یک ساعت سپاهی شد، اشکش درآمد
فارس:
چند بار به پدرم گفتم بگذار من بروم توی سپاه، اما قبول نکرد. میگفت: خطر دارد. بنده خدا چیزی میدانست. حالا خبر ندارد که من برای یک ساعت سپاهی شدم و پدرم در آمد.