درباره برابری و نابرابری

شماره روزنامه: ۲۷۱۹ تاریخ چاپ: شماره خبر: ۳۹۵۷۸۰ اندیشه-اقتصاد

امین گنجی

لودویگ فون میزس<br> مترجم: امین گنجی<br> بخش دوم<br>اشاره: در بخش نخست مقاله خواندیم که لودویگ فون میزس، تنها برابری مشروع بین انسان‌ها را «برابری حقوقی» تعریف می‌کند. به زعم وی، هرگونه سخن گفتن از برابری ذاتی یا ماهوی به دلیل تفاوت در قابلیت‌های زیست‌شناختی یا توانایی‌های ذهنی و... نادرست است.

درباره برابری و نابرابری

لودویگ فون میزس

مترجم: امین گنجی

بخش دوم

اشاره: در بخش نخست مقاله خواندیم که لودویگ فون میزس، تنها برابری مشروع بین انسان‌ها را «برابری حقوقی» تعریف می‌کند. به زعم وی، هرگونه سخن گفتن از برابری ذاتی یا ماهوی به دلیل تفاوت در قابلیت‌های زیست‌شناختی یا توانایی‌های ذهنی و... نادرست است. اگرچه میزس در این بخش به انتقادات رایج درباره چنین دیدگاهی اشاره نمی‌کند و از آنها به آسانی می‌گذرد (به‌خصوص انتقاداتی که هر شکلی از ذات‌باوری، خواه زیست‌شناختی و خواه جز آن را مردود می‌شمارند)، اما به دیگر مناقشات مربوط به این مسائل پاسخ‌هایی می‌دهد. وی دست‌آخر بزرگ‌ترین خیانت ادبیات حامی تز برابری را ناتوان توصیف‌کردن انسان عادی از انجام امور روزمره می‌شمرد و به همین خاطر، این ادبیات را ادبیاتی تمامیت‌خواهانه معرفی می‌کند. وی همچنین بیان می‌کند که در اقتصاد بازار، فرد عادی و متوسط با تکیه بر قدرت انتخاب خویش در خریدن، ارباب اصلی است. در این بخش میزس بحث خویش را دنبال می‌کند و نشان می‌دهد که ادبیات به قول او «چپ‌گرا»، مصرف‌کننده را احمق فرض می‌کنند و می‌خواهند برای انسان عادی، قیمی دست و پا کنند.

***

آیا مصرف‌کنندگان احمق هستند؟

تصدیق فلسفه‌ای که بر نابرابری مادرزاد ابنای بشر تاکید دارد، بر خلاف احساسات بسیاری از آدم‌ها است. مردم، آن هم کمابیش به اکراه، تصدیق می‌کنند که با چهره‌های مشهور هنر، ادبیات و علم (دست‌کم از منظر تخصص‌ها) برابر و با قهرمانان ورزشی هم‌پایه نیستند. اما آنها آمادگی تصدیق فروتربودن خویش در دیگر موضوعات انسانی را ندارند. به نظر مردم، کسانی که در بازار از آنها پیش افتاده اند ــ یعنی کارآفرینان موفق و صاحبان کامیاب کسب و کار ــ برتری خود را منحصرا مدیون ناکسی خویش هستند. و خود آنها، شکر خدا، درستکارند و به قول خودشان از توسل جستن به شیوه‌های نادرست و شریرانه رفتاری که انسانی را در محیط سرمایه‌دارانه مرفه می‌کند، تن باز می‌زنند.

با این وجود، شاخه رو به رشدی از ادبیات وجود دارد که انسان معمولی را به‌مثابه سنخ فروتر انسان توصیف می‌کند: کتاب‌های مربوط به رفتار مصرف‌کنندگان و به‌اصطلاح شیاطین تبلیغات. البته نه مولف این کتاب‌ها و نه عامه مردم نوشته‌های یادشده را آزادانه و در ملأ عام به زبان نمی‌آورند یا دست‌کم باور ندارند که معنای واقعی فاکت‌های گزارش‌شده در این نوشته‌ها چنین چیزی باشد.

این کتاب‌ها به ما می‌گویند که یک آمریکایی معمولی ذاتا (constitutionally) از اجرای ساده‌ترین وظایف یک زندگی روزمره خانوادگی ناتوان است. او چیزی را نمی‌خرد که برای هدایت مناسب و شایسته امور خانواده‌اش مناسب باشد. آنها با بلاهت تنیده در تار و پود وجودشان به آسانی فریفته حیله‌ها و خدعه‌های کسب و کار می‌شوند تا چیزهای بی‌مصرف یا کاملا بی‌ارزش بخرند؛ زیرا مهم‌ترین دغدغه کسب و کار کسب سود است، آن هم نه ‌با عرضه اقلام مورد نیاز مصرف‌کنندگان بل با تحمیل اجناسی به آنها که اگر می‌توانستند در برابر نیرنگ‌های روانشناختی «خیابان مدیسون»۱ مقاومت کنند، هرگز آن اجناس را نمی‌خریدند. ضعف ذاتی و علاج‌ناپذیر اراده و هوش انسان متوسط باعث می‌شود خریداران مثل «آدم‌های ساده‌لوح» رفتار کنند. آنها به‌آسانی طعمه رذالت‌های فروشندگان می‌شوند.

نه مولفان و نه خوانندگان این زخم زبان‌های پرشور نمی‌دانند که دکترین آنها تلویحا چنین معنایی می‌دهد: اکثریت ملت کودن هستند، نمی‌توانند از پس امور خود برآیند و به شدت نیازمند قیمی پدرمآب هستند. آنها چنان مملو از حسادت و نفرت نسبت به صاحبان موفق کسب و کار هستند که نمی‌بینند توصیفشان از رفتار مصرف‌کننده‌ها با همه حرف‌های ادبیات کلاسیک سوسیالیستی درباره بلندمرتبه‌بودن کارگران در تضاد است. سوسیالیست‌های قدیمی‌تر به «مردم»، به «توده‌های کارگر و زحمت‌کش» و به «کارگران یدی» همه کمالات فکری و شخصیتی را نسبت می‌دادند. مردم در نظر آنها «ساده‌لوح و کودن» نبودند، بلکه برعکس، هر آنچه در جهان نیکو و عظیم بود، به دست آنها ساخته می‌شد؛ مردم به نظر آنها سازندگان آینده‌ای بهتر برای نوع بشر بودند.

قطعا انسان عادی در بسیاری جهات نسبت به یک صاحب متوسط کسب‌وکار فروتر است؛ اما این فروتر بودن خود را پیش از هر چیز در توانایی محدود وی برای اندیشیدن، کار کردن و در نتیجه مشارکت بیشتر در تلاش دسته‌جمعی و تولیدی نوع بشر ظاهر می‌سازد.

اغلب انسان‌هایی که در مشاغل روزمره عملکرد راضی‌کننده‌ای دارند، در همه کارهایی که مستلزمِ اندکی ابتکار عمل و تامل‌ورزی باشند، فرصت کارکردن دارند. اما آنها آنقدر کندذهن نیستند که نتوانند به نحو شایسته از پس امور خانوادگی خویش برآیند. شوهرانی که زنان‌شان آنها را «برای تکه‌ای نان به سوپرمارکت می‌فرستند و در بازگشت دستانشان پر است از هله‌هوله»، خیلی پرشمار نیستند. زن خانه‌دار هم که خریدهای غیرضروری می‌کند و «بسته دست مرد را دوست دارد»، چندان شخصیت معمولی‌ای نیست.

همه عموما قبول دارند که انسان‌های متوسط ذائقه فقیری دارند. در نتیجه کسب و کاری که سرتاسر به حمایت توده‌های چنین انسان‌هایی وابسته است، باید ادبیات و هنر فروتر را نیز به بازار بیاورد. (یکی از بزرگ‌ترین معضلات تمدن سرمایه‌دارانه این است: چگونه در محیطی اجتماعی که «انسان عادی» برتر است، می‌توان به موفقیت‌های با کیفیت بالا دست یافت؟)

به علاوه، مشهور است آدم‌های بسیاری درگیر عاداتی می‌شوند که اثرات نامطلوب به بار می‌آورد. مشوقان کمپین بزرگ ضدسرمایه‌داری ذائقه بد و عادت‌های مصرفی ناامن و دیگر شرارت‌های دوران ما را صرفا حاصل مناسبات عمومی یا فعالیت‌های فروش شاخه‌های گوناگون «سرمایه» می‌دانند ــ جنگ‌ها را صنایع تسلیحاتی یا همان «تجار مرگ» به راه می‌اندازند؛ الکلیسم را نیز سرمایه [مربوط به صنعت] الکل، همان «تراست ویسکی» پرآوازه و کارخانه‌های آبجوسازی تولید می‌کنند.

این فلسفه نه تنها مبتنی بر دکترینی است که آدم عادی را احمق‌هایی صادق می‌داند که به راحتی فریفته خدعه‌های رقابت میان فروشندگان حیله‌گر می‌شود، بل همچنین علاوه بر آن تلویحا نظریه‌ای بی‌معنا نیز صادر می‌کند: فروش اقلامی که مصرف‌کننده به راستی به آنها نیازمند است و در صورت هیپنوتیزم‌نشدن توسط فریب‌های فروشندگان آنها را خواهد خرید، برای کسب و کار سودآور نیست و از سوی دیگر، فروش اقلامی که استفاده اندکی برای خریدار دارند یا اصلا ندارند یا حتی برایش مضر هستند، سودهای کلان به بار می‌آورد. زیرا اگر کسی چنین چیزی را نپذیرد، دلیلی ندارد که در رقابت بازار فروشنده اقلام نامطلوب بر فروشنده اقلام مطلوب پیشی بگیرد.

همان حقه‌های پیچیده‌ای که می‌گویند تجار مکار از آنها برای متقاعدکردن مردم به خریدن استفاده می‌کنند، از سوی کسان دیگری هم استفاده می‌شود که کالاها و اقلام ارزشمند را در بازار عرضه می‌کنند. اما آن موقع اقلام مطلوب و نامطلوب تحت شرایط برابر با یکدیگر رقابت می‌کنند و هیچ دلیلی برای بدبینی نسبت به بخت اقلام بهتر در این رقابت وجود ندارد. در حالی‌که فروشندگان حقه و فریب را برای فروش هر دو نوع کالا ــ خوب و بد ــ به یک اندازه به کار می‌برند، پس فقط کالای بهتر به خاطر بهتر بودن خود مزیت خواهد داشت. نیازی نیست به همه مسائلی توجه کنیم که ادبیات مفصلِ موجود درباره بلاهت کذایی مصرف‌کننده و نیاز وی به قرارگرفتن تحت قیمومیت حکومت پدرسالارانه پیش می‌کشد. مهم این واقعیت است: به‌رغم جزم مشهورِ «برابریِ همه ابناء بشر»، باز هم این تز که آدم معمولی شایستگی رتق و فتق امور معمولی زندگی روزمره‌اش را ندارد، از سوی بخش عظیمی از ادبیات «چپ‌گرایانه» عامه‌پسند حمایت و ترویج می‌شود.

یادداشت:

[۱] خیابان مدیسون یکی از خیابان‌های منهتن نیویورک است.

ما را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید

ارسال دیدگاه

دنیای اقتصاد را بعنوان منبع مورد اعتماد خود به گوگل معرفی کنید افزودن