جیب توماس مان وخزانه ملکه
زنگ شیرین اقتصاد
علی موقر
تا قرن شانزدهم اوضاع اروپا وکشورهای اروپایی طوری بود که همچنان ارزشهای سنتی بر تصمیمات فردی و اجتماعی تاثیر داشت.
بعضی از افرادی که به تدریج از اندیشههای سنتی فاصله گرفته بودند، معتقد بودند که این طور خوب نیست اما آنهایی که سنتی بودند معتقد بودند که همینطوری خیلی هم خوب است. دعواهای این دو دسته در مورد اینکه حق با کدام است و کدامشان حقیقت است در همه زمینههای دینی، اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی ادامه داشت. بعضیها مثل توماس آکوئیناس در این عرصه طوری بازی میکردند که نه سیخ بسوزد و نه کباب؛ اما این وسط بعضیها مثل مارتین لوتر هم پیدا شدند که کلا بازی را بههم زدند.
این مارتین لوتر کشیشی بود که معتقد بود: اندیشههای سنتی نباید در همه امور دخالت کند. بنابراین جنبشی به راه انداخت که بعد از مدتی در همه امور دخالت کرد و اوضاع شلوغی به وجود آورد که تا به امروز هم ادامه دارد. لوتر از همه ثروتمندان خواست تا در برابر سلطه کلیسا مقاومت کنند و پولهایشان را بیشتر برای خودشان خرج کنند. ثروتمندان هم که انگار تا به آن موقع به این موضوع فکر نکرده بودند متقابلا از این نظر خوششان
آمد.
این شد که به تدریج ارزشهای جدیدی در زندگی مردم به وجود آمد. مثلا اینکه پول روی پول گذاشتن و ثروتمند شدن نه تنها چیز بدی نیست؛ بلکه خیلی هم خوب است. قبل از این جنبش، کسانی که ثروتی داشتند از این بابت خیلی به دل خود بد راه میدادند و احساس سرافکندگی میکردند؛ اما حرفهای لوتر باعث شد تا از پولدار بودنشان خوششان بیاید. علی ایحال کار از این هم بالاتر گرفت و حتی بعضیها که پولدارتر بودند معتقد شدند اصلا هرچقدر که یک آدمی بیشتر پول داشته باشد به این معنی خواهد بود که خداوند او را بیشتر دوست داشته است.
آدمهای آن موقع انگار تا شور هر چیزی را در نمیآوردند ول کن ماجرا نبودند. باری، یکی از نتایج اینجور فکرها که رواج پیدا کرده بود به وجود آمدن یک نظام فکری اقتصادی بود که امروزه مرکانتیلیسم نامیده میشود. مرکانتیلیسم مانند اسمش چیز خیلی پیچیدهای بود که از عناصر متعدد و مختلفی تشکیل شده بود اما نهایتا منظورش کسب منافع تجاری و رفاه اقتصادی بود. اندیشمندان مرکانتیلیست نخستین گروهی بودند که افزایش ثروت را پسندیده میدانستند و تحلیلهای زیادی در این باره ارائه میدادند. اندیشمندان آن موقع، برای اینکه همچو چیزهای پیش پا افتادهای را به مردم بفهمانند نیاز به تحلیلها و استدلالات زیادی داشتند.
توماس تامس مان یکی از همین اندیشمندان بود که در سال ۱۵۷۱ در یک خانواده ثروتمند به دنیا آمده بود و مثل تمام اینطور بچهها تا دوران جوانیاش را به لودگی و بیعاری گذرانده بود و هر از چند گاهی هم به چیزهایی مثل فلسفه و هنر و این قسم چیزهای شیک علاقه نشان داده بود. پدر بزرگ وی در ضرابخانه سلطنتی کار میکرد و پدرش هم مدیر معدن سلطنتی بود. توماس جوان در یک ازدواج خیلی موفق، یکی از نخستین مدیران کمپانی هند شرقی را به عنوان پدر زن خود انتخاب کرد.
بعد از این ازدواج او به کمپانی هند شرقی وارد شد و به سمتی در آن شرکت منسوب گشت که امروزه به آن متصدی روابط عمومی میگویند که سمت متداولی برای اقوام و خویشان مدیران است و بعدها هم به مقام معاونت کمپانی ارتقا یافت که مقام متداولی جهت ارتقای اقوام و خویشان مدیران است. این کمپانی که دفتر مرکزیاش در لندن مستقر بود، برنامهاش این بود که مستعمرات بریتانیا را زیاد کند. آخر در آن موقع همه کشورها در حال زیاد کردن مستعمراتشان بودند.
مستعمره هم یک جایی بود که میرفتند پیدایش میکردند و مال خودشان میشد. اما به علت اینکه همه جاهای دنیا پیدا شده بود بازار پیدا کردن مستعمره کساد شده بود. بنابراین توماس به خاندان سلطنتی فهماند که خیلی لازم نیست همه چیز سرزمینهای ناشناخته را از بیخ بکنیم و به مملکت خودمان بیاوریم تا کسب ثروت کنیم. درعوض میتوانیم با آنها تجارت کنیم. این شد که کمپانی هند شرقی انحصار تجارت در بنگال و سواحل هند را به دست
آورد.
کتاب توماس مان به نام «تامین خزانه انگلستان از طریق تجارت خارجی» یکی از موشکافانهترین آثار اقتصادی در این خصوص به حساب میآید. او در این کتاب شرح میدهد که تنها راه ثروتمند شدن بریتانیا تجارت کردن است. تدبیر او برای افزایش ثروت و خزانه، رعایت این قاعده کلی بود که ارزش آنچه سالانه به خارجیان میفروشیم بیش از مقداری باشد که از کالاهای آنها مصرف میکنیم.
امروزه به این اصل ساده در علم اقتصاد «حساب موازنه پرداختها» میگویند که البته بعد از گذشت چند قرن هنوز هستند دولتمردانی که در اجرای همین یک اصل ساده، به مشکل بر میخورند و اوضاع اقتصادی مملکتهایشان وخیم میشود. مان علاوه بر این استدلال میکرد که باید توجه مصرفی کشور به کالاهای ضروری باشد و واردات این کالاها رفاه انگلستان را بهبود خواهد بخشید. از سوی دیگر، واردات کالاهای لوکس و تجملی برای کشور مضر است و واردات آنها باید محدود شود. سپس این بحث را پیش کشید که کمپانی هند شرقی تنها اقلام ضروری برای مصرف را وارد میکند.
بعدترها که مان متوجه شد از فلفل و جوز هندی پول چندانی به دست نمیآید توجه کمپانی را به کالاهای دیگر هم جلب کرد و البته متقابلا این عقیده را در نوشتههایش مطرح کرد که همه کالاهای لوکس هم زیان آور نیستند و برخی از کالاهای وارداتی میتواند توسط شرکتهای انگلیسی اصلاح شود و مجددا صادر شود. او سپس عنوان کرد کالاهایی که توسط کمپانی هند شرقی وارد شدهاند عموما کالاهایی بودهاند که مورد نیاز صادرکنندگان انگلیسی بودهاند.
در سال ۱۶۱۳ در اثر شکستن یکی از کشتیهای شرکت، معلوم شد که کشتی مزبور حامل مقدار زیادی شمش طلا بوده است که به خارج حمل میشد. این حادثه موجب بحثهای زیادی در کشور انگلیس گردید.
در این میان توماس مان به جای اینکه دست و پای خودش را گم کند، چند نفس عمیق کشید و در همین زمینه کتاب «گفتاری درباره تجارت از انگلستان به هند شرقی» را تالیف نمود. او استدلال کرد که اگرچه کمپانی هند شرقی طلا و نقره بیشتری در هندوستان خرج میکند، اما اجناسی که بازمیآورد، در جای دیگر با کسب سود، قابل فروش خواهد بود و باعث انباشته شدن خزانه بریتانیا خواهد شد. بنابراین خارج کردن طلا از کشور اگر اصول خودش را داشته باشد اشکالی ندارد و این بحث را مطرح کرد که کمپانی هند شرقی در خارج کردن طلا برای خودش اصولی دارد.
به این ترتیب اندیشههای سوداگری (همان مرکانتیلیسم خودمان) شامل تعرفههای حمایتی در برابر واردات، یارانههای گزینشی برای صادرات، انحصارات تجارت و کشتیرانی و رواج عقایدی از این دست باعث شد که جیب توماس مان و خزانه ملکه مدام انباشتهتر شود.
هرچند طی قرنهای ۱۸ و ۱۹ اندیشههای مرکانتیلیسم از سوی اقتصاددانان با انتقادهای شدیدی مواجه شد، اما این انتقادها خیلی بیجا بود و آن اندیشمندان منتقد فقط خودشان را سبک کردند، چون توماس مان خیلی قبلتر از آن در سال ۱۶۴۱ غرق در ثروت و خوشبختی، فوت نموده بود.