهای سفارشی گران بپوشند- به رونق دات کام فکر کنید یا بانکداران سرمایهگذار که همه اوراق قرضه به وثیقه گذاشته شده بابت وامهای رهنی بیاعتبار را خریداری کردند. پس خواستهها و امیدها به عنوان پیشبینیهای بدون سوگیری ظاهر میشوند و «غیرعقلایی افراطی» مسلط میشود. در زمانهای دیگر، ترس غیرعقلایی به عنوان احتیاط قابل توصیه ظاهر میشود و معاملات مشتری پیدا نمیکند.
کادر ۱ - سازوکار قیمت اخلاقنشناس
سازوکار قیمت با هیچ قطبنمای اخلاقی هدایت نمیگردد. این سازوکار، کالاها را بیطرفانه به هر کس که بالاترین قیمت را بپردازد تخصیص میدهد؛ به مرد قحطی زدهای که بدون آنها خواهد مرد، به میلیاردری که پرخوری میکند و به آدم مستی که به سمت بطری دیگری دست دراز میکند. کارآیی در گوش دادن به بلندترین صداهایی که از دلارها بلند میشود هدفدار است، اما هدفی که اخلاقنشناس است. دو راه وجود دارد. نخست اینکه میتوان هدف اخلاقی را درون آن جای داد. اگر شما مثل عدهای معتقدید که مردم باید مطابق با بهرهوری خود (و بهرهوری و بخشندگی کسانی که از آنها ارث بردهاند) پاداش بگیرند پس هدف اخلاقی را در گوش دادن سازوکار قیمت به آوای کسانی که بیشترینها را پیشکش میکنند، خواهید یافت و اگر مثل دیگران، معتقدید باید منابع بیشتری در اختیار فقرا قرار گیرد، پس از اینکه درآمد را از ثروتمندان به فقرا بازتوزیع کردید، سازوکار قیمت به خواستههای شما نیز گوشفرا خواهد داد. آنهایی که مخالف بازتوزیع درآمد هستند نباید از راه اعلام کردن فضایل بازار آزاد وارد شوند و آنهایی که خواهان بازتوزیع درآمد هستند نباید سازوکار قیمت را تحقیر کنند.
دوم اینکه، سازوکار قیمت حتی در سرمایهدارترین کشورها نقشی بسیار کوچکتر از آنچه درسنامههای اقتصادی ظاهرا میفهمانند ایفا میکند. آن با اصول اخلاقی بر اساس دین و شهودی اخلاقی همزیستی دارد که رفتار نفع شخصی را تقریبا مهار میکنند. برای مثال مردم حتی در رستورانهایی که هرگز دوباره نخواهند رفت انعام میدهند. حقیقتا بخش قابل توجهی (در حدود یک چهارم) فعالیت اقتصادی ما به شیوه کمونیستی انجام میشود. (میتوانید حدس بزنید چه هستند؟) فعالیتهای اقتصادی درون خانواده (یعنی کارهای خانه و تخصیص کالاها و درآمد بین اعضای خانواده) که اصل توصیه شده «از هر کس بر طبق تواناییاش و به هر کس طبق نیازش» و نه «به هرکس طبق بهرهوری نهایی وی» است.
کادر-۲ چرا فروشندگان و نه خریداران تبلیغ میکنند؟
وقتی چیزی را میخریم پول را با کالا معاوضه میکنیم. اغلب این فروشنده کالا است که سعی در ترغیب کردن ما به خرید آن از طریق تبلیغ کردن خوبیهایش دارد؛ اما خریدار معمولا زحمت تبلیغ برای عالی بودن پولی را که میخواهد بپردازد، به خود نمیدهد. چرا اینطور است که فروشنده و نه خریدار تبلیغ میکنند؟
یک دلیل این است که هدف تبلیغات یا آگاه ساختن دیگران است که کالای خاصی برای فروش موجود است یا آگاه کردن (یا گمراه کردن) آنها درباره کیفیت بالا یا قیمت پایین آن است، اما نیازی نیست مصرفکننده فروشندگان را باخبر سازد که در عوض مبادله کالاها پول میدهد و نه اینکه باید درباره کیفیت پول ارائه شده خود خبررسانی کند: دلار هر شخص دقیقا به همان خوبی دلار شخص دیگر است. دلیل دیگر این است که اگر فقط یک طرف معامله اطلاعات گسترده را جمعآوری کند و سایرین را باخبر سازد در زمان صرفهجویی میشود. چون فروشنده تعداد زیادی معامله در این قلم خاص نسبت به هر خریدار انجام میدهد، او بهتر است اینکار را بکند و فروشنده با داشتن این اطلاعات، کسی است که با ارتباط برقرار کردن و اطلاعرسانی- اغلب در کنار گمراه کردن- خریدار، سعی در فروش دارد.
اما اینطور هم نیست که خریدار هرگز نقشی ندارد. مثلا در چانهزنی برای خودرو، خریدار دلیل میآورد که او توانایی پرداخت قیمتی که فروشنده خواهانش است را ندارد؛ یعنی ارزش پول وی برای او نسبت به ارزش خودروی فروشنده بیشتر است. مثال دیگر در حالت کنترل قیمت و جیرهبندی پدیدار میشود. اینجا هر دو خریدار و فروشنده باید کوشش زیادی بکنند تا همدیگر را پیدا کنند.
کادر۳ - تنظیم کنیم یا تنظیم نکنیم؟
با توجه به همه نواقص جدی که نظام بازار دارد آیا دلیل خوبی برای تنظیمگری دولت وجود ندارد؟ بله و خیر؛ در برخی وضعیتها همینطور است؛ اما هیچ دلیل خوبی نداریم که فرض کنیم هر وقت چیزی تنظیم نشده است پس بهتر است تنظیم شود. در سال ۲۰۰۷، وقتی بحران وامهای رهنی کم اعتبار به راه افتاد عدهای از مردم به خشم آمدند که چرا برخی از وامدهندگان رهنی اصلا تنظیم نشده بودند. این خشم ظاهرا بر اساس این باور بود که تنظیم کردن فقط خوبی دارد؛ چون اگر برخی رویههای کسب و کار به منافع عمومی زیان میرساند تنظیمگران جلوی آنها را خواهند گرفت.
این شیوهای نیست که جهان کار میکند. تنظیم در حالیکه برخی اوقات مطلوب یا حتی لازم است، ایراداتی نیز دارد. یکی اینکه میل به خفه کردن رقابت و نوآوری دارد. در بازاری که تنظیم نشده است، ایده جدید باید از آزمون پذیرش یک کارآفرین سربلند بیرون آید؟ در بازار تنظیم شده علاوه برآن باید از آزمون اضافی عبور نماید که همانا پذیرش تنظیمگران است و این تنظیمگران شاید تحت نفوذ و تاثیر (احتمالا از طریق فشارهای سیاسی که از کمکهای انتخاباتی ناشی میشود) از طرف بنگاههای موجود باشند که تلاش میکنند بنگاههای تازه وارد به خصوص نوآورها را دور از بازار نگه دارند. بهعلاوه حتی بدون فشارهای بیرونی، تنظیمگران انگیزه دارند تا با نوآوریهایی که تصمیماتشان را یکسویه میسازد، مخالفت ورزند. فرض کنید از تنظیمگران خواسته میشود تا یک نوع جدید وامهای رهنی را تایید کنند. اگر آنها تایید کنند و معلوم شود که ایمن و مناسب بوده است، آنها نه نفع و نه ضرر میکنند. بسیار بعید است که در سرمقالات روزنامهها به خاطر تایید این وام، مورد تحسین قرار بگیرند؛ اما اگر روشن شود که تصمیم آنها نادرست بوده است و منجر به اجرا گذاشتن وثیقهها شود آنها به خاطر اجازه دادن به چنین کاری مورد اتهام و بازخواست واقع میشوند. بازی بهتر این است که اطمینان پیدا کنید: وقتی که تردید دارید خیلی راحت نه بگویید و اغلب اوقات هم تردید داشته باشید.
بهعلاوه برای حمایت از بنگاههای پرهزینه که سودآور بشوند، برخی تنظیمگران جلوی بنگاههای کم هزینه از کاستن قیمتها و کرایهها را میگیرند. آنها این کار خود را «سالم» نگهداشتن صنعت خاص میبینند و حقیقتا نهادهای تنظیمی برخی اوقات صراحتا به این وظیفه مشغول هستند. تا زمانی که نهاد تنظیمگر شرکتهای حمل و نقل در دولت کارتر برچیده شد، این نهاد حداقل کرایه برای شرکتهای هوایی و کامیونداران را تعیین میکرد و ورود بنگاههای جدید را به شدت محدود میکرد.
فشار از صنعت تنها عاملی نیست که قضاوت تنظیمگر را تحت تاثیر قرار میدهد. فشار از ناحیه سایر گروههای هم سود ویژه از قبیل انواع خاص مصرفکنندگان نیز وارد میشود؛ مثلا انجمن مصرفکنندگان گاز طبیعی که میخواهند قیمت گاز طبیعی در سر چاه پایین بیاید یا از سوی کسانی که سنگ منافع خود را با شعارهای ایدئولوژیک به سینه میزنند.
آیا منظور این است که باید همه یا بیشتر مقررات را حذف کرد؟ البته که نه. در حالیکه شاید کاملا درست باشد انجمن غذا و دارو بسیاری از داروهای مفید را برای مدتی طولانی از دور بازار نگه میدارد، بدون این انجمن، گسترش یافتن داروهای خطرناک و حتی مرگبار، مشکلات وخیمتری به بار میآورد. به شرکتهای آمریکایی یا چینی نباید اعتماد کرد که نگران رفاه مصرفکننده باشند: شغل آنها حداکثر ساختن سود بلندمدت است و در سطح محلی؛ در حالی که از قدرت منطقهبندی مسکونی بسیار سوء استفاده میشود، کمتر کسی پیدا میشود که دوست داشته باشد ببیند مقررات منطقهبندی به طور کامل برچیده شوند.
حق با لیبرالها است که از بنیادگرایان بازار آزاد شکایت میکنند (کسانی که اصولا مخالف تنظیمهای معقول هستند) و حق با محافظهکاران است که از بنیادگرایان ضد بازار شکایت میکنند که اصولا حامی تنظیم هستند. بهتر است به ویژگیهای هر مورد نگاه کنیم. برای مثال من معتقدم نظام مالی ما نیاز به تنظیمهای بسیاری بیشتری دارد؛ اما مخالفت کنگره با بررسی آن را در نظر بگیرید. نظام مالی آبستن تغییرات عظیمی است و از هنگامی که مقررات کنونی به وجود آمد بسیار پیچیدهتر شده است. آنچه اکنون نیاز داریم یک کمیسیون عالی ریاستجمهوری است که احتمالا دو یا سه سال را صرف این کند که نیاز به چه تغییرات تنظیمی داریم.